پیمان  , peyman7882

پیمان

  فروغ فرخزاد : همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم .......
پیمان  , peyman7882

پیمان

مطالب
پیمان  , peyman7882
عزت الله انتظامی
استاد بزرگ ، بی بدیل و دوست داشتنی سینمای ایران درگذشت .

اقای بازیگر
من خیلی دوستت داشتم
و همه فیلمهای بی نظیرت جزء خاطرات زندگی من و خیلیهامونه

روحت شااااااد و قرین رحمت
و سپاس به خاطر همه ی سکانسهای ماندگارت

ادامه
99
کامنت بنویسید...
پیمان  , peyman7882
دوشنبه 5 شهریور ، 15:57
الهی آمین
ادامه
الهام  , eli5055
سه شنبه 30 مرداد ، 19:26
روحش شاد
ادامه
پیمان  , peyman7882
میخواهم بگویم ......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست .....
طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته ی یك كتابفروشی می نشیند ......
...... فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است....
ادامه
پیمان  , peyman7882
به خواهر زادم میگم علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟میگه یه دایی خل و چل داشته باشی که ره به ره بهش بخندی از جفتشم بهتره!!
گفتم پاشو گمشو که حالم ازت بهم میخوره
ادامه
    کامنت بنویسید...
    پیمان  , peyman7882
    شنبه 13 مرداد ، 15:33
    والا دیگه ..
    ادامه
    پیمان  , peyman7882
    می خواهم عروسک وار زندگی کنم

    تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند

    تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم
    ...
    تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم

    اما نه …...

    چه خوب است که همین انسان خاکی باشم

    اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد
    ادامه
    کامنت بنویسید...
    علی جلیلیان , alimosaferat
    دوشنبه 12 شهریور ، 21:06
    لایکککککککک
    ادامه
    پیمان  , peyman7882
    نجات یافته

    تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
    او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
    سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
    اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
    بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
    از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
    « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
    صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
    كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
    نجات دهندگان می گفتند:
    “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
    ادامه
    کامنت بنویسید...
    پیمان  , peyman7882
    یکشنبه 7 مرداد ، 13:03
    .. گل گل
    ادامه
    الهام  , eli5055
    یکشنبه 7 مرداد ، 13:00
    خواهش میکنم
    ادامه
    پیمان  , peyman7882
    یکشنبه 7 مرداد ، 12:55
    ممنوونم دوست خووبم ..
    ادامه