نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
  , ahmadshikhahmadi

Ahmad

 سلام
  , ahmadshikhahmadi

Ahmad

مطالب
cloobid
ahmadshikhahmadi
، 9 سال و 7 ماه و 23 روز
مرد 37 ساله مجرد
فوق ليسانس ،

رسانه ها

  • عاشقان محمد رسول الله , asheghane_mohammad
  • صحیح بخاری , sahih_bokhari
  • 153 رسانه

    morebox img
وبلاگ میهن بلاگ
  , ahmadshikhahmadi
Ahmad 5 سال پیش
سلام
99
  , ahmadshikhahmadi
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود.



مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود.



مراقب رفتارت باش که عادتت می شود.



مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود.



مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.
ادامه
  , ahmadshikhahmadi
Ahmad 5 سال پیش
درجامعه ما افرادی هستندکه آنقدر فقیرند که تنها دارایشان پول است....
  , ahmadshikhahmadi
امروزهم

کنار فاصله هامان، نشسته ام

امروز هم،

دلم،لبالب از اشتیاق توست

باتو،

تمام شده این نا تمام من

باتو،

لبریز از ستاره شده آسمان من

باتو،

قرار گرفته دل بی قرار من

با من بگو،

بگو ای انتظار خوب،

آیا تو هم شده ای بیقرارِ من ؟؟
ادامه
  , ahmadshikhahmadi
روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !
فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...
کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! "
چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !
موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !
ادامه