مجید مهران , agapeh110

مجید مهران

مجید مهران , agapeh110

مجید مهران

مطالب تصاویر 778دوستان 1177
cloobid
agapeh110
، 8 سال و 3 ماه و 8 روز
مرد 37 ساله متاهل
ليسانس ، کارمند

دوستان

  • ساحل آرام , wild_orkid76
  •   , atman_y
  • تارا طنین , tara_tanin
  • مهدیه  , mahdiyeh_ataei
  • 1177 نفر

    morebox img

آلبوم تصاویر

778 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • لاتاری , lottery
    مدیرلاتاری
  • البرز , negin_e_alborz
    معاونالبرز
  • 211 رسانه

    morebox img


تبلیغات

  , mashtitizpa
سلام عزیز دل برادر
مجید جان خوشحالم باز هم اینجا می بینمت
ادامه
99
1
2
  , mashtitizpa
سه شنبه 20 آذر ، 16:33

ارادت
ادامه
مجید مهران , agapeh110
سه شنبه 20 آذر ، 10:32
فداتم داداش گلم
ادامه
مجید مهران , agapeh110
1 ماه پیش
https://up.20script.ir/file/98c7-Sabet-kon-Majidmehrann.mp3

ثابت کن
با صدای مجید مهران
ادامه
مَـــهـسا علی پور , mahsa_nazi
مجید در این تصویر برچسب خورده است. 9 ماه پیش
آریو برزن , barzan40


حسّ دیگری باید باشد

ورای این حواس پنج یا شش‌گانه‌ی شناخته شده.

حس دیگری که ترکیب دل‌پذیری دارد از رنگ‌های ملایم ...

نور آفتاب که اریب باریده روی قالی ...

لمس دست‌ها و پاهای یک نوزاد ...

نوشیدن یک فنجان چای در یک غروب بارانی در بالکن خانه با یک دنیا خستگی ...

دیدن یک آشنای دور از ازدحام ...

آن دقیقه‌های صبح که آفتاب چشمت را می زند و دوست داری تا ابد کش بیاید ...

این همان "حسّ هفتم" است.

همان حسّی که اگر نبود

چیزی از تماشای قطره‌های باران روی شیشه بخار گرفته ماشین،

دستگیر آدم نمی‌شد

و محال ممکن بود دل کسی برای صدای چرخیدن کلید در قفل بلرزد.

حس هفتم بعضی آدم‌ها پر کار تر است.

همان‌هایی که همیشه یک دوربین عکاسی

یا یک برگ کاغذ و قلم کنار دست‌شان است

و

دنبال ثبت و نگه داشتن تاریخ و ساعت لحظه‌ها هستند.

حس هفتم بعضی‌ها هم مریض است.

همان‌هایی که نه از بوی شب بوی حیاط هیجان زده می‌شوند

و نه از تمام شدن فصل انگور دل‌شان هُرّی می‌ریزد.

عجیب‌ترین حس آدم‌ها حس ششم معروف‌شان نیست،

ناشناخته‌ترین نوع حس در آدم‌ها همین "حسّ هفتم" است.

وظیفه‌اش به گمانم پیدا کردن

آن لحظه‌های دل‌نشین است که

توضیح‌شان برای کسی ممکن نیست

الاّ کسی که خیلی خوب آدم‌یزاد را بلد باشد ...

ادامه
آریو برزن , barzan40
ذهن ما باغچه است

شعری از زنده یاد
مجتبی کاشانی

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

و برون آی از این دخمه ی ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده ی خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره بی پیغام است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

و بسازیم در آن پنجره ای

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

و ز افکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبری خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان

به طراوت و ترنم، تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی در ذهن زمان

و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین

نازنین

نازنین

هرگز آدم ، آدم نشود.

ادامه