مشاهده لیست پیام کوتاه برای دوستان مقدور می باشد.
.
من یـک انسانم     من هنوز یک انسـانم     من هر روز یک انسانم
__
معجزه ی تاسوعای حسینی سال 1386
6 مهر 87 - 05:26

طبقه بندی: سایر

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین ( ع )

 

امشب شب تاسوعای حسینه . شبی كه ایكاش هیچ وقت خورشیدش طلوع نمیكرد . دلم گرفته بود . توی خونه نشسته بودم و داشتم با كلافگی و سر در گمی خودم كلنجار میرفتم كه صدایی بگوشم رسید . صدای فریادهای حسین حسین كه نوید اینو میداد كه حسینیه محل داره آروم آروم آماده میشه برای بیرون رفتن . پنجره رو باز كردم . صدای طبل و سنج و مداح و سینه و زنجیر و بوی اسپند فضای كوچه رو ملكوتی تر كرده بود . چشمم به علامت حسینیه افتاد . چند ثانیه بهتم زد . اشك تو چشمام جمع شد . خدای من عكس خودش بود كه بالای علامت خودنمایی میكرد كه زیرش نوشته شده بود زنده یاد پرهام جولایی ( عاشق حسین ) . یاد سه سال پیش افتادم كه از 2 روز مونده به محرم ، برگه های نوحه تو دستش بود و برای رسیدن شبهای محرم و راه افتادن هئیت لحظه شماری میكرد . حالا همون عاشق حسین مطمئنم كه كنار آقا امام حسین ایستاده و از اون بالا شاهد همه چیزه ...

دوست داشتم برم بیرون و اون فضای ملكوتی رو با تمام وجودم استشمام كنم . میدونستم كه اگه راهی بشم ، امام حسین خودش كمكم میكنه . عصا رو برداشتم و آروم آروم خودمو با پای شكسته رسوندم تو كوچه . حاج رضوی تا منو دید ، گفت : خوشحالم بالاخره اومدی . آقا خودش مواظبت هست .

داشتم از اون فضا لذت میبردم كه چشمم افتاد به عرفان پسر 10 ساله حاجی رضوی كه مثل هر سال لباس مشكی پوشیده بود و روی ویلچر نشسته بود . تا منو دید لبخندی زد و گفت دعا كن امشب حاجتمو بگیرم . دستی به سرش كشیدم و گفتم مطمئن باش دست خالی برنمیگردی . من مطمئنم . برای منم دعا كن .

اشك تو چشماش جمع شد ، دستاشو گرفت بالا و گفت آقا امام حسین به حق این شب عزیز حاجت همه رو بده ...

زیارت عاشورا تو دستم بود و داشتم زمزمه میكردم كه حاج رضوی گفت : حسینیا بسم الله . كاروان حسینی سیدالشهدا حركت كرد . قرار بود تا حسینیه آل طاها بره و بعد از عرض ارادت به حسینیه بزرگ محل ، به حسینیه های اطراف بره .

یه حسی داشتم . یه حس خوب . مدام تو ذهنم بود كه امشب اتفاقی میوفته كه محل به لرزه در میاد . نمیدونم چرا اما چشم از عرفان برنمیداشتم . تو چشماش اشك بود و با دستای كوچیكش داشت زنجیر میزد . تا حالا ندیده بود بچه ای به این سن و سوال اینجوری باشه . شیفته و دلباخته ی حسین .

جلوی حسینیه آل طاها ، علامت ها داشتن بهم سلام میدادن . صدای نوحه های چند تا هئیت با هم مخلوط شده بود و فضایی عجیب رو ایجاد كرده بود . وسط اون جمعیت ، بین اون همه های و هوی صدایی به گوشم رسید .

 كمكم میكنی ؟؟؟ دیدم عرفانه ... گفتم جونم عزیزم چیزی میخوای ؟ گفت میدونم سخته اما كمكم كن تا بتونم به حاجتم برسم . بردمش جلوی علامت . پارچه ی سبز علامت رو توی مشت های كوچیكش گرفت و زیر لب چیزی گفت . بعد دیدم كه داره آروم آروم سعی میكنه از جا بلند شه . گفتم عرفانم بذار كمكت كنم . گفت نه آقا ابوالفضل خودش كمكم میكنه . تو چشمای معصومش نگاه كردم و گفت ایشالله دست پر برمیگردی .

چشماشو بست و زیر لب زمزمه میكرد . دستش همچنان به پارچه ی سبز علامت بود . چند باری به زحمت خواست بلند شه . نمی تونست . اما از تلاش دست برنمیداشت . فراموش كردم كجام ؟ فقط خودم رو میدیدم و عرفان رو ... یه بار دیگه تمام نیروشو توی پاهاش جمع كرد و سعی كرد از جا بلند بشه . زیر لب داشتم از سیدالشهدا كمك میگرفتم .

صورت عرفان كبود شده بود و اشكاش جاری بود . فریاد زد یا ابوالفضل و یه بار دیگه تلاش كرد . تونست كمی بلند بشه ... اما به شدت دوباره نشست روی ویلچر . حاجی رضوی كه شاهد تلاش تنها گل زندگیش بود اومد و گفت عرفانم تو میتونی ... پاشو پسرم . سید و سالار شهیدان كمكت میكنه . عرفان تلاش میكرد . موفق نمیشد اما بازم دوباره سعی میكرد .

تمام فكر و ذهنم روی عرفان متمركز شده بود . چشمامو بستم تا لحظه ای با آقا حسین علیه السلام درد و دل كنم . نمیدونم چند لحظه طول كشید كه چشمامو باز كردم و صدای فریاد حاجی رو شنیدم كه داد میزد

 یا حسین  پسرم پسرم پسرم ....

آره اون معجزه و اتفاقی كه باید اتفاق میافتاد ، اتفاق افتاده بود . عرفان موفق شد روی پاهاش بایسته . ثانیه ای نگذشت كه عرفان روی دست عزاداران حسینی بلند شد و هر كس تكه ای از لباس او را جدا میكرد و بعنوان تبرك برمیداشت . آره عرفان پسر 10 ساله شفا پیدا كرده بود ... همون حس خوب و قشنگ به واقعیت تبدیل شد و تكیه ی آل طاها دگرگون شد .

حس و حال اون لحظه رو تعریف كردن خیلی دشواره ، شاهد معجزه ای بودم كه هر كسی آرزوی روی دادنش رو در سر داره .

آقا حسین تو رو به همین شبها و روزهای ملكوتی قسم میدم كه هر حاجتمندی رو حاجت روا كنی و به هر كسی كه قطره اشكی از چشماش برای مظلومیت و شهادتت جاری میشه ، شفاعت اون دنیا رو اعطا كنی .

برا منم دعا كنید ... دیگه عاجزم از بیان معجزه ی امشب

 

99
__