| عنوان خاطره | طبقه بندی | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|---|
|
1
|
آموزنده
|
17 مهر 1387 ساعت 10:44
|
|
|
2
|
طنز
|
1 مهر 1387 ساعت 13:09
|
|
|
3
|
غم انگیز
|
1 مهر 1387 ساعت 12:43
|
|
|
4
|
آموزنده
|
1 مهر 1387 ساعت 12:01
|
|
|
5
|
غم انگیز
|
29 شهریور 1387 ساعت 12:35
|
عشق واقعی 29 شهریور 87 - 12:35 | ||||||
طبقه بندی: غم انگیز ![]() پسر
به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که
میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.تا
اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت
نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...چشمانش
را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت
نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت
کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..دختر
نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین
نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.ازدستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز
نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام
بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...
| ||||||










