نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
دریا  ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ , darya2500

دریا ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ

دریا  ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ , darya2500

دریا ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ

مطالب
cloobid
darya2500
، 7 سال و 8 ماه و 9 روز
زن 41 ساله مجرد
ليسانس ،
وبلاگ میهن بلاگ
دریا  ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ , darya2500


آغاز سال 1400 را به همه دوستان و اعضای محترم کلوب تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از موفقیت و سعادت را از خداوند بزرگ برای همه عزیزان خواهانم

نورزو یادگار نیاکان ماست و این یادگاری با فدا کردن جان هزاران سرباز دلاور ایرانی در طول قرنها همچنان پرشکوه برجا مانده است . نام و یاد مدافعان ایران همیشه جاودان باد.

دریا ایرانی
مدیر رسانه گنج جنگ
ادامه
99
دریا  ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ , darya2500


هوانیروز نقش جاودانی از خود برجای گذاشته ، زمانی که سرزمین عزیزمان در خطر تجزیه بود و هوانیروز جزو نیروهایی بوده که برای حفظ این خاک عزیز فداکاریها کرده و شهدای بسیاری تقدیم نمود .

پس از آن جنگ آغاز شد و هشت سال کشور ما درگیر جنگ سخت و نابرابری شد ، هوانیروز رفییق شفیق و مرد میدانها شد ، هوانیروز جنگید ، دفاع کرد و همزمان پشتیبانی می کرد

هنوز صدای ملخ های بالگردها بهترین خاطره کودکان دهه شصت هست و خواهد بود

ممنون برای همه سختی ها و بی مهری هایی که دیدید و همچنان مردانه پای این خاک مقدس ایستادید

در تصویر اول و دوم دلاوران هوانیروز که در حمایت از کارهای نقاشی سرکار خانم آناهیتا کیانی حضور پرشوری داشته اند ، بله این مردان بی ادعا و گمنام همچنان در کنار مردم سرزمین خود هستند . سرکارخانم آناهیتاکیانی نقاشی که تصاویر شهدای نیروی هوایی و هوانیروز را طراحی کرده و در معرفی آنها تلاش کرده و چند نمایشگاه هم تاکنون در این خصوص برگزار نموده است

با سپاس از مردان بی ادعای هوانیروز

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
عکس اول :امیر دکتر محبی راد ریاست کانون بازنشستگان آجا

عکس دوم :امیر سرتیپ ایرانمهر قائم مقام کانون باز نشستگان آجا

عکس سوم:جناب سرهنگ فداکار رئیس پشتیبانی کانون بازنشستگان نیروهای مسلح‌

عکس چهارم و پنجم به ترتیب از راست به چپ :

جناب سرهنگ خلبان خدابنده لو ، جناب سرهنگ فداکار رئیس پشتیبانی کانون بازنشستگان نیروهای مسلح‌ ، امیرسرتیپ ایرانمهرقائم مقام کانون بازنشستگان آجا ، امیر دکتر محبی راد ریاست کانون بازنشستگان آجا ، سرکارخانم آناهیتا کیانی و جناب سرتیپ خلبان ناطقی

================================================
چه در جنگ چه در صلح، آنها همیشه با مردم و در کنار مردم خواهند ماند درود بر غیرتتان
ادامه
دریا  ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ , darya2500
من خلبان "حسین لشگری" 16 سال از خانواده‌ام خبر ندارم !

نزدیک عید سال 1374 از ابوفرح خواستم برای مذاکره به سلول من بیاید. او پس از 3 روز تأخیر بالأخره آمد. به او گفتم: الآن 3 ماه است من هواخوری نرفته‌ام. تکلیف مرا روشن کن! کلی بهانه آورد که تعداد زندانی زیاد است و آن‌ها هم هر 6 ماه یکبار هواخوری لازم دارند.

او برای اینکه حرف خودش را توجیه کند، گفت: مگر تو مسلمان نیستی؟ این زندانی‌ها برادران تو هستند و باید به فکر آن‌ها هم باشی!

بالأخره با کلی چانه‌زدن با هفته‌ای دوبار آن هم به مدت نیم ساعت موافقت شد. محوطه هواخوری حدود 700 متر داشت که دیوارهای آن به ارتفاع 6 متر از بتون ساخته شده و پوشش داخلی آن با گچ سفید شده بود. سقف آن با شبکه‌های آهنی به‌صورت آبکشی که فقط گنجشک می‌تواند عبور کند، پوشیده شده بود.

دو دوربین در دو زاویه مقابل هم حرکات زندانیان را زیرنظر داشتند که اکثراً خراب بودند. در و دیوار این محوطه پر بود از نوشته‌های مختلف، یادگاری، تاریخ اعدام، یادداشت محکوم به حبس ابد، تازه دستگیر شده و انواع و اقسام اسم‌ها از مرد و زن و نوع شکنجه‌هایی که دیده بودند.

یکی از حال پدر و مادرش جویا بود. دیگری دوستش را سفارش به صبر می‌کرد، آن دیگری مژده تولد نوزاد را به رفیقش می‌داد. تابلوی اعلانات خوبی بود. حدود نیم ساعت وقت مرا گرفت.

جملاتی که به فارسی نوشته شده بود نظرم را جلب کرد. پیش خودم گفتم: خدایا مگر به غیر از من اینجا ایرانی دیگری هم هست.

اولین جمله‌ای که خواندم نوشته بود؛ "علی جان سلام، من خوبم تو چطوری؟ بالأخره به آرزویمان می‌رسیم، اگر تو حالت خوب است یک ضربدر جلو نوشته بگذار. قربانت زهرا"

خدایا این‌ها چه کسانی هستند و چرا اینجا نگهداری می‌شوند. این دختر یا پسری که برایش پیغام گذاشته چه رابطه‌ای با هم دارند. اگر این‌ها مبارز هستند این نوشته‌های عاشقانه چیست و اگر مبارز نیستند در زندان سیاسی عراق چه می‌کنند؟!

در همین وقت نگهبان آمد و گفت: وقت غروب است، باید داخل شوی! حوله را بر سرم کشید و راهی سلول شدم.

هر کاری می‌کردم فکر علی و زهرا مرا رها نمی‌کرد. از نوشته‌ها مشخص بود که یک دختر و پسر جوان هستند. چه کار کرده‌اند که در دست صدامیان اسیر شده‌اند و برای چه به عراق آمده‌اند و چه رابطه‌ای با هم دارند؟ شاید هم عراقی‌ها از مناطق مرزی آدم‌ربایی کرده‌اند.

خیلی ناراحت شدم و تا لحظه‌ای که خواب مرا فراگرفت به آنان فکر می‌کردم. این افکار همچنان تا نوبت هواخوری بعدی ادامه داشت. بلافاصله سراغ نوشته‌ها رفتم. چیزی که جلوی نوشته‌ها اضافه شده بود نفر سومی بود که نوشته بود: "بچه‌ها نگران نباشید بزودی از اینجا می‌رویم."

بلافاصله چوب‌کبریت گیر آوردم و نوشتم: "بچه‌ها حالتان چطور است، اینجا چه می‌کنید و برای چه آمده‌اید، من خلبان حسین لشگری هستم و 16 سال است که از خانواده‌ام خبر ندارم."

آن روز و روزهای بعد در فکر بودم که چرا این‌ها سه نفر شدند و این آخری کیست؟ ثانیه‌شماری می‌کردم دوباره به هواخوری بروم. بلافاصله به طرف نوشته‌ها رفتم و در جلوی نوشته‌های زهرا نوشته شده بود: "من هم حالم خوب است، همه‌اش به فکر تو هستم. اگر خدا بخواهد به همدیگر می‌رسیم. غذای اینجا خوب نیست، می‌خواهم به عراقی‌ها بگویم ما را از این محل ببرند. دوستت دارم، علی‌اکبر."

نفر سوم اسم خودش را نوشته بود:"حسن خلج" اهل قزوین و از من خواسته بود مشخصات بیشتری بنویسم. دفعه بعدی که برای هواخوری رفتم نوشته‌ها زیاد شده بود.

علی‌اکبر به زهرا نوشته بود "مرا بازجویی بردند. از مشخصات دایی‌ها و پسرعموها پرسیدند. گفتم: من و تو دخترعمو و پسرعمو هستیم و می‌خواهیم ازدواج کنیم و از دست رژیم ایران فرار کرده‌ایم و قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را داریم و تو هم دقیقاً همین جواب‌ها را بده! اگر بفهمند دروغ می‌گوییم پدرمان را در می‌آورند."

زهرا متعاقباً از علی‌اکبر خواسته بود مشخصات عمو و پسرعمویش را برای او بنویسد تا بتواند در بازجویی جواب بدهد. حسن خلج نوشته بود 16 سال سن دارد و در درگیری‌های قزوین فرار کرده است و قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق(منافقین) را دارد.

چند جمله‌ای به عنوان وصیت برایشان نوشتم: " اگر به سازمان بپیوندید فقط سلول خودتان را مقداری بزرگ‌تر کرده‌اید؛ چون سازمان خودش در بغداد زندانی است. تا بیشتر آلوده نشده‌اید برگردید به کشور خودمان. شماجوان هستید و آینده روشنی دارید. چند روز دیگر عید فرا می‌رسد و شما باید پیش خانواده‌های چشم انتظار خود باشید."

در پایان دو بیت شعر نوشتم:

من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی
زلیخا مرد از حسرت که یوسف گشت زندانی

5 دقیقه بعد نگهبان آمد و گفت وقت تمام شد. خیلی دلم می‌خواست نوبت بعدی هواخوری فرا می‌رسید تا ببینم جواب آن‌ها چیست.

پس از برگشت به سلول سرما خوردم و چند روز نتوانستم بیرون بروم. پس از بهبودی وقتی به هواخوری رفتم دیدم جواب هر سه نفر آن‌ها در چند کلمه خلاصه شده است:

1- پشیمانم ولی چاره‌ای ندارم که به سازمان بپیوندم و با علی باشم.

2- پشیمانم من هم چاره‌ای ندارم که با سازمان و در کنار زهرا باشم.

3- پشیمانم ولی چاره‌ای ندارم جز اینکه تا آینده‌ای نامعلوم به سازمان بپیوندم. ما سفارش می‌کنیم تو حتماً برو ایران و اینجا ماندگار نشو!

ناراحت و اندوهگین از جواب آن‌ها بقیه وقتم را قدم زدم. سه روز به شب عید سال 1374 مانده بود و این شانزدهمین سالی است که در غربت سال نو را جشن می‌گیرم و از خانواده خود خبری ندارم. خدایا به من صبر بده تا بتوانم به آنچه خواسته تو است، راضی باشم و تحمل کنم! "

-------------------------------------------------------------------------------------------------
از کتاب 6410 - خاطرات شهید سرلشکر خلبان حسین لشگری
-------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. و مرداد 1388 در اثر صدمات ناشی از دوران اسارت به شهادت رسید .ایشان طولانی ترین دوران اسارت را داشتند .
------------------------------------------------------------------------------------------------------
درود بر روان میهن دوستان

عکس : بازگشت شهید لشگری به خاک میهن بعد از 18 سال اسارت
ادامه
دریا  ایرانی مدیر رسانه گنج جنگ , darya2500
کمیته دائمی قربانیان جنگی حکوت بعث عراق در سندی گواهی شهادت سرلشکر خلبان عباس دوران را به هیأت صلیب سرخ در بغداد ارسال کرده است.

***********************************************************
پس از گذشت بیش از سه دهه از این فداکاری و شهامت شهید عباس دوران،برای نخستین بار سند گواهی فوت (شهادت) سرلشکر خلبان عباس دوران را که توسط بعثی‌ها به نگارش درآمده است منتشر می‌کند. در متن این سند آمده است:

«به/ هیأت صلیب سرخ در بغداد

موضوع/ گواهی فوت

با توجه به اعلام کمیته دائمی قربانیان جنگی نمونه‌ای از گواهی فوت سرهنگ دوم عباس دوران خلبان ایرانی که هواپیمایش در تاریخ 21 ژانویه 1982 میلادی سقوط کرد برای شما ارسال می‌شود. در این گواهی تاریخ و علت فوت نیز بیان شده است.

امید است که اقدامات لازم در این زمینه انجام شود... با تشکر.

پیوست‌ها

1- گواهی فوت

رئیس کمیته دائمی قربانیان جنگی»

***********************************************************

عباس عزیز این روزها جای تو در ایرانمان سخت خالیست ..............

ادامه