مرد   بارانی بارانی , davaredavari

مرد بارانی بارانی

 مانند سیگار مانده ام میان دو انگشت روزگار لعنتی نه مرا میکشد ...! نه خاموش میکند ... فراموش کرده که دارم میسوزم l
مرد   بارانی بارانی , davaredavari

مرد بارانی بارانی

مطالب تصاویر 115
91/07/14 09:17

امشب دلم گرفته   ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از...

امشب دلم گرفته

  ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

99
کامنت بنویسید...
آخرین مطالب مرد بارانی بارانی
در گوشه ای از روز نگاه خستهُ خمیده ام به واژه های... این قافله عمر عجب میگذرد! در گوشه ای از روز نگاه خستهُ خمیده ام به واژه های... چشم هایت مرا به تنهائی تبعید کرده اند بی آنکه بدانند... چشم هایت حادثه خیز ترین جای دنیا ست که سقفی بر بام... چشم هایت دریای دور از ساحل ست که خورشیدی هر شب درآن... رؤیای من در چشم های تو نفس می کشد تزریقت می کنم هر روز در رگهایم اگر چه درد دارد، امّا... خیال من شهر شبانه ای ست پر از تردّد چشمانت بی هیچ... بدون متن از غروب های نبودنت اتاقی می سازم و در گوشه ای از... امروز یه پسر دیدم داشت گریه میکرد .... سیب سرخی رابه من بخشیدو رفت.... مانند جنازه ای آویزان در سانحه جنگ مانده ام خیره... به یاد داشته باش: آینده کتابی ست که امروز می نویسی... عمرت را داده ای تا آنی شوی که اکنون هستی ارزشش را... تنهائی ساحل انگشتانی ست که احساسات من در آن پرسه... شب های بی سقف باران های خیال بر سرُ روی دست هایم... با واژه هایم چشم در چشم می شوی شعر من مبتلا می شود... بی تو چقدر آیِنه تنهاست !... اینجا پرنده ای بی بال به فکر پرواز ست چقدر قلب اش... عشق چیز ساده ای ست عشق همان چیزی ست که وقتی دست تو... ‏و زندگی این است: نسیم و برکه و آهوی تشنه، خیره به... منصور همسایه ناصر شد/پورحیدری در قطعه نام آوران منصور... بعد از چشم هایت دیگر هیچ چیز ساده نبود دیروزهای تو... زندگی از دور کوچک دیده می شود و از نزدیک دردهای بزرگ... در من شهری ست بی دیوار که دنیا در آن گریه می کند... چشم هایت بودنم را شخم می زنند این زارعان مزرعه ی... سایه ی باران روی دیوار اتاق خیالم را خیس می کند ساعتی... تنهائی ام ایستگاه متروکه ای ست که هیچ کس قرار نیست...