نرم افزار اندروید کلوب
جــــاویــدان  , edrisalberto

جــــاویــدان

 یا کریم الصفح
جــــاویــدان  , edrisalberto

جــــاویــدان

مطالب
cloobid
edrisalberto
، 5 سال و 5 ماه و 23 روز
مرد 39 ساله مجرد
فوق ليسانس ،


تبلیغات

جــــاویــدان  , edrisalberto

***************************************************

31/3/1366-ساعت 1823-

مربوط به عملیات نصر 4و5 سایت سردشت و وزنه

یک فروند هدف توسط سایت وزنه منهدم و در ارتفاعات کارگر سقوط نمود

*********************************

1/4/1366 – ساعت 1416-

سایت وزنه ، یک فروند منهدم و در 10کیلومتری شمال غرب مااوت سقوط نمود.

********************************

2/4/1366 –ساعت 1427 –سایت وزنه

یک فروند منهدم که در حوالی شمال شرق چوارته سرنگون شد و هلی کوپتر های عراقی جهت کمک به خلبان به منطقه آمدند.

******************************

3/4/1366 – ساعت 1237 –

یک فروند که توسط سایت وزنه منهدم شد و توسط شنود منطقه تایید شد . (پور مراد)

****************************

4/4/1366 – ساعت 1107 - سایت وزنه

یک فروند منهدم و لاشه حوالی سردشت به دست آمد

**************************

5/4/1366 – ساعت 1448و1454 و1501و1506 – سایت وزنه

چهار فروند منهدم تا این لحظه یک خلبان اسیر شده

*************************

7/4/1366

در یک حمله هوایی سنگین از ساعت 1615 توسط 20فروند هواپیما جمر و ضد تشعشع در سایت وزنه انجام شد که که پس از 78 دقیقه درگیری یک فروند منهدم و بقیه متواری گردیدند

*********************

10/4/1366 – ساعت 0935 –

یک فروند در 220درجه سایت فاصله 27 کیلومتری ارتفاع 6 کیلومتری منهدم گردید

********************





15/5/1366- سایت نخجیر – ساعت 1036

رادارشنود منطقه تایید نموده و لاشه در استانداری ایلام ماند.

*********************************

16/5/1366- سایت نخجیر- ساعت0800

یک فروند درگیر شده فایر نمودیم ....(ناخوانا) تایید نگردید.

********************************

3/9/1366 –سایت وزنه –ساعت 0905

یک فروند منهدم و طبق اطلاع سرهنگ غلامی[1] و نیروهای سطحی انهدام را دیده‌اند.

********************************

27/11/66 – توسط کنترل آتش سایت هاگ مستقر در ارتفاعات شمال غرب ایلام سوخو 22 در ساعت [ بدون ذکر ساعت] سرنگون گردید که خلبان آن به نام سرگرد احمد شاکر به اسارت در آمد

[لازم به توضیح است که درصفحات دیگر دفترچه یادداشت در این خصوص ذکر شده است که ] در ساعت 1208 مورخه 28/12/1366 تلفنگرام 231-6/05-1600 خلبان سرگرد احمد شاکر

**************************************

27/11/66

در مورخه[ بدون ذکر تاریخ] کنترل هواپیمای کیهان 41 با در گیری 10فروند هواپیما روی سنندج هدف سوخو 22 را سرنگون نمودم و خلبان ستوانیکم نصریف به اسارت در آمد

******************************

یکشنبه 30/12/66 – در ساعت 1218 –



در سایت سوباشی توسط کنترل آتش هاگ سایت مستقر در ارتفاعات شمال غرب ایلام مسیر s80که از نوع میگ 25 بود و بروجرد را بمباران کرده بود منهدم نمودم که در ساعت 2200 توسط تیمسار فرمانده نیروی هوایی تایید شد .

[ در صفحات دیگر این دفترچه یادداشت در این خصوص آمده است که] در ساعت 1418 244-6/05-1600میگ 25 شماره مسیر s80 نوار مکالمات در دست ف ن[2] می‌باشد



*****************************

چهارشنبه 3/1/67 – در ساعت1839

یک فروند توسط سایت بعثت مریوان سرنگون گردید. [در صفحات دیگر این دفترچه یادداشت در این خصوص شماره تلفنگرام ذکر شد] 5-6/05-1600

****************************

جمعه 5/1/1367 –

5 شلیک در منطقه عملیات والفجر 10 که سه فروند با دریافت لاشه و جنازه خلبان و یک خلبان زنده تایید گردید.

[در صفحات دیگر این دفترچه یادداشت در این خصوص شماره تلفنگرام‌ها ذکر شد] ساعت 0851و0910 مورخه 5/1/1367 11-6/05-1600 به تایید گاشا[3] رسید

ساعت 1113مورخه 5/1/1367 13-6/05-1600 خلبان اقدام به ترک هواپیما ولی آتش گرفته و سوخت.

ساعت 1236 مورخه 5/1/1367 14-6/05-1600 خلبان به اسارت سپاه در آمد.

***************************

دوشنبه 8/1/ 1367

در ساعت 1029و 1208 دو فروند در منطقه والفجر 10 سرنگون شد که لاشه یک فروند آن در حال سوختن در تلوزیون پخش شد که نزدیکی حلبچه بود .

[در این خصوص در صفحات دیگر شماره تلفنگرام چنین ذکر شد]

ساعت 1029 20-6/05-1600

ساعت 1208 [شماره تلفنگرام] 21-6/05-1600 لاشه از تلویزیون پخش شد لاشه در حال سوختن بود

************************

سه شنبه 9/1/1367

دو انهدام در ساعت 1550و 1751 که یکی از آنها روی اسکوپ پخش شد.

ضمناً 2 فروند موشک ضد رادار[دشمن] در ساعات 1736و 1750 که به طرف سایت‌های بعثت و سیدالشهدا شلیک شده بود خنثی گردید .

**********************

چهار شنبه 10/1/1367

یک فروند موشک ضد رادار [دشمن] در ساعت 1220 بطرف سایت سیدالشهدا حلبچه شلیک شد که خنثی گردید .

**********************

پنج‌شنبه 11/1/1367

شماره تلفنگرام30-6/05-1600 تایید گاشا(زمین بهوا-مقام اسلامی)

******************************************

جمعه 12/1/1367

در ساعت 0955 توسط سایت غرب ایلام به سمت هدف شلیک شد اما موشک چند ثانیه بعد از پرواز منفجر شد

********************

سه شنبه 16/1/1367 در ساعت 0932 ضمن هماهنگی با سرهنگ غلامی بر روی یک فروند PC7 در 20کیلومتری سایت سید الشهدا و زاویه 295 درجه فایر شد که طبق اطلاع سپاه انهدام کامل هواپیما را به چشم دیده‌اند و گفته‌اند که پس از انهدام چتر کوچکی که احتمالا مربوط به صندلی هواپیما بود در هوا مشاهده کرده اند .

[در جای دیگری از یادداشت مشخصات تلفنگرام این چنین ذکر شده است:] ساعت 1132 مورخه 16/1/67 37-6/05-1600 نوع PC7

*******************

چهارشنبه 17 فروردین1367

در ساعت 1008 و 1009 دو فروند توسط سایت غرب ایلام مهدیه سرنگون که یک خلبان زنده و یک جنازه به دست آمد.

[در این خصوص در صفحات بعدی دفترچه یادداشت شماره تلفنگرام گزارش سرنگونی هواپیمای دشمن این چنین ذکر شده است:]

ساعت 1009 38-6/05-1600 MIG23 خلبان مرده

ساعت1011 39-6/05-1600

******************

چهارشنبه 28/2/1367 تهران

پنجشنبه29/2/1367 تهران

جمعه 30/1/1367 تهران

شنبه 31/2/1367 تهران

یکشنبه 1/2/1367 تهران

*************************

دوشنبه 2/3/1367 ماموریت همدان

سه شنبه 3/3/1367 ماموریت همدان

چهار شنبه 4/3/1367 ماموریت همدان

پنجشنبه 5/3/1367 ماموریت همدان

جمعه 6/3/1367 ماموریت همدان

شنبه 7/3/1367 ماموریت همدان

یکشنبه 8/3/1367 ماموریت همدان

دوشنبه 9/3/1367 ماموریت همدان

سه شنبه 10/3/1367 ماموریت همدان

چهارشنبه 11/3/1367 ماموریت همدان

پنجشنبه 12/3/1367 ماموریت همدان

جمعه 13/3/1367 ماموریت همدان

شنبه 14/3/1367 ماموریت همدان

یکشنبه 15/3/1367 ماموریت همدان

دوشنبه 16/3/1367 کلاس عقیدتی سیاسی همدان

سه شنبه 13/3/1367 کلاس عقیدتی سیاسی همدان

چهار شنبه 18/3/1367 کلاس عقیدتی سیاسی همدان

پنج شنبه 19/3/1367 ----------------------

جمعه 20/3/1367 کلاس کنسل

شنبه 21/3/1367 ماموریت همدان

یکشنبه 22/3/1367 ماموریت همدان

دوشنبه 23/3/1367 ماموریت همدان

سه شنبه 24/3/1367 ماموریت همدان

چهار شنبه 25/3/1367 ماموریت همدان

پنج شنبه 26/3/1367 ماموریت همدان

جمعه 27/3/1367 ماموریت همدان

شنبه 28/3/67 مراجعت از ماموریت

***********************************

سه شنبه 7/4/1367 ماموریت همدان

چهار شنبه 8/4/1367 ماموریت همدان

پنج شنبه 9/4/1367 ماموریت همدان

جمعه 10/4/1367 ماموریت همدان

شنبه 11/4/1367 ماموریت همدان

یکشنبه 12/4/1367 ماموریت همدان

دوشنبه 13/4/1367 ماموریت همدان

[دفترچه یادداشت فاقد صفحات از 14 تیرماه1367 تا 20 تیرماه 1367 می‌باشد]

سه شنبه 21/4/1367 ماموریت همدان

چهارشنبه 22/4/1367 ماموریت دزفول

پنج شنبه 23/4/1367 ماموریت دزفول

جمعه 24/4/1367 ماموریت دزفول

شنبه 25/4/1367 ماموریت دزفول

یکشنبه 26/4/1367 تهران

دوشنبه 27/4/1367 ماموریت همدان

سه شنبه 28/4/1367 ماموریت همدان

چهارشنبه 29/4/1367 ماموریت همدان

**********************************

جمعه 31 تیر 1367

ساعت 1139 از مهدیه (2) شنود اعلام کرد هلی کوپتر ها برای کمک به خلبان آمدند

*********************************

یکشنبه 2 مرداد 1367

ساعت 0736و 1311 که کلاه و لباس خلبان به دست بچه‌های سایت استتار سایت مهدیه (2) [افتاد].

********************************

دوشنبه 3 مرداد 1367

در ساعت 1713 همین روز با کنترل F-14 نبرد 04 در یک درگیری سنگین هوایی با دو فروند میراژ در غرب اسلام آباد آنها را سرنگون کردیم. خلبان سرگرد عادلی سروان کازرونی. ضمناً هواپیمای جستجو کننده 1733 دقیقه را با هاوک زدیم.

*********************************

سه شنبه 4 مرداد 1367

در ساعت 0607 دقیقه سایت ما را بمباران کردند و من از ناحیه سر مجروح شدم .
ادامه
99
کامنت بنویسید...
جــــاویــدان  , edrisalberto
پنجشنبه 26 اردیبهشت ، 14:26
ادامه
جــــاویــدان  , edrisalberto
عمار عبدالرسول” این عکس را در جریان حمله نیروهای امنیتی رژیم آل‌خلیفه به میدان “اللؤلؤه” در مارس ۲۰۱۱ گرفت.
سایت “مرآت البحرین” نوشت: عمار که چندین جایزه بین المللی را برده است، به مدت ۳ شبانه روز بازداشت شد. نیروهای امنیتی در این مدت چشم و دست او را بسته بودند و به شدت او را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
عمار گفت: “من را برهنه کرده و پس از آزار و اذیت، تهدید کردند که با برق به من شوک وارد می‌کنند؛ آنان همچنین برای تحت فشار قرار دادن من جهت اعتراف به اتهامات، همسر و دختر شیرخواره ام را به زندان آوردند.”
وی افزود: “پس از ۳ جلسه شکنجه، مجبور شدم به مطالب مورد نظر آنان اعتراف کنم.”
عمار خاطرنشان کرد که من را به عکس برداری از تظاهرات و “مشارکت در آشوب” متهم کردند.
در این عکس که آشکارا بیانگر مسالمت آمیز بودن تظاهرات و اعتراضهای مردم بحرین است؛ یکی از شهروندان بحرینی به نیروهای امنیتی گل تقدیم می کند، ولی نیروی امنیتی رژیم آل خلیفه دست آن شهروند را پس می‌زند.
این عکس بیش از ۲۵ جایزه بین المللی را به ویژه در آرژانتین، آمریکا، اوکراین، صربستان و کرواسی برده است. این عکس همچنین در مسابقات داخلی جمعیت وفاق بحرین جایگاه دوم را کسب کرد. این عکس همچنین به تازگی جوایزی را در ترکیه و چین کسب کرده است.
ادامه
کامنت بنویسید...
جــــاویــدان  , edrisalberto
پنجشنبه 26 اردیبهشت ، 14:24
تلخ
ادامه
جــــاویــدان  , edrisalberto
وصیتـی زیبـا و مانـدگار از آلبـرت انیشتیـن




روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...
ادامه
کامنت بنویسید...
جــــاویــدان  , edrisalberto
پنجشنبه 26 اردیبهشت ، 14:21
عالی
ادامه
کیمیا کیمیا , kimia_64
یکشنبه 20 بهمن ، 11:09
likeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
ادامه
ماندانا هخامنشی , leora
شنبه 19 بهمن ، 20:28
زیبا
ادامه
جــــاویــدان  , edrisalberto
شمس و مولانا
می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!
به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
پس خودت برو و شراب خریداری کن.
در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.
آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می کنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."
آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.
مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می برد!"
سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند
یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید، این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول می کند."
رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
ادامه
کامنت بنویسید...
جــــاویــدان  , edrisalberto
پنجشنبه 26 اردیبهشت ، 14:19
عالی
ادامه
لمس احساس  , fojikapochi
شنبه 21 دی ، 21:12
جالب بود++++++++++++++++++++++++
ادامه
 پـریـــــا       , paria_tanha
شنبه 21 دی ، 00:11
in zate adamast , vaqean vase adamaye zaher bino sathi negar bayad ta'asof khord
ادامه
جــــاویــدان  , edrisalberto


4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.
14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه
25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای كمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

ادامه