نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
حمید حمید , hamid6634

حمید حمید

 عشق فقط یه کلام حسین علیه السلام
حمید حمید , hamid6634

حمید حمید

مطالبدوستان 97
cloobid
hamid6634
، 6 سال و 11 ماه و 7 روز
مرد 37 ساله مجرد
ديپلم دبيرستان ، پیمانکار ساختمان

دوستان

  • امیر عد , behnam290
  • علی  , fali1344
  • علی  , alikhafan02
  • مهدی عقلمند , mahdiaghlmand
  • 97 نفر

    morebox img

رسانه ها

  • مغولان کبیر  , Millety_TURK
  • کلوب دات کام , recreation
  • 352 رسانه

    morebox img
وبلاگ میهن بلاگ
مرتضی پرواززاده , morteza1364m
نوشته مرتضی برای حمید 1 ماه پیش
سلام، بهترین‌ها در انتظارتون باشه، تولدتون مبارك.
ادامه
99
علی  , fali1344
نوشته علی برای حمید 1 ماه پیش
حمید حمید , hamid6634
8 ماه پیش
- این چیه؟
+ عکس دخترمه
- بده ببینمش
+ خودم هنوز ندیدمش
- چرا؟
+ الان موقع عملیاته. می‌ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد...

#به یاد شهدا
ادامه
کامنت بنویسید...
  , tamanna47
جمعه 6 تیر ، 23:32
آقا یوسف یادشون گرامی ....دلتون شاد
ادامه
  , yousof.dariush.717
جمعه 6 تیر ، 23:31
ب یاد شهدا
ادامه
  , tamanna47
جمعه 6 تیر ، 01:41
زنده باشی رها جانم خدا حفظ کنه پدر شما رو
حضور ارزشمندت عالی عشق مادر ...
ادامه
سمیه   , somayeh_27
♥زین ماتمی که چشم ملائک ز خون تر است
♥گویا عزای صادق آل پیغمبرست
♥امشب شب شهادت صادق آل پیامبر است؛ شبی که خورشید مدینه دانش، چهره فروزانِ اهل بیت و وارثِ علومِ رسالت، در ظلمتکده دورانِ منصور، به خونِ دل نشست. شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق(ع)تسلیت باد.♥

ادامه
سمیه   , somayeh_27
✔مردی دلزده اززندگی،ازبالای یک ساختمان ۲۰طبقه خودرابه پایین پرتاب کرد.همینطور که داشت سقوط می کرد، از پنجره به داخل خانه ها نگاه می کرد. به دلخوشی های کوچک همسایه ها. به عشق های دزدکی،به ظرافت انگشت های یک زن وقتی باقاشق قهوه راهم میزد، به جدیت یک مرد وقتی جدول روزنامه را حل می کرد و انگار اگر یک خانه را پر نمی کرد او را می بردند دادگاه!، به لبخند گنگ یک کودک که آرام خوابیده بود، به گردن بلورین دختر نوجوانی که ناخن هایش را با دقت یک کاشف اتم لاک سبز می زد، به چین های برجسته پیشانی پیرمردی که داشت از تلویزیون فوتبال نگاه می کرد و جوری فریاد می زد که انگار اگر تیم محبوبش پیروز می شد، او را دوباره به جوانی برمی گرداندند و ...
سقوط می کرد و چیزهایی را می دید که هیچوقت توی آسانسور یا پله های آپارتمان ندیده بود.
درست وقتی که به آسفالت خیابان خورد، انگار فهمید مسیر اشتباهی برای خارج شدن از زندگی انتخاب کرده است. در آن لحظه آخر حس کرد، زندگی ارزش زیستن را داشت اما .... دیگر دیر شده بود!
. پیش از آنکه به آسفالت خیابان برسید یادتان بیاید که همین دلخوشی های کوچک ارزش زیستن دارد.
ادامه
کامنت بنویسید...
بارانا  , barana9595
شنبه 24 خرداد ، 09:24
لایک
ادامه