| عنوان خاطره | طبقه بندی | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|---|
|
1
|
سایر
|
24 دی 1386 ساعت 18:37
|
|
|
2
|
سایر
|
10 دی 1386 ساعت 04:10
|
|
|
3
|
غم انگیز
|
6 آبان 1386 ساعت 23:28
|
|
|
4
|
سایر
|
23 مهر 1386 ساعت 23:17
|
|
|
5
|
سایر
|
17 مهر 1386 ساعت 01:59
|
|
|
6
|
سایر
|
15 مهر 1386 ساعت 04:28
|
قصه اول همراه با عکس(دختری با چشمایی به رنگ غروب) 15 مهر 86 - 04:28 |
طبقه بندی: سایر
همیشه سلام...
من همون دخترى هستم كه چشاش رنگِ غروبه
چطورى بگم همون كه بیقرار ِ حرفِ شینه كه از اوّلین كتابت با ترانههات عجینه
اونقَدَر دوست دارم كه ، همه مىشناسنت اینجا خیلىها به طعنه مىگن : چه خبر از آقا شایا؟
چند دفه نامه نوشتم پُرِ شعرِ عاشقونه زیرشم شماره دادم كه به خاطرت بمونه
خبرى نشد دوباره خودمُ جریمه كردم ایندفه دو سه تا عكسم بهِشون ضمیمه كردم
تا یه مدتى دلِ من ، تو تبِ جوابِ اون بود گوش به زنگِ سرفههاى كهنهى نامهرسون بود
چش من زل مىزد از دور توى چشماى ضعیفش اما تا مىرسید اینجا ، مىدیدم خالیه كیفش
یه روزى صداش زدم كه این چه جور اداره پسته؟
آخرش واست نوشتم این مسلماً گناه نیست عاشقت شدم عزیزم انتخابم اشتباه نیست
جون هر كى مىپرستى ، تو به من علاقه دارى؟ تا یه روز جوابش اومد ، خیلی رسمى و ادارى
گفته بودى این یه حِسّه ، من شبیه شو ندارم ولى از اظهارِ لطفت به خودم سپاسگذارم
نمىدونى تا سَرِ صبح ، چه خیالا به سرم زد یا دیوونه مىشدم یا از خودم بدم میُومد
همش آهسته مىگفتم اون كیه شایا مىخوادش؟ اون چه شكلیه قیافهش به عزیزِ من میادش؟
توى ذهنِ من یه دختر توى قلبِ من تو بودى وقتى به هم مىرسیدید من مىمُردم از حسودى
پشتِ دیوارِ اتاقم ، دیگه گنجیشكا نخوندن گُلایى كه كاشته بودم دو سه روزى تشنه موندن
دیدم اینجورى نمىشه ممكنه تموم شه كارم نباید مثه غریبا اینجا دس رو دس بذارم
با هزار تا بدبیارى مامانم رُ راضى كردم كه مىرم به شهرشونُ دو سه روزه برمىگردم
فكر كنم دوشنبه بودش ، همهى خیابونا تَر آخراى فصلِ پاییز ، وسطاى ماهِ آذر
بارونم یه ریز مىبارید ، دونههاش به این درشتى! تك و تنها، توى ایستگاه ، با یه دونه كولهپشتى
هى كنارِ هم مىچیدم ، بیتاى قافیهدارُ باید آخه سر مىكردم ، شبِ دلگیرِ قطارُ
گرگ و میش صبح، رو چشمام ، با یه بهتى دس كشیدم ماجرا كه باورم شد ، تازه من نفس كشیدم
شهرتون پاك و مقدس ، خونههاش یه كم قدیمى یه سكوتِ سادهاى داشت ، با یه غربتِ صمیمى
هركى رد مىشد، فقط با یه اشاره تو رُ مىشناخت اما تا وضعمُ مىدید شونههاشُ بالا مىنداخت
آخرش یه پیرمردى پشتِ ساختمونِ میلاد ده دقیقه سین جیمم كرد تا نشونیتُ بِهِم داد
با یه لحنِ خاصى گفتم: ازتون ممنونم آقا
خلاصه بعدِ یه ساعت ، پرسوجو فهمیدم اونجام انگارى رسیده بودم ، به تمومِ آرزوهام
تو همون یه لحظه شاید ، قدِّ صد مرتبه مُردم تا بالاخره، به سختى ، زنگ خونهتُ فِشُردم
ولى باورم نمىشد كسى در رُ وانمىكرد چشِ من سیاهى مىرفت دیگه از شدّت سردرد
لحظهها رفتن و رفتن صبح به عصر رسیده بودش خورشیدم منو مىپایید با اون چشماى حسودش
طاقتِ چشام تموم شد بغضمُ شكستم اینبار تو همون حالى كه داشتم تكیه مىزدم به دیوار
یه دفه دیدم یه خانوم جوونیش مثلِ مامان بود ساكنِ واحدِ سوم تو همون آپارتمان بود
اومدُ كلیدُ انداخت ، كه منو كنارِ در دید مهربون و ساده بم گفت : دخترم چه كارى دارید؟
دست كشیدم رو موهام كه روسریم بشه مرتب گفتم آقاى تجلّى كه میان تا آخرِ شب
خیلى وقته هستم اما ، كسى در رُ وانكرده گفتم اینجا منتظرشم ، آخرش كه برمىگرده
یه كمى اومد عقب گفت: تو كى هستى ؟ آشناشى ؟ یا مثه اوناى دیگه عاشقِ ترانههاشى ؟
كسى نیست، بیا بریم تو ، بَده كه اینجا دمه در راستش آقاى تجلّى ، سفرن، خارجِ كشور
با یه جمله دل من ریخت ، عشقِ من دستمُ رد كرد همهى آرزوهامُ ، با همین جمله لگد كرد
دیدم از حال عجیبم ، تا ته قصهمُ خونده گفتم آره عشقِ شایا ، منو تا اینجا كشونده
اون كسى كه هر ترانهش ، قد یه دنیا قشنگه چرا حرفامُ نفهمید؟ دلِ اون یه تیكه سنگه
با ملایمت بِهِم گفت این چیزا از تو بعیده تو كه ادعا مىكردى عشقت این همه شدیده
شایا این جواب نه رُ كه فقط به تو نگفته هر كى اومده سراغش همینُ ازش شِنُفته
خیلى از خاطرخواهاشُ ، نامهشونُ پس فرستاد خیالت راحت عزیزم ، شایا هیشكىُ نمىخواد
تا شبى كه اینجا بودش ، كه از هیشكى دَم نمىزد شایا حتى تو خیابون ، با كسى قدم نمىزد
مطمئنم كه ندیدى ، چقده خاكى و سادهاس نَه مىخواد كلاس بذاره ، نه اصلاً اهل افادهاس
البته درسته دنیا ، تو چشاى اون كوچیكه ولى ناگفته نمونه ، خیلىم خوشگل و شیكه
همه مىدونن كه شایا ، توى شاعرا نمونهس شعراى كه مىگه اغلب ، تصویراى عاشقونهس
اون شبیه یه پرندهست ، ولى بال و پر نداره
واسه زندگى كنارش ، عشق هیشكى جا نكرده شایا نیمهى خودش رُ ، هنوزم پیدا نكرده
یه كسى كه رنگِ احساس ، تو سیاهىِ چشاشه كسى كه دلش شبیه ، همهى ترانههاشه
خیلیا اومدن اینجا ، كه حسابشون نكرده خیلیا واسش مىمردن ، انتخابشون نكرده
بذار این عشقى كه دارى ، تو تبِ دورى بمونه این علاقهى شدیدت ، بذار اینجورى بمونه
برو دخترِ قشنگم ، برو فكرِ زندگیت باش برو و واسش دعا كن ، برسه به آرزوهاش
منم اون راهُ گرفتم ، تا درِ خونه رسیدم جادهها رُ گریه كردم ، كه چرا تو رُ ندیدم
حالا یك ماهى گذشته ، هنوزم واست دیوونم شاید اوّلین كَسَم كه ، این كتابتُ مىخونم
هنوزم به جون اسمت ، واسهى من همه چیزى هنوزم تو چشماى من ، یه هنرمندِ عزیزى
كاش منو ببخشى واسه ، خواستههاى غیرِ عادیم واسه این توقعاتُ ، ادعاهاى زیادیم
نمىدونى دیدنِ تو ، واسه من چه حسرتى شد خوندن همین كتابت ، واسه من چه عادتى شد
اما راضیم عزیزم ، دست حق همیشه همرات مىكشم كنار از امروز ، تا ابد به نفع چشمات
عاشق هر كسى مىشى ، عاشقت هر كسى مىشه روز و روزگارت آبى ، دلت آفتابى همیشه
تو دلم ستاره بودى ، حالا خورشیدى به جرأت از خیالِ من نمىرى ، حتى تا روزِ قیامت
بمیرم اگه دلِ من ، توش یه ذره كینه باشه الهى كه انتخابت ، بهترین گزینه باشه
بیست دى ماهِ یه سالى ، پُرِ اَز حسرتِ دیدار زنده باشى و موفق ، شایا جان خدانگهدار!
|









