نرم افزار اندروید کلوب
امیر  بهرامی , arkid135479

امیر بهرامی

  چه سخت  است   دلتنگ قاصدکی بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد...
امیر  بهرامی , arkid135479

امیر بهرامی

مطالبدوستان 3
cloobid
arkid135479
، 6 سال و 5 ماه و 21 روز
مرد 44 ساله متاهل
فوق ليسانس ، كارمند

دوستان

  • سحر  , 9924
  • پـــــریا نوبخت , paria_nobakht

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • نفسِ عشق , Breathing_Love
  • 62 رسانه

    morebox img
رسانه فروردین - مجله علم و فن - سرویس وبلاگ

Buy Website Traffic
امیر  بهرامی , arkid135479
مردی وارد داروخانه شد وبالهجه ای ساده گفت:
کرم ضد سیمان دارین؟
متصدی داروخانه با لحنی تمسخر آمیز گفت:
بله که داریم کرم ضد تیرآهن و آجرم داریم حالا خارجی میخوای یا ایرانی؟
خارجیش گرونه ها گفته باشم!
مرد نگاهی به دستانش کرد و روبه روی فروشنده گرفت و گفت:
ازوقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده نمیتونم دخترمو نوازش کنم...
اگه خارجیش بهتره، خارجیشو بده !
لبخند روی لبان متصدی یخ زد!!!
واقعا چه حقیر و کوچک است آن که به خود مغرور است
چراکه نمی داند بعد از بازی شطرنج
شاه وسرباز را دریک جعبه می گذارند...
انسانیت و تقواست که سرنوشت ساز است ...
جایگاه شاه و گدا و دارا و ندار همه " قبر "است...
مواظب باشیم که «تقوا»بایک «تق» «وا» نرود!!!!!
برای رسیدن به کبریا باید نه "کبر"داشت نه"ریا"!!!!
ادامه
99
کامنت بنویسید...
  , dr.siamak
سه شنبه 19 آذر ، 22:37
++++
ادامه
شارون شارون , abcdef1956
سه شنبه 19 آذر ، 19:45
بستگی به جایگاه طبقاتی دارد و از ان کندن دانش و شعور اجتماعی والایی میخواهد
ادامه
امیر  بهرامی , arkid135479
نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش
__________________________

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!”

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ, وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!”
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر، آقای پدر و …

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
اگرمردی هست به من نشان بده...
ادامه
کامنت بنویسید...
محمدرضا  , mohammadreza2500381
سه شنبه 19 آذر ، 20:21
واقعیت چیه ؟؟؟ جز این که فروید هم دست به دامن متون عربی و روایات اسلامی شد ؟؟!!!!!!! واقعیت غیر اینه که مزلو نظراتش بسیار نزدیک به نظرات اسلامیه ؟؟!! ببخشید تکرار میکنم ولی این متن سراسر مغالطه اگه شما رومجذوب کرده ناشی ازهمون عدم سواد هست.
ادامه
شارون شارون , abcdef1956
سه شنبه 19 آذر ، 19:53
اقای محمد رضا من واقعیت را گفتم .....اگر در خواب شما بابت تعلیمات عربی -یهودی-مسیحی-بهایی-بودایی ....کمونیستی.....به مدنیه فاضله رسیدی نشان میدهد من دکتر روانشناس نیستم
ادامه
محمدرضا  , mohammadreza2500381
سه شنبه 19 آذر ، 19:50
این فقط زائده تفکر امثال خود شماست . ادمای بیسوادی که اسمشون استاد دانشگاه
ادامه
امیر  بهرامی , arkid135479
امیر 1 ماه پیش
چه سخت است دلتنگ قاصدکی بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد...
امیر  بهرامی , arkid135479
حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت.
همسرش او را تحریک کرد به دریا برود،
شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.
مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.
قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.
او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.
او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟
همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری میکرد،
پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش بود.
پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟
او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم انداخته است،
پادشاه آن ماهی را به زور از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.
او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.
پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه خود میبالید که چنین صیدی نموده است.
همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد، خاری به انگشتش فرو رفت،درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد...
پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال سپری گشت.
پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.
وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد...
پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش گفتند که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین گرفتار شده است.
پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.
بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.
پادشاه به او گفت:
-آیا مرا میشناسی...!؟
-آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.
-میخواهم مرا حلال کنی.
-تو را حلال کردم.
-می خواهم بدانم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم، چه گفتی ؟

گفت به آسمان نگاه کردم و گفتم :
پروردگارا!
او قدرتش را به من نشان داد،
تو هم قدرتت را به او نشان بده!
ادامه
کامنت بنویسید...
  , dr.siamak
سه شنبه 19 آذر ، 22:41
Like
ادامه
صدرا مهربان , sadramehraban
سه شنبه 19 آذر ، 14:52
واقعا همینه
ادامه
امیر  بهرامی , arkid135479
4 ماه پیش
https://static5.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-15-07-11/16/0a88f3e5147495075e6d338a704893b4-425
ادامه
کامنت بنویسید...
شادیا ح , shaaaaad
یکشنبه 24 شهریور ، 15:33
س.س
ادامه