نرم افزار اندروید کلوب
دكتر باربارا دی انجلیس , barbaraclub

دكتر باربارا دی انجلیس

دكتر باربارا دی انجلیس , barbaraclub

دكتر باربارا دی انجلیس

1,749نــــفــــــر
عضو شده اند
1,749نفر عضو شده اند
87/07/1 05:33

بسیار یبا شرح محمد رحیمی نام نویسنده نام داستان رمان...

دكتر باربارا دی انجلیس
بسیار یبا
شرح محمد رحیمی نام نویسنده نام داستان رمان Fsriau.ac.ir رامین مولوی نگار   به نام خدا من نگار را ده سالی بود كه میشناختم . یعنی اصلا" از بچگی با هم بودیم . خیلی همدیگر را دوست داشتیم و طاقت جدایی یكدیگر برای ما سخت بود . نگار دختر پر شوری بود . خانواده های ما با هم دوست بودن و برای همین از بچگی با هم بزرگ شدیم . این چند سال اخیر هم كه در دبیرستان بودیم با بااینكه سرمون شلوغ بود ولی اشتیاق دیدارمون بیشتر شده بود . وقتی بعد از یك مدت با من تلفنی صحبت میكرد مثل این بود كه تمام دنیا را به من دادند . نگار هیچ وقت ناراحت نمیشد ، یعنی من ناراحتیش را ندیده بودم . همیشه به من میگفت كاوه كاشكی من یك برادر مثل تو داشتم . كاشكی هیچ وقت از تو دور نباشم . من میگفتم : نه دیگه ، اگر تو هر روز من را ببینی كه از من سیر میشوی .. اخم میكرد و میگفت : من حتی اگر از صبح تا شب با تو باشم از دیدنت سیر نمیشوم . وقتی این حرف را از او میشنیدم دوست داشتم بزنم زیر گریه ... سال آخر بود . با هم درس میخواندیم و به هم كمك میكردیم ، برای اینكه یك جا قبول شویم با هم انتخاب رشته كردیم و خلاصه با هم یك دانشگاه قبول شدیم . خیلی عالی بود حالا میتوانستم هر روز آن را ببینم . در كنارش باشم . همه توی دانشگاه میدانستند كه نباید نگاه چپ به نگار بیندازند و مزاحمش شوند چون آن وقت سر و كارشان با كاوه است . سال اول مثل برق و باد گذشت . از این همه درس خسته شده بودم اما همه این مشكلات با یك لحظه كنار نگار بودن فراموش میشد . روز آخر بعد از امتحانات نگار گفت : باید یك قرار مسافرت بگذاریم من نمیدانم این مدت بدون تو چیكار كنم ... گفت : واقعا" كه درست میگی ، چون من باید مواظبت باشم كه یك موقع زیر سرت بلند نشه ... بازم اخم كرد و چنان نیشگونی از من گرفت كه تا ته دلم كباب شد . فقط داد زدم : آخ ... گفت حالا این را داشته باش تا دفعه بعد چنان بلایی سرت بیارم كه نتوانی بگی آخ ... گفتم : بیچاره شوهرت ، روی من بدبخت امتحان میكنی تا ... رسوندمش منزلشان . از آن ور هم رفتم سور و سات مسافرت را جور كنم . هفته بعد با پدر و مادرامون توی راه شمال بودیم . رفتیم ویلای پدر من ... وقتی رسیدیم نگار رفت استراحت كنه ، مثل اینكه اصلا" حالش خوب نبود .. تا روز بعد خوابید و فردای آن روز با هم رفتیم جنگل ... اما باز هم نمی توانست به خوبی راه برود و هر چند فدمی كه جلو میرفتیم روی تنه درختی استراحت میكرد تا باز چند قدم بر دارد . پس از یك هفته همگی برگشتیم تهران ... یك هفته ای از برگشتمان گذشته بود كه مادر نگار تلفن زد . گفت : كاوه سریع خودت را برسان اینجا باهات یك كار مهم دارم . نفهمیدم كه چطور خودم را رساندم ، گفتم خاله مریم ( من به مادر نگار میگفتم خاله ) چی شده ؟ اتفاقی افتاه ؟ گفت : وقتی برگشتیم نگار رفت پیش دكتر . دكتر هم برایش آزمایش نوشت و قرار بود كه امروز جواب آزمایش را بگیرد . ولی از وقتی كه برگشته در را روی خودش بسته و فقط میخواد با تو حرف بزنه . فقط میگه به كاوه بگین كه بیاد اینجا . من رفتم كنار در اتاقش و در زدم و گفتم : نگار در را باز كن من آمدم تو را ببینم . بعد از چند ثانیه صدای چرخیدن كلید را در سوراخ كلید شنیدم . در باز شد . پرده های اتاق را كشیده بودند . اصلا" صورت نگار را نمیشد دید . نگار در را بست . وقتی به عقب برگشتم چیزی را دیدم كه باور نمیكردم ، نگار گریه كرده بود . چشمهایش قرمز بود و پر اشك . گفتم نگار چی شده ؟ چرا گریه كردی؟ نگار جوابم را نداد . صدای قلبم را میشنیدم كه داشت از قفسه ی سینه ام بیرون می آمد . با صدایی كه قلبم را لرزوند گفت : همه چیز تمومه ، تو باید من را فراموش كنی . من دیگر به درد تو نمیخورم حتی اگر نخواهی كه من را فراموش كنی مجبور میشی كه من را فراموش كنی . من زیاد وقت ندارم و تنها میخواستم كه این را به تو بگویم ، برای آخرین بار توی چشمهایت نگاه كنم و تمام خاطرات را در صورتت مرور كنم . گفتم : نگار تو حالت خوب نیست . اصلا" معلوم هست كه داری چی میگی ؟ برگ آزمایش را دستم داد ... من از این همه عدد و رقم و حروف لاتین كه چیزی نمیفهمیدم ، اما صفحه آخر را كه دیدم در جا خشكم زد . پاهایم سست شد و روی تخت افتادم . باورم نمیشد كه نگار من سرطان داشته باشد . اصلا" امكان ندارد كه نگار من سرطان خون داشته باشد ، آن كه سالم هست پس این یعنی چی ؟ نمیدانستم كه چه چیزی باید بگویم ، اما این را خوب میدانستم كه من نگار را دوست دارم و به او وابسته هستم . من كه نمیتوانستم تركش كنم . سعی كردم كمی خونسرد باشم . برگه را به كناری انداختم و گفتم كه چی ؟ من كه به تو گفته بودم تا آخرش با تو هستم . از كجا معلوم كه این آزمایش درست باشد ؟ اصلا" تو كه میدانی وضعیت این آزمایشگاههای ایران چه جوریه !! ... یارو مرده میرود آزمایش اعتیاد میدهد بعد كه بهش جواب آزمایش را میدهند برایش آزمایش بارداری میارند ... واقعا" كه ... تو كه این قدر زود باور و نا امید نبودی ... خیلی با نگار صحبت كردم و سعی میكردم كه با این دروغها آن را تسلی بدهم . كم كم خودم هم داشت باورم میشد كه اینها همه راست است . اما خوب میدانستم كه جواب این آزمایشهای تخصصی كمتر اشتباه است . اما بهتر بود كه به خودم هم دروغ میگفتم . این جوری باورش برای نگار هم راحت تر بود . قرار شد یك آزمایش دیگر بدهد و با هم دو تایی فردا برویم و این آزمایش را بدهد و كمی هم بیرون تفریح كنیم . آزمایش را كه داد ، با هم رفتیم بیرون كمی گشتیم ، نگار را  كافی شاپی كه همیشه بعد از دانشگاه به آنجا میرفتیم بردم . بعد از آن هم سینما رفتیم . یك سر هم رفتیم پارك ساعی كمی قدم زدیم و نگار هم به من تكیه داده بود و آرام آرام قدم میزد . بعد از این روز كه برای نگار شروع دوباره و برای من تنها یك صفحه اضافی خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با كلی فكر و خیال برگشتم خانه .   شب خاله مریم تماس گرفت . كلی از من تشكر كرد كه حال نگار را عوض كردم به طوری كه مثل نگار قبلی شده و از این حرفها . ته دل آرزو میكردم كه این اوضاع دوام داشته باشد . خاله مریم تنها از یك چیز نگران بود و اون مسئله این بود كه جواب نگار دوباره مثبت باشد . من تازه به این فكر افتادم كه اگر جواب مثبت بود چی كار كنم ؟ برای دوبار یك كلك و دروغ را نمیشود به كار برد . من مطمئن بودم كه نگار از بین میرفت . قبل از اینكه حتی با بیماری بجنگد . دو روز بعد رفتم آزمایشگاه كه آزمایش نگار را بگیرم . قرار این بود كه من آزمایش را بگیرم و به نگار بگویم . باز با كلی ورق روبرو شدم كه چیزی از آنها نمیفهمیدم ، پس رفتم صفحه آخر و وقتی چشمم به نتیجه آزمایش افتاد دنیا دور سرم چرخید . من سعی كرده بودم كه فقط به اشتباه بودن آزمایش اول فكر كنم نه اینكه ... نه اینكه فكر كنم كه شاید هم نگار واقعا" سرطان دارد . بله جواب باز هم مثبت بود . رفتم توی پاركی كه نزدیك آزمایشگاه بود . برگ آزمایش دستم بود و از بس آن را فشار داده بودم مچاله شده بود . تا میتوانستم زدم زیر گریه و برای مظلومیت نگار و جفای این چرخ نا كردار گریه كردم . یك ساعتی گذشته بود . تازه یادم افتاد كه نگار منتظر من هست . تصمیم خودم را گرفته بودم . یك جعبه شیرینی و یك دسته گل رز زیبا خریدم و به سمت منزل نگار روانه شدم . میدانستم كه منتظر من هست . تا خواستم زنگ در را بزنم دیدم در باز شد . تا چشمهای نگار با چشمهای من تلاقی كرد سعی كردم كمی لبخند گوشه لبهای من باشد . اما تا گل و شیرینی را دید زد زیر گریه . من تعجب كردم و دستهایش را گرفتم و گفتم چرا گریه میكنی ؟؟؟ ... نگار جواب داد : تو خیلی خوبی . من باید بهترین خبرم عمرم را از تو میشنیدم . تو همیشه راست میگفتی این بار هم راست گفتی كه آزمایش اشتباهی بوده است . من همیشه مدیون تو هستم و هق هق گریه اش بلند شد . گفت : من را ببخش كه آن حرفها را به تو زدم . من هم گفتم : نه دیگر نشد . حالا كه توبهم پیشنهاد كردی من هم حرفهای تو را گوش میكنم تا از دست تو راحت بشوم . آخر زنی كه همیشه اشكش در مشكش هست و هر روز یك جوری بهانه میاره و نمیدانم مثل تو هست به چه درد من میخوره . تازه با این قیافه ای كه الان داری مثل پیرزنها هستی . مگر اینكه مخم معیوب باشد كه به حرفهایت گوش نكنم . یك لبخند زدم كه خودم تلخی اش را حس كردم . امیدوار بودم كه بتوانم یك جوری با این شوخی هایی كه همیشه بین من و نگار بود این غم درونی را پنهان كنم . نگار باز اخم كرد . من میدانستم كه معمولا" وقتی به من اخم میكند چی میشده ؟ اما این دفعه نمیخواستم فرار كنم . باز هم یك نیشگون گرفت كه من آرزو میكردم كه آن قدر فشار میداد كه من بمیرم . اما بر خلاف همیشه زود رها كرد و گفت : كاوه بسه من یك كاری دارم باید برویم و انجام دهیم . گفتم بابا بگذار من بیام یك استراحت بكنم بعد هر كاری داشتی من در خدمتم . گفت : نه من نذر كردم اگر جواب مثبت بود برم یك سر امامزاده صالح ویك نذری كه دارم انجام بدهم . گفتم باشد پس زود حاضر شو كه الان دیگر خیابانها شلوغ میشود . وقتی داشت دور میشد برگشت و نگاهی كرد و از چمشانش قدرشناسی و شادی میبارید . ناخودآگاه گریه ام گرفت و كم كم به هق هق تبدیل شد و سیل اشك سرازیر شد . خواستم بروم داخل ماشین تا راحتتر گریه كنم كه خاله مریم از پشت سر من را صدا زد . گفت : كاوه ، نگار گفت كه جواب منفی بوده ، پس چرا داری گریه میكنی . سرم را بالا آوردم و از چشمهای خیس من و لرزش دستهایم آن چه را كه باید میفهمید را دانست . حالا دو نفری گریه میكردیم كه صدای پای نگار ما را به خود آورد . سعی كردم اشكهایم را پاك كنم اما چشمهای قرمز من هویدای گریه ای طولانی بود . نگار چشمهای من را نگاهی كرد و به من گفت : كاوه چرا گریه میكنی ؟ نكنه داری یك چیزی را از من پنهان میكنی ؟ من دیدم وضع بدی است . این كاخ متزلزلی را كه ساختم  در همان ابتدای كار بنای ویرانی گذاشته است . سریع در ذهنم دنبال جوابی میگشتم كه ناگهان گفتم : این گریه از خوشحالیست . گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناك من را مینگریست . آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من كلی گریه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود . بعد از چند روز كه قضیه را برای پدر و مادرم تعریف كردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تك فرزند بودم و مادرم هم با این موضوع مخالف بود . میگفت : تو داری خودت را الكی گول میزنی و  تابع احساسات شدی و یك چیزی گفتی . آخر هم كارش به تهدید رسید كه من را هرگز نمیبخشد و از این حرفها . بالاخره با میانجیگری پدرم كه مثل همیشه به نظر من احترام میگذاشت راضی شد كه به خواستگاری نگار بیاد . البته كاش كه اصلا" نمی آمد . در تمام طول خواستگاری نگار را نگاه میكرد و با این نگاه میتوانست قلب نگار را از سینه اش بیرون بكشد . تنفر از چشمان مادرم میبارید . من نمی توانستم مادرم را سرزنش كنم . چون آن هم برای آینده من نقشه های زیادی داشت و خوشبختی من را میخواست . اما بر عكس نگار همه اش من را نگاه میكرد و گاهگاهی لبخندی یا چشمكی به من میزد . قلبم گرفته بود . امیدوار بودم كه هیچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم برای نگار بهترین زندگی را فراهم كنم و حتی اگر شده مدت كوتاهی با نگار در كنارش با خوشبختی زندگی كنم . در آن مجلس با صحبتی كه با پدرم كرده بودم ، قرار نامزدی و حتی عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسی در یك باغ برگزار میشد و حتی مقرر شد كه هر خانواده به عنوان هدیه چه چیزی را به این نو عروس و داماد خواهد داد . چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مریم بود . تا صدای من را شنید هر چه فحش كه من شنیده یا تا به حال نشنیده بودم از خاله مریم شنیدم . مدام من را نفرین میكرد  و فحش میداد . من حتی قدرت فكر كردن نداشتم تا چه برسد به اینكه دلیل این همه بی احترامی را بپرسم . تلفن را با صدای بلندی قطع كرد . بعد از یك مدت كوتاهی كه تازه فهمیدم چی شده تازه به فكر افتادم كه با خاله مریم تماس بگیرم . اما هیچ كس جواب نداد . بسرعت لباس پوشیدم و رفتم در منزلشان . هر چی در زدم كسی در را باز نكرد . تا اینكه بعد از نیم ساعت كه آنجا منتظر بودم دیدم كه ماشین پدر نگار داخل كوچه پیچید . وقتی ماشین جلوی در پاركینگ توقف كرد ، رفتم جلو و سلامی دادم . پدر نگار به من نگاهی كرد و با حركت سریعی دستش را بالا برد تا به من سیلی بزند ، اما همان طور كه من را از این حركت مبهوت كرد ، دستش را به آرامی پایین آورد ... گفتم آخر این چه رفتاری هست كه با من میكنید مگر من چی كار كردم كه این چنین با من بدرفتاری میكنید ؟ گفت : دیگر میخواستی چی كار كنی ؟ تو كه نمیخواستی این كار را بكنی چرا گفتی ؟ چرا دخترم را امیدوار كردی و بعد آن بلا را سرش آوردی ؟ میدانی الان نگار به خاطر تو نامرد تو بیمارستان هست.... گفتم : نگار من توی بیمارستان ... پدرش حرفم را قطع كرد . گفت : خفه شو تو لیاقت این را نداری كه اسم آن را ببری ؟ همان جا نشستم و گریه كردم . ذهنم یاری نمیداد و من هم نمیفهمیدم كه این مسائل چگونه به وقوع پیوسته است اما میدانستم كه مسئله شومی اتفاق افتاده است . مثل اینكه دل پدر نگار برای من سوخت و شاید هم فهمیده بود اگر من گناهكارم پس چرا دارم گریه میكنم ... نمیدانم اصلا" چرا من را با خودش به خانه برد !!!   بالاخره از حرفهای خاله مریم كه همراه با نفرینهای گاه و بیگاهش بود فهمیدم كه مادرم به نگار تلفن كرده و گفته كه جواب آزمایش دوم هم مثبت بوده و من هم برای دلداری و دلسوزی نگار قرار شده با آن ازدواج كنم وگرنه قصد چنین كاری را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بیمارستان بردند . من هم بعد از اینكه این ماجرا را فهمیدم با كلی قسم و آیه به آنها فهماندم كه من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و كلی التماس كردم تا من را پیش نگار بردند. نگار تا من را دید سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم كه میخواهم با آن تنها صحبت كنم . خیلی طول كشید كه من نگار را راضی كردم . خیلی گریه كردم . خودم هم تعجب میكردم كه چطور این همه اشك در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضی كنم كه با من ازدواج كند . هر چه آن مخالفت میكرد و ناراحتی مادرم و بیماری خودش را بهانه میكرد من هم با التماس و زاری و تهدید به خودكشی و این جور چیزها سعی میكردم كه قانعش بكنم . نمیدانم چطور راضی شد !! اما این را میدانستم كه آن هم از ته قلب خواهان من هست و این برگ برنده من بود . آخرین حرفی كه زد این بود كه پس با مادرت چی كار كنیم ؟ گفت :  یا راضی میشود یا اینكه راضی نمیشود در دو حالت من كار خودم را میكنم . حتی اگر برای همیشه آن هم من را نفرین كند و یا حتی من را طرد كند . گرچه كه میدانم پدرم ، مادرم را راضی میكند .  عروسی با كلی مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زیبای سپید چون فرشتگان شده بود . تحسین مهمانها را از زیبایی توام با وقار نگار را میشد از نگاههایشان فهمید . هیچ كس به غیر از من و نگار و پدرو مادرهایمان از بیماری نگار خبری نداشت . اول از همه بعد از عروسی با نگار رفتم مشهد . چون نذر كرده بود كه حتما" بعد از ازدواج با من به مشهد بیاد و برای آینده هر دوتامون دعا كند و پس از مشهد هم رفتیم كیش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شیراز رفتیم . دیگر باید برمیگشتیم . هم باید دیدار مهمانها را پس میدادیم و هم اینكه آشیانه ای را كه با هم بنا كرده بودیم به سر و سامان برسانیم . فیلم عروسی هم آماده شده بود و من تازه میدیدم كه شكوه این عروسی بیش از آنچه بوده كه من فكر میكردم . واقعا" كه پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم كه خطبه را میخواندند من به نگار گفتم : بیا همین الان بله را بگو من را راحت كن ... این قدر من را در انتظار گذاشتی میترسم كه این آخری جا بزنی و من را توی خماریت بگذاری ... نگار آرام گفت : مگر نمیدانی كه رسم هست كه دفعه سوم بله را میگن ؟ مگر این چیزها را نمیدانی ؟ من هم با شیطنت گفتم نه برای اینكه این بار اولم بوده كه عروسی میكنم ... دیدم كه از زیر كتم نگار داره نیشگون میگریه ... گفتم ترا به خدا اینجا نه ... اما آن هم كار خودش را كرد ... نامرد فیلمبردارهمه این صحنه ها را گرفته بود ... البته خوشبختانه این قدر صدای عاقد بلند بود كه صدای پچ پچ ما را ضبط نكرده بود ... نگار داشت چمدانها را باز میكرد و به من كه فیلم را نگاه میردم توجهی نداشتم . نگاهی به چهره معصومش انداختم . احساس میكردم نسبت به شب عروسی كمی بیرنگ تر شده است . اما كمی كه دقت كردم یادم آممد كه معمولا" عروسها شب عروسی آن قدر آرایش میكنند كه كه معمولا" میتوانند سر دامادها را كلاه بگذارند . كلید ویدئو را زدم و بقیه فیلم را نگاه كردم .............   چند روزی گذشت و یك شب نگار آمد پیش من . گفت : كاوه میدانی من عاشقتم . یعنی از همان اول من عاشقت بودم . اصلا" نمیدانم باید به تو چی بگویم . همیشه دوستت داشتم و هر روز هم بر این حس اضافه شده است ات به الان . میدانی تو مثل یك فرشته هستی ؟ كمتر مردی مثل تو پیدا میشود كه این قدر پاك باشد ... میدانستی من آن موقع كه بیمارستان بودم دكتر گفته بود كه من تا 1 ماه بیشتر زنده نیستم ؟ اما وقتی از مسافرت برگشتیم دكتر به من گفت اگر قرار بود تو بمیری باید 3 ماه پیش میمردی پس بدان اگر سرطان تو پیشرفته هست تو چیزی داری كه كمتر كسی در جایگاه تو ، آن را دارد كه تا به الان زنده ماندی .... ولی من میدانم آن چیز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستی كه برای من معجزه كردی ... تنها آرزوی من همیشه این بوده كه من پیش تو باشم و در كنارت باشم كه تو این امكان را به من دادی ... نمیدانستم باید چی بگم فقط گریه میكرم چون میدانستم كه من هم همین احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم كه بدون آن من هم میمیرم ... اشك از چشمهای ما پایین میریخت و به هم تكیه داده بودیم ... به من گفت اگر من مردم تو میتوانی زن بگیری یعنی باید زن بگیری كه خوشبخت باشی  و من را خوشحال كنی ... من نگار را دعوا كردم و گفتم این چه حرفی است كه میزنی ... میبینی كه الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پیدا میكنی و من تو سالهای سال با هم هستیم . شب خوابیدیم . اما صبح احساس كردم حال نگار اصلا" خوب نیست . سریع رسوندمش بیمارستان ... نمیدانم چرا احساس میكردم كه دارد روح از بدنش خارج میشود . لحظات آخر نگار من را صدا كرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : كاوه من همیشه عاشقت بودم من را ببخش من نمیتوانم به قولم وفا كنم و تو را تنها میگذارم و بوسه ای بر دستانم زد .. من گریه میكردم . نگاه تلخی به من كرد و گفت : من همیشه با تو هستم و با لبخند زیبایی در آغوشم جان سپرد . من نمیتواستم رفتن نگار را قبول كنم برای اینكه نگار برای من همه چیز بود دنیای من بود . این سرگذشتم را نوشتم تا بگویم كه من نه برای ترحم بلكه برای آرزوی خودم برای عشقی كه همیشه داشتم با نگار ازدواج كردم و مطمئن هستم كه نگار را باز در دنیایی خواهم دید كه در آنجا رنگ هیچ بیماری و دردی را نخواهیم دید و در آنجا خوشبختی خودمان را كامل میكنیم . من تنها با نگار كامل میشوم . بقیه این نامه توسط من یعنی مریم دادجو نوشته شده است . بعد از رفتن نگارم ، كاوه تنها یك هفته دوری نگار را تحمل كرد و بعد از یك هفته پلیس كاوه را در ماشینش در حالی كه این نامه و عكس عروسیش را درد ست داشت پیدا كرد .  قلب كاوه از تحمل این همه درد عاجز ماند و در تنهایی كاوه از حركت باز ایستاد . بعد از این ماجرا همان طور كه خودش خواسته بود كاوه را كنار نگار دفن كردیم .... توضیحات نویسنده : بنده قدرت این را ندارم كه عرض كنم كه این داستان  دروغ است. تنها این را عرض میكنمم كه مطمئنا" نمونه های عشق واقعی بر روی این كره خاكی وجود دارد . این داستان زاییده ذهن نویسنده است و هر گونه اسامی خیالی میباشد ... به امید دنیایی توام با عشق های زیبا و مستمر و زندگی همراه با سلامتی  
99