نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
فرحناز  , farahnaz1367

فرحناز

 باز به اون بازیگر بدبخت گیر میدن. خب بابا راس میگه دیگه.... شوهر نیس
فرحناز  , farahnaz1367

فرحناز

مطالب
cloobid
farahnaz1367
، 6 سال و 27 روز
زن 32 ساله متاهل
ليسانس ،
وبلاگ میهن بلاگ
فرحناز  , farahnaz1367
فرحناز اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 4 ماه پیش
وضعيت تاهل : متاهل

99
فرحناز  , farahnaz1367
فرحناز 2 سال پیش
باز به اون بازیگر بدبخت گیر میدن. خب بابا راس میگه دیگه.... شوهر نیس
فرحناز  , farahnaz1367
فرحناز 3 سال پیش
كم طاقتی عادت آنروزهایت بود؛ این روزها برای گرفتن خبرم عجب صبور شده ای........
کامنت بنویسید...
نیما مدرس , dream_hamed206
پنجشنبه 19 مرداد ، 23:24
akhare sabrrrrrrrrrrrrrrr divoneh konanadast
ادامه
فرحناز  , farahnaz1367

دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر را دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم.
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد.
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود.
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم.
خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم. اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند...
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت...
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:

سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن، هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد، دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه...
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت...
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم، تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود...
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم...

پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
ادامه
فرحناز  , farahnaz1367
فرحناز اطلاعات حرفه خود را بروز کرد. 3 سال پیش
مهارتها : مهارتی ندارم ..................