آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

 با سلام از دوستان قدیمی کسی هست؟
آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

مطالب

89/08/12 12:40

خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...

خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد)

از پانزدهم مهر بارون میاد و یه نفس می باره ، گاهی آدم احساس می کنه روطوبت لای مفاصلش نشسته ، کمرم از بس پشت سیستم نشستم درد می کنه . پوشه اوتوماسیون اداریمو باز می کنم و به سیل نامه هایی که بهم ارجاع شده نگاه می کنم . دستورات و می دم و نامه های مربوطه رو ارجاع می دم .  از هوای گرم بدم میاد و همیشه هوای اتاقم خنکه ، البته به عقیده دیگران اتاقم سرده . شوفاژ رو هنوز روشن نکردم و خنکای هوا رو دوست دارم . اتاقم همیشه کم نور و نور کم رو هم دوست دارم ، حتی محیط داخل ماشین هم همیشه تاریک می کنم ، شیشه های نیمه دودی و لامپ کم فروغش همیشه اعتراض همراهان من رو بلند می کنه که ، دلمون گرفت مهندس ، تو دلت نمی گیره؟ از پشت میزم بلند می شم و داخلی 777 رو می گیرم ، داخلی آبدارخونه رند هست و همیشه یادمه ، صدای بشاش آبدارچی میاد و می خوام برام چای بیاره. بلند می شم و پشت پنجره بلند اتاقم به بیرون نگاه می کنم ، بارون خیلی تنده ، باد نمیاد و بارون بصورت کاملا عمودی می باره بر سطح زمین ، عده ای زیر شیروونیا و سایه بونها پناه گرفتن و عده ای با شتاب می دوند .جالبه برام . پیرمردی کنار گاری میوش نشسته و به مردم نگاه می کنه ، پاهاش رو همه و سیگار شو گاه بیگاه پک می زنه از خودم می پرسم : داره به چی فکر می کنه؟ آرزوی بزگش آلان چیه؟ مادری بچشو زیر چادرش گرفته تا خیس نشه و از عرض خیابون رد میشه. صدای در زدن میاد و آبدارچی میاد تو ، مثل همیشه نیشش بازه و فریاد می زنه : می رم تی قلب پاکه ره (برای قلب پاکت می میرم) بهش لبخند می زنم . چای رو می زاره رو میزمو با دستمالش میزو پاک می کنه از تو قندون چندتا شکلات بر می داره و وقتی می بینه دارم نگاش می کنم با خجالتی ساختگی می گه : تی مرامه قوربان (قربان مرامت) . می گم : نوش جونت بردار . در و می بنده و خارج میشه . چایی رو از روی میز بر می دارم و پشت پنجره می مونم ، بخار چایی شیشه رو تار می کنه و دید منو کور. با انگشتم یه آدمک می کشم و نگاش می کنم داره می خنده  . مزه داده ، رو پنجره ، ها می کنم و پنجره همش بخار می گیره و من با پهنای انگشتم می نویسم : نگاهی ، یادی ، آهی . ************************* عصر تابستون و گرما بیداد می کنه اما چون خونه ما در نزدیکی ساحله ، باد تو خونه می پیچه و خنکی رو پوستت می شینه . پنکه ای هم که روی زمین هی می چرخه و نگاه منو با خودش به دنبالش می کشه .  تو افکارم غوطه ورم که مامان با یه هندونه میاد تو و می زاره جلو بابا می گه اینو قاچ کن و همه بچه ها دور هم جمع می شن و بابا در حالیکه الان فقط سایه ای از اجسام رو تشخیص می ده هندونه رو می شکافه . قرمز ، قرمزه،  چاقو رو  میده به فروهر و می گه قاچ کن ببینم دست به چاقوت چطوره . مامان میاد و سر می چرخونه ، به من نگاه می کنه و می گه : بهراد کو؟ بعد صداش می کنه : بهراد، بهراااااااد ، مامان بیا هندونه. چند لحظه بعد  بهراد میاد تو ، حواس هیچکس به بهراد نیست و بهراد می ره یه گوشه می شینه ، دفتر فرهورو بر می داره از جیبش یه سوسک بزرگ در میاره و برعکس می زاره روی کاغذ ، نگاش می کنم و با پا می زنم پشتش و اشاره می کنم چیکار می کنی؟ با حالتی متفکرانه نگام میکنه و دستش و می زاره رو بینیش یعنی ساکت و دوباره به صفحه سفید کاغذ خیره می شه . سوسک بدبخت دست و پا می زنه و تقلا می کنه و بهراد مثل بوق به سوسک بدبخت خیره شده. هندونه قاچ میشه و بابا به هرکی یه قاچ می ده تا نوبت به بهراد می رسه و نگاه همه می ره می ره سمت بهراد ، راستین صداش می کنه و در حالیکه پشت بهراد به اونه با حالتی شیطنت بار می پرسه: هی بهراد، خنگ آلبالو،  رو چی زوم کردی؟ می خوای تمرکز کنی؟ خوبه همین جوری ادامه بدی خوبه. تو که آدم نمیشی با این مخت  ، شاید یه مرتاضی ، چیزی،  بشی خدایی با این پشت کار اگه نتونی قطار رو نگه داری حداقل شبا این شاشتو می تونی نگه داری  و صدای قهقهه همه بلند میشه اما بهراد تکون نمی خوره. مامان دلش می سوزه و می گه چیکارش دارین گلم و و قاچ هندونه رو از دست بابا می گیره و می ره سمت بهراد و همینکه می رسه بالا سر بهراد یه جیغ بلند می کشه و می گه سوسک سووووووووووسک. بهراد سرش و بلند میکنه و با حالت طلبکارانه می گه : آره سوسک ، سوسکه این ،  دیو نیست که جیغ میزنی. و دوباره خیره میشه رو صفحه کاغذ . همه دورش جمع می شن ، فرهور میگه: گناه داره حیوون خدا ، چرا برعکسش کردی ؟ فروهر ادامه می ده : می خوای همین بلا رو سرت بیارم؟ راستین میگه : من موندم این بهراد به کی رفته و رو به بابا می گه : شما تو خونوادتون دیوونه هم داشتین؟کم عقل ؟ نارسیده؟ ها؟  مامان با عجله تشر می زنه و می گه : راستین؟ رامتین می گه : من مطمئنم این خنگ آلبالو آخرش آشغالی میشه که با همین سوسکا زندگی کنه و همه می خندن . بهراد سرشو بلند می کنه و تو چشمای همه که از خنده ریسه رفتن نگاه می کنه و می گه : بابا دارم کفش می کنم. بابا : کفش؟ مامان : منظورش کشفه ، بهراد جان کشف. بهراد: آره همون کف...کش....کفش دیگه آره کفش می کنم . فروهر یه پس گردنس می زنه و می گه آخه کچل تو چیو داری کشف می کنی؟ و یه پس گردنی دیگه می زنه و ادامه می ده : پاشو ، پاشو ببرش بیرون کچل . بهراد با اون کله کچلش که ماشین چهار خورده از جاش بلند میشه و در حالیکه بقیه دورش حلقه زدن مثل سقراط در صحن سنا وایساده ، داد می زنه : من کفش کردم و سکوت می کنه ، به همه نگاه می کنه و دوباره بلند ترفریاد می زنه : من کفش کردم و در حالیکه انگشت اشارشو بلند کرده میگه :.... سوسکها خرن و مغز ندارن. به محض تموم شدن حرف بهراد صدای خنده بابا که دستشو رو شیکمش گذاشته بود و رو بالشش ولو شده بود  دنبالش خنده بقیه ما  اون سکوت رو متلاشی کرد، مامان که از خنده نفسش بالا نمی آومد با خنده ای که سعی می کرد  گفت : بابا کشف کرده دیگه چرا می خندین و خودش زد زیر خنده و سر بهراد و به سینه گرفت . بهراد خودشو جدا کرد و گفت : بابا چرا می خندین؟ آخه این سوسکه از صبح داره همینجوری دست و پا می زنه و نتونسته برگرده ،آخه این کار داره ؟ بعد خودش به پشت خوابید و ادامه داد بیا و سریع برگشت این حرکتش با اون چهره جدی واقعا مضحکانه و خنده دار بود. بابا با خنده گفت : خب؟ بهراد با حالت یک اکتشافگر و محقق گفت : من می دونم چرا. چون هر دوطرف دست و پا شو تکون می ده واسه همین بجای برگشتن می چرخه . خب  اگه یه طرف پاهاشو نگه داره و یه طرف دیگه پا بزنه بر می گرده . بعد وقتی دید ماها همه داریم با تعجب نگاش می کنیم ادامه داد : دیدن سوسکه خره. راستین گفت : تو از صبح کنج پشت خونه داری به همین فکر می کنی؟ بهراد گفت : آره مگه کمه؟ بابا کفت : داشتی چیکار می کردی؟ بهراد گفت : فکر، فکر می کردم. و همه دوباره شلیک خندشون بلند شد و فروهر با خنده  ادامه داد بابا فکر، سقراط، بطلمیوس ... بچه ها حساب کنین بهراد داشت  فکر می ککککککککککککککرد. اینقدر خندیده بودیم دلمون درد می کرد و اشک از چشمای همه ما سرازیر بود . خلاصه مامان سر بهراد و بوسید و خواست که سوسک و ببره بیرون . یکساعتی گذشت و همه گاهی کارهای بهراد و یادآوری می کردن و می خندیدن . بهراد که از خنده همه عصبی شده بود رو به رامتین کرد و گفت : مثلا تو چیکار و بهتر از من بلدی؟ دیروز که تیمتون باخت (اون موقع رامتین عضو تیم باشگاهی شهرمون بود) تو هم لایی خورده بودی و خودش الکی شروع کرد به بلند بلند خندیدن و زمانی که دید  هیچکس نمی خنده سرجاش نشست. رامتین  یه پس گردنی زد و گفت : چیه می خوای درباره فوتبالم فکر کنی؟فوتبال و باید بازی کردا. دوباره همه خندیدن و بهراد بلند شد و گفت : نه ، مسابقه می دیم . همه بچه ها گفتن : آره با بهراد مسابقه بده و همه ریسه می رفتن. مامان گفت : من یار بهراد . فروهر گفت من با رامتین . بابا گفت اینجوری که نمیشه شما قوی هستین بار کشی بکنید . بهراد گفت من و رامتین یار کشی می کنیم و زود گفت : من  و فروهر  و آراد ، توو مامان و راستین و فروهر. رامتین قبول کرد و رفتیم تو حیاط و بهراد سریع دوتا چوب رو هر طرف تو ماسه فرو کرد و دروازه ساخت. تیمها هرکدوم تو زمین خودشون موندن بهراد که تازه متوجه شده بود ما سه نفریم اعتراض کرد و گفت : شما که یکی بیشترین ، و دوید رفت تو خونه و در حالیکه دست بابا رو گرفته بود وکورمال کورمال بابا رو  راهنمایی می کرد آوردش بیرون. فروهر گفت : آخه دیوونه بابا که نمی بینه خوب ، آوردیش بازی؟ بهراد گفت : نه خودم می دونم بابا خوب نمی بینه می زاریمش داور . و دوباره همه زدن زیر خنده . بهراد که تازه فهمیده بود داور هم به چشم نیاز داره گفت : خب می زاریمش دروازه و بزور بابا رو برد سمت دروازه . بابا با خنده گفت : بهراد جون من کل شما رو نمی بینم چه برسه آخه به توپ رو پسرم ؟ بهراد گفت : فقط بمون ، تو توپ و نزن خودش می خوره به پات خب؟ بمون دیگه ، بمون روشونو کم کنیم. فرهور گفت :بهراد مگه تو دروازه نمی مونی؟ بهراد که انگار آب داغ تو حلقش ریخته باشن داد زد: من؟ من؟ من خودم کاپیتانم . مامان گفت منم اینور می روم دروازه ، تازه بهراد راست می گه کاپیتان اونه. بهراد رفت وسط زمین و انگار تازه چیزی یادش اومده باشه پرید تو خونه و بعد چند دقیقه برگشت تا چشم ما به بهراد افتاد همه همونجا روی زمین نشستیم و شروع کردیم به خنده مادرم گفت : بهراد جان ، دلم درد گرفت مامان جان ، آخه مگه تو دلقکی بچه ؟وای  خدا شکرت و قهقهه می زد. بهراد برای اینکه شبیه فوتبالیستها بشه رفته بود جوراب زنونه مادرم و پا کرده بود و تا کمرش کشیده بود بالا ، یه دستمال هم به نشانه بازو بند کاپیتانی بسته بود به بازوش و خنده دار تر از همه یه کاغذ سفید که عدد 10 رو روش نوشته بود سنجاق کرده بود پشتش و با اون کله کچل و اون جورابای مشکی که تا حلقش رسیده بود منظره ای شگرف و پدید آورده بود . خلاصه چند دقیقه ای طول کشید تا بتونیم از روی زمین جمع شیم و بهراد منو فرهور و جمع کرد و گفت : خب نقشه اینه ، فرهور تو توپ و بگیر بده به آراد بعد آراد توپ و بلند بده  هرجایی که منم و بعد من اینجوری ( در حالیکه می خواست حالت برگردون زدنو نشون بده) می زنم تو گل ، خوبه؟ فرهور یه پس گردنی زدو  گفت : آره خیلی خوبه ، گاگول تو معمولی راه برو برگردون پیش کشت. بازی شروع شد و ما اولین گل رو خوردیم ، رامتین به سمت بهراد رفت و گفت : ببینم شما هم بازی هستین؟ من فکر کردم درختین که اینجا  کاشتنت تا میوه بدی و همه زدن زیر خنده . خلاصه توپ بین منو فرهور می گشت و بهراد فقط خشکش زده بود و داد می زد: بابا نقشه! نقشه یادتون رفت ؟ آراد منم بازیماااااااااااا اووووووووووووی فرهور چیکار می کنی؟ به منم پاس بده واااااای . خلاصه ما گل دوم رو هم خوردیم و بهراد دوید طرف ما و گفت : چرا به من پاس نمی دین؟ مگه من آدم نیستم؟ و با منت ادامه داد فرهور پاس بده باشه؟ بازی شروع شد و فریادهای بهراد تا هفت کوچه اونور تر می رفت : آرااااااااد پاس بده ، آخه منم آدمم ، هوووووووووووووی فروهر کف کردمااااااااااا آراد من هنوز گرمم نشدم که بابا پااااااااااااااس. و اینبار من یه گل زدم و بهراد پرید هوا و با ذوق اومد طرف ما و گفت : دیدی حواسشون و پرت کردم؟ بابا جون به منم بازی بدین دیگه. فروهور گفت : بهراد خان برای توپ باید بدویی و توپ و بگیری نه اینکه مفت اونجا وایسی و داد بزنی ، فهمیدی؟ بهراد با تعجب گفت : بدوم؟ توپ و بگیرم؟ از هرکی ؟ و خیلی مصصم گفت : باشه. بازی شروع شد و توپ افتاد زیر پای رامتین و بهراد مثل کنه دنبالش می دوید و پا می نداخت و همه چیزو شوت کی کرد الا توپ رو ،رامتین توپ رو پاس داد به فروهر و بهراد گره خورد تو پاهای فروهر فروهر یک آخی گفت و اونم توپ پاس داد به راستین و بهراد هم مثل گذشته دنبال توپ من که دیدم راستین بدجوری از کنه بازی بهراد کلافه شده دویدم و توپ و گرفتم اما در کمال تعجب دیدم بهراد دنبالم کرده و می خواد توپ و بگیره حالا من بدو بهراد بدو ، من که نمی تونستم بهش بفهمونم و حرف بزنم هی هلش می دادم اما بهراد ول کن نبود و پا به پای من می دوید  بقیه هم داشتن به این صحنه می خندیدن جالبتر از همه بابام بود که توی دروازه از خنده دراز کشیده بود و ریسه رفته بود تو همین اوضاع احوال سوزش شدیدی تو ساق پام احساس کردم رو زمین نشستم و بهراد توپ رو گرفت و حالا ندو کی بدو ، یه وقت دیدم بهراد سرشو انداخته پائین و داره می ره و همینوطوری از زمین بازی خارج شد اما کی می تونه نگهش داره؟ همه رو زمین نشته بودیم و با دیدن بهراد می خندیدیم واقعا شمایی که الان دارین خاطره منو می خونید فقط کافی تصور اینو داشته باشید که بهراد با سر پایین و یه توپ داره می ره به سمت در وازه خونه که یه دفعه با سر خورد تو در و افتاد زمین . اما دوباره بلند شدو با توپ برگشت طرف درازه و شوت کرد و توپ رفت تو گل . بهراد داد می زد : گگگگگگگل ، گگگگگگگگگگگگگگگل اما یهو وایساد و دید همه دارن می خندن و نشستن گفت :چیه؟ مساوی شدیم. بابا که نمی تونست حرف بزنه گفت : آخه پدر صلواتی حداقل می زدی تو گل اونا . تو به من گل زدی که. و صدای قهقهه ما کل فضا رو پر کرد ه بود . خلاصه بعد چند دقیقه مامان گفت : بهراد راست میگه ، مساوی بریم تو هوا داره تاریک میشه . من که جلوی بابا رو زمین افتاده بودم دیدم بابا بلند شد و دستش و به سمت من دراز کزد و گفت :آراد اینجایی ؟ بلند شد بابا . وقتی بلند شدم رو صورتم دست کشید و گفت : بابا جان تا یکماه دیگه باید بری مدرسه ، نمی خوای با بابا حرف بزنی؟ و من که تازه دردم یادم اومده بود دهنم فقط باز و بسته کردم و غصه تو دلم جوونه زد. بهراد داد زد: نه، نهههههههههههههه، مساویم باید یکی ببره و دویدو دامن مامانم و گرفت و گفت :  مامان تو رو خدا ، تو رو امام زمان بمون و مادر بیچاره من تسلیم شد. بازی شروع شد و توپ می چرخید وهمه برای آخرین گل تلاش می کردیم ، یکدفعه یه توپ افتاد جلوی پای من و منم بلند انداختم جلوی پای فرهور اونم با شدت توپ و گرفت و رفت سمت دروازه و همین که خواست توپ رو شوت کنه پاش به زمین گیر کردو با شدت افتاد روی مادرم و مامان با سر خورد زمین و خشک شد. سکوت مطلق جاری شد ، بابام فقط داد زد چی شد؟ بچه ها و من دویدیو سمت مامان ، چشمام سیاهی رفت ، دلم ریخت ، چی شد؟ نکنه بازم بدبختی ، نکنه بی مادری؟ اگه مامان کور شده باشه چی؟ و دویدم به سمت مامان و  تو افکارم غوطه ور بودم  یه وقت دیدم سر مامانم تو دستام و فریاد می زنم : مامااااااااااااااااااااااااااااااان   ماماااااااااااااااااااااااااان  مامااااااااااااااااااااااااااااااااان. من صدای خودم و می شنیدم و گریه شوق مادر و پدرم که خدا رو شکر می کردن که بعد 5ماه زبونم بازشده بود مادرم چهره اشک آلود و خاک آلودم می بوسید و بابا رو همون ماسه ها سجده شکر کرده بود. بهراد می رقصید و بقیه بوسم می کردن . تازه متوجه شدم حرف زدم و سیر از ته دل گریستم . هنوز گاهی اوقات وقتی می شنوم پدر و مادری از بچه هاشون می نالن یا بلعکس ، پیش خودم می گم : خدایا ایکاش یه بار احساس پدر و مادرمون و تو قلبای ما می ذاشتی ، تا بدونیم دعای اونا کلید همه خوشبختیهاست. و زبان آرادک به نام مادر گشوده شد.   ***************************************** نوشتن نظرات شما برای من چندین مزیت داره ، اول اینکه من نظراتتونو نگه می دارم و میشه خاطرات آینده من از شماها ، دوم اینکه می فهمم خونواده جدیدم (همه شماها) چقدر برای من و برای خودتون ارزش قائلید و سئم یه خواهش نگید اینها نظرات عمومیه ، عزیزان من نظر هر کدوم از شما در این قسمت خاص خودتونه و برای من بینهایت ارزشمند . چشم آراد در پی نظرات شماست . چشم انتظارش مگذارید. خاک پای همه شما دوستان خوبم آراد آزاد
99
کامنت بنویسید...
نسرین من , nas169_59
چهارشنبه 21 فروردین ، 12:16
انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که گریه ام گرفته. داداش بهراد هم خیلی با حال بود ها
ادامه
فافا ش , fafagol
جمعه 11 اسفند ، 13:23
داشتم کامنت بچه ها رو می خوندم،به بهراد گفتی این همه طرفدار داره؟؟!!!!!!!!!!! نگو.....
خیلی جالب بود،راستش ما چند تا شر تو خانواده داریم که همیشه ما رو می خندونند،واسه همین کارای بهراد خیلی واسم عادیه،دوس دارم کاراشونو اما با این مدل شخصیت و رفتار خیلی برخورد داشتیم،واسه همین مثل بقیه جزء طرفداراش نیستم...
ناراحت نشو اما دوس داشتم چند سالی این حالت سکوتت طول بکشه،بخیلی جالب تر می شد،کلا می شد خوراک خنده،حیف شد....(sorry again)
ادامه
سارا بهار , sarabahar85
پنجشنبه 4 آبان ، 20:18
واقعا عالی بود.ممنون.
بچه ها هرچی باشن دنیای پدر ومادرشونن و پدر و مادر دنیای بچه ها!ای کاش این رو دیر نفهمیم!
ادامه
راحی خوش شانس , rahele28
سه شنبه 24 مرداد ، 22:48
likee
ادامه
ناهید  , nahidagha
دوشنبه 16 مرداد ، 00:55
واقعا که دعای والدین کلید همه خوشبختیهاست...
ادامه
ساحل  بی دل  , arosha_derakhshan
جمعه 15 اردیبهشت ، 09:58

مامانم با تعجب اومده در اتاق باز می کنه میگه مامان به چی اینطوری بلند بلند می خندی میگم مامان من عاشق بهراد هستم میگه بهراد کیه میگم داداش آرادک میگه آردک کیه و من مشغول توضیح دادن......
خدایش اینقدر خندیدم که دل در د گرفتم
ممنون خیلی زیبا بود
ادامه
سمیه    , speedy_lizard
چهارشنبه 2 فروردین ، 16:38
دوست دارم بدونم بهراد الان چی کارا میکنه؟ و الان چه کاره است؟
ادامه
سَمی فاکس , samy_fox
پنجشنبه 29 دی ، 02:01
بخندم یا گریه کنم؟
ادامه
ماه بانو  , gular
دوشنبه 26 دی ، 00:05
خدا این بهراد واستون زنگ تفریح آفریده
و تو شرایط سخت دلشادتون کرده
خدا ازش راضی باشه!!
ادامه
کژان  , koohssar
جمعه 23 دی ، 22:12
مردم از دست بهراد
یه جاهایی شدیدا دلم میگیره
آزاد باشی دوست من
ادامه
مروارید مقدم , mahan6265
پنجشنبه 24 آذر ، 11:20
عشق مادر،عشق بی منت
ادامه
مریم شوکت آباد , maryamshokatabad
سه شنبه 22 آذر ، 11:25
مادر زیباترین واژه هستی .....
زیبا بود مثل همیشه
ادامه
نازنین راد , nazanin_143
شنبه 12 آذر ، 08:56
همش میخواستم بدونم چجوری و کی زبونت باز میشه که الان فهمیدم
ادامه
مریم ناز  ایرانی , sayeh_tanhaii
پنجشنبه 12 آبان ، 12:32
وقتی خاطراتتو میخونم حس میکنم داره صحنه جلو چشمام اتفاق میفته با خندهاتون میخندمو با اشکاتون بعض میکنم- ان موقعه که مادرت افتاد رو زمین انگار دنیا رو سرم خراب شد یاد خودم افتادم که 4 سال پیش بعد از کلاس دانشگاه زنگ زدم خواهرم که خبر داد مادرم از 4 پایه افتاده پایین بیمارستانه آن لحظه اصلا نمیتونستم حرف بزنم-بعض تو گلوم گیر کرده بود و اشک تو چشمام- خشکم زده بود-احساسی که تو لحظه داشتم امیدوارم خود برای هیچکس ایجاد نکنه--ولی گاهی یک اصرار برای انجام یک کار ممکنه چه نتایجی داشته باشه-
ادامه
اشکبوس اشکانی , shakhsiyate_marmooz
دوشنبه 25 مهر ، 12:05
benazam hekmate khoda ro ke che bazihaye ajibi vase emtehan sare rahe bandehash qarar mide
ادامه
مطهره ایرانمنش , miranmanesh
شنبه 5 شهریور ، 20:27
از ته قلب خدا رو شكر كردم كه زبونت باز شد با اینكه می دونستم الان سالمی ولی اینقدر واقعی نوشتی كه ادمو غرق در داستان میكنی طوری كه حس میكنم اونجا حضور دارم.
ادامه
رویا رویا , royarashidi
چهارشنبه 12 مرداد ، 20:56
kheili bahal bod
ادامه
ن و س  , coronary
دوشنبه 10 مرداد ، 20:08
این بهراد عشقیه واسه خودش
ادامه
آخرین مطالب آراد آزاد
اقدام عجیب یک دختر برای درمان سرطان برادرش خاطره سی ونهم (بهراد آرتیست می شود!... خاطره سی و هشتم ( زنگ انشاء) پائیز اومد و ماه مهر... خاطره سی و هفتم (یاغی) آراد….... خاطره سی و پنجم ((کی میگه نو شدن همیشه خوبه؟... خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می... خاطره سی و سوم ((چقدر خوب که شما هستید.... خاطره سی و دو ( مروری بر حقیقت من) هوا سرد شده ،... خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی... خاطره سی ام (یک اتفاق شاید خوب.... خاطره بیست و نهم ( یک خاطره خیلی خصوصی.... خاطره بیست و هشتم ( وقتی که خدا قلقلکم داد.... چرا در درج خاطراتم وقفه افتاد هوای گرم کلافم کرده... خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!... خاطره بیست وششم (بوی باران تازه می آید.... دوکلوم حرف خودمونی بر در شاهم گدایی نکته ای در کار... خاطره بیست و پنجم (لطفا این خاطره رو نخونید) خب سال... خاطره بیست و چهارم (چرا دیکتاتور نباشم؟... خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه... خاطره بیست و دوم (اونروز نفهمیدم ، اما امروز می فهمم.... خاطره بیست و یکم (سیب) ذهنم آشفته هست ، سرم گیج میره... خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع... خاطره نوزدهم (این خاطره برای افراد زیر 18 سال ممنوع... خاطره هجدهم (یک روز جمعه در دو تصویر) امسال پائیز... خاطره هفدم (بزرگترین آرزوی بهراد) آخر پائیزه و هوا... خاطره شانزدهم (اولین روز مدرسه آرادک) خسته ام ، چشمهام... خاطره پانزدهم ( برای هر نعمتی ، باید هزینه کرد )... خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...