نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003

علیرضا مسیحا

 جوانی ام در این امید پیر شد    نیامدی و دیر شد ...
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003

علیرضا مسیحا

مطالب تصاویر 137
cloobid
akharinashegh2003
، 12 سال و 2 ماه و 10 روز
مرد 35 ساله مجرد
دکتري و بالاتر ، شعر می گویم من از هجران یار ....

آلبوم تصاویر

137 تصویر ...

morebox img
وبلاگ میهن بلاگ
عـــلـــــی   جان , emperor_17
مردم عادت کرده‌اند انتقاد کنند.
خوبی‌ها را نمی‌توانند ببینند.
ماجرای مردی را شنیدم که از همسرش خواست برایش دو تخم مرغ بپزد، اما یکی را نیمرو و دیگری را آب پز کند. زن نیز همین کار را کرد. مرد وقتی تخم مرغ‌ها را دید، سرش را تکان داد. زن پرسید: "دیگر چه اشتباهی کرده‌ام؟ این دقیقا همان چیزی است که خودت خواستی." مرد گفت: "می‌دانستم این اتفاق می‌افتد. تو تخم مرغ اشتباهی را نیمرو کردی."
برخی از مردم آنقدر انتقادی فکر می‌کنند که هر کاری هم برایشان بکنید،
راضی نمی‌شوند ...

جوئل_اوستین

خداقوت دوست من
پیجت خیلی عالی و اشعار و متنها زیباست .
سپاس که هستین
ادامه
99
کامنت بنویسید...
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
سه شنبه 29 مهر ، 09:17
علی جان واقعا، واقعا علی جانی ارادتمندم
ادامه
عـــلـــــی   جان , emperor_17
سه شنبه 29 مهر ، 09:08
احسنت آقامسیحای عزیز متن انتخابی بر حسب اشعار پیجتون بوده وامیدوارم که اگه خدای ناکرده برداشتی سوء شود حقیر را به نکوهش و نفرین مگیری باز هم میگویم پیجت زیباست و اشعارت هم دلنشین و گیراست
دست مریزاد
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
سه شنبه 29 مهر ، 09:00
دوستان عزیز برادر عزیزم علی احتمالا این متن رو بر اساس اشعار بنده فرستاده اند که کار بسیار بجایی است و با مرور اشعار بنده به این مطلبی که بیان شده کاملا خواهید رسید.
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
4 روز پیش
پیرمو با تو دلم میل جوانی میکند
بلبل طبعم به شوقت نغمه خوانی میکند

وصف حال من کنار تو نمیگردد بیان
چون کلام اظهار عجز و ناتوانی میکند

در میان جمع لالم تا تو آیی، آن زمان
چون خطیبان این زبانم گل فشانی میکند

من تماشای تو میکردم، ولی در بین جمع
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند!1

گفته بودی خوب میدانی که کسب و کار نیست
لیک این عاشق به عشق تو شبانی میکند

مرد روز سخت گرچه صورتش گردد سیاه
پشتکارش زندگی را آسمانی می کند

دورم از آغوش گرم تو ولی یادت بدان
در درونم زنده است و زندگانی می کند

گاه میگویم نمیمانی، فراموشت کنم
خاطرم با خاطرات تو تبانی میکند

گفتم ای مادر نمیدانم چرا اصلا بهار
چونکه میبیند مرا با من خزانی می کند؟

گفت ای طفلک نمیدانی تو این مطلب که او
عاشق است و عاشقی با تو نهانی میکند

می رسد روزی به پایان هجر و محضردار هم
دفتر مهر شما را بایگانی می کند

"شهریارا"مهربانی کن زمن خورده مگیر
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند2

علیرضا مسیحا
جمعه 25/07/99
ساعت:04:28 بامداد

1و2 این مصرع عین ابیات استاد میباشند.

سلام
دوستان عزیز
چند سالی بود که دوست داشتم شعری بر وزن شعر "یاد جوانی" استاد شهریار را قلم بزنم، هر بار این تلاش بی نتیجه بود تا اینکه بخت یار گشت و دیشب شعر فوق به ذهنم رسید، امیدوارم روح استاد نیز از حقیر راضی و خشنود باشد:
ادامه
کامنت بنویسید...
پیمان  , seyedmehrannaz
5 ساعت پیش
چقدر زیبا بود
ادامه
آزاد رود  , azad_444
9 ساعت پیش
عالی عالی
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
سه شنبه 29 مهر ، 17:08
لطف دارید ممنونتونم
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
دلم از قیل و قال دنیا دور
چشمم از ظلمت و سیاهی کور
دگر این خانه جای ماندن نیست
می روم پا برهنه؛ وادی طور

روزها انتظار شب دارم
شب که شد تا به صبح بیدارم
تو نمیگفتی ام زچهره ی من
میشود خواند اینکه بیمارم

خسته تر از همیشه و بی حال
من افسرده پر شکسته و بی بال
هر که رد شد زپیش من پرسید
که چرا قد تو شده چون دال

آسمان دلم شده پر ابر
کاسه ی عمر من لبالب صبر
میروم خانه بهر آسایش
بهترین خانه؛ خانه ی قبر

با سکوتم زدم زدل فریاد
گفته ام حرف سینه ام با باد
منکه از دیده رفته ام اما
نرود خاطرات من از یاد

علیرضا مسیحا
18/06/99
ساعت:15
ادامه
کامنت بنویسید...
رویا  , royazero5803
دوشنبه 28 مهر ، 11:58
زیبا بود
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
شنبه 26 مهر ، 17:49
تشکر
ادامه
مانا   , khakestary1361
شنبه 26 مهر ، 17:19
لایک
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
2 هفته پیش
آسمان تار وَ خورشید نهان در پس ابر
خانه تاریک و کمی تنگ شبیه شبِ قبر

جاده ها پر زمِه و بغض زمین سنگین است
آنطرف هفت کمانی که کمی رنگین است

لحظه ها ثانیه ها هست سراسر همه درد
زیر لب زمزمه میکرد در آنجا یک مرد

مرد، آرام ولی خسته قدم برمیداشت
داشت در مزرعه ذهن نهالی می کاشت

با خیالی که به سر داشت؛ شبش سَر میکرد
خاک آن مزرعه از اشک کمی تر میکرد

بغض میکرد و نمی خواست که سِر فاش شود
پس از آن ذکر شب و روز لبش کاش شود...

داد می زد که دلارام، دلم یارِ تو بود
این همه اشک و غم از حسرت دیدار تو بود

عهد و پیمان و وفای تو سراب است سراب
حال این عاشق دیوانه خراب است خراب

تو که رفتی ز دلم رفت دگر نور امید
کوه بودم ولی از غصه همین کوه خمید

فکرها آمده و حمله به گل ها کردند
حمله ای مثل همانی که مغول ها کردند

خاطراتش به یکی کوچه ی بن بست رسید
ناگهان داد زدو بی هدف اینبار دوید

طاقتش طاق شد و دید که ساعت شده هفت
جاده پیچید در این لحظه، ولیکن او رفت ...

علیرضا مسیحا
دوشنبه 14/07/99
ساعت: 08:00
ادامه
کامنت بنویسید...
رویا  , royazero5803
دوشنبه 28 مهر ، 11:59
متشکرم بابت شعرهای زیباتون
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
شنبه 26 مهر ، 17:48
سپاس
ادامه
مانا   , khakestary1361
شنبه 26 مهر ، 17:25
لایک
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
2 هفته پیش
سرِ عمرِ رفته بر باد
به کجا زنم دگر داد
به که راز دل بگویم؟!
ز فراغ و هجر فریاد

ز نخست روزِ خلقت
پس از آنکه مادرم زاد
ز وفا به شیره ی جان
به من اینچنین توان داد

منو بی وفایی و قهر
منو مهر و عشق فرهاد
منو قصه های شیرین
منو دوستیه صیاد؟!

برو ایکه بی تو این مرد
شده دل غمین و ناشاد
تو دلی شکسته ای که
به امید بوده آباد

همه هستی ام گرفتی
تو فرشته رویِ جلاد
دلم ازحریر بود و
پس از این شود چو فولاد

چه خوش این سخن شنیدم
ز کلاس درس استاد
به هر آنکه رفته بدرود
نکنم گذشته را یاد....

علیرضا مسیحا
شنبه 12/07/1399
ساعت:13:00
ادامه
کامنت بنویسید...
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
سه شنبه 29 مهر ، 08:21
ممنون محبتتونم
ادامه
  , saghar_mihan
دوشنبه 28 مهر ، 23:52
زیبااااااااااااااااااااااا
ادامه
علیرضا مسیحا , akharinashegh2003
دوشنبه 28 مهر ، 12:19
تشکر فراوان خانم رویا
ادامه