نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
آسمان آبی , asemanabi_100

آسمان آبی

آسمان آبی , asemanabi_100

آسمان آبی

مطالب
cloobid
asemanabi_100
، 8 سال و 11 ماه و 2 روز
زن 43 ساله مجرد
ليسانس ،

رسانه ها

  • زندگی ما , zendegiyema
  • بروجرد سیتی , parismini
  • 8 رسانه

    morebox img
وبلاگ میهن بلاگ
آسمان آبی , asemanabi_100
عقاب 5 روز پیش
ادامه
99
آسمان آبی , asemanabi_100
دانه ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ

☕ببر ﮔﺮﺳﻨﻪای ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ میکند... ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺍﻥ ﺩﻭﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﮔﻮﺩﺍﻟﯽ ﺑﺰﺭﮒ" میرﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺭﻫﺎ میکند... ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشوﺩ "ﺗﻤﺴﺎﺣﯽ" ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ" ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ "ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ" ﺍﻭست...!

☕ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺷﯿﺐ ﮔﻮﺩﺍﻝ، ﻣﺮﺩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ "ﺑﻮﺗﻪ ﺗﻤﺸﮑﯽ" میگیرد ﻭ ﻣﮑﺚ میکند... "ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻡ ﯾﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ؟!" ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺗﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ "ﺗﻤﺸﮏ ﺧﻮﺷﺮﻧﮓ" ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩ میگوﯾﺪ: «ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ "ﻟﺬﺕ" ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ "ﺑﻬﺮﻩ" ﺑﺒﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺑﺒﺮ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺷﻢ» ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ میگذﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشوﺩ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺒﺮ "ﭘﺸﺖ ﺳﺮ" "ﺧﺒﺮﯼ" ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﺩﺭ "ﭘﯿﺶ ﺭﻭ!"

☕ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ... ﺑﺒﺮ ﯾﮏ "ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﯾﮏ "ﺁﯾﻨﺪﻩ ﮔﺮﺳﻨﻪ" ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ... " ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻤﺸﮏ ﺭﺍ ﺩرﯾﺎﺏ "... ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻫﻤﻨﻮﺍ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺑﺎﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﺍﺳﺖ... عقب ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﺟﻠﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺗﻮ "ﺳمفوﻧﯽ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ" ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ نمیرﯾﺰﺩ...

ادامه
آسمان آبی , asemanabi_100
هر لحظه‌ای که با چشم انتظاری می‌گذره، بخش‌هایی از عمر آدمه که داره مثل شمع می‌سوزه. تو نمی‌تونی روزای رفته رو جبران کنی، وقتی نمی‌شه زمان رو برای من به عقب برگردونی و اندازه‌ی یک ثانیه از حجم انتظار من کم کنی. انتظار لذت‌بخش نیست، وقتی ندونی تا کجا باید تنهاییت رو ادامه بدی. این‌که سکوت کردم، این‌که بی‌دلیل لبخند می‌زنم، این‌که وانمود می‌کنم هیچ اتفاقی نیفتاده یعنی بی‌تفاوت شدم. انتظار آدم رو نسبت به آینده بی‌تفاوت می‌کنه.
ادامه
کامنت بنویسید...
افشین نجاتی , afshin333333
یکشنبه 27 مهر ، 10:43
لایک.عالی.
ادامه
آرش  ساسانی , arash55737
چهارشنبه 23 مهر ، 11:09
زیباست
ادامه
آسمان آبی , asemanabi_100
اگه بچه داشتم، پسر یا دختر،
ازش نمیپرسیدم : "مشقهاتو نوشتی یا نه؟"
میگفتم: "خوب عشق کردی؟"
و اگه احیانا هنوز این کارو نکرده بود، فحش بارونش می کردم.
بهش می گفتم: "پس منتظر چی هستی؟
منتظری همه ی دندونهات بریزه؟ ها؟
چی فکر کردی؟ فکر کردی عمرِ نوح داری؟
پس کی می خوای شروع کنی؟ کی؟ وقتی بازنشسته شدی؟
وقتی نصف عمرت هدر رفت؟ محضِ رضای خدا بجنب!
برو جلو اگه دلت لرزید! منتظر نشو!
امروز که داری زندگی میکنی.
فردا شاید یه بمب یه راست بیفته رو کله ت...
وقت داره به سرعت میگذره...
نکنه بی عشق، سقط شی! برو پیِ عشق!
آدمهایی که توی زندگی، درباره ت قضاوت می کنن، محرومن.
مثلِ اونها نباش و زندگی کن! زندگی کن! حساب کتاب نکن ..."
ادامه