تولد 19 دی 86 - 23:54 |
طبقه بندی: حادثه درست هجده سال پیش در چنین روزی، گِلِ سرشتم، فرصت «بودن» یافت و از نیستی به هستی طلوع کردم. آن روز، همه وجودم هنوز عطر لبان «او» بود، از آن هنگام که لب بر دلم گذارد و از خود در من دمید، تا «من» شوم. با آنکه به هستی آمده بودم و در آغوش پدر و مادر آرمیده بودم، ولی احساس غربت میکردم. اصلاً به کدامین دلیل به دنیا آمده بودم؟ در این ظرف محدود زمان و مکان چه باید کنم که دیگری نتوانست کرد؟… شاید هنوز زود بود که بدانم… یاد باد روز اول را که بهترین بودم، خوبترین. هفده سال زشت و زیبا را در همین وادی گذراندم. امّا حالا دیگر برای دانستن زود نیست، دیر است! حالا شاید فقط اندک فرصتی برای جبران باشد، شاید هم نه! به هر صورت، هجدهمین بیستمین دیای که من «من» شدم، گرامی باد. |








