نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
آرمان رامان , armanraman

آرمان رامان

 مطلب جالبی خوندم راجع به « اثر دانینگ کروگر» . فکر کنم خیلیامون مبتلاییم
آرمان رامان , armanraman

آرمان رامان

مطالب
cloobid
armanraman
، 7 سال و 5 ماه و 14 روز
مرد 35 ساله مجرد
زير ديپلم ، ...
وبلاگ میهن بلاگ
آرمان رامان , armanraman
عظمت در نگاه ماست نه در آنچه که می بیینیم....
انسان های بزرگ زاویه دید و نگاهشان متفاوت است..
جهان که برای همه یکی است..
ادامه
99
کامنت بنویسید...
مارال  م , cloob99128
2 ساعت پیش
عالی
ادامه
طنازم  , tan700
7 ساعت پیش
آفرین
ادامه
کژال  , 65kazhal
شنبه 25 اردیبهشت ، 13:58
زیباااااااااا
ادامه
آرمان رامان , armanraman
.
نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار کشیدن های طولانی پیش می آید.
بعد از مدتها تلاش کردن
دویدن و به در و دیوار زدن
بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!

یکدفعه احساس می کنی خسته ای،
بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست.
به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی
برایت فرقی نمیکند رسیدن یا نرسیدن
آمدن یا نیامدن، ماندن یا رفتن
به اینجا که میرسی
نه دلتنگ می شوی نه دلخوش
می گویی بی خیال!
و این بی خیالی غمگین ترین حس دنیاست...!
.
فرشته رضایی
ادامه
کامنت بنویسید...
سپیده بارز , yokad
سه شنبه 31 فروردین ، 14:45
درسته اقای محمد
ادامه
محمد  , m.good63
سه شنبه 31 فروردین ، 13:14
گاهی ام غمگین نیست این حس
اتفاقا احساس سبکی میکنه آدم
ادامه
آرمان رامان , armanraman
حاكمی به مردمش گفت: صادقانه مشكلات را بگویید.
حسنك بلند شد و گفت: گندم و شیر كه گفتی چه شد؟
مسكن چه شد؟
كار چه شد؟
حاكم گفت: ممنونم كه مرا آگاه كردی. همه چیز درست میشود.
یكسال گذشت و دوباره حاكم گفت: صادقانه مشكلاتتان را بگویید.
كسی چیزی نگفت؛ كسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ كار و مسكن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنك چه شد؟!

ادامه
آرمان رامان , armanraman
آلکسی تایمی چیست؟

پدرم دلواپس آینده برادرم است! اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی‌شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بخندند.

خواهرم نگران فشار کاری پدرم است!
اما حتی یک بار هم نشده خواسته‌هایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.

مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمی‌برد اما حتی یک بار هم نشده که با من در مورد خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال می‌کند؟

من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار می‌شوم، اما حتی یک بار نشده که دستش را بگیرم با او به سینما بروم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.

روانشناسان به این حالت آلکسی تایمی، یعنی فقر کلمات در بیان احساسات می‌‌گویند.

در فرهنگ ما این مریضی یک رسم مرسوم است! احساساتت را پنهان کن و نشان نده... از یک طرف در خلوت خود، دل‌مان برای این و آن تنگ می‌شود، از طرف دیگر وقتی به هم می‌رسیم انگار که لال مانی می‌گیریم!

انگار نیرویی نامریٔی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگی‌مان بگوییم!
تکلیف مان را با خودمان روشن نمی‌کنیم. یکدیگر را دوست می‌داریم اما آن قدر شهامت نداریم که دوست داشتن‌مان را ابراز کنیم!

ما آدم‌های فقیری هستیم! البته فقیری که در کلماتش احساسات را پنهان می‌کند.
آن قدر در بیان احساسات‌مان آلکسی تایمیک (فقیرگونه در بیان احساسات و ابراز علاقه) هستیم که صبر می‌کنیم تا وقتی عزیزی از دست رفت، آن‌ وقت تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.

اما از یک جا به بعد، باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدر به فرزندش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید فرزند، دست پدر را بگیرد و با هم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر فرزندش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید فرزند در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تو را دارم.
از یک جا به بعد باید کسی که دوستش داریم بداند که چقدر با بودنش حال ما را خوب کرده است.
«و چه خوب است، آن از یک جا به بعد، همین حالا باشد.»
ادامه
کامنت بنویسید...
طنازم  , tan700
2 ساعت پیش
آفرین ب شما
ادامه
آرمان رامان , armanraman
6 ساعت پیش
چقدر درد مشترک ایرانیاست این، افرین
ادامه
آرمان رامان , armanraman
یکی ازعلمای اهل بصره می گوید:
روزگاری به فقر وتنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من وهمسر وفرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم
خیلی بر گرسنگی صبر کردم پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم.
درراه یکی از دوستانم به اسم
ابانصررا دیدم و او را از فروش خانه باخبرساختم
پس دوتکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت :
برو و به خانواده ات بده
به طرف خانه به راه افتادم
در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم به تکه نانی که در دستم بود نگاه کرد و گفت : این پسر یتیم و گرسنه است و نمی تواند گرسنگی را تحمل کند چیزی به او بده خدا حفظت کند
آن پسر نگاهی به من انداخت که هیچگاه فراموش نمی کنم .
گفتم : این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد .
بخدا قسم چیز دیگری ندارم و درخانه ام کسانی هستند که به این غذا محتاج ترند .
اشک از چشمانم جاری شد و درحالی که غمگین و ناامید بودم به طرف خانه برمی گشتم .
روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می کردم .
که ناگهان ابانصر را دیدم که ازخوشحالی پرواز می کرد و به من گفت : ای ابا محمد چرا اینجا نشسته ای !
در خانه ات خیر و ثروت است !
گفتم: سبحان الله !
از کجا ای ابانصر؟
گفت : مردی از خراسان از تو و پدرت می پرسد . و همراهش ثروت فراونی است
گفتم : او کیست؟
گفت : تاجری از شهر بصره است پدرت سی سال قبل مالی را نزدش به امانت گذاشت اما بی پول و ورشکست شد .
سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که بدست آورده خدا را شکر گفتم و به دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان رابی نیاز ساختم.
درثروتم سرمایه گذاری کردم و یکی از تاجران شدم مقداری از آنرا هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می کردم
ثروتم کم که نمی شد زیاد هم می شد
کم کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را گرفته بود و خوشحال بودم که دفترهای ملائكه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم .
شبی از شب ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده اند
و مردم را دیدم که گناهان شان را بر پشت شان حمل می کنند تا جایی که شخص فاسق ، شهری از بدنامی و رسوایی را برپشتش حمل می کند .
به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند
گناهانم را در کفه ای و حسناتم را درکفه دیگر قرار دادند ، کفه حسناتم بالا رفت و کفه گناهانم پایین آمد
سپس یکی یکی از از حسناتی که انجام داده بودم را برداشتند و دور انداختند چون در زیر هرحسنه (شهوت پنهانی) وجود داشت .
از شهوت های نفس مثل ریاء ، غرور ،
دوست داشتن تعریف و تمجید مردم
چیزی برایم باقی نماند و درآستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم .
آیا چیزی برایش باقی نمانده؟
گفتند : این برایش باقی مانده !
و آن همان تکه نانی بود که به آن زن و پسرش بخشیده بودم .
سپس آنرا در کفه حسناتم گذاشتند و گریه های آن زن را بخاطر کمکی که بهش کرده بودم ، در کفه حسناتم قرار دادند ،کفه بالا رفت و همینطور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و
گفت : نجات یافت
ادامه