داوطلب , volunteer

داوطلب

داوطلب , volunteer

داوطلب

171نــــفــــــر
عضو شده اند
171نفر عضو شده اند
این کلوب برای گردهم آمدن، تبادل تجربه، آموختن، همراهی و همیاری داوطلبان فعال و دست‌اندرکار در نهادهای غیر سیاسی جامعه مدنی در حال فعالیت هستند راه اندازی شده است. بیایید تا همراه با هم فرهنگ فعالیت داوطلبانه و خدمت رسانی در جامعه عزیزمان را تقویت و گسترش دهیم.این کلوب برای گردهم آمدن، تبادل تجربه، آموختن، همراهی و همیاری داوطلبان فعال و دست‌اندرکار در نهادهای غیر سیاسی جامعه مدنی در حال فعالیت هستند راه اندازی شده است. بیایید تا همراه با هم فرهنگ فعالیت داوطلبانه و خدمت رسانی در جامعه عزیزمان را تقویت و گسترش دهیم.مشاهده کامل مشخصات
22 مهر 1384
اجتماعی
دوستان در زمان درج پیام ها و نظرهای خود به موضوع بحث ها توجه کنید. اجازه ندهید کلوب شلوغ و برای مخاطبان سردرگم کننده باشد. با سپاس

اعضاء

  • میلاد  صمیمی نعمتی , miladrescue
  • آنار آتالی , anaratali
  • ندا مدیر , p30neda
  • مهناز له شده  , mahnazlehshode
  • 171 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • به نام زنان یا برای زنان , in_the_name_of__women
  • میوه درمانی , darmani_mivehs
  • گروه خونی +O , o_mosbatclub




داوطلب , volunteer
الاغ، SMS و داوطلب!
این مطالب توسط دوست خوبم. بهروز ب در بخض بحث‌ها قرار داده شده بود. بعد از مطالعه لازم دیدم که در این بخش هم ما نسخه‌ای از نوشته بهروز رو داشته باشیم. بخوانید و اگر نظری دارید در بخش بحث‌ها برای اطلاع سایر دوستان هم اعلام کنید.
****************************
الاغ، SMS و داوطلب!

دنیا، امروز خیلی فرق کرده. زمانی که زحمت "فن آوری ارتباطات" به دوش اسب و الاغ چاپار و کبوتر نامه بر بود و بعد "بابا گوتنبرگ" اومد و در اوج تکنولوژی، "نقش رسانه" به گردن بابا پستچی و دوچرخش افتاد، بزرگترین شاهکار های بشری خلق شد. منظومه های هنری عظیم، موسیقی فاخر، کتاب های ماندگار، اندیشه های فلسفی عمیق، اکتشافات و اختراعات بزرگ همه توی این دوره اتفاق افتاد.

بعد نوبت رسید به "رسانه امروزی"، یعنی رادیو، تلویزیون و اینترنت. اگر آمار بخواین باید بگم 38 سال برای رادیو و 13 سال برای تلوِیزیون طول کشِد تا 50 میلیون مخاطب پیدا کنند، در حالی که اینترنت تنها ظرف 4 سال به این تعداد مخاطب رسید.

همه اینا رو گفتم تا اینو سئوالو بپرسم، در دورانی که در هر لحضه میلیونها بسته اطلاعاتی قاره ها رو طی می کنند، در عصر ایمیل و SMS و MMS و اینترنت فوق پرسرعت، چند درصد پیام های رد و بدل شده، صد ها سال بعد از این مثل مثنوی مولانا ماندگار می مونند؟ چند درصد از این اطلاعات رد و بدل شده ارزش یک بیت مولانا رو دارن؟

یادم نیست کدوم فیلسوف بوده که از "آزادی درون" و "آزادی برون" گفته. آزادی برون مثله آزاد بودن از زندانه، مثل پول داشتنه، مثل رسانه و تریبون داشتنه، مثل قدرت داشتنه. خیلی از ما یه عمر رو در حسرت داشتن این آزادی به سر می بریم. اکثر جنگ ها و خشونت ها توی دنیا به خاطر رسیدن به همینه.
نوع دوم آزادی، آزادی درونه. خوب، حالا از زندان آزاد شدی، می خوای چی کار کنی؟ بیا اینم پول، باهاش چی کار می کنی؟ اینم اینترنت، اینم تریبون، دنیا دارن به حرفات گوش می دن، چه پیامی رو می خوای به گوش مردم دنیا برسونی؟!

متاسفانه امروز "بی محتوایی" یا همون نداشتن "آزادی درون" آفت همه دست آوردای بشری شده، "کارهای زیادی"، "به خوبی" انجام شده و می شه، اما این اصلاً مهم نیست، مهم اینه که چه "کار های خوبی"، "به درستی" انجام می شه...

انسان امروزی، خود آگاه یا ناخود آگاه و برای ادامه زندگی، بیشتر وقت و توان و انرژیش رو صرف می کنه تا خیلی از کارهای محول شده بهش رو به خوبی انجام بده. فشار زندگی و اجبار به ما اجازه نمی ده که فکر کنیم چند درصد این کارها واقعاً ارزش انجام دادن رو دارن.
این جاست که عدم رضایت از زندگی، روانپریشی و افسردگی پیش می یاد، چون این نوع زندگی با طبیعت انسان همخونی نداره.

تازه اینجاست که حرفام به موضوع کلوپ ربط پیدا می کنه. منظورم اینه که خیلی ها، خیلی خیلی ها، از جمله اعضای این کلوپ ارزش "کارهای خوب" رو می دونن، تکرار می کنم "کار های خوبی که به درستی انجام می شن" و نه "کارهای زیادی که به خوبی انجام می شن" (تو پرانتز بگم که لزوماً Mass Production یا سری دوزی که شاید بشه فورد FORD رو پایه گذارش دونست، چیز بدی نیست، منظورم ایجا سری دوزی بی محتواست، مثل خیلی از "ترانه" های امروزی!).

مسئله اینه، ما می دونیم و قبول داریم "کارهای خوب" یا به یه معنا، کارهای داوطلبانه، خوبن، اما، اما مثال و نمونه عینی اش رو نمی دونیم. چون کارهای فوری و کارهای بی ارزشی که باید به خوبی انجام بشن این قدر توی ذهن ما رسوب کردن که جور دیگه ای نمی تونیم فکر کنیم. قبول ندارین؟ از یک بچه دبستانی بپرسین چه کارهایی بده. مطمئن باشین کم نمی یاره، براتون لیست می کنه. اما ازش بپرسین چه کارهایی خوبه؟ به نظرتون چی می گه؟ کمک به پدر و مادر، مشقا رو نوشتن و دیگه؟ دیگه هیچی!
مطمئن باشین نمی گه راست گفتن، می گه دروغ نگفتن، نمی گه درستکار بودن، می گه دزدی نکردن! این یعنی ما مصداق عینی خوب بودن رو در بد نبودن می دونیم. اما واقعاً همینه؟؟ این کف و حداقل انسان بودنه، نه خوبی کردن!

خیلی از اعضای این کلوپ کار های داوطلبانه رو قبول دارن، اما اغلب نمی دونن چی کار می تونن بکنن. از پریسا که می گه بیشتر عملگراست تا اهل تئوری می پرسم، برای ما مثال بیارین که یک داوطلب چه کارهای رو، در کجا و چطور می تونه انجام بده؟
من یک داوطلب، حسام جان، بگو چی کار کنم؟ کجا برم؟

خیلی به حاشیه رفتم، می خواستم اینو بگم که مشکل هم توی برداشت ما از مفهوم داوطلبه و هم اینکه در عمل پروژه ای تعریف شده نداریم که اون وقت بگیم "خوب کی یا هستن؟"
بله، منم همینطوری رو هوا می گم "من یک داوطلبم"، این که نشد، این حرف وقتی درسته که کاری تعریف شده باشه و یار گیری بشه.

حرفای با ربط و بی ربطمو با یک جمله از "برشت" تموم می کنم که می گه "خوشبختی ما در خوشبختی دیگرانه، اما تا وقتی خودمون خوشبخت نباشیم، چطور می تونیم دیگران رو در خوشبختی مون شریک کنیم؟"
ادامه
99
    داوطلب , volunteer
    داستان عشق

    نه من عاشق نشدم. البته اگه بخوام بگم همیشه و همه جا عاشق فعالیت‌های دواطلبانه هستم و امیدوارم که بمانم. این مقاله مطلبی است که از طرف یکی ارز دوستان خوب و داوطلبان فعال جبهه سبز ایران ( مهدی سلیمانی) برام ارسال شده بود.
    داستان، داستان قطع دوباره درختان جنگل لویزانه. چهارشنبه و پنج‌شنبه برای من و تعدادی دیگه از داوطلبان جبهه سبز ایران و سایر سازمان‌های غیردولتی طرفدار محیط زیست روز سختی بود. (من که خودم گزارشم رو تو وبلاگم نوشتم) این ماقله را جهت اطلاع سایر دوستان اینجا قرار می‌دهم. راستش من اهل سانسور مطالب نیستم. دیدم چند جایی در نوشته مهدی تیکه‌هایی به افراد و یا سازمان‌های مسوول داره ولی گفتم محتوای نوشته مهمتره و باید اون رو درک کرد.

    ****************************
    داستان عشق

    چهارشنبه سوم اسفند ساعت از 11 شب گذشته بود كه موبایلم زنگ زد. یكی از دوستانم بود كه با صدای غم‌زده‌ای خبر از شروع دوباره قطع درختان پارك جنگلی لویزان می‌داد خودش اونجا بود و ازم خواست اگه می‌تونم به اونجا برم و به بقیه هم خبر بدم شاید كه بتونیم كاری انجام بدیم.
    منم حال و روز خوشی نداشتم و سرفه‌های خشك قدرت فكر كردن و تصمیم گیری رو ازم گرفته بود. نمی‌دونستم چیكار كنم توی این فكر بودم كه برم یا نرم یا رفتنم چقدر می‌تونه فایده داشته باشه؟ تو این حال یكی از دیگه از دوستام SMS زد كه می دونی دوباره قطع درختها رو شروع كردن؟ جواب دادم آره ولی نمی دونم چیكار كنم. جواب داد كه "خواب خواب بودم این خبر رو شنیدم به نظرت چند نفر دیگه مثل من هنوز خوابه خوابن؟" نمی‌دونستم چی بگم فقط می‌دونستم هنوز خوابم نمی‌آد و سه ساعت تا زمان عادی خوابم وقت دارم.
    می‌خواستم یه كاری انجام بدم پای اینترنت بودم دوست داشتم به جای وبگردی برم ولگردی كنم و ببینم چه خبره. نه گواهینامه داشتم و نه رانندگی بلد بودم. هنوز نتونستم با این موجود چهارچرخ بی روح ولی به شدت كاربردی ارتباط برقرار كنم. مشكل از خودمه. دیگه بی خیال رفتن شده بودم و توی این فكر بودم كه چه طوری می‌تونم به بقیه اطلاع رسانی بكنم كه برادر كوچیكم (از نظر سنی، نه از نظر قدی) از بیرون اومد. هم گواهینامه داره و هم ماشین. یه دفعه یه فكری به ذهنم رسید و گفتم یه تیری بندازم شاید گرفت. بهش گفتم میای بریم تا لویزان و برگردیم. گفت: چه خبره؟ گفتم دارن درختها رو قطع می‌كنند. بنده خدا با اینكه نمی دونست چه خبره و خیلی هم خسته بود بدون اینكه مكث كنه گفت باشه پاشو بریم. باور نكردنی بود می‌دونستم آدم هرچی رو از ته دلش بخواد بهش می‌رسه ولی دیگه این باور نكردنی بود.
    ساعت از 12 شب گذشته بود كه راه افتادیم یه شانسی كه آوردم این بود كه مادرم خواب بود وگرنه باید یه ده دقیقه‌ای وقت می‌ذاشتم تا توجیحش كنم. مادر بودن خیلی كار سختیه دائما مجبوری با یه سری موجود زبون نفهم سر و كله بزنی. در هر صورت راه افتادیم و این داداش ما طبق معمول صدای ضبطش رو بلند كرد و با سرعت زیاد شروع به رانندگی كرد حدود 10- 15 باری شبیه مامانها بهش تذكر دادم كه "معین جان صدای ضبطت رو كم كن و آروم برون" ولی به تنها چیزی كه توجه نمی‌كرد تذكر من بود و با خونسردی تمام كار خودش رو انجام می‌داد. در طول راه براش توضیح دادم كه قضیه از چه قراره و برای چی داریم می‌ریم اونجا. بزرگراه همت به طور وحشتناكی خلوت بود و توی خواب هم نمی‌شد چنین صحنه‌ای رو تصور كرد.
    بعد از رسیدن به انتهای اتوبان نمی‌دونستیم دقیقا باید به كجا بریم به همین علت هر كسی رو گیر می‌آوردیم ازش می‌پرسیدیم "اونجایی كه درختها رو قطع می‌كنن كجاست؟" با این كار می‌خواستم حداقل به چند نفری قطع درخت‌ها رو خبر بدم. خیابان‌ها خلوت بود ولی تونستم حداقل به 15- 16 نفر قضیه رو خبر بدم. نصفشون از قطع درخت‌های قبلی اطلاع داشتند و براشون عجیب بود كه دوباره دارن درختها رو قطع می‌كنند. خلاصه بعد از كلی گشتن جای قطع درختها رو پیدا كردیم. خیابان استقلال روبروی بادگان نیروی دریایی و باشگاه صدف.
    حدود ساعت 1 شب بود كه رسیدیم. موقع رسیدن ما عملیات متوقف شده بود و حدود 20- 30 نفری كه تجمع كرده بودند برگشته بودن خونه‌هاشون. فقط چهار پنج تا از دوستانم اونجا بودند و می‌دونستند كه با رفتن آدمها كار رو دوباره شروع می‌كنند. بوی درخت قطع شده فضا رو پر كرده بود. (اینم خودش یه نوع بویی دیگه) اونطوری كه می‌گفتن از ساعت 9 شب تا حالا حدود 1000 تا درخت رو قطع كردن و می‌گن كه برای كارشون مجوز دارن ولی مجوزی كه دادگاه براشون صادر كرده بود این بوده كه "رفع اثر" شود یعنی بقایای درخت‌های قبلی كه بریده شده را جمع آوری كنند كه اینها هم در كمال پررویی و بی‌شرمی با تمام قدرت به جان بقیه درخت‌ها افتاده بودند و وقتی مردم رو می‌بینند و بعد یه سری هم با مامورهای منابع طبیعی درگیر می‌شن، كار رو متوقف می‌كنند تا از اونجا برن.
    بعد از یه مدتی كه اونجا بودیم برق‌های خیابون رو قطع كردن. خیلی جالب بود كه كار رو چهارشنبه شب شروع كرده بودن چون تا شنبه هیچ روزنامه‌ای نمی‌تونست خبر رو منتشر كنه (روزنامه‌های پنجشنبه هم كه صفحه‌هاش اون موقع بسته شده بود) به همین دلیل سعی داشتن این كار رو تا شنبه تموم كنن.
    تنها دو تا خانم خبرنگار توی این مدت سر حادثه اومدن، خبرنگارهای روزنامه اعتمادملی و شرق. به قول معروف دو تا مرد توی خبرنگارها پیدا شده بود كه اون هم خانم بودن. بازم جای امیدواری بود كه این دو تا خبرنگار حضور داشتند و یادشون نرفته بود خبرنگاری یعنی چی. خیلی از خبرنگارها فكر می‌كنن باید پشت دستگاه فكس در اتاق‌های گرم و نرم بشینند و منتظر بهترین خبرهای دنیا باشند كه از دل فكس بیرون می‌آد. خدا رو شكر توی كشور ما تقریبا نصف بیشتر روزنامه‌ها دولتی هستند. نصف بقیه هم یه سریشون مسوولین‌شون آدم‌های دولتی هستند. یه سریشون نویسنده‌هاشون دولتی هستند و یه چندتای باقیمانده از ترس تعطیلی مجبور به هماهنگی با دولت می‌شوند.
    خلاصه بعد از یه سری رفت و آمدهای آدم‌های مشكوك و ماشین‌های مشكوك‌تر دستور شروع مجدد كار صادر شد و لودرها شروع به كار كردند. نمی‌دونستیم واقعا چه كار باید بكنیم. یكی از خبرنگارها زنگ زد پلیس 110 ولی فایده‌ای نداشت و با یك درگیری لفظی مكالمه پایان یافت. بعد از حدود ده دقیقه رییس اداره منابع طبیعی اومد و داشت از عصبانیت منفجر می‌شد با چند جایی تماس تلفنی گرفت و تونست كار رو بخوابونه. بعد با تماس تلفنی معاون فنی عمرانی شهرداری و قرار جلسه با اون به دفتر اداره منابع طبیعی برگشت.
    منم چند دقیقه بعد زنگ زدم 110 و پرسیدم شما نمی‌خواهید برای این قضیه كاری انجام بدید گفت "این موضوع به ما ربطی نداره حتما مجوز دارن كه دارن كار می‌كنن ما نمی‌تونیم تو كار یه نهاد دولتی دخالت كنیم." گفتم پس بالاخره چه كار باید بكنیم مگه شما مسوول برقراری نظم نیستید؟ گفت زنگ بزن وزارت كشور ببین چی می‌گن؟ از 118 شماره وزارت كشور رو گرفتم. 84861 با این شماره تماس گرفتم بعد از چهار بار زنگ خوردن در كمال تعجب یك نفر گوشی رو برداشت و با صدای خواب آلود جوابم رو داد.
    براش توضیح دادم كه قضیه از چه قراره بنده خدا خواب خواب بود گفت كاری از دستم بر نمی‌آد انجام بدم فردا ساعت 9 صبح تماس بگیر گفتم تا اون موقع تمام درختا رو قطع می‌كنن گفت خوب چه كار كنم. گفتم یعنی هر كس هر غلطی خواست می‌تونه تا فردا ساعت 9 صبح توی تهران انجام بده. دوباره با صدای خواب آلود تكرار كرد فردا ساعت 9 صبح تماس بگیر. خیلی فوق‌العاده بود نمی‌دونم اون آدم برای چی اونجا نشسته بود و به تلفن‌ها جواب می‌داد. یك پیغام گیر هم می‌تونست كار اون رو انجام بده. حیف كه داشت شارژ موبایلم تموم می‌شد وگرنه می‌خواستم به هر سازمانی كه از دستم بر می‌اومد زنگ بزنم و فقط از خواب بیدارشون كنم شاید تنها كاری بود كه از دستم برمی‌اومد اون موقع انجام بدم.

    یاد شعر مست و هوشیار پروین اعتصامی افتادم.
    گفت: می‌باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
    گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
    گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
    گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

    یه تعدادی آدم گوش به فرمان بودن تا كار رو شروع كنن معلوم بود كه از حضور ما در اونجا چقدر عذاب می‌كشن نه اینكه از خود ما بترسن از این جهت كه ما تنها كسانی بودیم كه می‌تونستیم شروع كارشون رو به بقیه خبر بدیم و موی دماغشون بشیم.
    بعد از چند دقیقه یه تریلر بزرگ یه لودر جدید با خودش آورد كه اونجا پیاده كنه. ما هم تصمیم گرفتیم برگردیم فعلا تا جلسه اونها تموم بشه خیالمون راحت بود كه كار متوقفه. خیلی جالب بود كه شهرداری تقریبا با همه جا هماهنگی غیررسمی و خانوادگی كرده بود فقط نتونسته بود مجوز قانونی بگیره اون شب نه خبری از نیروی انتظامی بود، نه خبری از قوه قضاییه و .... فقط تنها ارگانی كه مداخله كرد اداره منابع طبیعی بود كه هر جایی جلوی كار می‌ایستاد لودرها از یه جایی دیگه گارد ریلها رو میشكوندند و به كارشون ادامه می‌دادند.
    خیلی تجربه جالبی بود در كشور من به وسیله قانون جنگل (هر كه زورش بیش) جنگل رو تخریب می‌كنن. این یكی از اتفاقات خیلی كوچیكیه كه بقل دستمون داره اتفاق می‌افته و به راحتی می‌تونیم ببینمش وای به حال اتفاقاتی كه دور از دسترس ماست و هزار جور عنوان‌های امنیت ملی، آسایش شهروندان و تهدید دشمنان خارجی هم همراه خودش داره. تا كی قراره توی این وضعیت باقی بمونیم خدا می‌دونه.
    ساعت از 2 شب گذشته بود كه با برادرم راهی خونه شدیم و باید از شرق تهران به غرب تهران می‌رفتیم. برادرم آهنگ LOVE STORY رو با صدای بلند گذاشته بود و با سرعتی نامعلوم حركت كرد. یادم افتاد كه فیلم این آهنگ رو هنوز ندیدم و یكی از كارهای عقب مونده زندگیم دیدن این فیلمه. ایندفعه حتی یك تذكر ایمنی هم بهش ندادم كه صدای ضبطش رو كم كنه و یا سرعتش رو پایین بیاره زیاد مغزم جایی برای فكر كردن به این قضیه نداشت. كمتر از یك ربع به خونه رسیدیم. شاید پرواز كرده بودیم نمی‌دونم.
    رفتگر مشغول تمیز كردن كوچه بود. تازه فهمیدم وقتی كه ما خوابیم این بنده خدا می‌آد آشغالهایی كه توی طول روز با دقت تمام تولید می‌كنیم رو جمع آوری می‌كنه. وقتی رسیدم خونه می‌خواستم شروع كنم مطلب رو بنویسم ولی خستگی و خواب نمی‌ذاشت كه مغزم فعالیت بكنه تنها كاری كه تونستم انجام بدم این بود كه ببینم تعداد امضاهای اعتراض اینترنتی به چندتا رسیده 476 تا به اندازه 476 نفری كه امضا كردن امیدوار شدم و به اندازه صدها نفری كه این اعتراض رو دیدن و با بی تفاوتی كامل از كنار اون گذشتن و ساده ترین و راحت ترین كاری كه می‌تونستن انجام بدن رو انجام ندادن متاسف شدم.
    وقتی خوابیدم سرفه خشك بی وقفه می‌اومد و من آرزوی سرفه تر می‌كردم، توی سرفه تر حداقل آدم می‌دونه اگه یه ذره سعی كنه می‌تونه یه محصولی تولید كنه ولی توی سرفه خشك هرچه سعی بیشتری بكنی هیچ چیزی تغییر نمی‌كنه و بیشتر عذاب می‌كشی. وقتی سرفم قطع شد شعر نیما یوشیچ كه به صورت پراكنده تو این مدت توی ذهنم بازی می‌كرد به طور عجیبی داشت همه ابیاتش یادم می‌اومد و آرام آرام تونست من رو به خواب سنگینی فرو ببره.

    می‌‏تراود مهتاب/ می‏‌درخشد شبتاب/ نیست یکدم شکند خواب به چشم کس
    و لیک غم این خفته چند/ خواب در چشم ترم می‌‏شکند
    نگران با من استاده سحر/ صبح می‏‌خواهد از من
    کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
    در جگر لیکن خاری/ از ره این سفرم می‏‌شکند
    نازک آرای تن ساق گلی/ که به جانش کشتم/ و به جان دادمش آب/ ای دریغا به برم می‌‏شکند
    دستها می‌‏سایم/ تا دری بگشایم/ بر عبث می‌‏پایم/ که به در کس آید
    در و دیوارِ به هم ریخته‌‏شان/ بر سرم می‌‏شکند
    می‌‏تراود مهتاب/ می‏‌درخشد شبتاب/ مانده پای آبله از راه دراز
    بر دم دهکده مردی تنها/ کوله بارش بردوش
    دست او بر در/ می‏‌گوید با خود/ غم این خفته‌ چند /خواب در چشم ترم می‌‏شکند

    نوشته: مهدی سلیمانی روزبهانی (meytye@yahoo.com)
    ادامه
      داوطلب , volunteer
      از نسل داوطلبان
      از نسل داوطلبان

      اسطوره:
      • در اسطوره‌های یونانی آمده است که پرومتئوس آن تیتان دوستار انسانها در کش و قوس جدالی با زئوس - شیخ الرئیس خدایان المپ – زبان به افشای پیش بینی سخت و تلخی باز می‌کند: ... گیگانتها، آن غولهای شریری که روزگاری بس دور به دست نیرو و تدبیر زئوس در درون زمین به زیر سنگهای بس گرانسنگ زندانی شده بودند به زودی از بند روزگار رهایی یافته و آهنگ المپ خواهند کرد و البته با آهنگ آنان روزگار خوش خدایان المپ دیگر نخواهد پایید ... خوشبختانه پرمتئوس که بر زبانش این زهر خبر را داشت در مشت گره کرده‌اش پادزهر آن را نیز به همراه آورده بود و آن این چنین بود:... تنها یک انسان میرا ، یک قهرمان ناجاودان، می‌تواند که جاودانان المپ را از این آینده‌ی سیاه رهایی دهد ... پس زئوس دست به کار شد ، او نسلی از قهرمانان در میان آدمها آفرید تا در میان آنان کسی باشد که در نهایت پیراهن نجاتگری بر بدن او برازنده شود .. و بدین سان بود که نسل قهرمانان قدم به عرصه گذاشت با ستاره‌هایی همچون هرکول، آشیل، منالئوس، آژاکس، هکتور، اودیسه و ... و در نهایت نیز این هرکول بود که توانست به یاری نیروی شنگرف و همت عالی خویش جاودانگان المپ را از غلبه دیوان افسار گسیخته گیگانت نجات بخشد تا بار دیگر دنیا مكانی برای زندگی كردن باشد.
      • اسطوره‌ها افسانه‌های زمانهای بس دور نیستند، آنها داستانهای هر روزه هستند که برای مانایی و ماندگاری جامه‌ی اسطوره پوشیده‌اند ... آنها داستانهایی تکرار شونده هستند مثال داستان نجات خدایان المپ به دست قهرمانی از نسل قهرمانان میرا که داستانیست که دوباره بر روی صحنه نمایش آمده است ولی این بار با بازیگرانی نو... این بار خدایان رنگارنگ، جامه‌ی خدایی خود را ترک کرده و پیراهن معنا پوشیده‌اند ... آنان دیگر خدای دریا و کوهستان و جنگل و عشق و هنر نیستند بلکه خود دریا و کوهستان و جنگل و عشق و هنرند ... گیگانت‌ها نیز قالب و شکل و شاخ دیوها را وانهاده‌اند و در درون واژه‌ها و عددها و نمودارها به میدان آمده‌اند ... گیگانت 1، نام: فقر مطلق ، وزن: 2 میلیارد نفر ، گیگانت 2، نام: مرگ گونه‌ها، وزن: خیلی زیاد ، گیگانت 3، نام:... گیگانتها این بار لشگری ساخته‌اند ... خدایان و گیگانتها بر روی صحنه‌ی نمایش تاریخ حاضر آمده‌اند اما پس قهرمان میرای داستان ما کجاست؟
      • زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
      • قهرمان داستان شاهنامه رستم است. او قهرمان ملی ماست ... اما داستان رستم داستان یک شخص نیست، او تجلی آمال و آرزوهای یک ملت در طول تاریخ است ... ایرانیان در طول تاریخ زیباترین قامت خود را در آینه آرزوهایشان دیده‌اند و نامش را رستم نامیده‌اند.
      • قهرمان داستان نسل قهرمانها به واقع نه شخص هرکول و نه شخص رستم که یک تبار خاص است. تباری که از توده‌ مردم روزگار برخاسته اما همچون آنان بی شکل، ساکن و منفعل نیست ... تباری که فراتر از قالبهای تعریف شده شکل و شخصیت گرفته ... تباری که بر پایه شکل و شخصیت خاص خود می‌تواند خدایان دریا و کوهستان و جنگل و عشق و هنر را از آسیب گیگانت‌ها حفظ کند ... تباری که برآیند رفتارش می‌شود همان هرکول و رستم.
      • " کل منظومه‌ی آشوبناک امر اجتماعی حول محور این مصداق اسفنج گون، این واقعیت مات اما به همین سان شفاف، این نیستی، می‌گردد: توده‌ها ... همه چیزی از توده‌ها جریان گرفته، همه چیزی توده‌ها را به خود جذب کرده، اما بی‌گذاشتن ردپایی از خود در سراسر آن‌ها پخش می‌شود. و، در نهایت، هر تمنایی از توده‌ها همیشه بی‌پاسخ مانده است. توده‌ها تابشی ندارند؛ بر عکس، توده‌ها تششعات ساطع شده از منظومه‌های دور «دولت»، «تاریخ»، «فرهنگ»، و «معنا» را به خود جذب می‌کنند. توده‌ها سکون، توان سکون، توان امر خنثای‌اند." (در سایه‌ی اکثریت‌های خاموش، ژان بودریار، ترجمه پیام یزدانجو)
      • "و سرانجام آن چیست که انسان را وادار می‌کند به راه خود برود و از میان توده‌ی مردم برخیزد؟ ... آن چیزی است که معولا احساس مسئولیت نامیده می‌شود: عاملی غیر منطقی که موجب می‌شود انسان خود را از توده‌ی مردم و راه‌های پیش پا افتاده رها سازد. شخصیت حقیقی همیشه دارای حس مسئولیت، همانند قانون الهی عمل می‌کند که از آن راه گریزی نیست." ( کمال شخصیت، کارل گوستاو یونگ، ترجمه هایده تولایی)
      • واژه توده متبادر کننده‌ی مفهوم بی‌شکلی در ذهن است، اما به واقع توده جامعه چندان هم بی شکل نیست همانگونه که اگر که بدانیم توده‌‌های ابر هم چندان بی‌شکل نیستند ... در واقع بر چسبهایی که به این توده می‌زنیم همچون جامعه سرمایه‌داری، جامعه مدرن، جامعه مصرف کننده و ... در واقع شکلها و ساختارهای اساسی هستند که ابر توده‌ها را در لبه‌ها و مرزهای خود شکل داده‌اند‌.
      • نظام سرمایه‌داری شاید مهترین شکل دهنده‌ی توده‌ها باشد. در این نظام است که توده‌ها در خیابانهای خط کشی شده توسط این نظام حرکت می‌کنند و در خانه‌های پیش ساخته‌‌اش شب بیتوته... نظام سرمایه‌داری کنونی نظامی بزرگ ، توانمند، با مجموعه‌ای عظیم از عرصه‌های تاثیر گذاری است و توده‌ها در سازمان عظیم آن مشغول به نگاهداشت و اعتلای آن هستند ... در واقع توده‌ها پرورده‌ می‌شوند تا این گونه باشند. آنها از ابتدای تولد ارزشهایی را می‌آموزند که آن ارزشها حافظ نظام سرمایه‌محور است ... فکر می‌کنید که چرا از کودکی بر پشت میز مدرسه شما را تعلیم نظم کمر شکن کردند و دانشهای ناشادی آور آموختندتان؟ مگر نه این که شما را برای نظم کمر شکن نظام سرمایه‌ محور آماده سازند و دانشهای مفید برای رشد این نظام را به شما بی‌آموزند؟ اگر که این گونه نبود در دبستان به جای حساب ، لغز می‌خواندیم و به جای نشستن بر نیمکت ، پشتک می‌زدیم.
      • اما توانمندی این نظام عظیم الزاما به معنای همسو بودن و پوشش صد در صدی آن با آرمانها و خواسته‌های بشری نیست. در نقشه‌ی شهر پر جلای سرمایه‌داری نقاط کور فراوانی متروک و بی‌آبادانی مانده (بگذریم از ویرانه‌ها) ... بدون شک سازوکار سرمایه‌داری توان توجه کامل به همه‌ی خواستها و ارزشهای بشر را ندارد ... البته می‌دانیم که در عالم معنا ارزشهایی از این دست که به دست سنجشگر سرمایه‌داری وزن نشوند و به چشمش در نیایند بسیار است اما به واقع واقفیم که بیشتر این ارزشهای ناسنجیدنی به خلوت دل و خانه فروکش کرده‌اند و در آنجا سرپناهی برای خود یافته اند اما کمترین آنها مجال عرصه‌ی اجتماع آن هم اجتماعی از نوع مدرن را مجال زندگی یافته‌اند ... در این جاست که چیزی متفاوت ظهور می‌کند ... ارزشهای داوطلبی، ارزشهای ساختارشکن نظام سرمایه‌داری، ارزشهایی که از دست و ترازوی سنجش مادی گریخته‌اند، ارزشهایی که ورای سپهر تبادلات مادی قرار گرفته‌اند، ارزشهای عجیبی هستند که با وجود ناسازی با نظام سرمایه محور باز در مرکز بازار عرصه‌ی اجتماعی ظاهر می‌شوند و داستانهای متفاوتی خلق می‌کنند ... ارزشهای داوطلبی همان بشقابهای پرنده در آسمان شهر سرمایه‌داری هستند.
      • عصر جمعه، تقاطع سئول چمران، شهر بازی و چرخ فلکش ... و چه اسم با مسمائی! ... چشم که باز کردیم بر روی صندلی چرخ فلک نظم امروزین روزگار نشسته بودیم و چرخ فلک در گردشی بی‌پایانی بر محور کاپیتالیستی خود، با سرعتی دیوانه‌وار می‌چرخید... راستی آیا چرخ فلکها هم دیوانه می‌شوند؟ ... آدمهای روی صندلیهای چرخ فلک یکی بالا می‌رود و یکی پایین می‌آید اما هم این و هم آن چنگ به فلز سرد چرخ فلک انداخته‌اند که نکند از صندلی خود به بیرون مرگ پرتاب شوند ... هرچه گشتاور چرخ فلک بیشتر می‌شود عصبیت جاری در دستان چنگ انداخته بر بند و بست چرخ فلک هم بیشتر می‌شود ... داستان، داستان نیازهای اولیه انسانی ما نیست، داستان این است که ما برای بودن بر صندلی گردونه‌ی گردشگر روزگار و پرتاب نشدن به بیرون انزوا به معامله‌ای دست زده‌ایم ... ما بیشترین زمان قابل کنترل در زندگی خود را به اعتلای این نظام تخصیص می‌دهیم و در عوض از مواهب و موقعیتها و ایضا صندلی‌های آن بهره‌مند می‌شویم ... ما به صندلی‌های این نظام چفت شده‌ایم و این یعنی:
      o ارزشهای انسانی در عرصه اجتماع صرفا زمانی امکان تحقق می‌یابند که به نحوی در یک نظام سرمایه بگنجند اگر چه یک نظام پیچیده و کارآمد سرمایه بسیاری از امورات را در خود جای می‌دهد اما بی‌شک این بسیاری، همه‌ی امور نیستند و اگر امری جا ماند دیگر از دست رفته است ... پس در صندلیتان چرخ فلک محکم بنشینید و از جایتان نجنبید حتی اگر که دیوار شرقی شهر بازی در حال فرو ریختن باشد و مردمانی به زیرش نشسته ... به هر حال شما در حالت چفت شده به صندلی نمی‌توانیدکاری بکنید.
      o تخصص آن چیزی است که نظام سرمایه‌داری از شما می‌خواهد ... بهترین صندلی را هم که در چرخ فلک به شما داده باشند شاید دوست داشته باشید که به خاطر دلتان هم که شده هر از گاهی صندلیتان را عوض کنید ... ولی متاسفیم در یک چرخ فلک در حال گردش اجازه این کار را نمی‌یابید ... حداقل تا زمانی که بر صندلیش نشسته باشید نمی‌توانید این کار را بکنید ... در نظام سرمایه‌داری شما عملا یک شغل بیشتر ندارید
      o کیفیت یعنی میزان چسبندگی شما به نظام سرمایه‌داری (آن هم تازه در نظام سرمایه‌داری سالم) ... بر روی چرخ فلک سرمایه‌داری باید دو دستی به بند و بست چرخ فلک چسبید ... شما هیچگاه نه اجازه و نه جرات این را می‌یابید که یک پایی روی صندلی در حال گردش آن بایستید.
      • داوطلب بودن یعنی هر از گاهی چرخ فلک نظام سرمایه‌داری را ترک گفتن ... بازیها کم نیست، من و تو کم بازی کردیم.
      • در Google به دنبال کلمه داوطلب گرایی (Volunteerism) می‌گردم. یک و نیم میلیون جواب ... به دنبال کلمات Nationalism، Liberalism و Socialism می‌گردم هر یک از سه و نیم تا پنج میلیون جواب بر می‌گردانند ... هیچ فکر نمی‌کردم که کودکVolunteersim چنان بزرگ شده باشد که همچون این کلمات فوق العاده مورد استعمال 7 رقمی شده باشد ... به سهراب می‌ماند که :
      چو یک ماه شد همچو یک سال بود / برش چون بر رستم زال بود
      • در داستان خدایان المپ، حرفی که پرومتئوس زد را باید این چنین تفسیر کرد :کسی از داخل نظام کنونی المپ توان مقابله با فساد در پی آینده‌ی گیگانتها را ندارد، بنابر این کسی که منجی این نظام خواهد بود کسی است خارج از عرصه ما ، کسی که حتی جاودان نیست ، کسی از توده اما نه به شکل توده ، کسی نه از نسل خدایان که از نسل قهرمانان" ... ضعفهای کشنده‌ی نظام المپ و یا نظام سرمایه‌ محور را کسی خارج از آن باید رفع کند ... کسی خارج یعنی هرکول و یا نسل داوطبان.

      مرداد 84
      تاریخ : 1384/06/01 ماخذ : جبهه سبز ایران - شهریار عیوض‌زاده
      ادامه