تبلیغات


__
  عنوان خاطره طبقه بندی تاریخ ایجاد
1
غم انگیز
3 مهر 1387 ساعت 15:24
چشم های دنیا
3 مهر 87 - 15:24

طبقه بندی: غم انگیز

نشسته بود کنار پنجره، توی اتوبوس و داشت بیرونو تماشا می کرد. اتوبوس رسید به ایستگاه جدید و ایستاد. یه دفه چشمش خورد به یه مسافری کنار خیابون. یه دختر تقریباً زیبا. خیلی شبیه دختری بود که همیشه دوسش داشت. روش نمیشد به چهره ی دخترک نگاه کنه. فقط خیره شده بود به جایی که ایستاده بود و هزار تا خاطره تو ذهنش مرور می شد. خیلیای دیگه هم داشتن به اون دختر نگاه می کردند.

درست حسابی ندید و نفهمید، اما ناگهان حس کرد که یه دختر دیگه، که خیلی خیلی زیبا بود، رد شد از کنار اتوبوس، و اون نگاه های همه ی کسانی رو که حس کرد که دور و برش بودند، و با حرکت اون دختر زیبا، چشماشون حرکت می کرد، و بعد هم گردنشون! اما پسرک هنوزم به همون جا خیره شده بود. هنوزم به اون دخترک نگاه می کرد که دیگه هیچکس نگاش به اون نبود. لااقل تا وقتی اون دختر زیبا رد میشد.

تو همین فاصله ی کم، اون به خیلی چیزا فک کرد. و فک کرد، "حالا که داری میری، تورو خدا عاشق مردی نشو که مث اینا باشه، به کسی دل نبند که این جوری تنهات بذاره، بهت دروغ بگه، فقط ظاهرتو ببینه، روحتو له کنه با نگاهاش... برو، ولی یادت نره، آدمایی مث ما تو دنیا خیلی کمند..." و نزدیک بود گریه ش بگیره. اون موقع به ابن فک کرد که کاش دنیا اینقد کثیف نبود، کاش می شد اعتماد کرد به همه،

دوباره نگاهای همه داشت برمی گشت به همون دختری که کنار خیابون ایستاده بود، که یه دفه اتوبوس راه افتاد، و پسرک هنوز تو آرزوهاش بود...

__