, ehsasazadi

Hossein

  , ehsasazadi

Hossein

مطالب تصاویر 34
cloobid
ehsasazadi
، 11 سال و 10 ماه و 21 روز
مرد 46 ساله متاهل
فوق ليسانس ،

آلبوم تصاویر

  • پرنده افسانه ای ایران(هما)
  • پاسارگاد
  • نقش رستم
  • مخمل سبز
  • نقشی دیگر از نقاش طبیعت
  • خودتان بگید!
  • نقشی از نقاش چیره دست عالم
  • شقایق

34 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • متولدین اذر , azarclub
  • سرزمین خورشید , sunlandclub
  • 94 رسانه

    morebox img


تبلیغات

  , ehsasazadi
Hossein اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 7 ماه پیش
99
  , ehsasazadi
Hossein اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 7 ماه پیش
فرهاد سلطانی , fa5_ha5
سلام دوست خوبم
امروز روزیست که باغ جهان خرسند است چون در این روز شكوفه ای شکفت

سال روز تولد و شکفتنت مبارک
ادامه
فرهاد سلطانی , fa5_ha5
سلام دوست خوبم
امروز روزیست که باغ جهان خرسند است چون در این روز شكوفه ای شکفت

سال روز تولد و شکفتنت مبارک
ادامه
    کامنت بنویسید...
      , ehsasazadi
    دوشنبه 29 آذر ، 01:32
    سپاسگزارم دوست عزیزم
    ادامه
      , ehsasazadi
    چمدانش را بسته بودیم
    با خانه سالمندان هم ، هماهنگ شده بود
    یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک ،
    کمی نان روغنی ، آبنات قیچی و کشمش
    چیزهایی شیرین ، برای شروع آشنایی
    گفت : مادرجون ، من که چیز زیادی نمیخورم
    یک گوشه هم که نشستم
    نمیشه بمونم ، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
    گفتم : مادرمن ، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست ، منتظرند
    گفت : کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد :
    آخه اونجا مادرجون ،آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
    اصلا ، اوم ، دیگه حرف نمی زنم . خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
    گفتم : آخه مادر من ، شما داری آلزایمر می گیری
    همه چیزو فراوش می کنی
    گفت : مادرجون ، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم ، قبول
    تو چی ، تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم!
    خجالت کشیدم ، حقیقت داشت ، همه کودکی و جوانی ام
    و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود ، فراموش کرده بودم .
    اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود ،
    و راست می گفت ، من همه را فراموش کرده ام .
    زنگ زدم به خانه سالمندان ، که نمی رویم
    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
    و نگاه مهربانش را نداشتم ، ساکش را باز مردم
    قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
    آبنات قیچی را برداشت
    گفت : بخور مادرجون ، خسته شدی هی بستی و باز کردی
    دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم :
    مادر جون ببخش ، حلالم کن ، فراموش کن
    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت :
    چی رو ببخشم مادر ، من که چیزی یادم نمی یاد
    یعنی شایدفراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
    جل الخالق ، چه اسمهایی می زارن این دکترا ، روی درد های مردم
    طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
    در حالیکه با دست های لرزانش ، موهای دخترم را شانه میکرد
    زیر لب میگفت :
    من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر
    کیوان شاهبداغی
    ادامه