دانشگاه دولتی یاسوج , u_d_yasooj

دانشگاه دولتی یاسوج

دانشگاه دولتی یاسوج , u_d_yasooj

دانشگاه دولتی یاسوج

392نــــفــــــر
عضو شده اند
392نفر عضو شده اند
برای آشنایی دانشجویان محترم و با حالبرای آشنایی دانشجویان محترم و با حالمشاهده کامل مشخصات
10 تیر 1384
آموزش و تحصیل
دستم را قلم خواهم کرد و قلم از دست بر زمین نخواهم گذاشت! "دکتر شریعتی"

اعضاء

  • سارا  , sara13018
  • امیر طاهری , taheri_memar22
  • علی صادقی , ail0098
  • احسان قلعه خانی , charismaboy
  • رضا موسوی , ali0831
  • احسان  , rstu
  • مرصاد  علیپور , mersadalipoor
  • گلپسر  , majidsalami
  • امیر محمدی , farzad_gitarest
  • مازیار   , sarve_shiraz
  • محمد ب د , mohamad_hot__b
  • یحیی   , troy67
  • وحید وحید , vahidmashti
  • ندا مدیر , p30neda
  • خانم مهندس  , weldergirl
  • 392 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • فرزانگان , farzanegan_school
  • دانشکده دندانپزشکی دانشگاه ازاد , dentistryclub
  • دانشکده مدیریت دانشگاه تهران , utmanagement
  • دانشگاه بیرجند , clubdaneshgahbirjand
  • زبان های مدرن , zabanhay_modern
  • دانشگاه علوم و فنون مازندران , ofu



تبلیغات

دانشگاه دولتی یاسوج , u_d_yasooj
نیایش

نیایش


بار الها!

تمام زلزله های نیامده را به من ببخش

نیاز دارم به آنچنان خراب شدن

که تا دیگر دستی که مرا خواهد ساخت

به خاطر نیاورد آنچه بوده ام را....

پروردگارا

تمام خوابهای ندیده ام را از من بگیر

و ببخش به دخترک فقیری

که چشم نداشت

من از آنچه فردا خواهد شد می ترسم....

خداوندگارا!

دیگر مرد نیافرین!

که هیچ شانه ای تحمل نیاورد اینهمه تاریکی را

و هر آنچه مرد آفریدی شکست.....

و در من پیغمبری مبعوث کن

از خیل کودکان نازاده

که من بیاموزد نفرت داشتن را..

ادامه
99
دانشگاه دولتی یاسوج , u_d_yasooj
pani123

سایه ای در سایه ی یک سایه

...



+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 16:18 | 11 نظر
من...تو...تابوتی که....


من کنار تابوت تو میان پاییز


من كنار تابوت تو میان پاییز

راه هر روزه دوزخ آزاد

و چراغی كه در این نزدیكی می لرزد

لمس ویرانگر انگشت نسیم آبان

رعشه در پیرهن توری من

زرد ونارنجی و برگ...

عاقبت مادر می گرید و باز

عاقبت مادر می میرد و باز

عاقبت یلدا می خندد و باز

عاقبت نعره من می شكند دیواری

نه! دیواره ای از جنس خدا

- پیر دختر تو چرا می خندی؟

- خنده پاییز است.

- پیر دختر نفست بوی خیانت دارد!

- بوی من دلگیر است.

- پیر دختر تن آییسه تو ویران نیست!؟

- تن من زنجیر است.

تن هر كوچه خالی عبور

جای تكیه ‚ كف كفش

انتهایی بی نور

و غروبی زنجیر در پشیمانی چشمانی دور

لاشه خسته و تكراری من

گور تنهایی صدها ابهام

آدمكهای غریب

و علامتهایی جامانده بر دیوار

همگی می گذرند...

من كنار تابوت تو میان پاییز

نفسی می آید

نفسی می گیرد

لختی نشئگی و آزادی

حصر سنگینی یك جام شراب

می شود یك مخلوط

نه!

گمانم محلول!

قلم آبی من

عكس دریاها را می نوشد

نفسی می آید

نفسی می گیرد

و كسی دست مرا هرگز و هیچ

و نه فریادم را خسته و منگ...

بگذر...!

حال من ویران است

تو به نامم منویس

تو بیاندیش كه من مستم و دنگ

تو بیاندیش كه در بنگم من ...

خاطرت را ادراری نكنم

نه در این باغم من

نه در این جنگل بن بستم من

در همین حالم من

من كنار تابوت تو میان پاییز

زندگی كن بختك

هرزگی كن دشنام

تیرگی در همه ثانیه هاست

شكل یك قصه نو

مثل یك تیر خلاص

وای جلاد چرا خوابی تو؟

نشئه ودكائی؟

مست از یك تیغه شیشه مرگ؟

یا گرفتاری از آن قهوه و فال؟

در تو هم عصیان كرد؟

در تو هم غوغا كرد؟

همه ((های)) ات

همه ((هوی)) ات این بود؟

مرگ بر نو احمق

لعن بر تو نادان

خواب نا آرامم آشفتی

وهم رویایم را آزردی

به كدامین مسلخ

ببرم داد ستم آلودم؟

من كنار تابوت تو میان پاییز

خواب خواب

دستهایم نفس گرم تو را می نوشد

دستهایت تن عریان مرا می چرخد

های برخیز و برقص

لرزه انداز به پایم بنشین

برخیز

بنشین

شعر خوان نغمه بزن نی بنواز

مست شو كوزه شكن با من باش

آسمان مال من است

آبی و تاریك است

همه در خواب ((بد))ا ند

و خدایی كه نمی دانم هیچ

از كجا طعم لبان من را می داند؟

لمس یكپارچه اش

تن عریانم را می لغزد

گرم بر پیكره ام می خوابد

چشم آرام مرا می شكند

نقش مردی با كیست؟

كیست داروغه این شام غریب؟

كاش كس ‚ مرده فروشی نكند

من دهانم بسته

چشمهایم هم كر

وصدا برهانی بی ارزش

حال این حال من است

حال این حال تو است

و تو یك ((خوابی)) در گردش بیچاره روز

گردن خیسم را خسته و گرم

سگ بی وجدانی می لیسد

عطر خوبی دارم

اینجا زیر پتو نمناك است...

من كنار تابوت

تو میان پاییز...





+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 13:13 | 16 نظر
مرگ
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من -باری- از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

جستن
یافتن
به اختیار برگزیدن
و آنگاه از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن-

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.


+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 13:7 | یک نظر
ایات نازل نشده


آیات نازل نشده


پیش تر ها، آیه هایم را
شتابان و نابخردانه
به سودای پرواز
فروختم..
....
زان پس
پریشان و ناباورانه
در حسرت رویای پرواز
لبخند را به گدایی نشستم
..
اکنون
من مانده ام و
آیات نازل نشده ام
...
این چنین شد که پیغمبری سرشکسته شدم.



+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 12:52 | 3 نظر
تا پایان امتحانات...
این مجموعه ادامه دارد...

یا حق تا ۸ تیر...



+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 18:18 | 7 نظر
تمام سردردهای امروز...
حالا که مرا به بیرون پرتاب کرده ای یادت باشد
دوستت دارمت را آن ته نگه داری برای نفرات بعدی لازمت میشود
تمام روز چشمانم می سوخت کسی بدجوری بالایم آورده بود





+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 16:32 | 7 نظر
آدم نیست...
« چه فرق می کند

وسوسه

سیب

یا

حوا

برای کسی که

آدم نیست...

آدم نیست .


ادامه
    دانشگاه دولتی یاسوج , u_d_yasooj
    athena
    آدم نیست...
    « چه فرق می کند


    وسوسه

    سیب

    یا

    حوا

    برای کسی که

    آدم نیست...

    آدم نیست

    + نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 16:33 توسط زئوس | 2 نظر

    --------------------------------------------------------------------------------

    ابوالفضل ...
    دزدیدم..
    + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 19:38 توسط مینروا | نظر بدهید

    --------------------------------------------------------------------------------

    دزدیدم..


    تا حجابی پس می‌رفت، چشم فوارهء خواهش می‌شد
    شهوتی می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت
    پسرک غرق تمنا میشد
    میرساندش تا دور
    آن ور رویاها
    غرق بوسه میکرد، همه جای بدنش
    میگرفتش از او، لذتی پر ز هوس
    کولی,عاشق او، پیش خود فکر میکرد
    دیگر آیا با چنین عریانی، دوستم خواهد داشت؟
    دیگر آیا ضربه های کف دستش به تنم خواهد خورد؟
    حال اکنون با من, پر درد و خون خواهد خفت؟
    پسرک از آن همه بوی عرق تف میکرد

    + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 18:39 توسط مینروا | نظر بدهید

    --------------------------------------------------------------------------------

    چیزی لایق پرستش


    شب
    صدای پای هیچ
    لِرد نشین هزار لحظهء ماندگار، دوران کودکی ام
    کودک بازیگوشی که همیشه دلش می خواست، تفاوت بوی گل نرگس را از یاس بداند
    کودکی که دوست داشت دنبال پروانه ها بدود و مدتها به یک گل خودرو، میان علفها خیره بماند
    اما خوب فرصت لذت بردن از اینها را فقط در دیدن کارتونها بدست آورد
    كودكی که عاشق نگاه کردن میان مردمک های چشم بچه گربه اش بود
    کودکی که به جرم ترسیدن از کارتون، خونهء مادر بزرگه همیشه بچه های فامیل او را مسخره میکردند
    كودكی که گنجشک های مرده اش را، با بغضی زود گذر در پای گلدانهای حیاط خاک میکرد
    عجب زود گذشت
    دستی در موهایم میکشم و به خود میگویم
    بی تردید زمانی هست که جایی، نقطه ای منتظر پایانی مانده است
    دیگر قرار ندارم
    حس كشندهء بودن و نبودن‚هم زمان
    هر روز چکه چکه بی تاب تر می شوم و منتظر تر
    به هنگامی و جایی که نقطه ای دارد در انتظار گذاشته شدن بر پایانی
    میدانید، بی خورشید که باشی از آدمیان هم تنها تری
    سایه نداری
    خورشیدت را که بیابی، دیگر گریزی نیست.نجات یافته ای
    حکایت بارانی بی قرار است، این گونه که دوستش می دارم
    چیزی لایق پرستش
    چیزی لایق ایمان آوردن و مؤمن بودن و مؤمن ماندن
    با وجودش، حس می کنم زندگی با همهء تلخی هایش ارزش زندگی کردن را داشته
    دخترکی که انگار از عرش کِبریا برای ما خلعتی آورده اند
    فرشتگان، برَش حَسد میکنند
    و لبخند به لب ما می آید
    اکنون با وجودش کمی دورتر می ایستم و بزرگوارانه تر خود را نگاه میکنم
    حال، بر یُمن این اتفاق، زیر گنبد نیلین آسمان
    دستی بلند میکنم
    رقصی تمام میکنم

    + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 18:31 توسط مینروا | نظر بدهید

    --------------------------------------------------------------------------------

    برای ابوالفضل
    شب مستی و مشتاقی


    بس كه با یاد تو دم زد دل تنهـا امشب
    موج خون می‌زند از هـر مژه بالا امشب

    فارغ از زمزمه‌ی آن هـمه امید محال
    دل تهی می‌شـود از حسرت فردا امشب

    واپسـین دم به تسلای دلم آمده‌اند
    داغ بی مـهری ایام و تو، یكجا امشب

    مرگ تاوان رهایی دل عاشق ماست
    عاشقان مژده، رهاییم ز دنیا امشب

    من و دل تـنگ در آغوش غمت می‌میریم
    حیف باشد كه نیایی به تماشـا امشب


    + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 18:13 توسط مینروا | نظر بدهید

    --------------------------------------------------------------------------------

    آتنا
    زئوس چنان از خرد متیس هراسان شده بود که وی را فریفت تا یه شکل مگسی در آید و او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدی شد. تیتان ارباب شفا، پرومتیوس، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شد. آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست.

    علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. گاهی اما بی‌رحمانه هم انتقام گرفته، مثلا زنی پارچه باف به نام آراخنه لاف برتری دست‌ساخته‌هایش بر آن آتنا را زد. آتنا او را به مبارزه طلبید و بعد از غلبه بر او او را به عنکبوت بدل کرد.
    او همچنین با تیتانی به نام پالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نامش را به نام خود افزود، چنانکه در ایلیاد گاهی هومر او را پالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم که جنگ‌افزار محبوب او نیزهای از چوب درخت زبان گنجشک (ون) با نوک برنجی بوده است.
    آتنا ایزدبانوی شهر و شهر نشینی، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. او مبدع دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا از اسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند. درخت مورد علاقهٔ او زیتون و پرنده او جغد (به علامت خرد) بوده‌اند.
    رومیان نیز این ایزدبانو را می‌پرستیدند و او را مینروا می‌خواندند.




    + نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 17:51 توسط مینروا | نظر بدهید
    --------------------------------------------------------------------------------
    ادامه