نرم افزار اندروید کلوب مجله کلوب
جلال آل احمد , jalalclub

جلال آل احمد

جلال آل احمد , jalalclub

جلال آل احمد

2,337نــــفــــــر
عضو شده اند
2,337نفر عضو شده اند
آشنایی با زندگی و آثارآشنایی با زندگی و آثارمشاهده کامل مشخصات
30 دی 1383
سعی کنید فعال باشید

اعضاء

  • فاطمه عیدی , fat_54
  • فرشته تنها , fereshe72
  • عباس نامنی , basnameny
  • شهاب آذرخش , shahab195
  • 2337 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • حمید مصدق , m_mosadegh
  • مهدی اخوان ثالث , m_ahavan
  • پائولو کوئیلو , pauloclub
  • نیما یوشیج , nimaclub
  • نیچه , nicheclub
  • یوسف علیخانی , alikhaniclub
وبلاگ میهن بلاگ
جلال آل احمد , jalalclub
مقاله جلال حمت و عرفان
این مقاله را دوست خوبمان سیما امین برای كلوب ارسال كرده است

اسرائیل از دیدگاه جلال
سید هادی خسروشاهی چندی پیش، به مناسبت سالگرد درگذشت «جلال آل احمد» جرائد چپ وراست _ ! اگر این تعبیر صحیح باشد_! درباره ی وی مقالاتی منتشر ساختند.... . یكی از روزنامه ها مطالبی به عنوان «سالروزتولد» او منتشر نمود كه از یك جهت قابل تقدیر بود وآن این كه بر خلاف رسم موجود در بزرگداشت شخصیت ها وافراد به مناسبت روز وفات ( كه نشان دهنده مؤانست ذهن جمعی جامعه ما _حتی نخبگان ونویسندگان _ با سوگواری و روز درگذشت افراد است).... روز تولد را فرصتی برای یادبود قرار داده بود! البته باید یادآوری نمود كه تولد مرحوم جلال روز سوم آذرماه نبوده بلكه روز پنجشنبه یازدهم آذرماه 1302 هجری شمسی مطابق با بیست ویكم شعبان 1342 هجری قمری بوده است . به هرحال: نكته ای كه از نظر نگارنده خیلی مهم است . این است كه هیچ یك از جرائد، متأسفانه به نقش جلال آل احمد ، درافشای جنایات رژیم صهیونیستی ،آن هم درآن دوران : «همكاری وهم پیمانی ایران پهلوی» با رژیم صهیونیستی ، اشاره ای نكردند ! درحالی كه بی تردید جلال آل احمد در میان روشنفكران عصر ما، شاید اولین كسی باشد كه علیرغم گرایشهای چپ گرایانه نخستین ، هرگز دردام شیفتگی سوسیالیستی ! نسبت به كیبوتص های«اسرائیل» نیافتاد وبه هر بهانه ای ، علیرغم جو حاكم بر محافل سیاسی و روشنفكری به نقد و افشای مظالم رژیم صهیونیستی واربابان اصلی آن كه محافل امپریالیستی غربی بوده و هست، پرداخت و شجاعانه افشاگری نمود. دوست ارجمند وعزیز گرانقدر جناب «شمس آل احمد» دركتاب خود به نام «از چشم برادر» (چاپ قم ، 1369 كه متأسفانه دیگر تجدید چاپ نشد) دراین زمینه اشاره ای دارد كه نخست آن رانقل می كنم وبعد متن رساله ای كه در مهرماه 1357، تحت عنوان:«اسرائیل، عامل امپریالیسم » با مقدمه ای به امضای مستعار«ابورشاد» ازقم ، منتشر ساختم_ باهمان مقدمه _ جهت اطلاع وآگاهی نسل جدید از دیدگاه جلال درباره فاشیسم صهیونیستی نقل می كنم : نخست اشاره جناب شمس آل احمد را بخوانیم: 1_ «مقاله ای كه زیر پوشش نامه یك دوست ایرانی فرنگ نشسته ، جلال در «جنگ هنر امروز» دكتر سیروس طاهباز چاپ كرد، وهفته نامه «دنیای جدید» را به توقیف ابدی گرفتار ساخت درسوم تیرماه 1346 ودرنسخی معدود منتشر شد. كه یا روشنفكر جماعت ، درهمان ایام آن را ندید و یا آن را درخور توجه ندانست . آن نامه ساختگی جلال ، تا ضرب و زور ساواك را بگیرد .نام :« آغاز یك نفرت » را داشت . كه خود وی و یا دكتر سیروس طاهباز ناشر اولی آن ، مصلحت ندیده بودند باچنان عنوانی، حساسیت وعصبیت سانسور را برانگیزند.(كه البته این ملاحظه و مراعاتشان درست درنیامد ، وساواك نه تنها اكثر نسخ آن راجمع كرد، بلكه هفته نامه مزبور راتعطیل نمود.) اما از ظرایف روزگار این كه آن مقاله را نیز روحانیت آگاه دید. ونسبت به تكثیر آن احساس مسئولیت كرد. با افزایش یك مقدمه سه صفحه ای با امضای «ابورشاد» وتوسط «نشر نذیر» دوبارآن را درقم به صورت یك رساله 32 صفحه ای رقعی منتشر ساخت. یكبار در پنج هزار نسخه . ویكباردر پنجاه هزار نسخه. وظریف تر آنكه برای آن رساله _ لابد متكی به محتوایش_ نام «اسرائیل» عامل امپریالیسم، را برگزید. عزیزم سید هادی خسروشاهی دربازگشت از سفارت واتیكان ، برایم نقل كرد كه «نشر نذیر» پوششی بوده است روی فعالیت های روشنگرانه گروهی از روحانیان جوان كه در سالهای طاغوت درقم فعالیت داشته اند. و«ابورشاد» هم نام مستعار خود ایشان بوده است . 2_ جلال با تمام ارادتی كه به مرحوم خلیل ملكی و برادرش مهندس ملك داشت، هیچگاه دچار شیفتگی سوسیالیست های ایرانی نسبت به اسرائیل نبود. جوهر علاقه واعتقادی كه او به فرهنگ اصیل اسلامی داشت ، به او اجازه نمی داد كه چون دیگر یاران خویش، به دستاوردهای توفیق آمیز كشاورزی اسرائیل، درشكل كیبوتص ها، از صمیم دل به وجد آید. وهمین شك وتردیدهای اصولی بود كه نوشته های جلال را همواره از نوشته های مرحوم ملكی تفكیك می كرد. پندار من آن است كه وقفه های چند گانه ای كه در تبلیغ كیبوتص های اسرائیل در مجله مرحوم ملكی (علم وزندگی ونبرد زندگی) اتفاق افتاده است، می تواند از جمله به علت تحذیرهایی بوده باشد كه جلال به ملكی می داده است. ملكی درجلال ، به چشم یك مشاور هوشیار وصدیق می نگریست. واین مطلب را، خیال می كنم خود آن مرحوم درمقدمه یكی از كتابهایش نیز یاد كرده است ( مقدمه برخورد عقاید وآراء) .وقتی جلال، از بین روشنفكران ایرانی درسال 1346 برای اول بار فریادش درآمد كه : «به مناسبت اینكه نازیسم_ این گل سرسبد تمدن بورژوایی غرب_ گروهی از یهودی های فلك زده را درآن كوره های آدم _ پزی پخت_ امروز دو سه میلیون عربهای فلسطین وغزه وغرب اردن باید درحمایت سرمایه داران وال استریت وبانك روچیلد كشته وآواره بشوند. وچون حضرات روشنفكران اروپایی درجنایتهای هیتلر شریك بوده اند ودرهمان ساعت دم برنیاوردند ، حالا به همان یهودیها درخاورمیانه سرپل داده اند تا ملل مصر وسوریه والجزایر وعراق شلاق بخورند ودیگر خیال مبارزه ضد استعمار غرب را درسرنپرورند ودیگر كانال سوئز را رو به ملل متمدن نبندند!» مجادله داغی را با استادش مرحوم ملكی باعث شد كه دست كم خیال می كنم دكتر سیروس طاهباز ناشر آن فریاد، بیاد داشته باشد.» (از چشم برادر، صفحه 478و479 ). ..... اما مقدمه اینجانب بر رساله جلال: بنام خدا یادداشتی براین رساله تیرماه 1346 بود كه شماره اول نشریه ای روزنامه وار بنام «جنگ» در تهران منتشر گردید.... ومن درتبریز بودم كه نام آنرا شنیدم ولی نسخه های آن گویا نایاب گردید وبدست ما نرسید....ونمی دانم كه همان شماره تجدید چاپ شد یا نه ولی می دانم كه شماره دوم آن هرگز اجازه چاپ ونشر نیافت ..... .... تهیه یك نسخه ازآن ، با لطف «جلال» امكان پذیر شد وشاید هم تقدیر چنین بود كه همان نسخه ، بیش ازدهسال دربین اوراق وكتابهای مضره ی راقم این سطور!، نخست از«دزد زدگی ها!» وسپس از «حوادث دهر!» درامان بماند تا آنكه امروز، مقاله خود «جلال» بشكل جزوه ای مستقل منتشرگردد.... والبته چون می گویند سانسور مطبوعات لغو شده وتحصیل اجازه نشر كتاب هم آسان گشته است ، ما با همه دیر باوری ها ، این مقال را بعنوان بررسی صحت یاسقم خبر! بدست چاپ می سپاریم كه اگر منتشرگردید ، مورد استفاده دوستان قرار می گیرد واگر هم در چاپخانه ، بانتظار اجازه بایگانی شد، برای هزارمین بار می فهمیم كه «آزموده» را آزمودن خطا است ......! ....... ومی بینید كه این مقال دهسال پیش نوشته شده ودراین فترت ، بعضی از افراد یاد شده درمقال، مانند ناصر وامام یمن وامپراطور حبشه، دیگر در مصدر كار ویادر عالم حیات نیستند كه ما در باره شان حاشیه ای بزنیم ! ولی برای توضیح نكته ای كه در صفحه 31 آمده است، اشاره باین امر بی مناسبت نخواهدبودكه «اسرائیل» امروز هم بجای امپراطور حبشه، از جانب سرهنگ هایله ماریام! باصطلاح ماركسیت !پشتیبانی والبته انقلابی این بار، بجای همكاری با امپریالیسم غرب_ اربابان امپراطور_ با سوسیال امپریالیسم شرق وسربازان اقمارش، _ اربابان رئیس جمهور _ همكاری دارد كه مسلمانان صحرای اوگادن را با یاری آنها تارومار كردند وهم اكنون بایك همكاری دستجمعی ودوستانه ! طبعاً سوسیالیستی ، مسلمانان اریتره را با بمب خوشه ای و ناپالم اهدائی اسرائیل و هواپیمای ساخت شوروی با هدایت خلبانان كوبائی_ نگهبان سوسیالیسم _ قتل عام می كنند....! دیگر آنكه «جلال» درصفحه 24، راه حلی برای رفع اختلاف بین اعراب ویهود پیشنهاد می كند كه «تشكیل یك حكومت فدرال عرب ویهود_ باسم فلسطین » است! این راه حل را باید همانطور بیان داشت كه گروههای اصیل جنبش آزادیبخش فلسطین، هوادار آن هستند وآن تشكیل دولت فلسطینی است كه درآن یهودیان اصیل فلسطین _ نه تحفه های صادر شده ازآمریكا وشوروی ودیگر اقمارشان_ بتوانند زندگی آزاد ومسالمت آمیزی با دیگر فلسطینیان: مسیحی ومسلمان داشته باشند. والبته این راه حل تا مرحله عمل فاصله بسیار درازی دارد وتوجه داریم كه «اسرائیل» را غرب با همكاری شرق ، درقلب جهان اسلام بمثابه پایگاه تجاوزات خود بوجود آورده است وبه این آسانی هم حاضرنخواهد شد كه دست ازاین پایگاه بردارد، مگر آنكه طبق نوشته خود«جلال_» ودرهمین نشریه «تجربه الجزائروچین» را كه «نشان داده است استعمار را فقط با تبر می توان برید» در فلسطین نیز بكار بگیرند كه گرفته اند ......! دست خدا بهمراهشان باد.! درپایان این نكته را نیز یادآور شد كه انتخاب عنوان كلی این رساله ، از ما است . مهرماه 1357 قم : ابورشاد اسرائیل بمثابه آلت امپریالیسم وین زمان فكرم این است كه درخون برادرهایم ناروا درخون پیچان بی گنه درخون غلطان دل فولادم رازنگ كند دیگرگون این متن نامه دوستی از پاریس است كه من چیزهائی به آن افزوده ام . پرت وپلاهاش بیخ ریش من وحرف حسابش ازاو . جلال آل احمد دو هفته است كه گوشم به رادیو است وچشمم به روزنامه ها . وحالا نتیجه این سیر وسیاحت را درفلسفه اروپا بصورت درد دل برایت می نویسم . تنها در بحران های سیاسی واجتماعی حاد است كه كلمات وعبارات واعمال واقدامات مفهوم واقعی خود راپیدا می كنند . تنها سربزنگاه ها است كه معلوم می شود هر فرقه و هركس چند مرده حلاج است وتنها سر پلهای خر بگیری است كه می توان بدقت نیروهای دوست ودشمن را بررسی كرد . وچنین شرایطی اخیراً به مناسبت جنگ خاورمیانه پیش آمد ومهره ها را نشان داد وداغ ها را بر پیشانی زد آن چنانكه پاك كردنش باگه خوردن نامه هم میسر نیست . مردم فرانسه از خرد وكلان وچپ وراست چه نژاد پرست وچه ضد عربند! هیچ كس فكرش را نمی كرد _ من ازهمه كمتر_ كه داغ الجزایر چین بردل این ها مانده باشد . وماجرای لشكركشی كانال سوئز در 1956 وناكام ماندن آن چنین به انتقال كشی تحریصشان كرده باشد . بقول امه سه زر همه این حیوانات رنگارنگ لشگریان جرار استعمارند. همه شان برده فروشند وهمه شان به انقلاب بدهكار. دو هفته تمام آماده كردن افكار عمومی طول كشید . آن وقت كه اول به میدان جست ؟ دست چپی ها! حضرات وجدان جهانی _ آنهایی كه درمغز پوسیده خود فكر می كنند كه رسالت دفاع از حق را درتمام دنیا دارند. آن هایی كه حسن وحسین وتقی ونقی را دراقصا بلاد عالم به نام انسانیت محكوم می كنند! همه آنها یك مرتبه به میدان ریختند. از سارتر گرفته (واین یكی كمتر از همه دیگران ) تاكرگدنی یا خوكی اوژن یونسكو نام _ كه وقاحت را به آنجارساند كه ادعا كرد آورگان بی وطن فلسطین كه بیست سال است در اردوگاه های جنگ بسر می برند وجیره غذائی نصف آدم معمولی را ازراه سازمان ملل دریافت می كنند همگی می خواهند كاری بكنند كه هیتلر نكرد. یعنی می خواهند این یهودی های رنگ و وارنگ اروپایی وآمریكایی راكه نماینده تمدن غربند دروسط ممالك عربی قتل عام كنند .! مالیخولیایی دیگری به نام«لانزمن» كه جزو دارودسته «تان مدرن »سارتر است آن چنان ازاین وحشیگری خیالی اعراب ازكوره دررفت كه هر آنچه از چنته علیلش درمی آمد نثاراین مردم كرد. فدراسیون چپ وحضرت مندس فرانس كه جای خود دارند، اما وقیحتر وبی آبروتر ازهمه جناب دانیل مایر بود كه رئیس مجمع دفاع از حقوق بشر است ! وبه نام رسالت تاریخی ای كه بعهده دارد چنین تخم فرمود كه : من از سوسیالیست بودن (!!) خود متنفرم از انسان بودن خود هم متنفرم ولی به یهودی بودنم افتخار می كنم . به مدت یك هفته این جوری دور بدست این اراذل ادبی وسیاسی بود وچه سیركی ! جایت خالی اما پس از اینكه دهن اینها از عربده كشی كف كرد آنوقت صاحب كارهای اصلی كه سرنخ بدستشان است وارد گود شدند . زمینه آماده بود. چپ فرانسه (منهای كمونیست ها كه خودشان هم نمی دانند چه گهی می خورند !) بطور یك پارچه احساسات را برای ماهیگیری بعدی آماده كرده بودند . مطبوعات بورژوا وارگانهای پول ومنفعت از دوش این روشنفكران چپ! بالا رفتند. اسم نویسی داوطلبان شروع شد وپول جمع كردند . حضرت بارون ادمون دوروچیلد دبیر كل اتحادیه طرفداران اسرائیل در میتینگ های هیستریك وراسیست ضد عربی_دركنار نامدارترین عناصر دست چپ قرار گرفت . همه باهم به كمك اسرائیل متمدن _! به جنگ اعراب جاهل و وحشی ! شتافتند . برای اینكه حساب دستت باشد وحرفهایم راحمل بر اغراق نكنی فقط یك نمونه دستت می دهم. پنج ماه است كه كمیته ای بنام نهضت یك میلیارد فرانك برای ویتنام دارد فعالیت می كند كه هدفش از اسمش پیدا است وتا بحال فقط دویست میلیون فرانك پول جمع كرده اما درعرض 48 ساعت میزان پولی كه در فرانسه برای اسرائیل جمع شد از 3 میلیارد فرانك گذشت ! كه فقط نصف آن را حضرات روچیلد «پاریس»و«لندن» هدیه كردند وتوخود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل ...... خوب. چرا این بشر دوستان! این طور بدست وپا افتاده اند ؟ چرا یك مرتبه این جوری همبستگی عمومی با اسرائیل تظاهر كرد ؟ جواب ساده است . بیست سال است كه یك مشت زورگو به كمك سرمایه های بین المللی وبه بركت سازمان های تروریستی صهیون و«هاگانا» خاك فلسطین را اشغال كرده اند ویك میلیون ساكنان آن رابیرون ریخته اند . بیست سال است كه مرتب ذره ذره ازخاك اعراب را تصرف می كنند .بیست سال است كه سازمان ملل ازآنها می خواهدكه آوارگان فلسطین رابگذارند به وطنشان برگردند وآنها با گردن كلفتی رد می كنند. درعرض این مدت درست یازده مرتبه از طرف سازمان ملل محكوم به تجاوز شده اند.و سه مرتبه عملاً به خاك همسایگان تجاوز كرده اند وهیچوقت اعراب مقیم فلسطین را اسرائیلی قبول نداشته اند بدلیل این است كه حالا بشر دوستان غربی چنین یك مرتبه چون تنی واحد برای دفاع از آنها قیام كرده اند، رفتاری راكه دیروز نازیها با یهود كردند امروز یهود به كمك وجدان ناراحت اروپا وآمریكا دارد با اعراب می كند . بمناسبت اینكه نازیسم _ این گل سرسبد تمدن بورژوایی غرب _ شش میلیون یهودی فلك زده رادرآن كوره های آدم پزی ریخت _ امروز دوسه میلیون عرب های فلسطین وغزه وغرب اردن باید در حمایت سرمایه داران وال استریت وبانك روچیلدكشته وآواره بشوند . وچون حضرات روشنفكران اروپایی در جنایت های هیتلر شریك بوده اند ودرهمان ساعت دم برنیاورده بوده اند . حالا بهمان یهودیها درخاورمیانه سرپل داده اند تا ملل مصر وسوریه والجزایر وعراق شلاق بخورند ودیگر خیال مبارزه ضد استعمار غرب رادر سر نپرورند ودیگر كانال سوئز را روبه ملل متمدن نبندند! تف بر این تمدن گند بورژوا! من تعجب می كنم كه حضراتی كه سالها بگوش ما فرو كردند كه اسرائیل یك كشور سوسیالیستی است آیا الان شب با وجدان آرام می خوابند ؟ اسرائیلی كه بعنوان شعبه خاورمیانه امپریالیسم و «سیا» الان دارد تمام شبكه جاسوسی وضد انقلابی آن اطراف را اداره می كند ؟ اسرائیلی كه حتی اسمش را به عنوان دهن كجی به فلسطینی ها انتخاب كرده است ؟آیا باین علت كه رئیس حكومت مصر میانه اش باحكومت ما شكرآب است باید صدواندی میلیون عرب را درین قضیه فدا كرد ؟ الان 90 درصد نفت اسرائیل را ایران می دهد وآن وقت حكومت ایران ازترس اعراب اعلامیه می دهد كه «ما درمقابل كمپانی هیچكاره ایم ایشان خودشان نفت را بهر كه بخواهند می فروشند »! وآیا این عذر بدتر از گناه نیست؟ آخر این دم خروس را ببینیم یا كمك های شیر وخورشید سرخ رابه آوارگان اردن كه از حدود یك عوام فریبی در داغترین شرایط سیاسی فراتر نمی رود. سربازان فراری عرب در صحرای سینا دسته دسته دارند از تشنگی می میرند آنوقت تمام مطبوعات فارسی پر است از انتقام گرفتن ازناصر_ وهیچكس نیست بنویسد كه آقایان این اسرائیلی های متمدن اندكه لوله های آبرا بریده اند تا برای نگهداری از اسرا دچار خرج بیشتر نشوند! موشه دایان همین شش ماه پیش از ویت نام برگشت كه به استلژ رفته بود تا ببیند ملت متمدن آمریكا چگونه ملت گرسنه و وحشی ! ویت نام رابا ناپالم و بمب های افشان وپران قتل عام می كند ! بگذریم ..... شلاق حوادث بیدار كننده تر از هر پند و موعظه ای است . مطبوعات فرانسه كه همچون دیگر بنگاه های انتشاراتی این ملك دردست یهودیان سرمایه دار است چنان افكار رامسموم وتخدیر كرده اند كه نظیرش را تا سال های دیگر نمی توان دید. رادیو های خصوصی ودولتی هم كه با پول تبلیغات اینها می گردد. مگرنه آن است كه نخست وزیر مملكت فرانسه رئیس بانك روچیلد است ؟ وزمام امور«هاشت»و«رنو» در دست سرمایه داران ؟ وتمام جناح چپ درید قدرت، گی موله_ همان كه به سوئز لشگر كشید ؟_وتبلیغاتش بدست آنهایی كه هنوز خواب«الجزایرفرانسه» را می بینند؟ اینها عجب نیست . عجب این است كه وجدان روشنفكران مملكت ایران راهم این ها می سازند. من این روزها ازفارسی دانستن خودم بیزارم. درسراسر مطبوعات فارسی جز یك مقاله دریك مجله سپید وسیاه هیچ چیز دیگری ندیدم كه بشود گفت آن را یك ایرانی نوشته. اگر وجدان روشنفكر اروپایی ناراحت است كه چرا به آن یهودكشی ها رضایت داده روشنفكر ایرانی چه می گوید كه «استر» ملكه اش بود و «مردخای» وزیر شاه هخامنشی اش! ودانیال نبی امامزاده اش؟ وجدان روشنفكرایرانی باید ازین ناراحت باشد كه چرا نفت ایران در تانك و هواپیمایی می سوزد كه برادران عرب و مسلمانش را می كشد وجدان روشنفكر ایرانی باید از این ناراحت باشد كه چرا نفت سعودی وكویت در تانك ها و هلیكوپترهایی می سوزد كه ملت فقیر ویتنام رابه توپ بسته اند . چه كسی گفته است كه وجدان روشنفكر ایرانی را هم باید مطبوعات فرنگ بسازد ؟ و مالیخولیاهای روچیلد ولانزمن ؟ این حرف وسخن كهنه ای است كه چرا كفاره گناهی راكه دیوانه ای در بلخ آلمان واروپا كرد باید ما در شوشتر خاورمیانه بدهیم _بحث درین است كه اسرائیل_ این دست نشانده دست اول سرمایه داری واستعمار غرب درخاورمیانه _ كه سرمایه فراوان دارد ، مگر نمی داند كه هر اصله نخلی را كمپانی نفت در خارك به هزار تومان خرید؟ اسرائیل اگر می خواهد در خاورمیانه آرام زندگی كند باید مركز توطئه ضدنهضت های دمكراتیك نباشد . اگر اسرائیل می خواهد كه برادران عرب برسمیت بشناسندش باید به جای اینكه استخوان لای زخم باشد _ مرهم نهنده باشد دردهای خاورمیانه را.كه بزرگترینش نفوذ استعمار است وغارت نفت. بگذار حالا رمز وقایع این مدت را بسرعت برایت بنویسم چرا كه دیده ام سانسور با مطبوعات فارسی چه می كند و می دانم چیزی درست وحسابی دراین باب نمی دانی. چون دیده ام كه مطبوعات فارسی این مدت انگار اصلاً درتل آویو چاپ می شده است. روز دوشنبه ساعت شش صبح به وقت اینجا. هواپیمای اسرائیل با كمك هواپیمای آمریكا وانگلیس كه از مالت و پایگاه های لیبی بر می خاستند ( و به این دلیل لیبی تهدید به بستن آنها كرد) تمام فرودگاه های مصر وسوریه واردن وحتی عراق رابمباران كردند ، ومحافل مصری اعلام كردند كه جزو این فرودگاه های بمباران شده . حتی یكی بوده در مرز سودان ومصر كه هنوز تمام نشده بود و از وجود آن فقط مقامات دولتی مصر اطلاع داشته اند و مقامات آمریكایی! بعد هم یك مانور ساختگی شد كه كشتی «لیبرتی» آمریكایی را بمباران كردند كه نتواند خبری از حركت هواپیماها ضبط كند كه ازكدام سمت به كدام سمت می رفته اند. واین جوری نیروهای هوایی اعراب درهمان ساعت اول روی زمین از كارافتاد ، ونتیجه ازهمان اول معلوم بود. وآن وقت حمله تانك ها شروع شد . صحرای سینا دردو روز اشغال شد . زیربمباران شدید اسرائیل ششصد تانك وهفت لشگر مصری ازهم پاشید . چراكه حفاظت هوایی نداشتند، عده كشته بین 7تا 10هزار نفر. ومهم تر ازین ده پانزده هزار نفری هستندكه الان درصحرای سینا سرگردانند ودارند از تشنگی می میرند(مثل اینكه تكرار كردم ) وآن وقت ارتش فاتح اسرائیل حتی ازاسیركردن آنها ابا می كند .چرا كه درآن صورت باید به آنها آب ونان وخوابگاه وارودگاه بدهد .ویهودی جماعت البته كه مقتصد هم هست . واین را از قدیم می دانیم . این جوری به ایشان فقط شاید یك گور دسته جمعی بدهد! اما درجبهه اردن ، زیربمباران اسرائیل اردنی ها سه روز بیشتر مقاومت نتوانستند.و چهارده هزار كشته بر زمین گذاشتند .تمام نواحی غرب اردن را متمدن های یهودتصرف كردند والان یك میلیون دیگر عرب را دارند ازخانه وكاشانه شان بیرون می كنند وجالب اینجاست كه درهمان حال كه مطبوعات ورادیوی اسرائیل (كه بدقت گوش كرده ام) جنگ را جنگ مذهبی بین متعصبان مسلمان ومتمدنان اسرائیل معرفی می كردند. درهمان حال تمام هئیت دولت وامرای ارتش اسرائیل پای دیوار ندبه دربیت المقدس داشتند گریه وزاری می كردند . ودرهمین حال رادیو قاهره طبقه كارگر انقلابی را برای برداشتن سلاح ودفاع درمقابل استعمار تهییج می كرد. تمام زندانیان سیاسی قاهره آزاد شدند كه هیچ، مسلح هم شدند وبرای دفاع راه افتادند .اما اسرائیلی ها ازكانال سوئز عبور نكردند. گرچه می توانستند. چراكه نمی خواستند گزكی بدست استعمار بدهندكه وسیله شده اید برای بستن كانال به هر صورت روز چهارشنبه مصر درمیان بهت وحیرت همه دنیا اعلام كردكه فرمان آتش بس شورای امنیت رامی پذیرد و روز بعد جمال عبد الناصر درنطق نیم ساعته خود اطلاع داد كه ازتمام مسئولیت های خود استعفا می دهد.( ومن حتم دارم كه كوچكترین مطلبی از این نطق درمطبوعات فارسی منتشر نشده است !) خبر استعفای ناصر را گوینده رادیو قاهره نتوانست تا آخر بخواند وگریه اش گرفت واروپائیان متمدن هنوز ازتعجب این خبر درنیامده بودند كه دركشورهای عربی غوغا شد ودرعرض نیم ساعت به گفته رادیو اسرائیل (به دقت می نویسم) پانصد هزار نفر درقاهره ریختند به خیابان كه استعفای ناصر باید پس گرفته بشود . باز بقول رادیوی اسرائیل ازكرانه اقیانوس اطلس تا كنار خلیج فارس درعرض چند لحظه پریشانی شكست چنان به اراده به برگرداندن ناصر بر سر كار مبدل شدكه همه فراموش كردندكه درجنگند وجنگ راهم باخته اند.یك ساعت بعد ناصر اطلاع داد كه تا فردا استعفای خود راپس می گیرد تا مجلس تكلیف اورا روشن كند. وفردا ناصر نتوانست به مجلس برود. ازمنزل تا مجلس دریایی ازآدم راه را برهرنوع عبور و مرور بسته بود آنطور كه درتلویزیون می شد دید . نظیر چنان تظاهری را فقط درپكن می توان سراغ داد. درعرض این مدت روابط سیاسی تمام دولت های عربی باآمریكا وانگلیس قطع شد .كانال سوئز بند آمد. وشیرهای نفت تمام ممالك عربی بسته شد .شكست نظامی اعراب كه مسجل شد وخیال بشر دوستان ومتمدنان از این لحاظ كه آسوده شد .آنوقت درتمام فرانسه رادیو وروزنامه وتلویزیون همه رفتند بسراغ نفت . چراكه نكند قضیه جدی شود وفرنگ بی نفت بماند ؟ واین است آنچه از افادات دستگاه های انتشاراتی فرانسه درباره مسئله نفت دستگیر من شد : ملت فرانسه آسوده بخوابید كه نفت برای آمریكا وانگلیس قطع می شود نه برای شما. وبعد اینكه نفت خاورمیانه ارزانترین نفت دنیااست ونفت ایران (كه ازآن خیلی حرف می زنند) ارزانترین نفت خاورمیانه واین نفت روبه همه ما بازاست. وبرای جایگزین كردن آن مقامات محلی كمپانی هاحتی جایزه معین كرده اند كه هردستگاهی بیشتر بجنبد وبعد علاوه برما آمریكائی هاهم هستند كه درویتنام بی نفت ایران وخلیج فارس نمی توانند یك لحظه دوام بیاورند.(نمی دانم آنجا هم منعكس شده است یانه كه درسایگون مردم چنان هجومی به فروشگاههای نفت برده اند كه دو تا پمپ خراب شده!) .دیگر اینكه نفت حوزه خلیج هفت مرتبه ارزانتر است ازنفت الجزایر وده مرتبه ارزانتر است از نفت حوزه پاناما و بیست مرتبه ارزانتر است از نفت آمریكا. واگر قرار باشد آمریكایی ها خودشان نفت به ویتنام برسانند بودجه جنگی شان پنج برابر می شود ناچار اقتصادشان ورشكسته پس خدا را شكر كنید كه هنوز ایران نفت دارد وقول داده است كه استخراج نفتش را چنان بالاببرد كه جبران كمبود نفت های عربی كرده باشد . عین همان كاری كه درملی شدن نفت ما .كویتی ها كردند. به این است بزرگترین علامت همبستگی برادران مسلمان كه هم درآن سالها و هم اكنون فقط به نفع متمدن های اروپایی ویهودی وآمریكایی تمام می شود! اینها درست . اما هنوز كارتمام نشده است . درجبهه سوریه جنگ ادامه دارد. رادیو دمشق می گوید جنگ تمام نشده بلكه به تعویق افتاده . تمام زن وبچه هارا ازدمشق دارند می فرستند به لبنان وازقاهره به نواحی دیگر. سنگربندی درمقابل هر خانه وعمارت وهر اداره دارد دنبال می شود . تمام اهالی غیر علیل مسلح شده اند و رادیوهای عربی تبلیغ می كنند كه حتی اگر بازهم در جبهه ها شكست بخوریم جنگ را مبدل می كنیم به جنگ پارتیزانی اینطور من می بینم قضیه دارد ریخت جنگ صلیبی مجدد را بخود می گیرد. منتهی جنگی كه دیگر اصول مذهبی محركش نیست بلكه سیری وگرسنگی محرك آن است . اما همان میان ملل مسیحی وملل مسلمان ، سردمدار ملل مسیحی دراین جنگ استعمار است وسردمدار ملل مسلمان و اگردرآن جنگ های صلیبی اروپائیان باختند درعوض علم وصنعت عالم اسلام رابه غنیمت بردند واین باربه كمك همان علم وصنعت و به كمك یاور بزرگ دیگر كه استعمار بین المللی است ویك نوچه كوچك كه عبارت باشد از صهیونیسم از نو به همان جنگ آمده اند، وآیا ممكن است كه ملت های مسلمان عالم دراین جنگ جدید آنچه راكه درآن یكی به غرب داده بودند باز بستانند؟ بگذرم . وخبرها را دنبال كنم . عبد الناصر در نطق خود گفت كه درست شب چهارم ژوئن كه فردایش حمله اسرائیل شروع شد . نمایندگان آمریكا وشوروی به من توصیه كردند كه اقدام به حمله نكنم واطمینان دادند كه در این صورت اسرائیل هم حمله نخواهد كرد ومسئله از راه سیاسی حل خواهد شد . وبعد گفت كه ما منتظر حمله اسرائیل از شرق وشمال بودیم ولی از غرب موردحمله قرار گرفتیم (پایگاه های هوائی مهمی درلیبی است كه درست در اختیار ارتش آمریكا است ولی ناصر بصراحت اسم نبرد) وگفت كه سی .ای.ا درماجرا بی شك دخیل بوده است . واز این قبیل . اما آخرین اخبار اینكه خسارت جنگی مصر ( غیر ازخسارات جانی) به پانصد میلیون تا یك میلیارد دلار تخمین زده می شود .چین ده میلیون دلار وجه نقد وصدو پنجاه هزار تن گندم بعنوان كمك فوری به مصر فرستاده است ، ازشب استعفای ناصر تاكنون سفارتخانه های شوروی درممالك عربی در حمایت پلیس است .چراكه مردم ممالك عربی ازعدم ترك شورویها.كه باتوافق امریكایی ها آتش بس دادند. وازشل آمدن آنها سخت خشمناكند. وگرچه این یك بار دیگر همان تجربه تلخ صد بار تكرار شده ... است اما معلوم نیست شوروی چطور می تواند این آبروی رفته را دوباره بدست آورد. گو اینكه جلسه فوق العاده روسای احزاب كمونیست اروپای شرقی بسرعت تشكیل شد وهمه روابط خود را بااسرائیل بریدند ولی قطع روابط كجا وانتظار اعراب به كمك مستقیم كجا؟ «بومدین» حواری كه آتش بس را نپذیرفت میدانی كه به مسكو رفت تا بعنوان مترقی ترین جناح حاكمه عربی تكلیف دولت های عربی را با ستاد سابق زحمتكشان روشن كند. وبه همین علت بازمطبوعات آزادیخواه(!) فرنگی ازآتش افروزی این سرباز انقلابی سابق ترش كردند. چون هنوز خیال می كنند كه غیرت وحمیتی درستاد زحمتكشان موجوداست وكورخوانده اند. دست بالا بازهم اعلامیه است . و اعلامیه هم تا بحال كسی را به نان وآبی نرسانده. شنیده ام كه كوسیكین به تیتو گفته بود(ناصراز راه تیتو كمك فوری ازروسها خواسته بود) كه خیال می كنند ما می رویم كنار كانال به خاطر مصریها قربانی بدهیم ؟ (و راست هم می گفتند.آن حضرات حتی در ویتنام جرات نكردند قدمی بردارند.) اسلحه بهشان داده ایم اگر كاره ای هستند خودشان بجنبند دیگر ! این است جواب كمك. یعنی كه صحرای سینا یك لابراتوار مجدد است برای آزمایش سلاح ها وآبروریزی مهمتر این است كه سلاحهای شوروی اعتبار خود راباخته اند. وسلاحهای امریكایی وفرانسه وانگلیسی اعتبار یافته اند. بهر صورت این جنگ عاقبت وخیمی دارد .اسرائیلی ها به صراحت اعلام كرده اند كه گذشته بازنمی گردد یعنی كه مناطق اشغالی را پس نخواهند داد كه هیچ ساكنان عرب آن راهم بیرون می كنند . كه شروع هم كرده اند. روسها زور می زنند كه بقبولانند جدی هستند وامریكا وانگلیس هم كه برخر مراد سوارند ولی شك نیست كه دردنیای عرب دگرگونی عمیقی رخ داده . شلاقی به گرده بخواب رفتگان قرون وارد آمده كه نتایجش بزودی آشكار خواهد شد. اگر هیات های حاكمه عربی كه اغلبشان دست نشانده مستقیم كمپانی های نفتی اند عرضه داشته باشند وشیر نفت را بسته نگهدارند. فلسطینی ها در سراسر مناطق اشغالی اسرائیل از نو كمیته های مقاومت تشكیل داده اند و ازقرار روایت نمایندگان سازمان ملل كه ازآنجا آمده اند زمین ها را با مین های چینی دارند مینگذاری می كنند . و وای به روزی كه پای چین باین ناحیه بازشود ! ولابد خبر بمب هیدرژن شان راهم شنیده ای .و عیب اساسی كار این است كه من می ترسم اسرائیل با این قلدربازیها وژاندارم خاورمیانه شدن ها (مسافری می گفت درنیویورك باسه میلیون یهودی اش درروزهای واقعه چنان محیط تروری از طرف یهودیان ایجاد شده بود كه همه جازده اند!) ازنو یك نهضت ضد یهود را تحریك كنند. وراستش را بخواهی صهیونیسم است كه خطرناك است چرا كه پشت سكه ناریسم وفاشیسم است.و بهمان طریقه عمل می كند. یك «هاگانا» برای من با دسته های اس .اس هیچ فرقی ندارد.آندره فیلیپ سوسیالیست نوشته بود كه شرم آور است كه اینجا درفرانسه عده ای از یهودیها نوشته اند وگفته كه ما وطنمان اسرائیل است نه فرانسه ، ومتأسفانه می بینیم كه مطبوعات فرانسه دردست یهودیها است (اكسپرس، با«سروان شرایور» ش_ كه زبان ایشان است وتمام زنجیره مطبوعاتی «لازارف ها» با فرانسه سوار_ال_ماچ _پاری ماچ والخ ....) علاوه بر اینكه تمام فرستنده های تلویزیونی نیویورك را (13 زنجیر فرستنده) یهودیها اداره می كنند و اغلب امور انتشاراتی وروزنامه ها را . درست است كه فرق میان اسرائیل واعراب فرق میان قرن بیستم وما قبل تاریخ است .اسرائیلی از اروپا یا امریكا مهاجرت كرده مرد تكنیك این قرن است و عرب خاورمیانه ای همان مرد اهرام ساز«ایدول» پرست.واسرائیلی با درآمد سرانه هزار دلار درسال واعراب با 75 دلار وخرج روزانه آوارگان فلسطینی بین 7 تا 11 سنت یعنی7.8 قران. وحشت آور نیست ؟ ناچار اسرائیلی می برد. اما چه كسی مردعرب رادردوره اهرام سازی نگهداشته ؟ جز استعمار؟ وجز كمپانی؟ وجز اعوان وانصارش؟ وتجربه كوبا والجزایر وچین نشان داده كه دست استعماررا فقط با تبر می توان برید نه با وعده ووعید وقول وقرار واصول بشری وانسان دوستی ! این است واقعه حتمی كه اعراب خاورمیانه هم فهمیده اند . وخطر اینجا است . پس ژاندارم های محافظ لوله های نفت بسلامت باد ! ومن از این چنان كلافه ام كه نگو.... توكه با ملك حسین ! وامیر سعودی می خواهی بچنین جنگ بروی آیا نمی دانی كه كور خوانده ای ؟ آیا نمیدانی كه به امید حكومت كویت وقطر به سرهیچ چشمه ای نمی توان رسید ؟ جالب این است كه نماینده حكومت سعودی در سازمان ملل یك مسیحی لبنانی است واجیر است وخدمت آن رامی كند كه مزد بیشتر می دهد . درحالی كه نماینده امریكا آرتور گلدبرگ یهودی است.با چنین طناب پوسیده ای بچاه جنگ رفتن وتازه به امید واهی كمك های فوری ستاد زحمتكشان بچنین خطری دست زدن حقا كه چنین درسی را باید در پی می داشت ؟ وآیا اعراب بیدار شده اند؟ جالب است كه حضرات روشنفكران چپ این ولایت مدام سنگ اقدامات عمرانی و پیشرفت های اسرائیل را توی سر اعراب می زنند. ونتیجه می گیرند كه پس اعراب لیاقت ندارند واسرائیلی دارد ولی هیچكس نیست بهشان بگوید كه حضرات ! نگاهی هم بكنید به كویت تا دیروز یك كویر لوت بود وحالابه كمك سرمایه نفت بهشت عربی شده است و بعد نگاهی هم بكنید به باغهای شاهی در ریاض پایتخت سعودی كه پای هر درختش یك دهنه كولر باز است و هوای خنك به تن درخت ها می زند. بحث ازین نیست كه چه كسی لیاقت دارد وچه كسی ندارد، بحث از این است كه سرمایه گذاری كلان را هر جاكه بكنی شیرمرغ تا جان آدمیزاد حاضر است . منتهی شیرمرغش برای اسرائیلی ها است وجان آدمیزادش را فعلاً از اعراب دارند می گیرند . لابد می پرسی خوب به نظر تو چه باید كرد؟ خیلی ساده است الدروم ناصر و دیگران كه به دنبال یك عوام فریبی مسخره مداوم صحبت از به دریا ریختن اسرائیل می كنند بیهوده است. وراه حل مسائل آن فقط تشكیل یك حكومت فدرال عرب ویهود است وباسم فلسطین . همان حرفی كه مارتین بوبر فیلسوف یهودی سالها پیش ازتأسیس حكومت اسرائیل زد. درغیر اینصورت من می بینم كه حضرات ازهر دو طرف دارند سرنیزها را تیزتر می كند صهیونیسم همان اندازه خطرناك است كه حكومت های دست نشانده عربی. اسرائیل باید سرنوشت خودش را از صهیونیسم جدا كند ومصر و الجزایرو سوریه باید سرنوشت خودشان را از حكومت های نفتی عرب جدا كنند. ودرآخراینكه ما درین جا درتكاپوی جمع آوری دارو برای زخمی های جنگیم. امكان دارد كه شما هم درآنجا چنین كاری را شروع كنید؟ حكومت ایران نمایش هایی دارد دراردن می دهد كه هیچكس گویا جدی نگرفته . چون برهیچكس پوشیده نیست كه چه نوع كمكی است وبقصد مخفی كردن آن كین توزیهاست . از طرف مردم باید قدمی برداشته شود. آخر علاوه برهمه مسائل ناسلامتی با همكاری وهمبستگی اسلامی هم سروكار داریم . شنبه سوم تیرماه 46 ترجمه متن سخنرانیTalmy Givon منشی انجمن مستقل دانشجویان اسرائیلی آمریكا. *تفسیری برروابط اسرائیل وسایر كشورها* آقای رئیس . نمایندگان محترم . خانمها وآقایان متشكرم كه به من فرصت داده اید تا امشب درین محفل سخن بگویم . لازم است بعنوان مقدمه دو نكته را روشن كنم. یكی اینكه من متخصص روابط اسرائیل وسایر كشورها نیستم و دوم اینكه انجمن مستقل دانشجویان اسرائیلی درآمریكا كه من منشی آن هستم تشكیلات رسمی دانشجویان اسرائیل نیست و طبعاً به وسیله هیچ یك از تاسیسات دولت اسرائیل كمك یانظارت یاتأیید وپشتیبانی نمی شود . درحقیقت تعجب آور خواهد بود اگر بشنوید كه انجمن دانشجویی شما درین جا مسئول غیر مستقیم كشف تشكیلات ما بوده است . من با انجمن دانشجویی شما درقضیه اقدامات ادامه مهاجرت آمریكا بر علیه حسین..... دانشجوی ایرانی مقیم لوس آنجلس آشنا شدیم ( وازینجا 9 سطرحذف شد كه ضمن آن به جزئیات این آشنائی كه به همكاری كننده اشاره می كند.) ایران یكی ازمعدود كشورهای مسلمان عالم است كه با اسرائیل روابط سیاسی دارد. وناچار حكومت اسرائیل ازین قضیه قسمت خوشنوداست .وچرا نباشد؟ كشوری كه بوسیله همسایگانش تنها مانده چرا نباید دست كشور مسلمانی را كه ازآن سمت خاورمیانه بسوی او دراز می شود. رد كند؟! وقتی روابط ایران واسرائیل رادر مجموع سیاست خارجی اسرائیل مطالعه كنیم می بینیم كه این قیافه بیگناه دوستی وهمكاری تغییر شكل می دهد وكمی بغرنج می شود. چراكه این مجموعه سیاست خارجی سخت زننده است. واینها نمونه ها. 1.حكومت اسرائیل درزمان ماجرای كانال سوئز. 1956. با دوقدرت استعماری درحال اضمحلال سخت همكاری كرد. 2. حكومت اسرائیل از فشارهایی كه فرانسه به انقلابیون الجزایر وارد می كرد طرفداری مداوم بعمل آورد. 3.نماینده اسرائیل درسازمان ملل نسبت به سیاست آمریكا همیشه خوش خدمتی كننده بوده است وباین علت حكومت اسرائیل ازصف ملل تازه استقلال یافته روزبروز دورتر مانده است . 4. حكومت اسرائیل درمقابل مشكل عمده صلح درخاورمیانه .یعنی مسئله آوارگان فلسطین هرگز سرسازش نداشته . 5. حكومت اسرائیل ازتمام دیكتاتورهای نظامی در سراسر عالم پشتیبانی سیاسی ونظامی كرده است . بعنوان نمونه چند تا را بشمارم . الف _ از چومبه وموبوتو دركنگو ب_ از پرتقالی ها واستعمارشان درآنگولا ج_ ازتروخیلوی مرحوم! درجمهوری دومنیكن د_ از امپراطور حبشه وملك حسین وامام یمن . ملاحظه می كنید كه باچنین زمینه تاریكی چندان تعجب آور نخواهد بود وقتی بشنوید كه معاون وزارت دفاع اسرائیل وپیشنهاد نوعی وحدت عمل می كند میان حكومت اسرائیل وسعودی وحبشه وسایر كشورها درمقابل حكومت مصر. درچنین زمینه تاریكی البته كه روابط با اسرائیل معنی دیگری پیدا می كند. بنظر می رسد كه این روابط حلقه دیگری است ، از زنجیره سراسری حكومت های خفقان ودیكتاتوری كه بدور عالم كشیده شده. من می خواهم برای شما دانشجویان ایرانی این نكته را روشن كنم كه اسرائیل چنانكه تبلیغات صهیونیست ها ادعا می كند، یك دولت یك پارچه نیست . بسیاری از مردم اسرائیل از روشنفكران ومتفكران وتحصیل كردگان وجوانان با سیاست فعلی حكومت خود مخالفند. مخالف این جنگ گونه و سبعیت اند كه حكومتشان در مقابل آوارگان فلسطین بخود گرفته . مخالف این فشار سیاسی واقتصادی وفرهنگی اند كه حكومت اسرائیل بر اقلیت عرب ساكن اسرائیل اعمال می كند . مخالف این واقعیت اند كه حكومت اسرائیل خود را درصف حكومت های فاسد ودیكتاتوری جهان درآورد. ما می خواهیم به كمك انجمن دانشجویی شما اعلام بداریم كه سیاست حكومت اسرائیل نسبت به دیگران نه تنها همكاری وهمدردی ملت اسرائیل را برنمی انگیزد بلكه ملت ما با آن مخالف است ، ما بشدت احساس می كنیم كه سیاست فعلی حكومت اسرائیل مورد علاقه ملت اسرائیل نیست. ما می خواهیم شما بدانید كه برخلاف اعتقاد عوامانه رایج _ حكومت اسرائیل یك دولت دموكرات نیست. حقوق فردی در اسرائیل بهیچ صورت محترم شمرده نمی شود حكومت اسرائیل به هر صورت كه دلش بخواهد مطبوعات را سانسور می كند ، قانون امنیتی كه صد سال پیش تركها وضع كرده اند اكنون بر علیه آزادی بكار برده می شود. آزادی مذهب تأمین شده نیست ودر حقیقت فراموش شده است .حقوق مذهبی ونژادی اقلیت های خودسرانه زیر پا گذاشته شده ، ما احساس می كنیم كه این ها تصادفی نیست بلكه وجودخود سیاست كلی اسرائیل است . ناچار احساس می كنیم كه ملت های دیگر در مبارزه خود برای رسیدن به دموكراسی با ملت اسرائیل در رسیدن به دموكراسی خود هیچ اختلافی ندارد. ما بشدت معتقدیم كه صلح ورفاه وقتی درخاورمیانه مستقر خواهد شد كه ملت های آن ناحیه هر كدام دولت های دموكرات و نماینده واقعی خود را داشته باشند تا ازاین راه بتوانند از دخالت سیاست های بیگانه در آن ناحیه ممانعت كنند . ترجمه مخلص ج. آ پی نوشت ____________________________ * این سخنرانی در جلسه 25اوت 1967 سمینار انجمن دانشجویان ایرانی در لس آنجلس كالیفرنیا ایراد شده ومتن آن درIran Report شماره آوریل 1967. نشریه 15 روز یكبار همین انجمن منتشر شده است كه دركمبریج ماساچوست چاپ می شود.
لینم لینک مقاله : http://khosroshahi.ir/article/detail_art.php?artid=128&flag=1&merg=1
ادامه
99
4
1
1
 علی ایمانزاده   , imanzadeh
چهارشنبه 13 شهریور ، 12:54
عالی
ادامه
جلال آل احمد , jalalclub
جلال آل احمد از نگاه مدد پور
 

جلال آل احمد از نگاه مدد پور

موضوع جلال آل احمد در تاریخ ما مسئلة بسیار قابل تأملی است. البته تمنایی كه جلال داشته است شاید محقق نشود و این تمنا چیزی نبود غیر از عدالت. جلال می‌خواست یك دنیای عادلانه‌ای را در ایران و بعد در جهان سوم ـ به تعبیر جامعه‌شناسان ـ پی‌ریزی كند. به هر حال این دنیای عجیب و غریب كه ما در آن زندگی می‌كنیم تمنایی در آن وجود دارد كه تمنای جلال نیست. كسی دنبال عدالت نیست، البته شاید در حرف این باشد ولی درعمل نیست. جلال در اوج نقطه‌ای تولد پیدا كرد كه به اعتقاد من یك سایه‌ای از ظهور طلب و تمنای ظهور امام زمان (عج) در مردم پیدا شده بود. (انتظار عدالت داشتن و اینكه جهان بهتری داشته باشند از جهان موجود. این اتفاقها افتاد و تحولاتی انجام شد، ولی آنچه جلال می‌خواست واقعاً اتفاق نیفتاد؛ یعنی آن نسل اصلاً جواب نداد و خیلی از افراد آن نسل با چالش روبه‌رو شدند.
ما یك‌طور دیگری نگاه می‌كردیم و علّت همراهیمان جهات دیگری داشت و الاّ اگر ما هم می‌خواستیم عدالت را مبنا قرار دهیم و به حداكثر فكر می‌كردیم شاید ما هم اپوزیسیون می‌شدیم. چون دعوی و طلب و تمنا عدالت بود ولی خوب این اتفاق نیفتاد. و الان هم حتی روشنفكران ما به‌دنبال عدالت نیستند و رسماً می‌نویسند كه ما به‌‌دنبال آزادی هستیم و به‌دنبال ترابط و تعامل یك‌سویه هستیم و از این حرفها كه می‌زنند. و این به اعتقاد من یك گام به عقب رفتن است یا دو گام به عقب رفتن است چون ما به جای اولمان هم برنگشته‌ایم، از بعضی جهات البته. جهان دچار تحول شده و زمان به عقب نمی‌رود ولی ما ادعایمان خیلی بزرگ بود. ما به‌دنبال عدالت بودیم؛ نسل ما و یك نسل از پیش از ما چون جلال یك نسل پیش از ماست. البته من شاگرد استادی بودم كه جلال هم به یك عبارتی نفس این استاد به او خورده بود. اما خوب جلال با دنیای خودش با ایشان برخورد كرد، چون جلال تربیتش مشخص بود و راهش را رفته بود، ولی در لحظه‌ای كه تئوری چپ روشنفكری به بن‌بست می‌رسد، جلال در جسله‌ای با آقای فردید آشنا می‌شود و چون آدم  پراتیكی بود و علمگرا اقتباس خودش را می‌كند و «غربزدگی» را طرح می‌كند.
جالب اینجاست كه آن زمان این‌گونه راجع به «غربزدگی» صحبت كردن مناسب‌تر بوده است و مخاطبان نسبت به آن گوش شنواتری داشتند. یعنی به این نوع روایت از عدالت و غربزدگی. درحالی‌كه غربزدگی دكتر فردید متفاوت بوده است و مسئله تدین، دیانت و عرفان و حكمت انسی اینها تقریباً در آل احمد دیده نمی‌شود. آل احمد یك شخصیت سیاسی و اجتماعی است كه به هر حال مسائلی را طرح می‌كند و در كار خودش هم به‌عنوان یك ژورنالیست موفق است و به‌عنوان یك موتور روشنفكری ملی هم به‌عنوان آغاز جنبشی كه منجر می‌شود به تحركات حسینیة ارشاد و تحركات دكتر شریعتی كه خود یكی از منابع انقلاب است باز موفق بود. اگر ریشه‌های انقلاب را بخواهیم بررسی كنیم خیلیها موضوع را منتسب می‌كنند به مشروطه و شیخ فضل‌الله نوری و نهضت جنگل و ... ، ولی به نظر من اینها هست و نیست. هم امام به‌عنوان تحول در بینش اجتهادی كه در واقع برای اولین بار تفكیك قائل نمی‌شود پیش از این ما تكفیك داریم. ما هیچ عالمی قبل از امام نداریم كه میان سلطنت و دین تفكیك قائل نباشد. همیشه سلطنت و دیانت را تفكیك می‌كردند. چه میرزای شیرازی و چه قبل و چه بعد از آن. حتی شیخ فضل‌الله نوری هم تفكیك می‌كند سلطنت و دیانت. اما این امام هست كه سلطنت را در ذیل دیانت قرار می‌دهد و قائل به وحدت است. گرچه در قانون اساسی باز  آن قصه‌ها صورت می‌گیرد و تفكیكها انجام می‌شود و مسئله انتصاب و انتخاب و از این بازیهایی به میان می‌آید كه خط ولایت را می‌شكند. اما به اعتقاد من امام از این نظر یك مجتهد و مرجع استثنایی است. آل احمد هم كسی است كه نسل مدرن‌شدة مسلمانان را و جریانهای روشنفكری مدرن مسلمان (كه چپ هم بودند و گرایشهای عدالت‌طلبانه و عدالت‌خواهانه داشتند به علاوة رسوخ فكر مذهبی و دینی) را با هم جمع می‌كند. از یك‌طرف عدالت‌طلبی اجتماعی و از یك‌طرف دینداری و هویت ملی با هم جمع می‌شوند و یك‌جا در انقلاب نتیجه می‌دهند. البته بعد از جلال، شریعتی را داریم. شریعتی در واقع كامل‌كنندة تئوری جلال است، چون جلال به عالم دین به آن معنایی كه شریعتی وارد شده هنوز وارد نشده بود.
شریعتی در حقیقت یك نظام حكومت اسلامی را پیشنهاد می‌كند و امام از دنیای سنت می‌آید و با فكری از جهتی مدرن و امروزی و شریعتی هم از دنیای مدرن می‌آید و نگاه به سنت می‌كند منتها به‌عنوان یك ابزار آن‌طور كه جلال نگاه می‌كرد به مفهوم انتظار و اجتهاد و ... كه در غربزدگی و خدمت و خیانت روشنفكران می‌بینیم كه تحت تأثیر جریانهای چپ جدید و غیر استالینی و لنینی قرار می‌گیرد و بالاخره فرزندان مدرنیسم و فرزندان سنت به هم متصل می‌شود و انقلابی را ایجاد می‌كنند.
* سرفصلهای خوبی در مقدمه شما طرح شد. یكی از آسیب‌شناسیهایی كه ما در فضای موجود داریم این است كه گفتمانهای مختلفی كه در جامعه مطرح می‌شود اعم از غربزدگی و تهاجم فرهنگی و جنگ فقر و غنا و... اینها چون نسبتشان با هم مشخص نمی‌شود هر كسی از ظنّ خودش با اینها یار می‌شود و یك‌دفعه می‌بینیم كه به نقض غرض منجر می‌شود. كاری كه ما در سوره انجام می‌دهیم این است كه ربط این گفتمان را با هم مشخص كنیم.
در دورة بعد از انقلاب دو گفتمان جدّی طرح شد. یكی بحث تهاجم فرهنگی است به‌ویژه در دورة پس از امام، و یكی گفتمان مبارزه با فقر و فساد و تبعیض است و مقولة جنگ فقر و غنا. اینها را چطور باید با هم جمع كرد و از لحاظ نظری چطور باید اینها را نگاه كرد. كه ما با هنرمندانی مواجه شویم كه اینها دچار این تفكیكها در ذهنشان نشویم؛ مثلاً یكی می‌گوید اگر امام فرمودند جنگ فقر و غنا مقام معظم رهبری هم فرمودند مبارزه با تهاجم فرهنگی. در واقع ما داریم به آن مقوله دوم می‌پردازیم. و یك عدة دیگر هم بروند دربارة عدالت‌خواهی كار كنند. خیلی خوب است كه جمع شدن این دو نگاه را در جلال بیشتر توضیح بفرمایید و بعد استفاده‌ای كه ما امروز ‌می‌توانیم از آن الگو كنیم برای جمع كردن بین این گفتمانهای متكثری كه همدیگر را نقض می‌كنند.
روزگار و ایام مختلف هر بار چیزی را رقم می‌زند. شاید در دل یك تاریخ ما ادواری داشته باشیم. مثلاً در تاریخ جدید یك ادواری را داریم، دوره بعد از جنگ صلیبی است كه از هزارة دوم شروع می‌شود تا قرن 13 و 14 كه شكست جنگ می‌رسد؛ ولی غرب به نحو دیگری بیدار می‌شود یعنی می‌فهمد كه ترك دنیا احمقانه بوده است و این نوع گرایش به آخرت هم. و باید به هر دو توجه كند. منتها در اینجا شكافی در غرب پیش آمد. در غرب آدمهایی مثل كالون و لوتر  و... پیدا شدند كه دنیا و آخرت را یكی را به نفع دیگری نمی‌خواستند و دو جهان را به‌عنوان جلوه‌ای از یك امر واحد دیدن می‌خواستند تجربه كنند. اما به‌تدریج گروههایی غلبه كردند كه می‌خواستند به نفع دنیا ترك آخرت كنند. اگر پیشینیان عدالت آسمانی می‌خواستند از طریق ظهور مسیح اینها عدالت زمینی می‌خواستند از طریق طرح اتوپیایی كه كردند. كاری كه «سر تامش مور» می‌كند كاری كه در «آتلانتیس» فرانسیس بیكن می‌بینیم.
اینها نشان می‌دهد كه بشر از عدالت آسمانی صرف نظر كرده است، آخرت مسئله‌ فردی و خصوصی می‌شود و معاداندیشی از صحنة اجتماع خارج می‌شود و به صحنة خصوصیت می‌رود. بسیاری از مردم غرب امروز به‌شدت مذهبی هستند. منتها چون از بیرون به‌شدت سركوب می‌شوند. این به ساحت خرافه و اسطوره‌پردازی وارد می‌شود. امروز نسلی در ایران شكل می‌گیرد كه اینها شبیه غربیها هستند. شما ظاهر را وقتی نگاه می‌كنید می‌بینید به نظر می‌رسد كه هیچ نسبتی با حق و حقیقت ندارند ولی بسیار مذهبی‌تر و دیندارتر از ما هستند. گه‌گاهی اگر دلشان با خدا باشد نماز هم می‌خوانند، اهل نذر و نیاز هستند و ... بعد از رنسانس وقتی این واقع پیش آمد ما با یك خردستیزی و عقل‌ستیزی در دوران رمانتیكها روبه‌رو می‌شویم و رمانیستها شورشهایی را علیه كلاسیسته انجام می‌دهند و احساس‌گرایی شدید می‌شود و بعضاً از دین صحبت می‌كنند ولی خوب این هم دولت مستعجلی است كه خیلی مورد توجه قرار نمی‌گیرد و مدرنیته با ماشین تكنیكی‌اش به پیش می‌رود و بشر موفق می‌شود به تكنولوژی آتشین دست پیدا كند و بعد دو جنگ پی‌درپی اتفاق می‌افتد و جهان در فكر فرو می‌رود و روشنفكران و متفكران در این شرایط از نو به معنویت می‌اندیشند و می‌گویند دنیایی را هم كه به طرف آن آمدیم چیزهایی توانسته‌ایم از آن به‌دست بیاوریم كه سابقه نداشته است. بشر امروز چیزهایی از دنیا برایش منكشف شده كه برای بشر دیروز قابل دسترسی نبوده است و حتی از دنیا پرهیز می‌كرده و از آن می‌ترسیده است. با آن تفكر افلاطونی و افلوطینی كه در جهان‌ گسترش پیدا كرده بود مردم اصلاً دنیا را بر خودشان حرام كرده بودند، در صورتی‌كه اصلاً برای عدالت لازم نبوده است كه دنیا را انسان بر خودش حرام كند. دنیا‌پرستی حرام است دنیا هم جلوه‌ای از خداوند است همان‌طور كه آخرت هم چنین است. پرسشهایی مطرح شد. كجا این پرسشها طرح شد؟ ما كه در این دوره در خواب بودیم و خبر نداشتیم و شرق گم شده بود و خود را گم كرده بود، رجال سیاسی وابسته به فراماسون. و یك عده هم سعی می‌كردند تا همان داستان رنسانس را بعد از سیصد چهارصد سال كه در غرب تمام شده بود اینجا شروع كنند. آدمی مثل رضاشاه و مجلس مشروطه و برخی روحانیون آن دوره فكر می‌كردند باید نقش لوتر و كالون را بازی كنند؛ امثال سیدجمال‌الدین اسدآبادی و ملك‌المتلكمین و سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی و ... اینها در واقع می‌خواستند كار لوتر وكالون را بكنند، سلطنت را محدود كنند و براساس نظام دینی یك نظام مدرن درست كنند.
بنابراین آن چیزی كه شما در «تنبیه الأمّه و تنزیه الأمّه» كه گفتند بنیان‌گذار جامعة مدنی در جامعة شیعه است، البته بی‌وجهه هم نیست و از وجهی درست است منتها یك تفاوتهایی دارد بین این جامعة مدنی‌ای و جامعة مدنی كه از اندیشة پوپر برآمده است. در آن دوره (نوشتن تنبیه الأمه) صحبت از حد مقدور بود كه می‌توانیم با این مشروطه یك مقدار جلوی این استبداد را بگیریم، نه اینكه قرار بود با این جامعه مدنی انسان به بهشت امام زمان (عج) برسد. نه اینها یك نوع نظریة سلبی نسبت به جهان مدرن داشتند ولی خوب پیشرفتهای مختلف جامعة مدرن را می‌خواستند تا تمدن اسلامی از طریق آنها احیا شود. البته اشتباه غربیها و روشنفكران داخلی این بود كه فكر كردند سركوب كردن روحانیون به نفعشان تمام می‌شود، درحالی‌كه اگر سركوب نمی‌كردند كسانی مثل سیدجمال‌الدین كاری بیشتر از لوتر نمی‌توانستند بكنند. حتی شیح‌فضل‌الله نوری هم اگر زنده بود كاری كه در آخر می‌توانست بكند همان كاری بود كه میرزاحسین‌خان سپهسالار می‌توانست بكند، چون مجبور بود كه به مردم نان و آب بدهد. خب چطور به مردم نان و آب بدهد این مملكت كارخانه می‌خواست كارخانه شكر می‌خواست.
* شیخ فضل‌الله هم در همان تعریف قرار می‌گرفت؟
بله! تردید نكنید. زمانه طوری بود كه نمی‌توانست كار دیگری بكند، یعنی پاسخ دادن به نیازهای مردم غیر از تأسیس كارخانه بود، حالا این كارخانه یك كارخانه مستقلی می‌شد، چیزی می‌شد شبیه امپراطوری «می جی» در ژاپن. چیزی می‌شد شبیه كارهای امیركبیر. چون مجبور بودند كه نیازهای مردم را تأمین كنند.
یك سیری بود كه مردم در آن قرار می‌گرفتند. یك عده طرفدار استقلال بودند و به‌دنبال تأسیس شركت اسلامیه بودند، مثل حاج‌آقا نورالله و امثال اینها، یا مرحوم كنی و ... كه طرحهایی دادند ولی اجازة كار پیدا نكردند مثلاً طرفدار بانك مستقل بودند شركت اسلامی بودند، اینها می‌خواستند مملكت مستقل باشد.
 ما در جهانی زندگی می‌كنیم كه یك چیزهایی دست ما نیست، ولی می‌توانیم در این جهان طوری در آب شنا كنیم كه در این آب غرق نشویم. می‌توانستند كاری بكنند كه ما یك صنعت مستقل و یك بروكراسی سالم داشته باشیم، ولی نكردند. امروز مشكل ما این است كه یك اقتصاد فاسد داریم، یك بوروكراسی دزد داریم و از موانع توسعة ما یكی همین دزد بودن بروكراتها و تكنوكراتها و این سیستم خانوادگی پیمانكارهاست. من به‌عنوان یك نویسنده اگر پشتوانه‌ای نداشته باشم من را در هیچ خرابه‌ای راه نمی‌دهند، یا باید با چپیها باشم و یا راستیها. یا باید با یك باندی ارتباط داشته باشم كه به من بگویند پروژه آسفالت قزوین رشت را شما انجام بده!
به هر حال در آن زمان چنین وضعی و تفكر و اندیشه‌ای بود و ما تا دهة بیست و سی گرفتار همان تفكری بودیم كه در رنسانس طرح شده بود. ما دقیقاً می‌توانیم بگوییم كه تا دهة چهل قرن اخیر شمسی دنباله‌رو همان اتفاقهایی بودیم كه دویست، سی‌صد سال پیش در غرب اتفاق افتاده بود، بعد از جنگ دوم كه در غرب جریانهای معنوی به راه افتاد، البته این جریان انتقاد از غرب در قرن نوزده اتفاق افتاده است. نیچه سال 1900 می‌میرد. همة كارهایش نظیر «چنین گفت زرتشت»، «فراسوی نیك و بد» و «شامگاه تبان» در قرن نوزده نوشته شده است.
اما از این به بعد چون اتفاقها عمیق‌تر و نزدیك‌تر است و این‌طور نیست كه اتفاقها سی‌صد سال پیش اینجا اتفاق بیفتد و در حقیقت ما از دهة بیست به بعد یك تحول فكر داریم. دانشگاه ایرانی نه فقط در حوزه و امور فنی بلكه در حوزة علوم انسانی و فلسفه هم شروع می‌كند به فعال شدن و گروه فلسفه دانشگاه تهران هم فعال می‌شود و از دهة سی با ورود شخصیتهایی مثل دكتر یحیی مهدوی و بزرگانی مثل دكتر فردید و امثال اینها تحولی در آن اتفاق می‌افتد و ایده‌هایی نو و جهانی مطرح می‌شود و این در حالی است كه در غرب هم ایده‌هایی مثل بازگشت به معنویت و بازگشت به خویشتن طرح می‌شود و بعد از این بحران مدرنیته‌ای كه در غرب طرح می‌شود و ظهور افرادی چون هوستر و هایدگر، رنه‌ گنون، فرانتس فانون، هانری كربن و دیگران كه همه از بازگشت به شرق و معنویت و .. حرف می‌زنند، هر چند هایدگر از بازگشت به شرق نمی‌گوید اما از نوعی بازگشت معنویت صحبت می‌كند چون به هر حال برای هایدگر دین موضوعیت نداشت.
از طرفی در ایران روشنفكران و متفكرانی پیدا می‌شوند كه زمانی چپ بودند. ما دو دسته روشنفكر در ایران داشتیم یك عده كه از كارهای دولت ستایش می‌كردند و وابسته به دولت بودند، یك عده هم مخالف دولت بودند كه اینها چپ بودند، البته ابتدا ناسیونالیستها بودند و بعدها سوسیالیسم بر اینها غلبه پیدا كرد و بین ملی و دینی رفت و برگشت داشتند. دهة سی و چهل دهة مهمی برای ایران به‌شمار می‌آید. ما شاهد ظهور افرادی مثل جلال آل احمد هستیم و افراد دیگری كه در واقع جوانان از فرنگ برگشته‌ای هستند كه كارهایی را در نقد غرب مآبی و ... می‌نویسند. در هر حال كوشش پنجاه سالة ایران یعنی از دورة دارالفنون ـ 1270 ه.ش‌ـ را می‌بینیم كه بعد از شكست ایران در جنگهای ایران و روسیه مدرنیته و ماشینیسم را به‌طور جدی مطرح كرد و ایرانیها متوجه شدند دیگر با نظام سنتی نمی‌شود در مقابل غرب ایستاد. پنجاه سال توأم با موفقیت نبود ما مثلاً جاده و خیابان ساخته بودیم مثلاً همین خیابان ولی عصر یا خیابان پهلوی سابق كه ساخته شده بود خیلی از شیفتگان رضاشاه این را نگاه می‌كنند و می‌گویند عجب چیزی است، چهار تا پل ورسك و ... . از آن‌طرف هم در غرب بعد از این بحرانها كه اوج پیدا می‌كند و شدّت پیدا می‌كند و به شكل ژورنالیست درمی‌آید، روشنفكران ایرانی هم به غرب می‌روند و ترابط و تأثیرپذیری شكل می‌گیرد و این باعث می‌شود یك جریان سوم از نخبگان ایرانی شكل بگیرد كه اینها نه چپ سوسیالیستی هستند و نه راست دولتی، یا حتی راستهای غیر دولتی مثل جبهة ملی و نهضت آزادی و ... كه راست هستند، اما خارج از دولت هستند و اصلاح‌طلب هستند و انقلابی نیستند. در كنار اینها گروه سومی شكل می‌گیرد كه اینها هم خصلت چپ را دارند، یعنی آن سوسیالیسم و عدالت‌طلبی چپ را می‌گیرند، مذهب و دیانت راست را می‌گیرند و با هم مخلوط می‌كنند و یك فكر جدیدی را پی‌ریزی می‌كنند كه حتی ما جریانی را می‌بینیم به نام سوسیالیستهای مذهبی یا سوسیالیستهای خداپرست كه حزبی شكل می‌گیرد و بخشی از كسانی است كه این حزب را پایه‌گذاری می‌كند.
این عده عدالت را می‌خواستند ولی می‌دانستند كه این عدالت در نظام مدرن غربی شكل نمی‌گیرد و چه در بلوك سوسیالیستی طرفدار شوروی و چه در بلوك طرفدار آمریكا و انگلیس و اینها به این نتیجه رسیدند كه باید همان نظریه حكمت شرق و فلسفة غربی را به هم بیامیزیم.
از یك‌طرف هم از شیعه عدالت را یاد گرفته بودند، به همین‌خاطر هم به اشتباه مثلاً امام حسین (ع) را با چه‌گوارا مقایسه می‌كردند. خیال می‌كردند كه عدالت‌طلبی امام زمان (عج) با عدالت‌طلبی چه‌گوارایی از یك جنس است و به همین دلیل بود كه بعضی احمقانه می‌گفتند سوسیالیستها از ما مسلمان‌ترند. البته این بحث را سیدجمال برای اولین بار آغاز می‌كند كه غربیها از ما مسلمان‌ترند چون عقلش در همین حد بوده است و فكر می‌كرده این طوری است و ظواهر آنها را تحت تأثیر قرار می‌داد.
به هر حال این اتفاقها می‌افتد و نسل جدیدی به میدان می‌آیند كه در واقع از جهت جریان روشنفكری بنیان‌گذار انقلاب هستند؛ حالا اسمش را روشنفكری دینی یا اسامی مختلف می‌گذارند، ما به این كاری نداریم هر چند روشنفكری دینی هم بی‌وجه نیست. البته بعضیها آن را متناقض می‌دانند مثلاً لائیكها اصلاً از این لغت خوششان نمی‌آید، می‌گویند اینها یك چیزی از ما می‌دزدند و با دین خودشان مخلوط می‌كنند. امثال جمشید بهنام و رامین جهانبگلو و ... نسل چپهای پست‌مدرن با این موضوع مخالفند.
اما در عین حال گروه‌های چپ و كیانیها و پوپریها نه تنها از این لفظ بدشان نمی‌آید كه بر آن تأكید دارند كه ما در ضمن اینكه می‌خواهیم هویت دینی‌مان را محكم كنیم می‌خواهیم مدرن هم باشیم یعنی می‌خواهیم تعریف مدرنی از دین بدهیم. در مباحثشان طرح می‌كنند كه ما می‌خواهیم یك قرائت جدیدی از دین داشته مثل قرائت پروتستانی، درحالی‌كه در آن صورت دیگر مذهبی مطرح نمی‌شود و دیانتی باقی نمی‌ماند، چون خود مسیحیت هم وقتی پروتستانیزه می‌شود تكه‌تكه شده و انرژی‌اش را از دست داده و اتفاقی هم برای مسیحیت (از نظر مثبت) نمی‌افتد و تبدیل می‌شود به یك دین آخرت‌گرایانه در حوزة خصوصی. البته آل احمد اصلاً به این موضوعات وارد نشد اینها همه میوه‌های بعد از انقلاب هستند. اینها بچه‌های انقلابی هستند كه هویدا را تیرباران كردند. البته یك عده‌شان همان بچه‌هایی هستند كه از دیوار سفارت بالا رفتند. در واقع این بچه‌های‌ آل احمدی و طرفدار شریعتی تیدبل به ضد خودشان شدند و به اینجا رسیدند كه نه! اینها حرفهای كهنه است و ناشی از قبض و بسط تاریخی است و حتی هسته دین را هم تابع تجربه تاریخی قرار دادند، درحالی‌كه قدما دست ‌كم حرمت دین را نگه می‌داشتند و نمی‌گفتند دین تابع من و شماست. البته یك بهره‌ای از دین تاریخی است، اما بنیاد و ذات دین تاریخی و تابع من و شما نیست و تابع بنی نیست، به همین دلیل است كه وحی كه به بنی می‌شود با قول نبی و سنت نبی متفاوت است زبان و بیانش متفاوت است منتها این دیدگاه به وجود آمد و دیدگاه جلال به‌عنوان توتالیتریسم و دیكتاتوری استبداد نقد می‌شود و وارد دورانی می‌شویم با عنوان عدالت‌ستیزی و آزادی‌خواهی و حتی عدالت را در ذیل آزادی می‌بینند و برای به‌دست آوردن رفاه كه بار رفاه اقلیتی در جامعه و سرریز شدن این رفاه به فقرای جامعه عدالت به‌وجود می‌آید در‌حالی‌كه رفاه با عدالت متفاوت است. رفاه محصول نظام بورژوازی سرمایه‌دارانة مبتنی بر نظام سود است و خب ثروتمندان آزادترند و می‌توانند بهتر استثمار كنند و نهایتاً یك مقدارش را به‌صورت مالیات و توزیع مجدد درآمدها برمی‌گردانند به جامعه، ولی این مبلغ باید از یك‌جایی بالاخره دزدیده شود؛ از منابع و بازارهای جهان سوم یا راه دیگر از یك منبعی باید سرقت شود و داخل جامعه بیاید و برود به هرم قدرت كه 10 درصد بالای آن هستند و همین‌طور 5 درصد،                    5درصد می‌آید پایین به‌صورتی كه 90 درصد ثروت جامعه در بالا است و بعد دیگران همین‌طور پایین می‌آیند تا طبقات زیر خط فقر ما گرسنه‌ها و درمانده‌ها و نیازمندان به تأمین اجتماعی و در واقع بیمارشدگان و .... ولی جلال در دنیایی كه زندگی می‌كرد در آستانه ورود به یك دنیای جدیدی بود نمی‌شود گفت پست‌مدرن، چون برای بعضی از نویسندگان نمی‌شود از تعبیر پست‌مدرن استفاده كرد، ولی می‌خواهم بگویم این آغاز یك زایش جدیدی بود در جامعه. یك تفكرات دیگری در حال طرح است اما متأسفانه اینها به ثمر نمی‌رسد و از خامی‌اش خارج نمی‌شود و هنوز هم به‌صورت امكان در جامعه این مباحث وجود دارند. كه از یك‌طرف دیانت حفظ شود و از یك‌طرف نظام مدرنیته ما را استحاله نكند، نظام سوداگری غلبه نداشته باشد و عدالت‌ نسبی برقرار شود، چون بشر كه نمی‌تواند عدالت امام زمانی (عج) را اجرا كند، هنوز برای بشر زود است بتواند یك وضع نسبتاً مناسب‌تری برسد كه بخش سكولار و لائیك بخش دینی جامعه را مورد تعرض قرار ندهد، درحالی‌كه بخش دینی می‌داند نمی‌تواند در جهان مدرنی كه از خاستگاههای دیگری برآمده است چیره شود. الان اگر شما بخواهید یك جامعة دینی داشته باشید و یا یك تلویزیون دینی داشته باشید باید همة مردم نخواهند، وقتی مردم نخواهند، اكثر قریب به اتفاق مردم عدالت را نطلبند، دیانت را نطلبند، طبیعی است كه شهری مثل تهران وجود داشته باشد، اما وقتی مردم بخواهند در فضای معنوی زندگی كنند طبیعتاً آن شهر شهر معنوی خواهد شد كه در آن هم روح و هم جسم راحت است. شاید شهرهای گذشته به روح نزدیك‌تر بودند تا جسم. ولی به هر حال شهرهای آینده حتماً باید هر دو را داشته باشند چون قرار است در آخر‌الزمان همه چیز وحدت پیدا كند.
ادامه
جلال آل احمد , jalalclub
جلال آل‌احمد و مبارزه با غرب‌زدگی
جلال آل‌احمد و مبارزه با غرب‌زدگی
 
 
در میان آثار جلال آل‌احمد، «غرب‌زدگی» از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این كتاب سوای داشته‌ها و كاستی‌هایش به خوبی بیانگر شیوه تفكر روشنفكران ایرانی در دوره‌ای از تاریخ معاصر است. 
به مناسبت سی ‌و هفتمین سالمرگ جلال آل‌احمد مقاله‌ای درباره كتاب غرب‌زدگی نوشته عبدالجواد موسوی به نقل از مجله سوره منتشر می‌شود:
بیش از چهار دهه از طرح «غربزدگی» جلال آل احمد می‌گذرد این عنوان از ابتدا مخالفان و موافقان بسیاری داشت. مخالفان و موافقانی كه اغلب موضوع طرح شده را به‌درستی درك نكردند و موضع‌گیری‌شان بیش از آنكه ماحصل اندیشه باشد به دسته‌بندی‌های و مرزبندی‌های سیاسی و جناحی باز‌می‌گشت.
گروهی را گمان بر این بود كه طرح «غربزدگی» آن هم توسط قلم پرتوان آلِ احمد سلاحی مرگبار در اختیار تجدد ‌ستیزانی قرار می‌داد كه سودای بازگشت به گذشته را در سر داشتند و شاید طرح «شرق‌زدگی»، یا «غرب‌زدگی» توسط داریوش آشوری هم برخاسته از همین باور بود. باوری كه چندان هم بی‌وجه نبود. چرا كه دیدیدم گروهی گذشته‌پرست متحجر كه هیچ نسبتی با آل‌احمد نداشتند از «غرب‌زدگی» او چه چماق‌ها ساختند برای سركوب مخالفان فكری خود.
شك ندارم كه اگر آل‌احمد زنده می‌ماند راه را بر این‌گونه سوءاستفاده‌ها می‌بست و نمی‌گذاشت عده‌ای به بهانه مخالفت و مبارزه با غرب‌زدگی برای سركوب و منكوب مخالفان از قلم او چماقی بسازند؛ اما به تعبیر خود او «دیوار كه فرو ریخت مرده‌خورها خبر خواهند شد» برای مرده‌خورها حقیقت سخن آل‌احمد مهم نبود. مرده‌خورهای شبه روشنفكر كه می‌دیدند طرح «غرب‌زدگی» تنها سلبی نیست و نوعی دعوت به باورهای ستیهنده شیعی است از همان ابتدا شمشیر را از رو بستند. آنها تحت تأثیر جریان اندیشة چپ كه در آن سالها همة روشنفكران غربی از آن متأثر بودند با بسیاری از مظاهر دنیای متجدد ـ به‌ویژه سرمایه‌سالاری ـ مخالفت می‌ورزیدند و به همین‌دلیل با بسیاری از سخنان آلِ احمد در نفی تقلید از اخلاق و منش غربیان موافق بودند؛ اما از آنجایی كه خود نیز مقلد صورت دیگری از غربزدگی بودند نمی‌خواستند این مخالفت منجر به رجوع ایرانیان به سنّت و باورهای مذهبی باشد. دفاع آل‌احمد از كلیّت تشیع، به‌ویژه ستایش او از شیخ فضل‌الله نوری) كه هنوز هم بخشی از جامعة روشنفكری ما او را مسبب اصلی شكست مشروطه می‌داند) سبب شد تا جامعة روشنفكری ما هیچ‌گاه به‌طرح مسئلة «غربزدگی» روی خوش نشان ندهد. البته برخی از آنان تا آنجا كه آلِ احمد از منظر سیاست و اقتصاد مسئلة شرق و غرب را مطرح می‌كرد با او مخالفت چندانی نداشتند؛ اما مشكل از آنجایی شروع شد كه آل احمد می‌خواست ریشه‌های غربزدگی را نشان دهد. مشكل از آنجایی شروع شد كه آل‌احمد می‌خواست راهی برای گریز از غربزدگی نشان دهد. آنجا بود كه روشنفكر ایرانی دید كه با یك مبارز تمام‌عیار طرف است. مبارزی كه با طرح «غربزدگی» نه می‌خواهد پرسشی فلسفی طرح كند و نه می‌خواهد معضلی اجتماعی را بهبود بخشد. رُك و راست ‌آمده است به قصد برانگیختن و برانداختن. با كسی هم شوخی ندارد: «در همین دو سه قرن است كه ما در پس سپرهایی كه از ترس عثمانی به سر كشیده بودیم خوابمان برد. و غرب نه‌تنها عثمانی را خورد و از هر استخوان‌پاره‌اش گرزی ساخت برای مبادای قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان، بلكه به‌زودی به سراغ ما هم آمد. و من ریشه غربزدگی را در همین جا می‌بینم...
از آن زمان است كه ما سواران بر مركب كلیّت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور.
ما درست از آن روز كه امكان شهادت را رها كردیم و تنها به بزرگداشت شهیدان قناعت ورزیدیم دربان گورستانها از آب درآمدیم... آیا اكنون نرسیده است نوبت آنكه ما نیز در مقابل قدرت غرب احساس خطر و نیستی كنیم و برخیزیم و سنگر بگیریم و به تعرضی بپردازیم؟» اگر آل احمد برای مبارزه با غرب از مفاهیم اسلامی مدد نمی‌جُست شاید همدلی شبه‌روشنفكران را نیز برمی‌انگیخت.
اما او روشنفكری پراگماتیست بود. برای او تعریف و تمجید روشنفكران و منتقدان چندان مهم نبود. او می‌دانست در جامعه‌ای زندگی می‌كند كه صورت غالب مردم آن در ساحت اسطوره به‌سر می‌برند. و با چنین مردمی باید از مفاهیمی سخن گفت كه در خاطره ازلی آنها پا سفت كرده است. تنها با چنین ادبیاتی است كه می‌توان كاری صورت داد و اگرنه با زبان یأجوج و مأجوج روشنفكری سخن گفتن هیچ حاصلی در پی نخواهد داشت. و با چنین درك و دریافتی است كه آلِ احمدِ منتقد سینما و نقاشی و ادبیات و موسیقی و شعر و مترجم آثار سارتر و داستایفسكی و آلبر كامو و اوژن یونسكو به دیدار مرجع مبارز شیعیان می‌رود و از ایشان می‌خواهد كه نفت و گاز را ملی اعلام كند، و در نامه‌ای به ایشان دربارة اوضاع و احوال حج و شیعیان آنجا نكاتی را توضیح می‌دهد. این موضوع بیش از آنكه به ارادت جلال‌ آل احمد به اسلام و سنت، یا باورهای شیعی مربوط باشد به درك و دریافت او از واقعیت‌های جامعة او برمی‌گردد، درك و دریافتی كه جامعه روشنفكری ما از فقدان آن همواره در رنج و عذاب است. در «سفر فرنگ»، جلال دیداری دارد با مدیر یك مجلة فرهنگی كه ارگان روشنفكران چپِ وابسته به كلیسا است. این دیدار خواندنی حاوی نكات جالبی است و گواهی روشن و محكم بر آنچه طرح شد. من تنها بخش كوتاهی از آن را برای شما نقل می‌كنم و علاقمندان را ارجاع می‌‌دهم به كتاب «سفر فرنگ» (ناشر: كتاب سیامك، ص 63 ـ 60):
گفتم: «چرا در مجلّه‌ات طرح نمی‌كنی آینده اسلام را در آفریقا؟»
كه برآشفت. كه:
«آخر تو با این اسلامت به دنیا چه‌خواهی داد؟ یا آفریقایی چه چیز می‌تواند به منِ اروپایی بدهد؟ یا هندی، با كریشنامنون‌اش كه وزیر جنگ از آب درآمد؟»
و از این قبیل. گفتم:
«بحث در آنچه اسلام می‌توانسته بدهد، برمی‌گردد به جنگ‌های صلیبی و حالا هم عصر ایدئولوژیها گذشته و خدای ماشین، تحمّلِ هیچ خدای دیگری را ندارد.
و تازه، نه اسلام، نه آفریقا، نه هند، قرار نیست چیزی به اروپا بدهند. قرار است چیزهایی را از او بگیرند.»
كه قرمز شد. یك سیگار اشنو تعارفش كردم:
«... كه بدانی من به دفاع از هیچ‌چیز به‌ اینجا نیامده‌ام. اما مدام در جست‌وجوی زمینة فكریِ هماهنگی هستم برای مقاومت‌های محلیِ ضد استعمار. و آن‌طرف‌ها با این زمینه هماهنگ، یكی اسلام است، یكی بودا، یكی بورژوازیِ خُرده‌پای بازار و از این قبیل. قدرت كارگری كه نداریم. روستایی هم هنوز طول دارد تا بفهمد دنیا دست كیست... و الخ»
... اما علاوه بر شبه‌روشنفكران، سخنان آلِ احمد مخالفان دیگری هم داشت.
مخالفانی كه درك و دریافتِ آلِ احمد از غربزدگی را سطحی می‌دیدند و حتی گاه او را به غربزدگی متهم می‌كردند. سرآمدِ این مخالفان «سید احمد فردید» بود. همو كه آلِ احمد اصطلاح «غربزدگی» را نخستین‌بار از او شنیده بود. اما این دسته از مخالفان كمتر مخالفت خود را به صورت علنی مطرح می‌كردند؛ چرا كه آل‌احمد را با همة نقص‌ها و كاستی‌هایش نویسنده‌ای دردمند و صادق می‌دانستند و در عدالت‌طلبی و تهور او همواره به دیده تحسین می‌‌نگریستند. دیگر آنكه اگر او با همان ادبیات جذّاب و ژورنالیستی‌اش به طرح این مسئله نمی‌پرداخت شاید این بحث از محافل خصوصی اهل فضل فراتر نمی‌رفت. و مهم‌تر از همه اینكه هم حضرت فردید و هم شاگردان ممتاز ایشان مانند دكتر داوری و استاد سید‌عباس معارف ـ مجبور شدند برای به‌دست دادن درك و فهمی درست از ‎«غربزدگی» توضیحات كافی و وافی ارائه دهند كه این خود غنیمتی گرانبها برای مباحث نظری معاصر به‌شمار می‌آید. به هر‌حال سهم جلال در طرح این مسئله سهم كوچكی نیست و كمترین هنرش جسارتی است كه در طرح مسئله داشت و برانگیختن دیگران برای طرح درست مسئله. شأن و مرتبة بلند او با متلكهای ژورنالیستی و حقیرانه‌ای همچون «متوسط الحال» هم كاسته نمی‌شود. به‌هر‌حال علی‌ای‌حال بنده معتقدم كه زمان آن فرا رسیده است كه بی‌هیچ پروایی و البته از سر خرد و تأمل به نقد سخنانِ آل احمد بنشینیم وگرنه میدان به دست مغرضانی خواهد افتاد كه حضمِ «آلِ»احمدند.
قریب به هشت سال پیش درباره غربزدگی آلِ‌احمد مطلبی نوشتم با عنوان: «آغازی برای بیداری». امروز كه به آن مقاله نگاه می‌كنم می‌بینم كه همان‌موقع نیز دربارة جلال همین موضع امروز را داشته‌ام؛ البته كمی محافظه‌كارانه‌تر. ارادت و عشق و علاقه من به آن بزرگوار (كه هنوز هم پابرجاست و هنوز هم خود را فرزند معنوی آن بزرگوار می‌دانم) به‌حدی بود كه به‌جای طرح مشكل جلال مدام در پی توجیه آن بودم.
این را می‌دانستم كه جلال در سخنان «فردید» هیچ تأملی نداشت و تنها برداشت خود را از مفهوم «غربزدگی» به رشته تحریر درآورد اما نوشتم: «تعریف او از غرب و شرق با تعریف سید احمد فردید متفاوت بود. شاید مدام در گیرودار بودن و كارزار فرصتی برای او فراهم نمی‌آورد تا در سخنان سید احمد فردید تأمل بیشتری كند. جلال با شامة تیزی كه داشت مسئله‌ای را دریافته بود و در آن روزگار صبر و تحمل را جایز نمی‌دانست و شاید برای بیداری خفتگان روزگار خویش مجبور بود غربزدگی را با سر‌وصدا و هیاهو مطرح كند و برای تأثیرگذاری بیشتر آن را به فهم عام نزدیك كند.» می‌دانستم كه جلال دماغ فلسفه خواندن نداشت.
فلسفه محل تأمل و درنگ است، اما آنكه همة جانش در سودای تحقق عدالت می‌سوزد و می‌خواهد با آشوب و بلوا به راه انداختن دادِ ستمدیدگان را از ستمگران بستاند نمی‌تواند اهل تأمل فلسفی باشد. مرحوم شریعتی نیز این‌گونه بود. دلیل مخالفت او با فلاسفه را باید در روحیة انقلابی او جست‌وجو كرد و نه نفرت از فلسفه جلال روشنفكر بود. و روشنفكر در همه جای جهان واسطه‌ای است بین متفكر و عامة مردم. اما این واسطه اغلب سخن متفكر را متزلزل می‌كند، چرا‌كه می‌خواهد آن را به فهم عامه نزدیك سازد. درست شبیه كاری كه «سارتر» با فلسفه اگزیستانسیالیست انجام داد. تا بدان‌جا كه «هیدگر» را بر آن داشت تا در مقاله‌ای به صراحت بگوید آنچه سارتر می‌گوید هیچ ربطی به سخنان او ندارد.
البته با رد و انكار «هیدگر» سخنان سارتر از میان نرفت. چنان‌كه با رد و انكار فردید سخنان آل احمد. البته اهل تأمل می‌دانند كه بین سخنان آن دو متفكر و این دو روشنفكر چه فاصله‌ایست. البته این نكته را هیچ‌گاه نباید از یاد برد كه اگر جوش‌و خروش روشنفكری نمی‌بود بسیاری از سخنان متفكران در خلوت‌خانه‌ها و محافل در‌بستة آكادمیك محصور می‌ماند. تفكر با خلوت و مراقبه همراه است و هم از این‌رو متفكران كمتر اهل هیاهو و درگیری‌های ژورنالیستی‌اند. روشنفكری اما خلاف این قاعده است. یعنی همواره با درگیری و هیاهو و بحث و جدل همراه است. بسیاری از متفكران برای اشاعة تفكر خود هیچ عجله‌ای ندارند و معتقدند تفكر حقیقی روزی مخاطب خود را پیدا خواهد كرد و نیازی به تبلیغات و هیاهو ندارد. روشنفكران اما همیشه خواسته‌اند باور و عقیدة خود را با سر‌وصدا و روزنامه و سخنرانی اعلام كنند. در بسیاری از موارد روشنفكران به‌ كمك اهل تفكر آمده‌اند و به‌عنوانِ مبلغ اندیشه و آرای اهل نظر ظاهر شده‌اند. در این واسطه‌گری البته گاه سخن از اصل خود دور شده است و شاید به‌همین دلیل است كه ارباب رأی و نظر در سالیان اخیر خود نقش واسطه‌گری را پذیرا شده‌اند. به‌عبارتی نقش روشنفكر و متفكر را توأمان به‌عهده گرفته‌اند تا هم سخنشان مهجور نماند و هم فكرشان دچار تحریف نشود.
... اما سخن فردید چه بود؟ و جلال تا چه اندازه از اصل سخن دور شده بود؟ در باب آرای فردید دربارة غربزدگی در این مجال اندك نمی‌توان سخن گفت. با نقل چند عبارت و آوردن چند جملة قصار نیز مشكلی حل نخواهد شد. دربارة مفهوم «غرب» و «شرق» و «غربزدگی»، هم مرحوم فردید به تفصیل سخن گفته است و هم شاگردان معتبر او. من نیز می‌توانم چندجمله از آن بزرگواران نقل كنم و سروته ماجرا را هم‌بیاورم. اما باز هم گرهی از كار فروبستة آنكه در پی پاسخی صحیح و دقیق برآمده است گشوده نخواهد شد. فهم دقیق مسئله‌ای كه فردید طرح می‌كند نیاز به مقدماتی دارد كه بدون آن مقدمات، نقل هر سخنی بیهوده است. من نیز می‌توانم به اعتبار آنچه آموخته و اندوخته‌ام اقسام غربزدگی را اعم از مضاعف و مركب و سلبی و ایجابی و بسیط و غیرمضاعف برشمارم و برای هر یك از این اقسام تعریفاتی به دست دهم و مصداقهایی را عنوان كنم اما چه حاصل؟ جز آنكه... بگذاریم و بگذریم. اگر به‌راستی كسی دوست می‌دارد معنای دقیق و عمیق «غربزدگی» را دریابد می‌تواند به سخن فردید در این باره رجوع كند.
سخنی كه هم در فصلنامه سوره كه سید‌علی میرفتاح سردبیری آن را بر عهده داشت به چاپ رسیده است و هم در شماره آخر ماهنامه سوره‌ای كه به سردبیری بنده چاپ می‌شد.
كتابی هم دكتر رضا داوری نوشته است با عنوانِ «درباره غرب». خواندن این كتاب در دركِ مفهوم «‎غرب» و «شرق» و «غربزدگی» نیز بسیار مفید خواهد بود.
اما بهترین كتابی كه می‌توان در این باره سراغ گرفت «نگاهی دوباره به مبادی حكمت انسی» تألیف سید‌عباس معارف است. با مقدمه و مؤخره و توضیحات كافی و وافی.
تنها نكته‌ای كه فكر می‌كنم می‌توانم در‌این‌باره بگویم این است كه: «غربزدگی» برخلاف آنچه برخی از مرده‌خورها گمان می‌برند «دشنام» نیست. اصطلاحی است برای بیانِ وضعیتِ تاریخی ما. همة ما متوطن در عالم غربی هستیم و هر یك در مرتبه‌ای از مراتب غربزدگی به‌سر می‌بریم. رهایی از چنین حوالتی با داد و قال و فحش دادن به این و آن و زهدفروشی و دین‌فروشی میسر نخواهد شد. «غربزدگی» آن‌چنانكه آل احمد می‌پنداشت «بیماری» نیست كه اگر بود با وقوع نهضت 57 می‌باید ریشه‌كن می‌شد. اما دیدیم كه نشد.
و برخلاف ظاهر دینی نهضت، نه‌تنها آن مظاهری كه آل‌احمد به‌عنوان غربزدگی برمی‌شمرد از میان نرفت بل مظاهر بسیاری بر آن افزوده شد. علتش هم آن بود كه جلال به‌ مبانی تمدن غربی توجه اساسی نداشت. اگرچه می‌گفت: «حرف در این است كه ما تا وقتی ماهیت و اساس و فلسفة تمدن غرب را درنیافته‌ایم و تنها به صورت و به ظاهر، ادای غرب را درمی‌آوریم ـ با مصرف كردن ماشینهایش ـ درست همچو آن خریم كه در پوست شیر رفت.» ولی انگاری این لالایی را فقط برای خواباندن دیگران می‌خواند، كه اگر جز این بود در جای دیگری نمی‌نوشت: «... به ملاكهای آنان ارزشیابی می‌كنیم و به دستور مشاوران و مشاوران ایشان. همان‌جور درس می‌خوانیم. همان‌جور آمار می‌گیریم. همان‌جور تحقیق می‌كنیم. اینها به جای خود. چرا كه كار علم، روشهای دنیایی یافته. و روشهای علمی رنگ هیچ وطنی را بر پیشانی ندارد. اما جالب این است كه عین غربیها زن می‌بریم، و لباس می‌پوشیم، و چیز می‌نویسیم، و اصلاً شب و زورمان وقتی شب و روز است كه ایشان تأیید كرده باشند. جوری كه انگار ملاك‌های ما منسوخ شده است.» تأكید من در این نقل‌قول بر این سخن بود: «كار علم، روش‌های دنیایی یافته، و روشهای علمی رنگ هیچ وطنی را بر پیشانی ندارد.» این یعنی ماهیت و اساس و فلسفة تمدن غرب را درنیافتن. یعنی علم و روش علمی را «صامت» و «فاقد جهت وجودی دانستن» یعنی برای غرب قائل به وحدت نبودن. معضلی كه دكتر سروش و دیگر روشنفكران دینی نیز بدان دچارند.
و جالب اینكه اصل و اساس سخن فردید و پیروان او درباره غرب این است كه غرب دارای وحدتی كلی است و بنابراین نمی‌توان جزئی از آن را برگزید و جزئی دیگر را فرو نهاد. و این سخن در نظر آل‌‌احمد هیچ جایگاهی ندارد. آل‌احمد در جای جای غربزدگی می‌خواهد روحیة حماسی ایرانیان را برانگیزد تا در مقابل دنیای غرب برخیزد و به ‌قول او به تعرضی بپردازند. اما هیچ‌گاه این پرسش را طرح نمی‌كند كه چرا تمدنی كه قرن‌های متمادی در مقابل تاخت‌و‌تاز اقوام بیگانه و سلطنت ایران چون كوهی استوار بر جای ماند و همواره با درهم‌آمیختن تمدنها دیگر با تمدن خود، معجونی شگفت فراهم آورد كه رنگ و بوی غالب آن ایرانی بود در واپسین یورش تمدن جدید بی‌هیچ مقاومتی تسلیم شد و حتی میهمان ناخوانده را با رضای تمام در آغوش كشید؟
با همة این حرفها و با همه انتقادهایی كه ممكن است به سخنان آل‌احمد وارد باشد این نكته را نباید از یاد برد كه آلِ احمد آغازگر راه بود. آنچه مهم است منش و بینش جلال است. صدق و صفای جلال. دردمندی و جوانمردی جلال. از یاد نبریم كه بسیاری از بزرگان هنر و ادبیات این سرزمین در سایة دلیریها و جگرآوری‌های جلال بالیدند و به‌ثمر نشستند. كمترین هنر جلال در مواجهه با غرب هم این بود كه هیچ‌گاه مقهور غرب نشد. آثار بسیاری از غربیان را ترجمه كرد. آثاری خوب و همة آنها در نفی وضع موجود. و به تعبیر خود او آثاری كه «وعید ساعت آخر را می‌دهند». و همة این تلاش‌ها خودگامی مؤثر و جدی در راه شناخت ما از غرب كه بدون فهم دقیق این آثار و تنها از سر جهل و نفرت با غرب دشمنی ورزیدن خود یكی از بدترین صور غربزدگی است. مهم‌ترین گام در راه شناختِ «غرب» گذشتن از سودای رد و اثبات است و این ممكن نمی‌شود مگر با خواندن مدام و تأمل فراوان. بدون شیفتگی، یا نفرت.
... و سخن آخر اینكه هنوز هم رغم انف آن استاد متبختر برآنم كه جلال نه روحی متوسط كه روحی متعالی داشت و این نكته را تنها دردمندان و شكسته‌دلان درمی‌یابند: در كوی ما شكسته دلی می‌خرند و بس بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است. اگر سودای عدالت‌خواهی و آرمان‌گرایی دیوانه‌وار او در میان نبود با آن هوش سرشار و استعداد شگفت و بی‌نظیری كه داشت زودتر از همه به درك و دریافت عمیق مفهوم «غربزدگی» نایل می‌شد. با این‌همه هیچ‌گاه به آنچه داشت راضی نشد و در واپسین سالهای حیاتِ ظاهری‌اش به تحریرِ ترجمة رساله كم‌حجم اما گران‌سنگ «ارنست یونگر» همت گماشت و در مقدمة به‌یادماندنی آن نوشت: «نكته اساسی در علاقه شخص من به این دفتر كوچك این است كه آنچه به اتكای شامة تیز و از سر غریزه و شاید به التقاطی از این كس و آنجا در «غربزدگی» برایم به دست آمده بود، در این دفتر سخت روشن شد. یعنی با این دفتر بود كه دیدم اگر دردی هست دنیایی است و نه محلی.
گرچه ما به سرطانی شده‌اش دچاریم. و فلسفی است نه عاطفی. گرچه شناسندگان این درد همه‌جا نویسندگانند تا عاقبت دریابم كه دردیست سیاسی و اجتماعی ـ و نه فردی. چرا كه آشنایی با «فرانتس فانون» و دیگر اهل این قبیله پس از اینها حاصل شد. واضح‌تر بگویم: صورتی كه در حجم فشرده و شاید نخاله «غربزدگی» پنهان بود بر خود من پس از ترجمة این دفتر ظاهر شد. و اگر به انتشارش رضایت دادم به‌دلیل اطمینانی بود كه در این دفتر یافتم. این انكار همه ارزش‌ها، این بی‌اعتباری فرهنگ و این سرگردانی فرد را، با همة عواقبی كه دارند و همة امیدی كه می‌آرند به قاعده تضاد درونی پدیده‌ها و سرنگون‌ شدن هر فواره‌ای كه به اوج رسید به صورتی ده چندان دردناك‌تر در این «عبور از خط» دیدم. كه در آن یكی همچو گنگی كه خبر از غارت ایل می‌دهد گاهی به صورت غیب‌گویی درآمده‌‌ام.
 
 
 
 
ادامه
جلال آل احمد , jalalclub
جلال چگونه مرد ؟

به مناسبت سالروز در گذشت جلال آل احمد (محبوبترین شخصیت ادبی من و نمونة بارز یک متولد آذر) بخش هایی از کتاب "غروب جلال" نوشتة خانم سیمین دانشور (همسر جلال آل احمد) را انتخاب کرده ام : هر طور که باشد زندگی جلال را می توان اینطور خلاصه کرد : به ماجرا یا حادثه ای پناه بردن ـ از آن سر خوردن و رها کردنش که خود غالباً به حادثه ای انجامیده است ـ آنگاه به خلق حادثه ای تازه یا به استقبال ماجرایی نو شتافتن. ص6 جلال نمی نشیند تا حادثه بر او فرود بیاید بلکه خودش به پیشواز حادثه و خطر می رود .ص15 زیبا مْرد ، همانطور که زیبا زندگی کرده بود و شتابزده مرد عین فرو مردن یک چراغ و در میان مردم معمولی که دوستشان داشت ... ص21  بارها خواسته ام غروب زندگی جلال را بنویسم و نتوانسته ام ... صبح روز چهارشنبه هیجدهم شهریور 1348 انگشتش را بالای استخوان ترقوه اش در قسمت راست ، آنجا که شاهرگ طپش دارد گذاشت و گفت : درد می کند ، بد جوری هم . ص 23 املاک میرزا (مهندس توکلی ) به قول جلال که ما در آن دو اطاقک داشتیم ، جزو خلیف آباد بود و کارخانة چوب بری در جنوب شرقی ما قرار داشت که در واقع آن هم جزو خلیف آباد به حساب می آمد ، منتهی برای سهولت یا به علت زیبایی اسم کارخانه را ... اسالم گذاشته بودند و آنجا هم که ما بودیم به اسالم معروف بود ، نه در نقشه جغرافیا پیدایش نمی کنید.ص 27 نظام آمد و گفت آقا دو نفر با کامیون آمده اند و از زمینهای ما ماسه می برند .ص 28 جلال به خنده گفت : الان می آیم برای احراز مالکیت میرزا ، با هم به خانه بر گشتیم . جلال چکمه هایش را پوشید و عصایش را بر داشت و رفت . وقتی بر گشت رنگش بد جوری پریده بود . پرسیدم : احراز مالکیت کردی ؟ گفت : ترک بودند ، فارسی بیلمیرم . چکمه هایش را کند و گفت : یک درد عجیب از مچ پایم آمد تا سینه ام و از این مچ دست تا مچ دست دیگر . ص29 رفتم بالا پیش جلال ، گفت : باز آن درد آمد ، هر چه صدا زدم ، صدایم را نشنیدی . بعد گفت : کوریبان د روی میزبود یکی خوردم و گفت : ببین چند تا آسپرین داریم ؟ شمردم هفت تا آسپرین داشتیم . گفت : خوب تا صبح بس است . گفتم : جلال جان ، ‌نمی شود این همه آسپرین خورد . باید بروم دکتر بیاورم . گفت : دکتر تقی زاده که نیست . گفتم : می روم هشتپر دکتر نوحی را می آورم . گفت : نه بابا ، چیزی نیست . می ترسم تو این باران تصادف کنی . صبر می کنیم تا صبح .  ... و با دو انگشتش فتیلة شمع را گرفت و شمع خاموش شد . گفت : نفسم بالا نمی آید یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم . دنبال مشمع گشتم که پیدا نکردم و می شنیدم که جلال نفسهای بلند می کشد . ... جلال دیگر خرناسه می کشید و وحشت جان مرا انباشته بود. دویدم ، ماشین را روشن کردم . در راه نظام را هم سوار کردم . چنان بارانی می آمد که برف پاک کن های ماشین از پسش بر نمی آمدند . سرم به سقف ماشین می خورد . نظام پرسید : خانم ، مگر حال آقا خیلی بد است که اینطور می رانی . گفتم : نظام دعا کن ، نذر کن . ص30-31 انتهای کوره راه ماشین ما به شن نشست . دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدم ، رفتم پیش جلال ، لبم را گذاشتم روی پیشانیش ، داغ بود . امیدوار شدم . بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد . گفتم : چرا آمپول نمی زنی ؟ گفت صبر می کنم تا دکتر بیاید ، فشار خونش پنج است . به جلال نگاه کردم . دیدم چشم به پنجره دوخته ،چشمهایش به پنجره خیره شده ، اِنگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد . تبسمی بر لبش بود . آرام و آسوده . اِنگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند . ص32 دکتر نوحی و سید محمد آمدند . پرسیدم کو آمبولانس ؟ کو اکسیژن ؟ خودم را گول می زدم . دکتر ببالین جلال رفت . وقتی بر گشت از من ما وقع را پرسید و من تمام و کمال برایش گفتم . ... سید محمد اصرار داشت مرا به خانه خودش ببرد اما مگر می شد رفت ؟ زمین و زمان می گریست . آمپولم زدند و دوای مسکن و خواب آورم دادند . اما به عمرم هرگز آنطور بیدار نبوده ام و نگریسته ام . ... خانم قهرمانی کنارم نشسته بود . مخصوصاً کنارم نشسته بود تا بدانم که پیش از من و بسی جوانتر از من بیوه شده . بچه های قد و نیم قدش را به نیش کشیده ، اینجا و آنجا برده و از بازوی خودش نانشان داده . خانم عالمی هم آمد ، او را هم مخصوصاً آورده بودند تا بیادم بیندازند که دختر چهارساله اش که سوگلی همه مان بود ، رفته تاب بخورد ، تختة تاب شکسته و او پرت شده و جابجا مرده . همه چراغها روشن بود غیر از چراغ دل من ... ص33 ... و من جریان واقعه را برای دکتر شیخ گفتم . او جلال را معاینه کرده بود و علت مرگش را به اغلب احتمال ، آمبولی یا انفارکتوس تشخیص داده بود و می گفت کنار شاهرگش کبود شده بود . برای اولین بار در عمرم اشک دکتر شیخ را می دیدم . ص 39 دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم . نه شیون کشیدم و نه زاری کردم . قول داده بودم . بوسیدمش و بوسیدمش . ... تابوت را در آمبولانس گذاشتند و راه افتادیم . جلو کارخانه چوب بری توقف کردیم . بیشتر کارگرها در خیابان به مشایعت آمده بودند و تعداد زیادی از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمی دانم به دستور کی بود که سوت کارخانه به صدا در آمد . سه بار .

1361                                                                                                    تقدیم به : خانم سیمین دانشورمنبع

ادامه
جلال آل احمد , jalalclub
فراخوان چهارمین جلسه انجمن باران
دوستان من كجا هستند ؟
روزهاشان پرتقالی باد!
فراخوان چهارمین جلسه انجمن باران
با آرزوی سلامتی و بهروزی برای شما دوست عزیز وتشكرو قدردانی از دوستانی كه در سومین جلسه انجمن ما را همراهی نمودند. بدینوسیله به اطلاع میرساند چهارمین جلسه انجمن باران در تاریخ 26 مردادماه  در فرهنگسرای هنر(ارسباران) برگزار میگردد. لذا بدینوسیله از شما دعوت میگردد تا در این جلسه با حضورگرم خود ما را یاری نمایید.
 
محل وتاریخ برگزاری :
فرهنگسرای هنر (ارسباران)
تهران –پل سید خندان- خیابان جلفا
پنجشنبه 26 مرداد ماه 85 ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر
 
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
 
دستور كار جلسه چهارم:
برگزاری بزرگداشت استاد احمد شاملو
برگزاری كارگاه آموزشی نقد شعر
شعر خوانی
 
چنانچه شما دوست گرامی تمایل دارید مقاله یا سخنرانی در مورد استاد شاملو داشته باشید لطفا مطالب خود را تا 15 مرداد برای ما ارسال نمایید
همچنین چنانچه تمایل دارید سروده های خود را در انجمن عرضه نمایید لطفا اشعار خود را تا تاریخ 20 مردادماه به دبیرخانه انجمن ارسال نمایید
باتشكر
ادامه