علی  , shakery_ali

علی

 اگر ذره ای از خاک وطنم به پوتین سرباز دشمن چسبیده باشد آن را با خون خویش در خاک وطنم خواهم شست....
علی  , shakery_ali

علی

مطالب تصاویر 15دوستان 974
90/07/1 00:44

شعر بابا (استاد پور عباس) صدای ناز می آید....

شعر بابا (استاد پور عباس)
صدای ناز می آید. صدای کودک پرواز می آید. صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد. معلم در کلاس درس حاضر شد. یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا. همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا. معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد. یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا. معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟ کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم. بزن یک صفحه از این زندگانی را. ورق ها یک به یک رو شد. معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛ عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛ ندارد فرق این بابا و آن بابا؛ بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا اگر بخشش کنی "با" می شود با "با" اگر نصفش کنی "با" می شود با "با" تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه، یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛ سوال از درس بابا داشت. نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد. فقط نا داشت... به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت. سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد. صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید. صدای شیر ها از بیشه می آید. معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟ بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟ معلم گفت آری جان من بابا همان باباست. پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد. معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟ پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم. معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟ پسر با گریه گفت این درس رنگین است. دو تا بابا، یکی بابا؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟ چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟ چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟ ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟ چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟ ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟ تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟ چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟ چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟ ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟ تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟ چرا بابای من با زندگی قهر است؟ معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند. به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست. چو گوهر روی دفتر ریخت. معلم روی دفتر عشق را می ریخت. و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش. بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست. پاک کن را بگیرید ای عزیزانم، یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس... و خواند آن روز، "خدا بابا" تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"
99
کامنت بنویسید...
آخرین مطالب علی
من زندگی خودم را میکنم و برایم مهم نیست چگونه قضاوت... بدون متن ۳۱ تیر، پیکر لیلا اسفندیاری در ارتفاعات هیمالیا و... به مناسبت سالگرد استاد محمدرضا لطفی: 17 دی ماه 1997... آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند... دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید: اگر کوسه... عشق از ژرفای خود آگـــاه نیست ، تا هنگــامی که روز... میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است.... میوه نمی تواند به ریشه بگوید: ( مانند من باش،رسیده... برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس... زمان تنها دو بخش دارد،گذشــته و آینده لحظه ی حال... دیـوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار كنید،خطر متفاوت... زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا زهی قدر و زهی بدر... کسی نمیشناسد مرا و نمیداند در کجای این ثانیه ها پرسه... دلم گرفته است .... ترجیح دارد انسان گناهکار باشد تا گناه را نظاره کند.... سیل زباله‌های مادی چیزی است که نباید دست کم گرفت... برای تملک بدنی که آن‌قدر حسرتش را داشتم فقط می‌بایست... عشق به نظر من آزادی است از گذشته و آینده.... احساس رقابت احساس حقارت است.... اسب ها هرگز با هم مسابقه نمی دهند.... دروغ گفتن نه تنها ان است چیزی را که راست نیست بگوییم.... یك بار،یك بار و فقط یك بار می توان عاشق شد.... "ماموری به نام پرویز" رمان تازه نایری ناهاپتیان،... اینگونه اگر رفتم از این خاك ز من یاد كنید هر جا كه... اگرانسانها میفهمیدند چقدر محدود دركنارهم هستند،نامحدود... حلقوم­­ها را می­ توان برید اما فریاد ها را هرگز،... گر انسان هایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند... در روز 25 دسامبر آناتولی بوكرایف كوهنورد نامدار قزاق... پرندگان به برکه های آرام پناه می برند؛ و انسانها...