تبلیغات


__
  عنوان خاطره طبقه بندی تاریخ ایجاد
1
طنز
25 شهریور 1387 ساعت 10:38
aghebate metro bazi
25 شهریور 87 - 10:38

طبقه بندی: طنز

تولد علی ( دوست خواهرم )  بود

 

قرار بود بریم باسه کادویی که خریده بود آجیم یه جعبه بگیریم با دندونی باسه دیواره هاش

 

کادوش یه ساعت بود ( رومیزی ) ساعته یه جوری بود که هیشکی نمیتونست بفهمه که چیه ( اینو داشته باشین کار داریم باش )

 

چون نخواستیم تنها باشیم به محیا هم گفتیم که باهامون بیاد

 

من و خواهرم ، مهسا  و دوست اجیم ، محیا رفتیم هفت حوض

 

از این پاساج به اون پاساج ، دنبال جعبه بودیم

 

همه جا یا جعبه سایزش و نداشتن یا اینکه باید یه جعبه ی مربع ی یا مستطیلی میگرفتیم که اونم خیلی ضایع بود چون خود ساعته مربع بود

 

اخرین پاساجی که رفتیم ، تهه پاساج ذرت میفروختن ، به پیشنهاد محیا رفتیم ذرت بخوریم ، پسره داشت ذرتامونو اماده میکرد که من موهام خراب شد

 

به مهسا گفتم حالا چی کار کنم یهو یه پسره که بقلم وایساده بود( مهرداد ) گفت : برو تو مغازه ی من، موهاتو درست کن

 

منم رفتم تو مغازش خودشم وایساد بقل دوستش (همونی که ازش ذرت خریدیم )

 

آینمو دادم دست اجیم که بگیره جلوم منم موهامو درست کنم که یهو اینه از دستش افتاد ( فکر کن چه قدر ضایع ، عین این ندید پدیدا و دست پا چلفتیا )

 

بعد مهرداد اومد تو مغازه ولی چیزی نگفت ، منم ازش تشکر کردم اومدیم بیرون که یهو مهسا گفت ای کاش میپرسیدیم جعبه سایز ساعته داره ( آخه تو مغازش جعبه و عروسک و از این

 

جور چیزا داشت )

دوباره رفتیم تو مغازش ، گفت : چیزی شده؟ خلاصه که جریانو گفتیم و ساعتو گذاشتیم جلوش

 

حالا چهار ساعت داره برسی میکنه که این چیه ، چه جوریه و ...

 

بعد چهار ساعت تازه میگه چند خریدین ، منم اسکلش کردم یه قیمت بالا گفتم ، ولی معلوم بود این کارست ، فهمید ، ولی نه قیمت واقعیشو

 

بعد اون همه معطلی گفت : جعبه سایزشو ندارم ، ولی اگه بخوای ساک دارم باسش

 

ما هم که خسته شده بودیم قبول کردیم

 

مهرداد به من گفت اون ساکرو از پشتت میاری باسم ، منم برگشتم دیدم هزار تا ساک پشتمه ، بهش گفتم کودوم ؟ گفت اون پلنگیه

 

منم هی نگاه کردم ساک پلنگی ندیدم ، آخرش خودش اومد ، یه ساک برداشت به همه چی شبیه بود جز طرح پلنگی ( اخه مدله پلنگی بود ولی سیاه و سفید بود ):-J

بهش میگم این پلنگیه ؟ یه نگاهی کرد که شاشیدم به خودم ( بهش نمیخورد اطلعاتاش تا این حد باشه اخه خیلی خوشکل و خوش تیپ بود ، صداشم که ... آخر پاف بود )

 

بعد رفت سر میزش که ساعتو بکنه تو ساک ، منم دیدم به زور داره میچپونه توش ، بهش گفتم خب تابلو داری می چپونی توش ، دوباره از اون نگا خرکیا کرد ، منم گفتم

 

EEEeeEEeeeeeE hamash miTARSoni ADMO

 

بعدم  خندید و گفت برو اون پوشال قرمزرو بیار ، ولی اجیم گفت نارنجیرو بیار ، خلاصه که هر چی بود تموم شد و اومدیم بیرون

 

ولی شیطونیه من و محیا گل کرد و به پیشنهاد من رفتیم مترو بازی ( تازه داستان شروع شد )

 

بلیط خریدیمو داشتیم از پله برقی میرفتیم پایین که یهو اجیم گفت اشتباه اومدیم

 

منم گفتم پایه این با پله برقی بریم بالا ؟ ( مخالف جهت پله ها شروع کردیم به دویدن )( آخه تو مترو هیشکی نبود )

 

من پریدم رفتم اون بالا نوبت اجیم و محیا بود ، اجیم که یه پله میومد بالا، از خنده دو تا پله میرفت پایین تر ، محیا هم اومد بالا تا سه تا پله ی آخرو خواست بپره

 

که افتادو شلوارش سوراخ شد ، جالب تر از اون این بود که نشسته رو زمین و هی میگه پاره شد شلوارم ( آ آ آ آ آ آ خ ) البته علاوه بر شلوارش ، پاشم

 

سوراخ شده بود

 

خلاصه که اومدیم و رفتیم سواره مترو شدیم ، هی من میخندم ، آجیم میخنده ، محیا هم هی میگفت حناق

 

بعد مامیم زنگ زد گفت ساعت هشته ، تا هشت و نیم خونه باشین

 

دیگه ما هم پیاده شدیم و رفتیم از اون یکی خط برگشتیم سرسبز ( فکر کن با یه بلیط رفتیم و برگشتیم )

خیلی خوش گذشت ، البته تا دو ماه من و اجیم به محیا میخندیدیم
__