نرم افزار اندروید کلوب
حافظ , hafeza

حافظ

حافظ , hafeza

حافظ

19,122نــــفــــــر
عضو شده اند
19,122نفر عضو شده اند
انجمن دوستداران و مریدان حافظ شیرازانجمن دوستداران و مریدان حافظ شیرازمشاهده کامل مشخصات
5 دی 1383
لطفا در بخش مشاهده پروفایل به كلوب حافظ امتیاز بدهید.

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه​ای جان من خطا این جاست

بنده ی پیر مغانم كه ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه كند عین عنایت باشد

مزن ز چون و چرا دم كه بنده ی مقبل
قبول كرد به جان هر سخن كه سلطان گفت

در نظرسنجی شركت كنید - اولویت بندی نظرها بر مبنای نظرسنجی است كه درباره ی اولویت بحثها گذاشتیم.

لطفا حتما بحث خوش آمد کلوب رو بخونید.

به لینکهای داغ کلوب سر بزنید.
خواهش میکنیم پیش از ایجاد بحث یا چگونگی ایجاد آن بحث را با ما درمیان بگذارید

اعضاء

  • عباس نامنی , fznfsgrahwtjryj
  • بردیا فرهادی , bardiyaf22
  • فرشته گناهکار , m4002m4002
  • عبدی دوراندیش , abdi1332
  • 19122 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • کتاب خونها , dostdaran_ketab
  • اندیشه پرواز  , flightmentality
  • عشق عرفان , eshgherfan
رسانه فروردین - مجله علم و فن - سرویس وبلاگ

Buy Website Traffic
حافظ , hafeza
سالار سالاری , mohsensalar62
حافظ   از   1 روز پیش
[https://www.aparat.com/v/ID4Gg]
جوشی بنه در شور ما ؛ تا مِی شود انگور ما ...
"مولانا"

ادامه
99
کامنت بنویسید...
سالار سالاری , mohsensalar62
دوشنبه 20 آبان ، 21:36
ادامه
شکوفه  , sayeeeesayeeee
دوشنبه 20 آبان ، 21:36
لایک فراوان
ادامه
حافظ , hafeza
فرهاد واحدی , farhad710
[https://www.aparat.com/v/lU8aO]
از نگاه یاران ، صدیق تعریف
ادامه
کامنت بنویسید...
قاسم امیری , gasem77
دوشنبه 20 آبان ، 22:57
سحر کجایی هست ؟
ادامه
فرهاد واحدی , farhad710
دوشنبه 20 آبان ، 22:49
پریشان پریشان سحر می شود
ادامه
قاسم امیری , gasem77
دوشنبه 20 آبان ، 22:46
این شب پریشان پریشان سحر می شود ...
ادامه
حافظ , hafeza
فرهاد واحدی , farhad710
[https://www.aparat.com/v/0QgKr]
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست. معمای هستی . استاد شجریان
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اِکراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصهٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست
ادامه
کامنت بنویسید...
حافظ , hafeza
سالار سالاری , mohsensalar62
[https://www.aparat.com/v/WVbiw]
دوش دوش دوش که آن مه لقا
خوش ادا، با صفا، با وفا
از برم آمد و بنشست
[خدا] بُرده دین و دلم از دست

باز، باز، باز، مرا سوی خود
می کشد، می‌برد، می‌زند
با دو چشم، با دو چشم مست
[جانم] ابرویش، ابرویش پیوست

آتش اندر دلم بر زد [جانم ای دل خدا ای دل]
زان رخ همچو آذر زد [جانم ای دل خدا ای دل]

سوخت همه خرمنم، یکسره جان و تنم
کشته عشقت منم، [ای صنم] بد مکن

بیش از این، ظلم بی‌حد مکن
[جانم] بیش از این، ظلم بی‌حد مکن

[دوش، دوش،] دوش که آن گرد، گرد گنبد مینا
آبله‌گون شد، دو چشم من ز ثریا

[تند، تند،] تند و غضبناک، سخت و سرکش و توسن
از در مجلس درآمد آن بت رعنا

روی سپیدش، برادر مه گردون
موی سیاهش، پسر عم شب یلدا
لعبت شیرین، ترش رو گر که ننشیند
مدعیانش طمع برند که حلوا
♫♫
شعر منسوب به "علی اکبر شیدا"
ادامه
کامنت بنویسید...
غزاله  , ggaazzaallee
4 ساعت پیش
لایک
ادامه
سالار سالاری , mohsensalar62
یکشنبه 19 آبان ، 12:52
ادامه
حافظ , hafeza
سالار سالاری , mohsensalar62
و اینک قصیده‌ی بسیار شیوای زنده یاد"اُستادْ مُظاهر مُصفّا" را باهمدیگر از دل و جان نظاره‌گر می‌شویم .
"هیچ"

مردی ز(شهــرِ «هرگــز»مْ ) از روزگٰار «هیچْ».

جــان از (نَتــاجِ «هرگزْ»)، تنْ از تَبـــٰار «هیچْ».

از شـــهرِ (بی کــــرانه ی «هـرگزْ») رسیده‌ام

تا رخــتِ خــــویشْ باز کُنَــمْ درْ دیـــٰار «هیچْ».

از کوره راهِ «هــرگــز وُ هیچــــمْ» مســــافری:

در دستْ(خونِ «هَرگز»)ودرپایْ (خٰار «هیچْ»).

در دلْ («اُمیدِ»سَرد )وُ به سَرْ («آرزو»یِ خامْ)

در دیده(اشکِ«شایَد»)وُ بردوشْ(بـٰار «هیچْ»).

در کامْ (حرفِ «بوُک»)وُ بِه لَبْ(قصّه یِ«مَگَر»)

بر جبهه(نقش«کاش»)وُبه چِهرِه(نگٰار«هیچْ»).

دنبالِ «آبِ زندگی» از (چشمه سٰار «مــرگْ»)

جویـــایِ «نَخْلِ مَردُمی» از (جــویبٰار «هیچْ»).

دستَ‌ازْ «کِنٰار» شُسْتِه، نِشَسْتِه «میانِ مُوْجْ»

پا بــَرْ سَر جَهـــانْ زَده سَـرْ دَرْ (کـِنٰار «هیچْ»).

(اَصْلی «گُسَسْتِه مانْدِه») تَهی از (اُمیدِ وَصْلْ)

(فَرْعی«شِکَسْتِه گَشْتِه»)پُرَازْ(بَرْگ وُ بٰار«هیچْ»).

خونْ ریخْتِه زِ«دیده»، شب وُ روز وُ ماه وُ سالْ:

در پـــایِ (شغلِ «هرگز») وُ درْ راهِ (کٰار «هیچْ»).

«دیـــوانــه ی خِـرَدْوَر» وُ «فَرْزانه یِ جهــولْ»

(عَقْلْ آفَرین دَشْتِ جُنـونْ):(هوشیٰار «هیچْ»).

با عِــــزّ اِقْتِــدٰار وُ به پـــا بَنـْـــدِ ذلّ وُ ضَـــعْفْ

با حُـــکْمِ اِخْتیٰار وُ به دَسْت (اِخْتیــــٰار «هیچْ»).

هَمْ خودْ «کتابِ عِبرَت» وُ هَـمْ «اِعْتِبٰارْجویْ»

از دَفْــــــتَر (زَمانه یِ بــــی اِعْتِبــــٰار «هیچْ»).

چَنــْـدی عَبَثْ نَهــــٰادِه قَــــدَمْ دَرْ «رَهِ خیـٰالْ»

یکْــچَنْدْ خیره کو‍‍‌‌فْتِه سَـــرْ بَــرْ (جَدٰار «هیچْ»).

عُمْری فَشـٰانْدِه «اَشْکِ هُنَرْ»زیر «پایِ خَلْقْ»

یعنی کِه:کَرْدِه «گُوهَر» خودْ را (نثـٰار «هیچْ»).

«قــٰافٰ» آرزویِ بــاطِلَمَ ازْ «دَشْـتِ پـُـرْغُـرابْ»

«سیمُرْغْ» جویِ غافِلَمَ ازْ (کوهْـسـٰار«هیچْ»).

ناآمَـــده «نَـتٰاجیَ‌»‌امْ اَزْ پُشْتِ «هُول وُ وَهْمْ»

نابافته «نَسیـجیَ»‌امْ اَزْ (پــُـود وُ تـٰار «هیچْ»).

«گُمْ کَرْدِه راهْ پیـْکیَ»امْ اَزْ(شَهْر«بی نِشٰانْ»)

پیغــامِ «پُرْ» ز«پوچ» رسانـم به (یـــٰار «هیچْ»).

«خاموشْ قِصِّه گو»یَم وُ «گـــویایِ اَخْــرَسَمْ»

بی پــــایْ بـادْپــُـویـَمْ :در (رَهْـگُــذٰار «هیچْ»).

«گـــویـاییء سُکوُتـَم » وُ «بیتـٰابـیء درنـگ»

«تمـــکین بیقــــرٰاریَ‌»ام وُ (بیقَـــرٰار «هیچْ»).

«صَـرّافِ سَرْنِوشْتَم» وُ سَنْجَمْ «بَهٰایِ خاک»،

نَقّــٰادِ «بٰادْسَنْجَم» وُ گیـــرَمْ: (عَیــٰار «هیچْ»).

بِیْـع وُ شَرٰایِ «خــــونَـم» وُ بَیّٰاعِ «داغ وُ دَرْدْ»:

(بٰازٰارگــٰانِ «مَرْگَم»)وُ (گــُـوهَرْ شُمـٰار «هیچْ»).

جِـنْس «هَمه زیٰانَم» وُ سُودٰایِ «هیچْ سودْ»:

(ســُودٰاگـَرِ «خیالم») وُ (سَرْمٰایه دٰار «هیچْ»).

(«سیــمِ سِپیدْ» سـوخْته)اَمْ دَرْ(شَرٰار «پوچ»):

(«زرّ اُمیدْ» بــٰاخْـتــِــه) اَمْ دَرْ (قِــمـــٰار «هیچْ»).

گـَـنْجینـه یِ «دَریغَم» وُ ویـرٰانِه یِ «فُسوُسْ»

اَنـْـدوُهْگــین «بیهُده»، (اَفْسوُسْخوٰار «هیچْ»).

«آیا»یِ بی جَـــــو ا بـَمْ، «اَمّا»یِ بی دَلـــــیلْ

گفتـــــٰارِ «پــــوْچ گـونه» وُ (پنْــدٰاروٰار «هیچْ»).

«نٰاپــــٰایْـــدٰارْ کوُهَم» وُ «بَرْجٰایْ مٰانْدِه سِیْلْ»

گَرْدوُنْ نَوَرْدْ «گَرْدَ»م وُ (گَـرْدوُنْسِپـــٰار «هیچْ»).

«گَـــرْدَنْدِه روُزگــٰارَم» وُ «چَــرْخَنْدِه آسِــمٰان»

«لَیْـــل وُ نَهـٰارْ سـٰازَ»م وُ (لَیْــل وُ نَهٰار«هیچْ»).

«پرگٰار» سَــرْنِگوُنَم وُ عُــمْـری به پٰایِ «سَـرْ»

بـَر گِـردِ «خویـشْ» دورْ زَدِه دَرْ (مَـدٰار «هیچْ»).

عُزْلَـــتْ نِشین «خـــٰانِه یِ بی آسِــمٰانِه‌» اَمْ

مِحْنَتْ گُـــزینِ‌بی دَر وُ پیْکَـــرْ(حِصـٰار «هیچْ»).

«سَرْمَسْتِ هوُشْیٰاری» وُ «هُشْیٰار مَسْتیَ‌»مْ

بَرْ لَبْ (شَرٰابِ«هَرْگِز») وُ‌ دَرْ‌سَرْ (خُمٰار«هیچْ»).

اَنْدیشه‌یِ «مَحـــٰالَ»م وُ سُودٰایِ «بــٰاطِلَ»مْ

(مَعْنی تَرٰاز «صوُرَت») وُ (صوُرَتْــنِگٰار «هیچْ»).

دَرْ (وٰادیِ «فَریبَ»م ) وُ (لَبْتِشْنِه‌یِ«سَرٰابْ»)

دَرْ(خٰانِه‌یِ‌«دُروُغَ»م ) وُ (چِشْمِ انْتِظٰار«هیچْ»).

(آزادهِ یِ «اَسیـرَ»م) وُ (گِریٰانِ «خَنْدِه رویْ»)

(گِرْیٰانْ ز چَشْم«خَنْدِه») بر این روزگٰار«هیچْ».

(بَدْنٰامی «حَیٰاتَ»م) وُ بَرْ (صَفْحِه‌یِ‌«زَمٰانْ»):

بٰا «خونِ خُودْ» نِگٰاشْتِه‌اَمْ: (یـادگــٰار «هیچْ»).

(صُلْحْ آزْمٰایِ«جَنْگَم») وُ (پیکٰارجویِ‌«صُلْحْ»)

(بی‌هَمْنَبَرْدِ «هَرْگِز») وُ (چٰابُکْسَوٰار «هیچْ»).

(تیر «هَـــلٰاکْ») یـٰافْتِه اَمْ اَزْ (شَغٰادِ «کِیْـدْ»)

(خَـطِّ «اَمـٰان») گِرفْتِه اَز (اسْفَنْدیـٰار «هیچْ»).

بَرْ دوُش‌خویشْ‌(«کُـشْتِه‌»یِ‌خُودْ) رٰا‌کِشیدِه‌اَمْ

تـٰا (ظُلْمْ گـــٰاهِ «مَعْدِلَتْ») اَزْ (کٰارزٰار «هیچْ»).

(مَحْکوُمِ«بـی گُنٰاهَ»م )وُ(مَعْصـوُمِ«بی پَنٰاهْ»)

(مَظْلوُمِ «بی‌تَظَلُّم») وُ (مَصْلوُبِ دٰار «هیچْ»).

دَرْدَمْ اَزیـــنْ کِــه:تـٰافْتِه اَمْ اَزْ (اُمیدِ «سَرْدْ»)،

دٰاغَمْ اَزینْ کِه: سوُخْتِه اَمْ دَرْ (شَرٰار «هیچْ»).

کَسْ (خوٰاسْتٰار «هَرْگِــزْ»):هَرْگِزْ شِنیدِه ایدْ؟

یٰا: هیچْ دیدِه اید کَسـی (دوُسْتــٰار «هیچْ»)؟

آن («هیچْ»کَسْ)‌کِه هَرْگِزْ‌ نَشنیدِه‌ای،«مَنمْ»:

هَمْ‌(دوُسْتٰار‌«هَرْگِز»)‌وُ هَمْ (خوٰاسْتٰار‌«هیچْ»).
====================================
مظاهر مصفا (۱ فروردین ۱۳۱۱ تفرش - درگذشتهٔ ۸ آبان ۱۳۹۸) استاد دانشگاه، مصحح متون و شاعر برجستهٔ معاصر ایران بود. او سال‌های زیادی به‌عنوان استادتمام رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران به‌خدمت مشغول بود.
====================================
قصیدۀ «هیچ» و قصۀ انگشتری اهدایی فرح پهلوی به دکتر مصفا

یادداشتی که دوسه روز پیش دربارۀ استاد مظاهر مصفا در کانالم نوشتم بیشتر مستند بود به گفتگویی که با مصفا کرده بودم. در آن یادداشت نوشتم:« از مصفا شنیدم خانم فرح پهلوی برای قصیدۀ «هیچ» نامه‌ای به او نوشت و در کیسه‌ای مخملین یک انگشتری نهاد و به شاعر صله داد».
دیروز در بی‌بی‌سی فارسی، گزارشی از آقای فرج بال‌افکن پخش شد که در آن آمده: «قصیدۀ «هیچ» که گفته می‌شود فرح پهلوی چنان تحت تأثیر آن قرار گرفت که انگشتر الماسی به خالق آن اهدا کرد». آقای بال‌افکن نگفته است در کدام منبع «گفته می‌شود» که خانم فرح پهلوی به مصفا انگشتر الماس اهدا کرد.
دیروز در مراسم ترحیم دکتر مصفا، استاد امیربانو کریمی به این بخش از گزارش بی‌بی‌سی واکنش نشان داد و گفت: «مصفا این شعر را به هوشنگ نهاوندی رئیس دفتر شهبانو داد و نهاوندی هم آن را برای شهبانو فرستاد و شهبانو هم یک انگشتر طرح «هیچ» کار پرویز تناولی برای مصفا فرستاد. آن انگشتر الماس نبود یک فلزی بود و الان هم پیش من است. ارزش آن انگشتر به این است که ایشان[= خانم فرح پهلوی] آن را فرستاده و همچنین هنر پرویز تناولی است» (نقل به مضمون).
روایت کامل‌تر قصۀ این انگشتر را از دکتر مصفا شنیدم . بخوانید:

«سال ۵۷ بود فکر کنم. وقتی که من رئیس مدرسۀ عالی [ علوم] اداری و قضایی قم بودم. هوشنگ نهاوندی [رئیس پیشین دانشگاه تهران] که رئیس دفتر [مخصوص] فرح بود، روزی تلفن کرد که جلسه‌ای راجع به زبان فارسی برگزار می‌شود و شما تشریف بیاورید. جلسه در کتابخانۀ فرح در نیاوران بود. من که به آنجا رفتم از من کارت شناسایی خواستند من هم نشان دادم. از من یک خواهشی کردند و گفتند اشخاصی که می‌آیند کارت ندارند و ما آنها را نمی‌شناسیم. شما آنها را می‌شناسید و به ما معرفی کنید. من گفتم: این کار را نمی‌کنم. گفتند: چرا؟ گفتم: آنها خیال می‌کنند من در دربار شاه کار می‌کنم. به نهاوندی تلفن کردند که ایشان قبول نمی‌کند. نهاوندی به من گفت: آقا چه عیبی دارد که شما بایستید و این کمک را بکنید. خلاصه من قبول کردم. چند نفری آمدند و وقتی مرا آنجا دیدند، فکر کردند من در آنجا کاره‌ای هستم و با من دست می‌دادند و روبوسی می‌کردند. در این جلسه‌ که دربارۀ زبان فارسی بود، ایرج افشار، رعدی آذرخشی و محیط طباطبایی هم بودند. داخل کتابخانۀ فرح یک مجسمۀ «هیچ» بزرگی بود. از من خواستند که دربارۀ زبان فارسی صحبت کنم. گفتم: بحث و قصۀ زبان فارسی در این جلسه به اتمام نمی‌رسد و درست نمی‌شود شما بیایید در عوض فکری به حال شهر جنگ‌زدۀ قم بکنید که خون بچه‌های هفده‌هجده ساله بر در و دیوارش تازه است. همه به هم نگاه کردند. نهاوندی خیلی مضطرب شد. ایرج افشار اینجا رندی کرد و گفت: حالا که این مجسمۀ «هیچ» تناولی را دیدیم، دکتر مصفا هم باید قصیدۀ «هیچ» خود را بخواند. دیگر افشار به قولی بحث را عوض کرد. من هم گفتم: بسیار خوب و می‌دهم خدمت‌تان و خلاصه دادم و آنها هم قصیده را برای خانم فرح فرستادند و دو هفته بعد از دفتر ایشان که در خیابان «ثریا» بود و حالا اسمش خیابان سمیّه شده است، تلفن کردند که شما یک امانت دارید و باید بیایید. گفتم: امانت چی است؟ گفتند: نامه‌ای از علیاحضرت. گفتم: بفرستید. گفتند: نمی‌شود. رفتم و دیدم یک کیسۀ مخملی به همراه یک نامه‌ است. کیسه را باز کردم دیدم یک انگشتری داخلش است که برای شعر«هیچ» به من هدیه شده بود». منبع: کانال تلگرامی "میلاد عظیمی"

https://t.me/n00re30yah

ادامه
کامنت بنویسید...
سالار سالاری , mohsensalar62
چهارشنبه 15 آبان ، 23:29
ادامه
فرهاد واحدی , farhad710
چهارشنبه 15 آبان ، 21:40
هیچ
ادامه
سالار سالاری , mohsensalar62
چهارشنبه 15 آبان ، 11:35
ادامه