بهم بگو دوسم داری حالا که محتاج توام
بهم بگو دوسم داری وقتی که دیوونه میشم
بهم بگو وقتی که شب به کوچه مون سر میکشه
وقتی برای دیدنت از اینجا دل پر میکشه
بهم بگو دوسم داری وقتی که از غصه پرم
وقتی که با ستاره ها تو آسمون بر می خورم
وقتی نشستی روبروم یه بغضه تلخه تو گلوم
وقتی برات گل میارم بهم بگو دوست دارم
وقتی جوابی نمیاد وقتی که دل گریه می خواد
وقتی گرفتار توام بهم بگو دوست دارم
بهم بگو دوسم داری وقتی صدامو می شنوی
قصه ی عشق من و تو خودش شده یه مثنوی
وقتی تموم خواهشم تو دو تا واژه جا میشه
بهم بگو یه جوری که صدات تو دنیا بپیچه
بهم بگو دوسم داری وقتی بهونه میارم
بهم بگو منم میگم"عاشقونه دوست دارم"

! ... چند دلیل برای « میوه فروش » شدن به جای « مهندس نرم افزار » شدن ...!

۱. عدم وجود گارانتی:
بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارنتی کنی. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرید و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانکی یا همه مواد) می گیرد. در حالیکه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.
۲. بازه کوتاه زمان فروش:
یک پروژه نرم افزاری ماهها طول می کشد و باعث فرسایش نیروی کار می شود در حالیکه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید.
۳. تغییر نیاز ندارید:
رایج است که نیازهای مشتری تازه زمانی آشکار می شود که شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می فروشید.
۴ . عدم محصول ارجاعی:
در نرم افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به قیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم کم درآمد تر و احتمالا میوه کاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشک سازی ها می فروشید!
۵ . واسطه گری به جای تولید:
در میوه فروشی شما محلی برای عرضه کالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می کنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید!
۶ . مدیریت نیروی انسانی، خیر! :
شما در شرکت نرم افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سروکار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما کار می کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند.
۷ . فصلی بودن کار، تعطیل:
در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت. شب عید ها هم که جای خودش را دارد و شما پوست خلایق را حسابی خواهید کند.
۸ . بازار دائمی:
نرم افزاری ها مانند یک کارگر ساختمانی هستند، باید ساختمانی ساخته شود تا به آنان نیاز باشد، وقتی بودجه IT کشور صفر شود که نمی توان پروژه ای تعریف کرد که نرم افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.
۹ . درهم است:
در نرم افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری ۵ هزارتومانی با حسابداری ۱۰ میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیکه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می پردازد.
۱۰ . شما فقط میوه را می فروشید:
در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش کاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می دهد و … اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.
۱۱ . یک بار برای همیشه، هرگز:
نرم افزار را که می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!
۱۲ . باگ:
خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین می روید.
۱۳ . آن که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند:
شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، کافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ….؟
۱۴ . دوره بازپرداخت سریع:
در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.
۱۵ . تنوع مشتری:
شما در یک شرکت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا … اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،… همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی که از همه چیز می گذرد الا از خوردن!
۱۶ . کپی رایت:
در میوه فروشی نمی توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید.
برای تصمیم گرفتن کافی نیست!؟ نظرتون چیه؟











حوالی سال 1230 ه.ش :
مرد : " دخترهء خیر ندیده ! من تا نكشمت راحت نمیشم ! اصلا اگه نكشمت خودم كشته میشم ...! "
زن : " آقا ، حالا یه غلطی كرد ! شما بگذر . نامحرم كه تو خونه مون نبوده . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده ! "
مرد : " بلند خندیده ؟! این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی ماست بخره ! همش تقصیر توئه كه درست تربیتش نكردی . نخیر نمیشه . باید بكشمش ! "
( بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه ! )
زن : " آقا خدا سایهء شما رو هیچوقت از سر ما كم نكنه. "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
نیم قرن بعد ، سال 1280 ه.ش :
مرد : " واسه من میخوای بری مدرسه درس بخونی ؟! میكشمت تا برات درس عبرت بشه ! یه بار كه مردی دیگه جرات نمیكنی از این حرفا بزنی ! تو غلط كردی ! تقصیر من بود كه گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده ! حالا چی ؟ "
زن : " آقا ، آروم باشین . یه وقت قلبتون خدای نكرده میگیرهها ! شكر خورد . دیگه از این شكرها نمیخوره . قول میده ! "
مرد (با نعره حمله میكنه طرف دخترش) : " من باید بكشمت ! تا نكشمت آروم نمیشم ! خودت بیای خودتو تسلیم كنی بدون درد میكشمت !!! "
زن : " وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین . منو به جای اون بكشین ! "
( بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه! )
زن : " خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره. "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
یك قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330 ه.ش :
مرد ( بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه! ) : " چیییی ؟! دانشسرا ؟! (همون دانشگاه خودمون) . دخترهء چشم سفید حالا میخوای بری دانشسرا ؟! میخوای سر منو زیر ننگ كنی ؟ مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت كو ؟! فاسد شدی برا من ؟ شیكمتو سورفه (سفره) میكنم ! "
زن : " آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنین . خدای نكرده یه وخ (وقت) سكته میكنین ! "
مرد : " چی میگی ززززززن ؟! من اگه اینو امشب نكشم دیگه فردا نمیتونم جلوی این فسادو بگیرم ! یه دانشسرایی نشونت بدم كه خودت كیف كنی! "
( بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می بخشه! )
زن : " آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه. "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
حوالی سال 1360 ه.ش :
فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه كه : " بله؟! میخواد بره سر كار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بیاره تو خونه ؟! پس من اینجا هویجم؟! مگه اینكه برای این بی آبرویی از روی نعش من رد بشی! "
زن : " حالا تو عصبانی نشو. این بچه س نمیفهمه. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! چند روز دیگه یادش میره . ببخشش. "
زن : " خدا تو رو برای ما حفظ كنه. "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
همین چند سال پیش ، سال 1380 ه.ش :
مرد: " كجا ؟! میخوای با شلوارك و تكپوش (از این مانتو خیلی آستین كوتاها كه نیم متر هم پارچه نبردن) بری بیرون؟! میكشمت! من ، تو رو ، میكشم! "
زن: " ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان دیگه همه همینطورین! (شما بخونید اكثرا) "
مرد: " من اینطوری نیستم! این امروز كه اینجوری باشه لابد فردا میخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگیره! دختر ، لااقل یه كم اون شلوارو پائینتر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمیخواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره! "
زن : " مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی! "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
چند سال بعد ، سال 1390 ه.ش :
مرد : " آخه خانم این چه وضعیه ؟ روزی كه اومدی خواستگاری گفتم نمیخوام زنم این ریختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء این امل بازیها تموم شده ، گفتم چشم ! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهریه به نامت كردم . حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی . حالا میگی بشینم توی خونه بچه داری كنم؟! "
زن : " عزیزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرایه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزین و جریمهء ماشین میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم میشه هم بچه عقده ای نمیشه ! آفرین عزیزم.. من دارم با دوستام میرم باشگاه بولینگ! "
زن : " خدا سایه ت رو فعلا رو سر ما نگه داره! "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
چندین سال بعد ، سال 1400 ه.ش :
دختر: " چی ؟! چی گفتی ؟! دارم بهت میگم ، ماشین بی ماشین ! همین كه گفتم . من با الكس قرار دارم ماشینم میخوام. میخوای بری بیرون پیاده برو! "
زن : " دخترم ، حالا بابات یه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت میپره! آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت كدر میشه ! اوه مامی ... ، باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه ! "
( بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شیطون پیاده میشه و بابای گناهكارشو میبخشه! )
زن: " عزیزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشیدی! "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
دو قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1430 ه.ش :
زن : " عزیزم تو كه انقدر فسیل نبودی ! مثلا بین دوستات به روشن فكری و عدالت معروفی . آخه چه اشكالی داره؟ اینهمه سال ما زنها بچه دار شدیم و به دنیا آوردیمشون ، حالا با این علم جدید و تكنولوژی پیشرفته چند وقتی هم شما مردها از این كارا بكنین! اصلا مگه نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟ "
مرد: " پس لااقل بذار بیمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم! "
زن : " دیگه پررو نشو هر چی هیچی بهت نمیگم! "
( نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بیمارستان به خونه میاد )
زن (با عشوه): " مرد من ، یعنی سایهء تو تا به دنیا آوردن چند تا بچهء دیگه بالای سر ماست؟ "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
آینده ای نه چندان دور ، سال 1450 ه.ش :
چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك میكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: " آره... میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست! "
- " حق با جمشیده... ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میكنن! تا وقتی خونهء بابامون هستیم كه باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم و توسری بخوریم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون میدن و زنمون هم استثمارمون میكنه! "
- " خدا كنه این حركت به یه جایی برسه. میگن وكیل اون مرده كه زیر كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه رو تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم. "
- " آره... خب داشتم می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر شب ........ "
(در این هنگام به علت ورود خانم یكی از مردها ، بحث به زیاد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشیده میشه! )
زن : " زود باشین تمومش كنین دیگه! چقدر فس میزنین! اوی ، درست تمیز كن! "
زن: " من نمیدونم این سایهء لعنتی شما تا كی میخواد روی زندگی ما بمونه؟! "
×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*
حوالی سال 1530 ه.ش :
رادیوی سراسری ، موج تله پاتی ( صدای یه خانم ): " با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار دنیا قرار میدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی كرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این موجود از گونهء مردها ، از این پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب پیج های تاریخی و باستان شناسی می توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده "

گفت : خدا را نَفَس بکش . 
گفتم : خدا را نَفَس بکشم ؟؟؟ 
خندید : کتاب آسمانی یادت هست ؟
اسمش قرآن بود . 
کلمه های خدا بود در دست های پیامبر .
این روزها همه قرآن دارند .
این کلمه ها همه جا هست .
اما کسی کلمه ها را نَفَس نمیکشد .
کسی با کلمه ها زندگی نمی کند . 
تو اما کلمه های خدا ، نَفَس بکش و زندگی کن .
که بی نَفَس کشیدن می میری . 


یكی بود یكی نبود ؛ یك بچه كوچیك بداخلاق بود .

بچهِ قصه ما خیلی زود عصبانی میشد و با عصبانیت خود بقیه رو هم ناراحت میكرد .
یه روز پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت :" هر وقت عصبانی شدی ، یك میخ به دیوار روبرو بكوب . "
روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبه .
در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی بشه ؛
تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد .
پسرك متوجه شد كه آسانتر آن است كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد .
بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع رو به پدرش یادآوری كرد .
پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود ،
یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد .
روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است .
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.
پدر رو به پسر كرد و گفت: " دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !!
این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود.
پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی .
تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری،
مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام ،
زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند ....
یك زخم فیزكی به همان بدی یك زخم شفاهی است.
دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند.
آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند. "


1 : یاد گر فتیم که آدمی همچون میوه است.تا وقتی احساس می کند نارس است به رشد ادامه می دهد
ولی امان از آن روزی که احساس کند که رسیده و کامل شده اون وقته که یا می پوسه یا آفت می زنه.
2 : یاد گرفتیم که از ناخوشایندی های دنیا ناراحت نشیم.اگر هم به هر دلیلی ناراحت شدیم زود زود فراموش کنیم.
3 : یاد گرفتیم که هیچ وقت دروغ نگیم چون به این نتیجه رسیدیم که هر دروغی یه روز_ چه زود چه دیر_ بر ملا میشه.
4 : یاد گرفتیم که امروز آیینه ی دیروز ما بوده و فردا هم آیینه ی امروز ماست. پس برای داشتن آینده ای خوب باید از همین الان شروع کنیم.
5 : یاد گرفتیم که برای خوشبخت بودن لازم نیست کاری را که دوست داریم انجام دهیم .
بلکه لازم است کاری که انجام می دهیم را دوست داشته باشیم.
6 : یاد گرفتیم که ضعیف ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان باشد و از او ضعیف تر کسی است که دوستانش را از دست بدهد .
7 : یاد گرفتیم که تصمیمات کوچک را با مغز بگیریم و تصمیمات بزرگ را با قلب .
8 : یاد گرفتیم که محبت کردن و مورد محبت قرار گرفتن بهترین لذت دنیاست .
9 : یاد گرفتیم که زندگی عکس العمل های ما در برابر اتفاقات است . پس در رویارویی با حوادث بهترین تصمیمات را بگیریم .
چون تقریبا 10% زندگی را حوادث و 90% زندگی را عکس العمل ها و تصمیمات ما تشکیل می دهند.
10 : یاد گرفتیم که خوبی کردن در حق دیگران را زود زود از یاد ببریم.
11 : یاد گرفتیم که با مردم آنگونه رفتار کنیم که اگر زمانی از دنیا رفتیم بر ما اشک بریزند و اگر زنده ماندیم با اشتیاق به سوی ما بیایند.
12 : یاد گرفتیم که کسی را که آشنایان او را رها می کنند غریبه او را پذیرا می شود.
13 : یاد گرفتیم که باید از دیگران در حد متعادل تشکر کنیم (نه زیاد و نه کم)
زیاد از حد تشکر کردن چاپلوسی و کمتر از حد تشکر کردن حسادت است.
14 : یاد گرفتیم که در دوستی ودشمنی تعادل را رعایت کنیم .
زیرا یک دوست ممکن است روزی دشمن ما شود ویک دشمن هم ممکن است روزی با ما دوست شود.
15 : یاد گرفتیم که هر حرفی را به زبان نیاوریم زیرا
تا وقتی که حرفی را به زبان نیاوردیم آن حرف در اختیار ماست ولی وقتی حرفی را به زبان بیاوریم ما در اختیار آن حرفیم .
16 : یاد گرفتیم که نیاز انسان نیاز مند و دردمند به دعا از انسان بی نیازو تندرست بیشتر نیست که کمتر هم هست.
17 : یاد گرفتیم که هیچ ثروتی مثل عقل هیچ فقری مثل نادانی هیچ ارثی مثل ادب هیچ پشتیبانی مثل مشورت وجود ندارد.
18 : یاد گفتیم که گناهی که ما را پشیمان کند بهتر از ثوابی است که ما را مغرور کند.
و اما ....

19 : یاد نگرفتیم که با چه زبونی از خدا تشکر کنیم.


" هر چیزی راكه میخواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را كه دارید نمی خـواهیـد !!!

قوانین مورفی توسط شخصی بنام كاپیـتـان ادوارد مورفی مهندس نیروی هوایی ، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت .
وی هنگامی كه روی پروژه ای در نیـروی هـوایـی مشغول بررسی روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتی سیم پیچی شده
در مـورد تكنسین مربوطه چنین گفت:"اگر این تكنسین راهی باشه تا بتونه كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پیدا میكنه."
قــوانین مــورفی مــجموعه ای از قوانین حاكم بر زندگی هستند كـه اكثر آنها از بدبینی نـشات گـرفتـه
و جـنـبـه شوخی دارند امـا بسیاری از آنها نیز واقعیت هستند.

1- اگـر قـرار بـاشه كاری خراب بشه و درست پیش نره، حتما خراب می شـه آن هـم در نامناسبترین زمان !
2- اگر احتمال داشته باشه چندین كار خراب بشه، آن كـاری كه بیشترین ضرر را خواهد زد درست پیش نخواهد رفت !
3- همه چیز در حال بدتر شدن است!
4- لبخند بزنید فردا همه چیز بدتر و وخیمتر خواهد شد.
5- احتمال آنكه یك شیء آسیب ببیند نسبت مستقیم دارد با ارزش آن!
6- همه كارها بیشتر از آنچه تصور میكنید بطول خواهد انجامید!
7- اگر شما تصمیم به انجام كاری میگیرید پیش ازآن لازم است ابتدا كار دیگری را انجام دهید!
8- هر راه حلی مشكل جدیدی پدید می آورد!
9- شما هنگام صبحانه خوردن هیچگاه نمیتوانید تعیین كنید كدام طرف نان را باید كره بزنید!
10- هرگاه جسم بـا ارزشی از دست شما به زمین می افتد به غیر قابل دسترس ترین مكان میرود
(حلقه برلیان یا داخل سطل زباله می افتد و یا در چاه فاضلاب) !
11- شما هر موقع دنبال چیزی میگردید هـمیشه در آخـرین مـكانی كه آن را جستجو میكنید می یابیدش!
12- هیچ اهمیتـی ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسی بگردید به محض آنكه آن را خریدید آن را در مغازه ای دیگر ارزانتر خواهید یافت!
13- همواره در خیابان در هنگام رانندگی ماشینها در لاین دیگر سریعتر حركت میكنند!
14- زمانی كه دستگاه معیوب خود را نزد تعمیركار می برید كاملا بی عیب و درست كار خواهد كرد!
15- هر فردی راهی برایی ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملی نمیباشد!
16- هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است ویا غیر اخلاقی و یا چاق كننده !!
17- هر كسی پول بیشتری دارد حكمرانی میكند!!
18- هیچ عمل نیكی بدون مجازات نخواهد ماند!!
19- هرگاه شما چیزی را در جای امنی قرار میدهید تا گم نشود دیگر هیچگاه نمیتوانید پیدایش كنید!
20- در ورزش گلف بهترین ضربه ها همیشه زمانی زده میشود كه تنها باشید و بدترین آن هنگامی كه در جمعی بازی می كنید
و یا با فردی بازی میكنــید كه میخواهید او را با بازی خود تحت تاثیر قرار دهید!!
21- هر چیزی را كه می خواهید، نمیتوانید داشته باشید و آنچه را كه دارید نمیخواهید!
22- احتمال آنكه كاری را كه انجام میدهید دیگران ببـینند نـسب مسـتقیم دارد با میزان احمقانه بودن كار شما!
23- سنگین بودن ترافیك نسبت مستقیم دارد با میزان عجله شما برای زود رسیدن به مقصد!
24- هنگام ورود به پمپ بنزیـن جـایگاهـی را كه انتخاب می كنید همیشه طولانی تر از جایگاه های دیگر خواهد بود.
25- هیچ اهمیتی ندارد من كجا میروم، من آنجا هستم!
26- هر كسی میتواند مدرك دانشگاهی بگیرد اما صاحب عقل نخواهد شد!
27- زباله از خلاء بیزار است آنقدر انباشته میگردد تا فضای موجود را پر كند!
28- هرگاه كفش نو را برای اولین بار به پا كنید همه پایشان را روی آن خواهد گذاشت!
29- زمانی كه می خواهید لكه روی شیشه پنجره را پاك كنید همیشه لكه سمت دیگر شیشه میباشد!
30- قانون بقاء كثیفی : برای تمیز كردن هر چیزی چیز دیگری باید كثیف گردد!!
31- اگر امری احتمال دارد اتفاق بیافتد و خیلی هم خوشایند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد!
32- اگر حق با شما باشد هیچكس حرف شما را باور نخواهد كرد!
33- قوانین مانند تار عنكبوت می باشند تنها افراد ضعیف و فقیران به دام آن میافتند
در صورتی كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره كرده و میگریزند!!
34- دو عنصر در طبیعت فراوان میباشند: یكی هیدروژن و دیگری حماقت!!
35- جاده رسیدن به موفقیت همواره در دست ساختمان است!
36- هرگاه چیـزی را دور بیاندازید به محض آنكه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید به آن نیاز پیدا خواهید كرد!
37- كار تیمی همواره ضروری می باشد چون به شما اجازه می دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد دیگری را نكوهش كنید!
38- احتـمـال آنـكه طـرف نانی كه به آن كره مالیده شده است ، بروی فرش بیافتد نسبت مستقیم دارد به قیمت فرش!
39- شما هیچگاه نمی توانید با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن، بـگویـید كه قطار از كدام سمت خواهد آمد!
40- 0 = ثابت = عقل * زیباییی * در دسترش بودن
(معادله یـافتـن همسر بـه ایـن مفـهوم كـه هیـچ دختـر و زنی وجود ندارد كه هر سه این خصوصیات را دارا باشد)!!
41- ماشینی كه روبروی شما در حركت است همیشه سرعتش از شما كمتر است!
42- هر چه عقیده ای مسخره تر باشد احتمال موفقیت آن بیشتر می باشد!!
43- افرادی كه می توانند بهترین نصیحت ها را بكنند، نصیحت نمی كنند!!
44- دود سیگار هـمواره به سمت افراد غیـر سیـگاری حـركت خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد!
45- جای پارك مناسب ماشین همیشه سمت دیگر خیابان میباشد!
46- برای هر عملی یك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد !!
47- دوستان می آیند و می روند اما دشمنان انباشته میگردند!
48- هرگاه به دروغ به رئیس خود بگویید كه علت تاخیر شما پنچر شدن چرخ ماشینتان بوده روز بعد چرخ ماشین شما پنچر خواهد شد!
49- تقریبا داخل شدن به كاری از خارج شدن از آن آسانتر است!
50- هیچ چیز هیچگاه بهتر نشده و نخواهد شد!


جری مدیر یک رستوران است ؛ او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد .
هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند ؛ معمولا پاسخ می دهد :
"اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم ."
هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد ؛ بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند ،
تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند . چرا ؟!! برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند .
مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد ، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم :
"من نمی فهمم ! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد . تو چطور اینکار را می کنی ؟! "
جری پاسخ داد : " هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم ؛ به خودم می گویم : امروز دو انتخاب دارم ؛
می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم. من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم
هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم.
هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم
و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم . من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم . "
من اعتراض کردم : "اما این کار همیشه به این سادگی نیست"
جری گفت : " همینطور است ؛ کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید ،
هر موقعیتی ، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید .
شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند . شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید .
این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید . "
چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد ؛
او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود . و صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد آنها پول می خواستند .
درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد .
دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند ؛ خوشبختانه ، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند .
پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتها ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.
من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم ؛ هنگامی که از او پرسیدم که چطور است ؟ پاسخ داد :
" اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی ؟ "
من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم : " هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت ؟ "
جری پاسخ داد : " اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم ؛
بعد هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم :
می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم."
پرسیدم : " نترسیده بودی ؟ "
جری ادامه داد : " کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد ؛ اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند ،
من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم ، واقعا ترسیده بودم . من از چشمان آنها می خواندم " این مرد مردنی است "
می دانستم که باید کاری کنم . "
پرسیدم : "چکار کردی ؟! "
جری گفت : " خوب ، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید : آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه ؟
من پاسخ دادم : بله ؛ دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند. یک نفس عمیق کشیدم
و پاسخ دادم : گلوله درحالیکه آنها می خندیدند ، گفتم: من انتخاب کردم که زنده بمانم . لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها . "
به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش ، جری زنده ماند
من از او آموختم که ؛ هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید .
طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.
بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند. 









@};-@};-@};-
@};-@};-@};-@};-@};-@};-
@};-
حال شما دو انتخاب دارید : می توانید این صفحه را ببندید ؛ می توانید آنرا به فرد دیگری بفرستید که به آن توجه کند ... 

آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند .
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد.
چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست.
هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد.
و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد.
صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد.
این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است.
نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان.
در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.
اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد.
شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟
تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟
تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.
او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود.
او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.
اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.
شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.
خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.
مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن


هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند.
بعضی وقتا خواسته های آدم براش اونقدر مهم میشه که حاضر براش هر قیمتی بپردازه ...
مثلا با یه دختری دوسته....
اونو می خواد.....
اما هر چی تلاش می کنه بهش نمیرسه ...
به جائی می رسه که میبینه دیگه کسی نمی تونه کمکش بکنه جز خدا ..
میاد مومن میشه .....
گدا میشه ....
در خونه ی خدا با حال خاصی زار میزنه ..
خلاصه یه عارف کاملی میشه برا خودش و دیگه یه حال و هوای خاصی داره ..
یه مدتی به همین منوال میگذره .
میبینه خبری نشد.....
به عشقش نرسید ..
بازم زار میزنه ...
خدا رو قسم می ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما میبینه که نه مثل اینکه خدا بی خیالش شده ..
انگار هر چی بیشتر داد می زنه و گریه می کنه خدا کمتر جوابشو می ده ...
میاد با خدا قهر می کنه ...
لجبازی می کنه ......
می ره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمیکنه ...
دیگه نمیاد در خونه ی اوستا کریم ....
هنوزم با خدا قهره ....
میشینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتی ها .....
یه دفعه می بینه که انگار داره اوضاع ردیف میشه ...
خبرای خوب می شنوه .....
امیدوار میشه ...
میبینه که داره جریان ازدواجش ردیف میشه ...
خوشحاله و سرمست ....
دیگه تو پوست خودش نمی گنجه .....
می خواد از خوشحالی بال در بیاره ....
با خودش می گه :
ایول به خدا ....
با اینکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانمو ردیف کرد ..
یه دو روز میگذره ...
یه دفعه یه خبر بد می شنوه ..
دوباره همه چی به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزی از نو ..
می گه : اه به این خدا ..
داشت کارم ردیف می شد ..
الکی گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید بینیم ...
نخوایم خدا بهمون کار داشته باشه چیکار باید بکنیم ؟
خلاصه زیاد ازین شر و ور ها میگه ..
به خدا فحش می ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
ای کاش فقط یه دقیقه میشست و فکر میکرد ....
فقط یه دقیقه .....
که چرا خدا داره باهاش اینجوری میکنه ....
وقتی میگه خدایا، جوابی نمیشنوه...
اما وقتی قهر میکنه همه ی کاراش ردیف میشه ...
خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه ..
درجوابش میدونی چی باید گفت ؟
فقط اینو میشه گفت که :
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند....
نمی دونم اما خدا می گه :
من هرکس رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش میکنم ...
بیشتر دردش می دم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم...
بیشتر رنجش می دم تا بیاد در خونمو من صدای دلنشین ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگی :
ما اگه نخوایم خدا ما رو دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...
من بهت می گم :
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...
اینا شعر نیست ...
واقعیته .........
حقیقت عالمه ......
مگه نشنیدی حسین بن علی تو کربلا چی کشید ..
مگه نشنیدی که حتی شش ماه ی اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسین این همه بلا کشید اما جز رضایت خدا چیزی نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسین و تشکیلاتش ..
و خدا خصوصیاتی به حسین داد که به احدی از امامان نداد ..
حتی به جدش رسول الله ....
حتی به باباش علی .....
وحتی به مادرش فاطمه ...
خب این خصوصیات به چه خاطر بود ؟
می دونی به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختیهای حسین ....
خدا حسین رو آورد به این دنیا تا یه درسی به ما بده ....
اون درسم اینه :
نابرده رنج گنج میسر نمی شود ....
خدا یه حسین فدائی کرد به خاطر این درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داری سختی می کشی خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات می کنه ...
خدا داره بهت افتخار می کنه ....
و اگه دوستت نداشت می گفت :
حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد ...
دیگه نمی خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بدید بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمی ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بیا یه جوری باشیم پیش خدا .....
اونوقته که هر چی بخوایم خدا بمون می ده ...
می دونی باید چه جور بود ؟
من می گم ....
تا حالا دیدی یه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفی رو می شوره ؟
اگه ندیدی برو حتما ببین ...
ما باید مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شوره ...
تسلیمه تسلیم .....
بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری که دلش می خواد با ما بکنه ..
ضرر نمی کنی ......
رفاقت با اون خیلی خوبه.....
و بدون اگه دردمندی و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش 
