حمید  , hamid_aeon_137

حمید

 چی بگم................؟
حمید  , hamid_aeon_137

حمید

مطالب
90/05/28 00:12

تجربه ای که پس از مرگ حاصل شد وبازگو گردید!...

تجربه ای که پس از مرگ حاصل شد وبازگو گردید!
تجربه ای که پس از مرگ حاصل شد وبازگو گردید! باید بگویم که تجربیات خودم رادر خصوص زندگی پس از مرگ تنها از طریق هیپنوتیزم کسب نکرده ام بلکه از تجربیات افراد خاصی که به دلائلی از قبیل تصادف  سکته موقتی-مرگ موقتی به دنیای پس از مرگ راه یافته اند کسب نموده ویااز طریق احضار ارواح به انها رسیده ام.زمانی که نخستین تجربیات خودم را حاضر کرده و منتشر ساختم هیچ انتظار نداشتم که مسایل مربوط به زندگی ارواح ودنیای پس از مرگ تا این اندازه مورد توجه خاص وعام جامعه شود.بطوریکه در جریان بررسیهای انجام گرفته ومصاحبه ها وحضور در جلساتی که من بوسیله هیپنوتیزم یا احضار ارواح موفق به بیان وافشای اسرار دنیای پس از مرگ می شوم-به این امر واقف شدند که انچه نوشته ام ویا بیان میدارم حقایق محض هستند-در این بین بایستی از دکتر ریموند مودی(raymond moody)و دکتر الیزابت کوبلر رز(elizabeth kubler rose) تشکر نمایم که مسایل را از دیدگاه علمی نیز بررسی ومنطبق ساخته وانرا به اطلاع جهانیان رساندند. انها در جریان بررسیهای خود در یافتند که بدن انسان در هنگام مرگ در شرایطی است که تحت تاثیر دو بعد خاص مغناطیسی قرار گرفته ودر شرایطی که روح قابلیت گرایش و ترکیب به هر سمتی رادارد-اگرچنانچه تمایلی به جدا شدن از بدن داشته باشد- به سهولت مرگ را به انسان عارض خواهد گرداند وچنانچه روح هنوز تمایلی به جدا شدن نداشته باشد نمی تواند از بدن دور شود.لذا انرژی مغناطیسی موجود در بدن وحاکمیت ان در مغز خود اماده کننده ومهیا گرداننده مرگ می باشد.بر اساس ازمایشات و تحقیقات این دو دانشمند مشخص گردید که تلقینات و باورهای ذهنی در پذیرش مرگ میتواند شخص را زودتر از موعد به سوی مرگ هدایت نماید. من نیز در بررسیهایی که از افراد در حین اجرای عمل هیپنوتیزم به عمل اوردم مشخص گردید که افرادی خسته و وامانده از زندگی دنیوی تمایل زیادی به مرگ داشته وانرا رهایی و اسودگی از تالمات و ناراحتیهای زندگی میدانند.این عده در جریان هیپنوتیزم ورفتن به سوی مرگ حتی حاضر نبودند که بیدار شوند وروحشان به کالبدشان برگردد وحتی چندین بار کم مانده بود که هیپنوتیز شونده به راستی از دنیا برود که مانع اینکار شدم.در هر حال انچه که در این جریان مورد توجه میباشد اینکه زندگی پس از مرگ چگونه زندگی وعالمی است و رویت کنندگان و مسافران ان چه خاطرات ودیدگاهی نسبت به دنیای پس از مرگ دارند. مطالبی راکه برایتان بیان خواهم داشت غالبا حالاتی رادارند که شاید برایتان به منزله مسایل کلاسیک جلوه نمایند.مگی(magy)یکی از دوستان نزدیکم این قضیه را برایم مطرح کرد.او بخاطر اینکه از تمسخر ومورد استهزا واقع شدن می هراسید-ازاین قضیه پیش هیچکس حرف نزده بود وترجیح داده بود که انرا برای من بیان دارد.ماجرای اوخصوصی بود و احساس می کرد که اگر انرا برای سایرین مطرح نماید نتیجه خوبی نداشته باشد. اوتجربه خودش را برایم نقل کرد. زمانی که من به حرفهایش گوش دادم-احساس کردم که او دیگر همان مگی که من میشناختم نیست.حادثه ای که برایش پیش امده بود بسیار تاثیرگذار به حساب می امد. اواز من با اصرار می خواست که هیپنوتیزمش کنم تا انچه در ذهن وشعور وی باقیمانده است برایش اشکار سازم.اوزنی بود که بیش از چهل سال سن داشت وبچه های او بزرگ شده وازدواج کرده بودند ویادر سن بلوغ بودند.از اینرو انچه بیان می داشت به دور از تصورات ویا توهمات به شمار میرفت.البته باید اینرا نیز علاوه کنم که او پیش از ان حادثه چیزی یا کتابی دررابطه با احضار ارواح ویارابطه با انها ودنیای پس از مرگ نخوانده بود که تصور کنم شاید نخست  تحت تاثیر اثار وکتابها قرار گرفته است. من ماجرایی راکه او برایم نقل کرد در خانه یکی دیگر از دوستانم بودیم.او ماجرای خودش را نقل کرد ومن نیز در انچه که او می گفت برروی کاغذ می اوردم.بادقت تمام به حرفهایش گوش دادم وبدون اینکه نظرات ویا ویرایش ادبی رادر گفته هایش اعمال کنم انها رانوشتم.ماجرای مگی بدین ترتیب بود: حدود 20 سال پیش  به سال 1978 -این تاریخ  با توجه به زمان نقل کردن ماجرا محاسبه شده وببیست سال در نظر گرفته شده است.به دلیل بروز بیماری تحت جراحی قرار گرفتم.در اثر ازمایشات رادیوگرافی مشخص شده بود که تومور سرطانی در شش(ریه) خویش دارم. پزشکان پس از نمونه برداری به این نتیجه رسیده بودند که ان غده خوشبختانه از نوع سرطان خوش خیم است. با این حال هنوز مطمئن نبودند که این غده زیانبار خواهد بود یا اینکه تاثیری نخواهد داشت.یکی از پزشکان پس از بررسی وطرح در کمیسیون پزشکی توصیه کرد که تحت عمل جراحی قرار گیرم تا غده بیرون اورده شود.البته باید اعتراف کنم قبل از رفتن به اتاق عمل هیچ تصور نمیکردم که سرطان دارم وچنان غده ای را مثل بیشتر پزشکان بی خطر می پنداشتم وهیچ ترس از عمل جراحی نداشتم.من که دوران کودکی عادی را پشت سر گذاشته وچون در عنفوان جوانی والدین رااز دست داده بودم-با سختی روزگار و زندگی اشنا بودم از اینرو چنان مسائلی برایم بدون ترس و رعب بود.بعداز دوران جوانی بیاد ندارم که به کلیسا رفته باشم.زمانی که با شوهرم اشنا شده وازدواج کردم به منطقه ی کوهستانی عزیمت کردیم وپس ازان وتولد نخستین فرزندم برای نخستین بار پس از سالها به کلیسا رفتم تا کودکم را غسل تعمید بدهند.بااین حال کسی نبودم که به تمام وکمال به مسائل دینی اعتقاد داشته باشم.نسبت به دین مسیحیت وسایر ادیان بی تفاوت بودم وتصور میکردم که تمام انها زاییده تصورات وتخیلات بشر است و انسانها برای اینکه عقده دل خویش را خالی نمایند وراه نجات وپناهگاهی برای گریز از استرسهای روزانه پیدا بکنند به سمت دین و دینداری میروند. پس از اینکه فرزندمان کمی بزرگ شد بارها به اتفاق شوهرم وبچه امان به کلیسا رفتم.باید بگویم که شوهرم انسان دینداری بود وبه دین ومسائل معنوی بیشتر اهمیت میداد.کلیسایی در منطقه ما وجود داشت-کلیسای کوچکی بود کهتوسط کشیشی اداره میشد.پس از اینکه بارها به این کلیسا رفتم دیگرلطفی دران ندیدم وتلاش میکردم که به دلائلی از همراهی شوهرم دوری کنم واو تنها به کلیسا برود.پس از اینکه فرزندان دیگرم نیز به دنیا امدند وبزرگ شدند-انها نیز مثل پدرشان دیندار شدند.منکه همیشه تلاش میکردم ذهن انها رااز دین و مسائل دینی دور کنم-به هیچوجه موفق نشدم وعلیرغم اینکه خودم نیز تلاش میکردم که فردی بی خدا باشم-باز موفق نشدم.شاید تاثیر حضور شوهر وفرزندانم باعث این شده بود. یک شب قبل از عمل جراحی در بیمارستان حضور یافتم وبستری شدم.دران شب احساس عجیبی داشتم که میخواهم در این رابطه با شما سخن بگویم.نزدیکیهای صبح بود که خواب از چشمانم رفت واحساس کردم که بر خلاف روزهای قبل از مرگ وعمل جراحی میترسم.تصور میکردم که به سلامت از عمل جراحی خارج نخواهم شد.از اینرو ناخواسته به دعا کردن روی اوردم.تصور میکردم که این اخرین دعا ونیایشی است که میتوانم انجام دهم.پیش خودم فکر میکردم که کاری از دستم برنمیاد ویقینا خواهم مرد.همه چیز در برابر چشمانم ظاهر می شدند.فرزندانم-زندگیم-دوستانم و...همه چیز برایم اهمیت ویژه ای یافته بودند.احساس میکردم که تمام انها را از دست خواهم داد.در این حال به یاد خداوند افتادم که سالها سعی کرده بودم که وجود اورا انکار کنم.ناخواسته گریستم وپیش خود گفتم نمیدانم کجا هستی ولی یقین دارم که اینجایی.اگر اینجایی ویا هرجای دیگری هستی باید به من کمک کنی.از اینکه تا به امروز ایمانی نداشتم خیلی متاسفم اما حالا با کمال صداقت ودرستی وجود تورا باور دارم وبه حمایت وکمک تو نیازمندم. من حالت عجیبی یافته بودم.حالتی که تاان روز تجربه نکرده بودم.به هر نحوی بود خودم رو برای عمل جراحی اماده کردم و صبحگاهان مرا به اتاق عمل بردند.با موفقیت عمل جراحی رو پشت سر گذاشتم وسالم از عمل بیرون امدم.پس از به هوش امدن عذاب ودرد زیادی داشتم.از اینرو جهنم را به چشم خودم دیدم. چنین ارزو داشتم که بمیرم از این درد جانکاه رهایی یابم.تنها فکرو ذکرم این بود که ساعتها زودتر سپری شوند وبار دیگر به من امپول بیحسی و تسکین دهنده تزریق نمایند تا کمی از درد را احساس نکنم.امپول دمرول تزریق میکردند وپس از تزریق امپول به غیر از شعور چیز دیگری را احساس نمیکردم وبدنم رانمیدانستم.روز سوم بود که هنوز در بخش مراقبتهای ویژه حضور داشتم.روز چهارم که صبحگاهان دردم بیشتر شده بود-خودم را نتونستم کنترل کنم.دادوفریاد میکردم که امپول جدیدی به من تزریق نمایند ولی پرستاران حق اینکار را نداشتند ومن از درد بیهوش شدم ودیگر چیزی نفهمیدم.لحظاتی بعد خودم را در میان راهرویی سیاه و تاریک وبسی  طولانی حس کردم.در حالیکه در این راهرو سردو تاریک گام بر میداشتم-خیلی نگران ووحشت زده بودم.بعداز مدتی پیشروی خودم رادر ارامش یافته واحساس کردم که وجودم گرم شده است.اما هنوز تاریکی ادامه داشت.سیاهی جلوی من مثل دیوار یا کوهی بلند بود که انتهایش مشخص نبود.بعداز اینکه کمی جلوتر رفتم احساس کردم که تاریکی به تدریج تبدیل به روشنایی میشود وحالاتی راکه کوهها وصبحگاهان پیدا میکنند-منظره ای مشابه رادر جلوی خود دیدم.باز کوهها بودند ودیوارها.خیلی بلند بودند ونمی توانستم اوج وقله انها رو تشخیص دهم.کمی که جلوتر رفتم در برابر خودم باز نوری کم سو را احساس کردم که در وسط کوه به رنگ نارنجی سوسو می زد.تلاش کردم که به سمت ان نور حرکت کنم.در ان لحظه احساس کردم که از زمین کنده شده ام وبه راحتی مثل حرکت ابر بر روی هوا حرکت میکنم.در حالیکه چنا حالتی را حس میکردم باورم شد که ان نور با ارواح ارتباط دارد ولی به قطع ویقین وضعیت خودم رو نمی دونستم.با اینکه نگران بودم ولی از اینکه به راحتی حرکت میکردم-احساس ارامش مینمودم.
99
    کامنت بنویسید...
    مریم  , maryameziba
    چهارشنبه 2 شهریور ، 15:55
    jaleb bood.mer30
    ادامه