مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای , fadaiyht

مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای

 سلام... سلام به همه خواهربرادرای عزیزم، اگه توی اینستاگرام هستید خوشحال میشم ببینمتون@morteza.bakhshi.67
مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای , fadaiyht

مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای

مطالب تصاویر 557
cloobid
fadaiyht
، 7 سال و 5 روز
مرد 30 ساله متاهل
ليسانس ، (طلبه هستم)

آلبوم تصاویر

557 تصویر ...

morebox img


تبلیغات

مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای , fadaiyht
سلام... سلام به همه خواهربرادرای عزیزم، اگه توی اینستاگرام هستید خوشحال میشم ببینمتون@morteza.bakhshi.67
99
مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای , fadaiyht
نمی دونم چجوری یا از کجا شروع کنم ...فقط میدونم
توی اینهمه صدای تیر وخمپاره انگار توی آغوش کسی ام که آرومم کرده ...
دارم فکر میکنم از کجا به اینجا رسیدم ... نمی دونم چقد طول میکشه تا پیدام کنن اما تا اون موقع مینویسم...
بزار خودمو معرفی کنم من محمدم یکی از صدها مدافعی که برای دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله اومده ...
توی برگشت از عملیات شناسایی خوردیم به کمین...
رو کردم به سعد وگفتم:
-باید هرچه زودترخودتون رو به بچه ها برسونید باید نیروها بدونن این داعشی ها چه قصدی دارن بعداز ده دقیقه ای مقاومت دوتا خمپاره نزدیک ما خورد زمین باقر جلوی چشمم پر پر شد وترکش پامو منو مجروح کرد...
الان نمی دونم علی وسعد کجان اما من خودم رو به پشت یک ساختمان مخروبه رسوندم وبرات دارم مینویسم شاید آخرین کلماتم باشه اما میخوام بدونی بابات کیه دخترم...
ادامه
مجاهدمقدس جانم فدای امام خامنه ای , fadaiyht
#پارت1
سلام نمی دونم چجوری یا از کجا شروع کنم ...فقط میدونم
توی اینهمه صدای تیر وخمپاره انگار توی آغوش کسی ام که آرومم کرده ...
دارم فکر میکنم از کجا به اینجا رسیدم ... نمی دونم چقد طول میکشه تا پیدام کنن اما تا اون موقع مینویسم...
بزار خودمو معرفی کنم من محمدم یکی از صدها مدافعی که برای دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله اومده ...
توی برگشت از عملیات شناسایی خوردیم به کمین...
رو کردم به سعد وگفتم:
-باید هرچه زودترخودتون رو به بچه ها برسونید باید نیروها بدونن این داعشی ها چه قصدی دارن بعداز ده دقیقه ای مقاومت دوتا خمپاره نزدیک ما خورد زمین باقر جلوی چشمم پر پر شد وترکش پامو منو مجروح کرد...
الان نمی دونم علی وسعد کجان اما من خودم رو به پشت یک ساختمان مخروبه رسوندم وبرات دارم مینویسم شاید آخرین کلماتم باشه اما میخوام بدونی بابات کیه دخترم...

دو ساعت قبل...

سرخی نور غروب چشمام رو میزد..
آه ...انگار داعشی ها میخواستن مثل اجدادشون دوباره خورشید رو اسیر بگیرن...
من .سعد.علی و باقر درحال شناسایی محل اجتماع داعشی ها بودیم قرار بود بعد از غروب وتاریکی هوا بالباس مبدل واردشون بشیم وآخرین مواضعشون رو بررسی کنیم...
آه غروب سوریه چه دلگیری ...
دلم برای خنده های خدیجه پر میزنه تا مشهد...
اما انگار یه چیزی آرومم میکنه...
دلم گرمه به نگاه مهربون بی بی....
احساساتم رو تو مشت گرفتم وگفتم:
-یا زینب کبری ما جانمون رو میدیم اما دوباره اسارت نه... اسارت نه...
توهمین فکرا بودم که سعد زد پشتم گفت:
- آهای اخوی وقتشه بریم...
با سرعت لباس ها رو پوشیدیم
رو کردم به بچه ها و گفتم:
- سعد ؛ باقر بامن علی هم باتو به هردلیلی اگه لو رفتیم یا اسیر شدیم باید شما خودتون رو به بچه ها ...برسونید پشتیبانی با من وباقر... ان شاءالله
سعد قبول کرد و راه افتادیم ...
تو یک چشم به هم زدن توی مقر داعشی ها بودیم ...
با جی پس اس همه مکان های مهم رو ثبت می کردیم..
باقر بهم گفت:
-آه چقدر نیرو ..
چقدر سلاح ...
مگه جنگ جهانیه...
آمریکایی ها چقدر به اینها رسیدن حتی موشک اسکاد هم دارن...
با انگشت به گوشه مقر اشاره کردم وگفتم باقر نگاه کن:
-وای تانک انتحاری !!!؟خدایا اینا دیگه کین؟؟؟؟ خداییش دیگه اینجوریش رو ندیده بودم..
-واویلا اگه بخوان اینجوری حمله کنن هیچی از بچه ها نمی مونه...
ادامه
عاشق شهادت , janamfadayerahbar
مجاهدمقدس در این تصویر برچسب خورده است. 1 سال پیش