سینمای ایران و جهان , wicinema

سینمای ایران و جهان

سینمای ایران و جهان , wicinema

سینمای ایران و جهان

586نــــفــــــر
عضو شده اند
586نفر عضو شده اند
نقد و بررسی فیلم های روز دنیا و معرفی و همچنین عكس و گفت و گو با بازیگران جهانینقد و بررسی فیلم های روز دنیا و معرفی و همچنین عكس و گفت و گو با بازیگران جهانیمشاهده کامل مشخصات
12 اسفند 1384
سرگرمی و طنز
لطفا در این کلوب رعایت ادب و احترام به دیگران و حسن سلیقه و استفاده از حروف فارسی برای تایپ رو انجام دهید در غیر این صورت پست شما حذف خواهد شد...
*************************************
در این کلوب فقط به سینمای جهان می پردازیم و بحث درباره سینمای ایران را در کلوب اخبار سینمای ایران انجام میدهیم
****************
تیتر:1-برندگان جوایز تمشک طلایی مشخص شدند
*********
2-به یادماندنی‌ترین فیلم‌های سینمای ۲۰۰۸ انتخاب شدند

اعضاء

  • نازی رشیدی , nazi_beauty
  • امید گیلک , omidgilak
  • کیوان  , seri007
  • هــادی  اِتحـــّــاد , hadi_ete
  • 586 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • عاشقان شب , night_lovers
  • طرفداران کلوب , tarafdarane_cloob
  • پسرونه  , pesarooneh




سینمای ایران و جهان , wicinema
پای (شیرینی) آمریکایی7 : کتاب عشق
American Pie 7 : Book Of Love 2009 Mkv - پای (شیرینی) آمریکایی7 : کتاب عشق

(دانلود با لینک مستقیم | MB 350| كیفیت DvDRip | با زیر نویس فارسی)



خلاصه داستان : ده سال پس از اولین فیلم شیرینی امریکایی ، این بار سه جوان سالم کتاب مقدس مخفی شده ای را در کتابخانه مدرسه پیدا می کنند ، متاسفانه ، کتاب خراب شده است و توصیه های آن ناقص است ، این کتاب مقدس آنها را به یک سفر مضحک هدایت می کند که منجر به از دست دادن سلامت آنها می شود و...


توضیحات بیشتر  : IMDB

نام کارگردان فیلم : John Putch

سبک فیلم : کمدی

امتیاز فیلم : 4.9/10

كیفیت فیلم: DVDrip

حجم فیلم : 350MB

دانلود فیلم از لینک مستقیم (در یك پارت)


دانلود زیر نویس فارسی





دانلود فیلم از لینک های غیر مستقیم
Part 1     |     Part 2



Download



Download



ادامه
99
    سینمای ایران و جهان , wicinema
    جنجالی‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما این فیلم‌ها ممنوع شده‌اند

    پرتقال کوکی

    جنجالی‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما
    این فیلم‌ها ممنوع شده‌اند

    @};-- این فهرستی از ۱۰ فیلم جنجال‌برانگیز تاریخ سینما است که با نظرسنجی از منتقدان و کارشناسان فیلم توسط روزنامه ایندیپندنت منتشر شده است:


    1- «پرتقال کوکی» به کارگردانی استنلی کوبریک (۱۹۷۱)

    در کشورهای ایرلند، سنگاپور، مالزی، اسپانیا و کره به مدت دو دهه ممنوع شد.
    یک اقتباس جنجالی از کتاب آنتونی بورخس که خود کوبریک آن را به پیشنهاد پلیس و به خاطر تهدیدهایی که بر علیه او و خانواده‌اش انجام شده بود در انگلستان به نمایش در نیاورد و این موضوع را همسرش بعد از مرگ او فاش کرد.

    2- «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» به کارگردانی تاب هوپر (۱۹۷۴)

    این فیلم به دلیل تعدد سکانس های خشونت آمیز و ترسناک در کشورهای فنلاند، انگلستان، برزیل، استرالیا، آلمان، شیلی، سوئد، نروژ و ایرلند به نمایش درنیامد. فیلم بر اساس زندگی واقعی قاتلی به نام اد گین ساخته شه بود که پوست انسان می‌پوشید اما از اره برقی استفاده نمی‌کرد.

    3- «جن گیر» به کارگردانی ویلیام فریدکین (۱۹۷۳)

    این فیلم یکی از ترسناک ترین و جنجال برانگیزترین فیلم‌های تمام ادوار سینما است و نمایش آن در کشورهای انگلستان، مالزی و سنگاپور ممنوع شد. منتقدان استقبال بسیار گرمی از فیلم کردند و فیلم نامزد 10 جایزه اسکار و برنده دو تای آن‌ها (صدا و تدوین) شد.

    4- «زندگی برایان» به کارگردانی تری جونز (۱۹۷۹)

    این فیلم هم در کشورهای نروژ، ایرلند و سنگاپور ممنوع بود.
    این هزل مذهبی توسط بسیاری از فعالان مذهبی تقبیح شد. در سوئد با جمله "آن‌قدر خنده‌دار است که در نروژ ممنوع شده" از ممنوعیت آن استفاده کردند.

    5- «آخرین تانگو در پاریس» به کارگردانی برناردو برتولوچی (۱۹۷۳)

    این فیلم در کشورهای ایتالیا، نیوزیلند، پرتقال، سنگاپور و کره جنوبی ممنوع شد.
    این فیلم مشهور که نامزد دو جایزه اسکار بود، یکی از بدنام‌ترین فیلم‌های تاریخ سینماست.

    6- «در جبهه غرب خبری نیست» به کارگردانی لوئیس مایلستون (1930)

    در کشورهای آلمان و اتریش حدود سه دهه ممنوع اعلام شده بود.
    این فیلم موفق به کسب دو جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد اما به خاطر مضامین ضدجنگ و پیام ضد آلمانی‌اش توسط هیتلر و متحدانش ممنوع شد. در نمایش بسیار کوتاه‌مدتش در سینماهای آلمان نیز نازی‌ها با رها کردن موش در سالن‌های سینما نمایش را به هم ریختند!

    7- «کالیگولا» به کارگردانی تینتو براس و باب گوچیونه (1979)

    در کشورهای کانادا و ایسلند به نمایش در نیامد.
    داستان جنجالی امپراطوری روم و نمایش خشونت فراوان به همراه مضامین غیراخلاقی دیگر باعث شد این فیلم از جنجالی‌ترین آثار سینمایی لقب بگیرد. در این فیلم بازیگرام مطرحی مثل مالکوم مک‌داول، پیتر اوتول و هلن میرن شرکت داشتند.

    8- «آخرین خانه سمت چپ» به کارگردانی وس کریون (۱۹۷۲)

    در کشورهای سنگاپور، ایسلند، نیوزیلند، نروژ، آلمان غربی به نمایش در نیامده و برای 18 سال در انگلستان و بیشتر از 32 سال در استرالیا ممنوع بوده است.
    این فیلم را وس کریونی ساخت که فیلم «تپه‌ها چشم دارند» او هم در فنلاند ممنوع شده بود. او را برای فیلم‌های ترسناکی مثل «کابوس در خیابان الم» و سری «جیغ» هم شهرت چشمگیری دارد.

    9- «وسوسه‌ها» به کارگردانی تاد برونینگ (1932)

    نمایش آن در کشورهای ایتالیا، فنلاند و ایرلند ممنوع شد.
    تصمیم عجیب برونینگ برای استفاده از آدم‌های معمولی با شکل و شمایل عجیب و در هم به جای بازیگران گریم شده حسابی تماشاگران را شگفت‌زده کرد و با این‌که این فیلم حالا یک فیلم کالت به حساب می‌آید اما برونینگ برای ساختن فیلم بعدی‌اش باید خیلی تلاش می‌کرد.

    10- «شیطان مرده» به کارگردانی سام ریمی (۱۹۸۱)

    ممنوع شده در کشورهای مالزی، انگلستان، آلمان غربی، سوئد، ایسلند، ایرلند و سنگاپور.
    این فیلم از اولین فیلم‌هایی بود که توسط فعالان مذهبی با عنوان "کثافت ویدیویی" -اصطلاحی که برای انتقاد از نمایش صریح خشونت توسط سازمان‌های مذهبی، منتقدین و رسانه‌ها به کار گرفته می‌شود- مورد شماتت قرار گرفت.
    منبع : سینمای ما
    ادامه
      سینمای ایران و جهان , wicinema
      یک فیلم جنگی تقریبا بی عیب و نقص




      یک فیلم جنگی تقریبا بی عیب و نقص (یادداشت ریچارد کورلیس - نشریه تایم- بر فیلم «گنجه‌ی رنج» ترجمه مجید کریمی)

      @};- - یک گروه 3 نفری خنثی‌کننده‌ی بمب ارتش ایالات متحده در بغداد، یک افسر جاسوسی، یک متخصص که با تفنگ دوربین‌دارش ساختمان‌های اطراف را پوشش می‌دهد و یک سر گروهبان که به سمت بُمب رفته و سعی در خنثی کردن آن دارد. امروز گزارشی از وجود یک بُمب در یکی از خیابان‌های بغداد رسیده است. ماموریت به‌سادگی تعریف می‌شود. سرگروهبان می‌گوید: "بذار اونا بدونن اگه بخوان یه بمب کنار خیابون بذارن ما هم خیابون لعنتی‌شونو می‌ترکونیم." اما قضیه پیچیده‌تر می‌شود. وقتی با لباس سنگین مخصوص (شبیه لباس فضانوردی) در دمای 54 درجه‌ی سانتی‌گراد به سمت بُمب می‌رود. متخصص (برایان گراوتی) نظرش به سوی مردی جلب می‌شود که قصد دارد با موبایلش شماره‌گیری کند، بنابراین به سرعت به سمتش می‌دود. سر گروهبان (گای پیرس) متوجه شده و به سرعت می‌دود تا از محل خطر دور شود. اما دیر شده است. بووووووم! بُمب منفجر می‌شود و خون همچون باران سرخ‌رنگی که به شیشه‌ی ماشین بخورد از داخل به شیشه‌ی کلاه خودش می‌پاشد.
      این اولین سکانس فیلم «گنجه‌ی رنج» است که با اولین نمایش جهانی خود در جشنواره‌های ونیز و تورنتو توجه همگان را به سوی خود جلب نمود. هنوز هیچ کمپانی هالیوودی عهده‌دار پخش و نمایش فیلم نشده است. اما به زودی مردم باید کمربند‌های خود را برای یک دینامیت‌سواری پرهیجان در اشغال عراق ببندند. به جز چند صحنه‌ی بی‌ربط –یک یورش تکنفره برای گرفتن انتقام، و یک مکالمه در مورد معنای واقعی آنچه می‌گذرد- که به راحتی می‌توانستند از مدت زمان 2ساعت و 11 دقیقه‌ی فیلم حذف شوند در سایر موارد «گنجه‌ی رنج» یک فیلم تقریبا بی‌عیب و نقص در باره‌ی سربازان در جبهه‌ی جنگ، در محل کار، محسوب می‌شود. فیلم به واسطه‌ی تصاویر محکم و بیان واقع‌گرایانه‌ی خشونت به ما می‌گوید که حتی جهنم هم به قهرمان‌ها احتیاج دارد.
      کارگردان کاترین بیگلو نبوغ و زیرکی خود را در به تصویر کشیدن داستان‌های پیچیده در مورد شخصیت‌های عجیب و غریب در دو فیلم نادر به ما نشان داده است. یکی «تقریبا تاریک» (1987) که یک فیلم به‌یادماندنی خون‌آشامی و عاشقانه‌ی نوجوان‌پسند است و دیگری «نقطه شکست» (1991) که یک فیلم موج‌سواری-سرقت است. فیلمنامه‌‌نویس فیلم (مارک بوال) روزنامه‌نگار شاغل در مجله‌های رولینگ استون، ویلیج وویس و پلی‌بوی است که داستانی را که پل هَگیس در یکی از قابل‌توجه‌ترین فیلم‌های این سال‌ها در مورد جنگ عراق («در دره‌ی الاه») باز کرده بود را بسط و گسترش داد. این دو فیلم‌ساز توانایی‌ها و استعدادهای مکمل‌شان را به اشتراک گذاشته تا یکی از بی‌سابقه‌ترین فیلم‌های جنگی را که بسیار قوی و در عین حال کم سر و صداست ساخته شود. در عین حال فیلم همدردی قابل ذکری با سربازان جوخه‌ی خنثی‌سازی دارد، کسانی که کارهای غیرممکنی را انجام می‌دهند.
      با مرگ رئیس‌شان (38 روز مانده به پایان دوره‌شان) به دو نیروی باقی‌مانده از تیم 3 نفری ذکر شده یعنی گروهبان جی.تی سن بورن (آنتونی مَکی) و متخصص اون الدریج (برایان گراوتی) یک نیروی جدید اضافه می‌شود. گروهبان اول ویلیام جیمز(جرمی رِنِر) کسی که به نظر می‌آید توانایی‌های رهبر از دست رفته‌ی گروه را ندارد و یا هنوز با شرایط وفق پیدا نکرده است. جیمز خیلی حرف نمی‌زند و فقط کارش را انجام و آن هم چیزی نیست جز جلوگیری از ویران شدن هرچه بیشتر بغداد توسط بمب‌گذاران. در اولین ماموریت جیمز یک بمب دودزا را رها می‌کند که از خودش بر علیه تک‌تیراندازان احتمالی دشمن محافظت کند. اما این عمل باعث کور شدن دید هم تیمی‌هایش نیز می‌شود (یک گروه دیگر نیز نزدیک به محل بمب‌گذاری برای پوشش دادن وجود دارد). یک تاکسی از گروه کمکی رد شده و خود را به محل بُمب نزدیک می‌کند. جیمز با نشانه رفتن هفت تیرش به سمت راننده از او می‌خواهد که محل را ترک کرده و به عقب برگردد. از جانب راننده هیچ عکس‌العملی مشاهده نمی‌شود. جیمز پس از شلیک به شیشه‌ی اتومبیل به جلو می‌رود و دستور را تکرار می‌کند. او اسلحه‌اش را به سمت سر راننده نشانه گرفته "می‌خوای بری عقب یا نه؟"راننده با کمی مَکث دنده عقب گرفته و بر می‌گردد. ماموران تیم پشتیبانی که عقب‌ترند بر سر راننده ریخته و وی را همچون قاتلین و جنایتکاران سابقه‌دار دستگیر می‌کنند. جیمز در هِدفونش به سَنبورن می‌گوید "اگه تا الان شورشی نبوده بعد از این اتفاق دیگه حتما شورشی محسوب می‌شه". جیمز در حال خنثی کردن بمب متوجه حضور یک انشعاب سیمی دیگر از بمب می‌شود که با ادامه دادن انشعاب متوجه حضور هفت بمب دیگر در محل می‌شود. بقیه را هم خنثی می‌کند. "خوب. تمام شد. مثل آب خوردن!"
      دیدن جیمز هنگام خنثی‌سازی بمب بسیار هیجان‌برانگیزاست. اعتماد به نفس بالایی دارد، قدرت تجزیه و تحلیل ستودنی و همچون یک قهرمان ورزشی به جزییات کار واقف است. شاید همچون یک بیمار روانی و یا شاید هم هر دو. فیلم با نقل قولی از روزنامه‌نگار سابق نیویورک‌تایمز شروع می‌شود که می‌گوید: "جنگ یک ماده‌ی مخدر است." فیلم‌ها اکثرا این‌گونه ساخته می‌شوند که سربازها معمولا در جنگ به یک ماشین آدم‌کشی کارآمد تبدیل می‌شوند و به صورت ناسازگار با محیط به خانه بر می‌گردند. اما بیگلو و بوال به دنبال این داستان نیستند. آنها می‌خواهند بگویند که در یک عملیات دموکراسی‌خواهانه‌ی جهنمی امریکایی مثلا در عراق و افغانستان ارتش به افرادی همچون جیمز احتیاج دارد.
      بعضی از مردم شانس این را پیدا می‌کنند که بدانند برای چه کاری ساخته شده‌اند. البته این موضوع می‌تواند به عنوان بدشانسی هم قلمداد شود. در هر صورت تمرین مهارت‌های انسان برای وی لذت‌بخش است. حتی اگر این کار خطر جدی برای زندگی وی داشته باشد. توانایی و استعدادی را که کس دیگری برای طراحی یک بمب دارد جیمز برای پیدا کردن و خنثی کردن آن دارد. این کار نه تنها شغل اوست بلکه میدانی ست برای هنروری و تجربه‌اندوزی‌اش. وقتی می‌بینیم جیمز ماشینی را قطعه به قطعه لُخت می‌کند و یا شکم پسربچه‌ای مرده را برای در آوردن یک بمب IED پاره می‌کند نشان می‌دهد که او شایستگی این کار را دارد و بهتر است بگوییم نبوغ این کار را دارد. "ماموریت به اتمام رسید" تنها یک جمله‌ی خبری نیست که سربازان به هم می‌گویند. این جمله تعریف و توضیح مردی چون جیمز است بعد از انجام کارش. استفاده نکردن از توانایی‌های جیمز در نجات جان مردم یک جنایت آشکار است. البته برای خود جیمز هم سرگرمی محسوب می‌شود. در طول فیلم متوجه می‌‌شویم که جیمز در خانه‌ی یک زن و بچه‌ی منتظر دارد اما بغداد جایی است که او احساس زنده بودن می‌کند. اگر خنثی‌سازی بمب برای جیمز یک ماده‌ی مخدر نباشد، یک محرک و انگیزه قوی، یک کافئین خالص و یا آدرنالین ضروری بدن اوست.
      یک نابغه خودش برای خودش قانون وضع می‌کند، اما یک سربازاین اجازه را ندارد. قبل از جستجوی ماشین برای چاشنی بُمب‌‌ها جیمز لباس محافظش را در می‌آورد (در این فاصله این لباس، محافظت چندانی ایجاد نمی‌کند). جیمز می‌گوید: "اگه قراره بمیرم ترجیح می‌دم لباس راحتی تنم باشه." سرسختی و تَمَرُدِ وی فراتر رفته و وسیله‌ی ارتباطی خود (هِد فون) با گروهبان سُنبورن را در آورده و به بیرون از ماشین پرت می‌کند که مجبور به گوش دادن حرف‌های او نشود. تعداد زیادی از مردم در جلوی درب مغازه‌های اطراف، روی بالکن خانه‌ها و پشت بام آپارتمان‌های نزدیک به محل بُمب‌گذاری جمع شده‌اند. قهرمان‌بازی جیمز می‌توانست باعث به خطر افتادن ماموریت شود. اما یک نابغه باید حواسش کاملا جمع باشد. پس از اتمام عملیات فکر می‌کند هم‌تیمی‌هایش از کارش راضی باشند ولی سُنبورن به محضی که به او می‌رسد چانه‌اش را با مشتی سنگین نوازش می‌کند. گروهی دیگر برای قدردانی از راه می‌رسند. فرمانده‌ی تیم سرهنگ الدریج (دیوید مورس) پس از خوش و بِش با جیمز (در حالی که صورت مشت‌خورده‌اش را می‌بیند) به او می‌گوید: "با مردم خوب نیستی مگه نه؟ اما توی یک جنگجوی خوبی هستی."
      قلب فیلم با یک نیم‌دو‌جین از صحنه‌های نشان‌دهنده‌ی اوضاع جوخه‌ی خنثی‌کننده‌ی بمب پر می‌شود. یکی از سکانس‌های طولانی و زیبای فیلم گروه را با یک گروه از سربازان جایزه‌بگیر انگلیسی همراه می‌کند که به دنبال شکار القاعده‌ای‌ها در بیابان‌های عراق‌اند. بوال و بیگلو خوب می‌دانسته‌اند که حرکت به سمت بُمب و همچنین خنثی‌سازی کشش لازم را برای مخاطب فراهم می‌آورد. آنها مجبور نیستند با به تعلیق درآوردن و کِش و قوس دادن صحنه‌های نمایشی ایجاد کنند.
      حضور چهره‌های آشنا -رالف فاینس، گای پیرس، دیوید مورس- همگی کوتاه و گذرا هستند و سه نقش اصلی فیلم (گروه خنثی‌سازی) شما را به سمت خود جذب کرده و نمی‌گذارند که جذب نیروی ستاره بودن این چهره‌ها شوید. بازی این سه همه خوب است: مَکی در نقش سربازی کارآزموده که رفتاری کاملا قانونمند دارد. جراوتی در نقش سربازی فرمانبر که اعصاب ضعیفی دارد و مخصوصا رِنِر در نقش جیمز. او در «سرزمین شمالی» و «28 روز بعد» و «ترور جسی جیمز» در نقشه‌های مکمل ظاهر شد. اما این فیلم فرصت طلایی او بوده و او هم از پس نقش خود برآمده است. او فردی ست با ظاهر معمولی با صورتی گوشتالو، ساکت و در نگاه اول به نظرمی‌رسد فاقد داشتن کاریزمای لازم برای نقش اولی یک فیلم باشد. اما این دیدگاه پس از چند دقیقه از حضورش در فیلم کاملا از بین می‌رود به طوری که همچون یک راسل کروی جوان به آرامی قدرت، اعتماد به نفس و غیر قابل پیش‌بینی بودن را به دست می‌آورد. غرق شدن بازیگران در نقش‌های‌شان یکی از بزرگترین عوامل دوست‌داشتنی فیلم است. دیگر عامل ضرب‌آهنگ فیلم است، به شدت آرام و ساکت، که نشانه‌های خود را از شخصیتی که می‌بینیم گرفته است و این بیانگر این موضوع ست که جیمز نه تنها جزئی از داستان فیلم بلکه سازنده‌ی واقعی آن محسوب می‌شود.
      بعدها ممکن است به برداشتی بهتر از بیچارگی‌ها و قهرمان‌پروری‌هایی که آمریکا در مبارزه با تروریسم نایل شده برسم اما در حال حاضر می‌گویم که این موضوع موجه‌ترین است.







      منبع : سینمای ما
      ادامه
        سینمای ایران و جهان , wicinema
        سربازان روی خط مرگ

        گنجه‌ی رنج

        سربازان روی خط مرگ (یادداشت اِی.او.اِسکات -نیویورک تایمز- بر فیلم «گنجه‌ی رنج» ترجمه خاطره آقائیان)
        @};- - «گنجه‌ی رنج» فیلمی ست به کارگردانی کاترین بیگلو و برگرفته از داستانی نوشته‌ی مارک بوول، یکی از بهترین فیلم‌های غیرمستند آمریکایی که تا کنون راجع به جنگ عراق ساخته شده است. از چندی پیش، دیگر فیلم‌های جنگی نتوانستند ذائقه‌ی بینندگان‌شان را تحریک کنند و یا در حد و اندازه‌ی آثاری هنری به آنها نگاه نشد و اما حال این فیلم شاید بتواند اثری در خور تحسین تلقی شود که بتواند به موفقیت‌های تجاری در سطح جهان نیز برسد. مجموعه‌ای از درام‌های با موضوع‌های تکراری که در پاییز 2007 مسیر پر پیچ خم اکران‌های عمومی را با آثاری احساسی و محافظه‌کارانه پیمودند، هم باعث تردید و تزلزلی تمام عیار و نگران‌کننده شدند و امیدبخش نبودند و آنچنان که باید سرگرم‌کننده هم نبودند. حتی شاید بینندگان‌شان را از دیدن حقیقت به همان اندازه که باید، سُست و گیج کردند، مثل آن که دل‌شان نمی‌خواسته آن حقایق را بازسازی‌شده بر پرده‌ی سینما ببینند.
        پس به من اجازه بدهید از منظر دیگری به فیلم بپردازم، با عِلم بر اینکه عدم توافق و شناخت تا چه اندازه می‌تواند ریسک‌پذیر باشد. من روی ماشینم شرط‌ می‌بندم که «گنجه‌ی رنج» بهترین فیلم اکشن در میان اکران‌های عمومی تابستان نیست. اما فیلم از درون مهیج است، به گونه‌ای که شدت حس تعلیق و شگفت‌زدگی ترشح آدرنالین را در رگ‌ها افزایش می‌دهد. فیلم پر است از سکانس‌های انفجار هیجان ایجاد شده از درگیرها، اما داستان فیلم به آن می‌ماند که گویی در سوراخ فرض و تعهداتی فروتنانه نفس می‌کشد، اینکه یک چنین آثاری تنها مناظری پوچ یا شلوغ‌بازی‌ای غیرمدبرانه هستند. خانم بیگلو که کارنامه فیلمسازی‌اش (شامل «نقطه‌ی شکست»، «پولاد آبی»، «روزهای غریب» و«ک 19: بیوه‌ساز») نامتقارن و ناهمگون اما به دور از ایجاد هرگونه حس کسالت‌آور در بیننده بوده، درکی مرموز و غیرطبیعی نسبت به آنچه چشم‌هایش می‌بینند، گوش‌هایش می‌شنوند و اعصاب و مغزش دریافت می‌کنند، دارد. او یکی از معدود کارگردانانی است که ساخت فیلم اکشن و سینمای ایده‌ها برایش به یک معنا هستند. ممکن است از شوکی که دیدن «گنجه‌ی رنج» به شما وارد می‌کند بیرون بیایید، مشعوف و تا حدی خسته شوید اما همچنان فیلم ذهن شما را به خود مشغول خواهد کرد.
        الزاماً علل و وقایع مربوط به جنگ عراق چیزهایی نیستند که ذهن شما را به خود مشغول کنند. اصرار فیلمسازان بر زوم کردن و بسیار نزدیک شدن به لحظه به لحظه‌ی تجربه‌ی سربازها در میدان نبرد در وجه خود قابل تحسین اما تا حدی هم طفره‌آمیز است. «گنجه‌ی رنج» که داستانش در سال 2004 به وقوع می‌پیوندد (اکثر بخش‌های فیلم در اُردن گرفته شده‌اند) داستان مردانی را شرح می‌دهد که هرروزه زندگی خود را در خیابان‌های بغداد و بیابان‌های اطرافش به خطر می‌اندازند و در نتیجه‌ی آن از لحاظ روحی بسیار تحت فشار و اِسترس هستند، بسیار درگیرند و جزئیات ِعملیات نجات سؤالات زیادی را در رابطه با این‌که آنها واقعا ً در آنجا چه می‌کنند در ذهن‌شان به وجود آورده است.
        فیلمسازان خارج از تعهداتی که به شخصیت‌های‌شان دارند، کتمان‌کننده‌ی خیلی از حقایق هم هستند. اما با وجود تمامی این محدودیت‌ها «گنجه‌ی رنج» اثری خارق‌العاده از آب در آمده است. خانم بیگلو با فیلم‌هایش نوعی فراواقع‌نگری را تجربه می‌کند؛ مثل اینکه ساختارهای روانشناسانه و پیچیدگی‌های اخلاقی جنگ را به واسطه‌ی یک ِسری آثار ِ زیرکانه به چالش کشیده است.
        تمرکز او به روی کمپانی دلتاست، واحدی از ارتش که کارش یافتن و خنثی کردن بمب است -یا انفجار بی‌خطر بُمب‌ها اگر همه‌ی راهکارها به هیچ ختم شود- آ ای دی‌هایی که در هر جایی می‌ترکند، مثل رویش قارچ‌های خودرو پس از باران. برخی از ابزار و بُمب‌ها بسیار ساده‌اند و برخی دیگر به شدت استادانه ساخته شده اما هر کدام برای شناسایی و هلاک بی‌رحمانه‌ی فرد یا گروهی در جایی کاشته شده‌اند.
        و به همان اندازه که خانم بیگلو در تولید و تدوین لحظات خطر پیشرو بوده، اما نتوانسته در زمینه‌ی تکنیک به خاطر و در قالب خود اثر به آن شدتی که بر روی درام درونی بشر تمرکز داشته، برجسته عمل کند. درگیرهای میان کمپانی دلتا و دشمنان نامعلومش بیشتر تئاترگونه هستند. همدستی سازندگان بُمب‌ها با تماشاچیان عراقی برای مشاهده و ارزیابی آنچه اتفاق می‌افتد، درحالیکه بطور خونسردانه در حال تماشا کردن تیراندازی آمریکایی‌هایی هستند که عرق می‌ریزند و در ضمن صحبت‌های‌شان دست و پاهای‌شان را هم حرکت می‌دهند.
        نه اینکه در فیلم به همه‌ی سربازها به یک میزان پرداخته شده باشد اما تمرکز«گنجه‌ی رنج» به روی سه مرد است که خُلق و خوی تهاجمی آنها خطر و شجاعت صحنه‌های نبرد را به داستانی قابل فهم و رضایت‌بخش پیوند می‌دهد. اُوِن الدریج متخصص (برایان گراتی) مجموعی از خُلق و خوهای عصبی و حرکات گیج و سردرگم را با خود دارد، مشتاق به خوشحال کردن و شرمسار از ترس‌های ذاتی‌اش و به طور هراس‌آوری آسیب‌پذیر است. گروهبان جی.تی سَنبورن (آنتونی مَکی) حرفه‌ای دقیق و بی‌نقص است که به امید بر اینکه خرمندی‌اش او را زنده به خانه باز خواهد گرداند به همراهی تن در داده است.
        اما شخصیت مرموز و غیرقابل فهم،گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رِنُر) است که پس از کشته شدن رهبر گروه به دِلتا می‌پیوندد، او به سوژه‌ی کاری‌اش بیش از آنکه شبیه به یک تکنسین برق نزدیک شود، همانند نوازنده‌ی جاز ِ یک گروه راک یا هنرمند اکسپرسیونیست انتزاعی نزدیک می‌شود. اهل سیگار و علاقه‌مند به موسیقی مِتال با حس شوخ‌طبعی ِ گستاخانه همراه با آسودگی خاطری که جزوی از قاعده‌ی ارتش است. او به هر بُمب یا درگیری نه با ترس بلکه با نوعی الهام روحی و شوق و شور فی‌البداهه نزدیک می‌شود. همچنان که کورمال کورمال به دنبال سیم‌هایی که توده‌های بُمب به آنها متصل‌اند و هر آن ممکن است اتومبیلی را به آتش بکشند، می‌گردد یا به دنبال ترسیم نقشه‌ی تار عنکبوت‌وار فشنگ‌های کارگذاشته در کف خیابان، به فردی می‌ماند که هر لحظه از زندگی‌اش در دستان خودش است. نه اینکه نادان و احمق باشد. به گفته‌ی سَنبورن به نظر می‌رسد که به شکل دیوانه‌واری جسور و نترس است.
        و اجرای رِنِر –عطش برانگیز، سرخوش، بی‌پروا و دقیق- به اندازه‌ی همه‌ی چیزهایِ دیگرِ فیلم هیجان برانگیز است. در هر سکانسی رویه‌های متفاوتی از شخصیت جیمز نمایان می‌شود. او می‌تواند بی‌عاطفه و یا در لحظه‌ای پَست باشد اما مهربانی و عطوفتی بنیادی هم در وجود او مشهود است. آشکار شدن حس پنهان او نسبت به پسرک دی‌وی‌دی‌فروش ِ عراقی، دل‌نگرانی صبورانه‌اش زمانی‌که الدریج در مخمصه‌ی آتش و جسدهای سربازان گیر افتاده، در بحبوحه‌ی ترس و هراس آن شرایط، قابل درک است.
        بیشترین چالش‌ها میان جیمز و سَنبورن است: رقابت و درک‌نشدن. اما نشانی از عشقی مردانه همانند حس میان کیانو ریوز و پاتریک سوایزی در «نقطه‌ی شکست» میان آن دو هم دیده می‌شود. در سکانسی رِنِر و مَکی مشت‌هایی به شکم هم می‌زنند که به نظر نمایشی سنتی می‌آید که احتمالاً باید به شهوت و یا قتل منتهی شود اما نگاه خانم بیگلو این است که هیجانات میان سربازانی که با هم رفیق هستند در جایی بستر گسترانیده که شهوت و محرک‌های قتل در آن راهی ندارند.
        «گنجه‌ی رنج» با نقل جمله‌ای از کرایس هجس، یکی از نویسندگان پیشین مسائل جنگ در نیویورک‌تایمز، شروع می‌شود؛ جایی که گفته بود: "جنگ یک ماده‌ی مخدر است". این امکان وجود دارد که بتوان جیمز را به چشم یک معتاد به جنگ نگاه کرد، یک معتاد به خطر که همه‌ی حس‌های خوب و زندگی و امنیت دیگران را فدای عادات خود می‌کند، اما مجموع تخصص او در زمینه‌ی شناخت بُمب که هر لحظه ممکن است او را به کشتن دهد و آرامش و روحیه‌ای که در نتیجه‌ی گستاخی و ویژگی‌های بچه‌گانه‌اش حین کاردارد، چیزی برعکس آن را به نمایش گذاشته است.
        الدریج آدم محجوبی است که به کارش تسلط کافی ندارد و از این حیث ناراحت هم هست اما توانسته علی‌رغم ترس‌هایش در موقعیت‌های سخت خوب عمل کند. سَنبورن بسیار حرفه‌ای ست و کارش را خوب و آگاهانه انجام می‌دهد. اما جیمز چیز دیگری ست، کسی است که می‌توانیم به خوبی درکش کنیم، حتی اگر تا به حال در عمرمان همچین آدمی ندیده باشیم. بسیار حرفه‌ای، بااستعداد و هنرمند. هیچ تعجبی ندارد اگر بگوییم خانم بیگلو هم او را کاملاً و به خوبی شناخته است.





        منبع : سینمای ما
        ادامه
          سینمای ایران و جهان , wicinema
          ما كی هستیم؟
            جام جم آنلاین: تماشاگران سینما دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به فیلم‌های سینمایی دارند، اما بسیاری از آنان ‌ و همچنین منتقدان سینمایی هم نسخه سینمایی «اثبات» (2005) را پسندیدند و هم نسخه تئاتری آن را. «اثبات» قبل از این كه توسط جان مدن تبدیل به فیلمی سینمایی شود ، نمایش بسیار موفقی در مركز تئاتری بین‌المللی (وست اند لندن و برادوی نیویورك) داشت. همین موفقیت عظیم كافی بود تا صنعت سینما تصمیم به برگردان سینمایی آن بگیرد. نسخه سینمایی در عین وفاداری به متن نمایش، حال و هوای سینمایی‌اش را نیز حفظ كرده كه این مساله مقدار زیادی مدیون كار خوب دیوید آئوبوم است كه كار نگارش فیلمنامه را از روی متن نمایشنامه خود انجام داده است.

          خط اصلی قصه كه درباره چون و چراهای روشنفكرانه و ارتباط یك زن با دنیای اطرافش است، خیلی خوب به روی پرده سینما منتقل شده و به آدم‌هایی كه دوروبرش هستند (پدر، خواهر و نامزد) خیلی خوب پرداخته شده است.

          نمایش «اثبات» موفق به دریافت جایزه ادبی پولیتزر شد و گیوینت پالترو كه در نمایش تئاتری آن تحسین منتقدان را برانگیخته بود، در نسخه سینمایی هم دوباره همین نقش با موفقیت را تكرار می‌كند. آنتونی هاپكینز، جیك جیلینهال، دنی مك كارتی، هوپ دیویس و گری هیوستن دیگر بازیگران فیلم هستند.

          قصه فیلم درباره زن جوانی به نام كاترین (با بازی پالترو) است كه پدرش رابرت (هاپكینز) یك فیزیكدان برجسته است كه از مشكلات روحی و روانی رنج می‌برد و به تازگی بعد از زمین‌گیر شدن مرده است. كاترین تلاش دارد با شرایط پیش‌رو كنار بیاید و در عین حال مسائل مربوط به ارث هم مطرح است.

          یكی از دانشجویان سابق رابرت به نام‌ هال (جیلینهال) برای كار تحقیقاتی‌اش به دست نوشته‌ها و مدارك او نیاز دارد. كلر خواهر كوچكتر كاترین (با بازی دیویس) هم مشكلاتی دارد كه می‌تواند برای كاترین دردسر درست كند. كاترین كه در شیكاگو زندگی می‌كند، نمی‌تواند جشن تولد بیست و هفت سالگی‌اش را بگیرد.

          كلر از نیویورك به او ملحق شده است تا مراسم تدفین پدر شان را انجام دهند. كاترین طی 5 سال گذشته با پدرش زندگی كرده بود و در كارهای دانشگاهی به وی كمك می‌كرد. حالا بخش  عمده كارهای پدر به دوش كاترین افتاده است. هال می‌خواهد در دل دست‌نوشته‌های رابرت به مدركی دست پیدا كند كه نشان می‌دهد تحقیقات او بسیار با ارزش بوده است.

          یكی از دفترهایی كه كاترین به هال می‌دهد، حاوی یك تئوری بسیار بی‌همتاست. كاترین مدعی است در این پروژه با پدرش همكاری داشته و بخش مهمی از گسترش كار توسط او صورت گرفته است. اما هال و كلر حرف او را باور ندارند و می‌گویند دروغ می‌گوید. بزودی حقیقت آشكار می‌شود و ....

          نكته‌ای كه فیلم در دل این قصه جذاب و پركشش مطرح می‌كند این است كه حد و مرز بین دیوانگی و نبوغ چیست و در كجاست؟ پرسش اصلی و اساسی «اثبات» همین است. اما همه مساله فیلم همین یكی نیست. با معرفی عناصر عدم قاطعیت و رمز و راز در دل قصه، فیلم نوعی ضرورت و شتاب‌زدگی را مطرح می‌كند كه شاید در نگاه اول به درد سمینارهای خشك و رسمی بخورد.

          اگر ما وارث تفكرات روشنفكرانه یك آدم باشیم، چه  اتفاقی می‌‌افتد؟ به عبارت دیگر، وقتی یك نظریه  و مدرك رادیكال وجود دارد ولی كسی به عنوان مالك اصلی آن معرفی نمی‌شود (و حضور ندارد)، مالك اصلی و واقعی آن كیست؟ فوكوس اصلی قصه‌ بر روی كاترین است. آیا او دارد دیوانه می‌شود یا این كه رفتار خاص او ناشی از ذهن خلاق و هوشمند است؟ (چیزی كه برای هر آدم نابغه‌ای امری طبیعی به نظر می‌رسد.)

          فیلمنامه در یك مسیر مستقیم حركت خود را طی می‌كند، ولی به تماشاگرانش اجازه می‌دهد كه خودشان تصمیم‌گیری نهایی را انجام دهند. پایان فیلم مبهم و باز است و این به عهده بیننده است كه آن را (و سرنوشت كاترین را) چگونه ببیند و ارزیابی كند. تماشاچی نمی‌تواند به راحتی درباره كاراكتر كاترین نتیجه‌گیری كرده و اظهار نظر كند. گیونیت پالترو در همكاری دوباره‌اش با جان مدن فیلمساز، نقش كاترین را با تمام ظرایفی كه دارد بازی می‌كند و حس و حال درونی او را به بهترین شكل ممكن به نمایش می‌گذارد.

          بسیاری از منتقدین سینمایی بازی او در این فیلم را بهترین بازی سینمایی‌اش تا به امروز می‌دانند. مضمون فیلم دقیق و روشنفكرانه است، ولی هیچ راه حل مشخصی را پیش پای تماشاچی قرار نمی‌دهد. جان مدن با این كار بیننده را كاملا درگیر ماجراها كرده و از او می‌خواهد در این رابطه مشاركت بیشتری‌ كند.

          فیلم اثری عریان و شفاف است كه دیدگاه تماشاچی را به چالش می‌طلبد و سوالات زیادی را درباره زندگی و مسائلی كه در طول آن با آنها سر و كار دارد مطرح می‌كند. جان مدن بخش مهمی از دیالوگ‌های نمایش را حذف كرده و تلاش داشته تا آنها را به شكلی تصویری در معرض دید بیننده قرار دهد.

          با این كار، تا حد زیادی از حال و هوای نمایشی كار كاسته شده و «اثبات» بیشتر یك اثر سینمایی به چشم می‌آید. انجام این كار با دقت خاصی صورت گرفته و به این ترتیب عناصر مهم و سوال برانگیز قصه نمایش، همچنان در فیلم سینمایی هم حضور دارند. خط اصلی قصه نمایش برگرفته از زندگی و كارهای جان نش پروفسور معروف آمریكایی است.

          او به خاطر كار بر روی «تئوری بازی» معروف خود موفق به دریافت جایزه نوبل شد و بخش مهمی از زندگی‌اش از بیماری شیزوفرنی (بیماری دو شخصیتی كه آدم در آن یك  نفر را كه در كنارش وجود ندارد، به صورت زنده و ملموس می‌بیند) رنج می‌برد.

          قصه زندگی نش یك بار دیگر هم در سال 2001 به صورت فیلمی سینمایی به نام «ذهن زیبا» درآمد كه راسل كرو نقش او را بازی كرد و برایش نامزد دریافت جایزه اسكار شد. نقش كاترین را در نمایش صحنه‌ای‌اش در نیویورك ماری لوئی پاركر بازی كرد كه سال 2001 موفق به دریافت جایزه تونی (اسكار تئاتری) به عنوان بهترین بازیگر سال شد.

          جیمز براردینلی در نقد خود بر فیلم از جمله می‌نویسد: می‌توان قصه زندگی‌ كاترین را به سطح عمومی تعمیم داد و آن را بازتابی از شرایطی كه جهان در آن زندگی می‌كند دانست. همه ما در زندگی روزمره خود دست به كارهایی عجیب و غریب می‌زنیم كه به نظر خودمان خیلی طبیعی هستند.

          وقتی فیلم را تماشا می‌كنیم، ناگهان از خودمان می‌پرسیم آیا ما هم دیوانه هستیم؟ كار كارگردانی فیلم عالی و بی‌عیب و نقص است و بازی‌های آن در حد شاهكار است.

          فیلمنامه فیلم تماشاچی را كاملا در موقعیت‌های قصه و آدم‌های آن قرار می‌دهد، موقعیت‌هایی كه همه ما معمولا ‌ و خیلی ساده  از پذیرش آن اجتناب می‌كنیم و سعی داریم آنها را نادیده بگیریم. پس از دیدن فیلم در همان حال كه تفكر درباره كاراكتر كاترین تمام ذهن ما را اشغال كرده، سوالی برای خودمان مطرح می‌شود كه «حقیقت ما را می‌ترساند: ما كی هستیم؟» كیكاووس زیاری‌
          ادامه