آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

 با سلام از دوستان قدیمی کسی هست؟
آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

مطالب

90/11/20 08:41

خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می...

خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2))

با خودم فکر می کنم چی شد که تصمیم گرفتم خاطراتم رو بنویسم و یادم میاد از یه گفتگو توی نت که آغاز گر این تصمیم بودو شخصی که تو اون گفتگو مشکلات نه چندان بزرگش رو برای خودش اونقدر بزرگ کرده بود که واقعا می شد حس افسردگی رو در تک تک نوشته هاش دید و من یکی از واقعیات زندگیم رو براش تعریف کردم و احساس می کنم همراهم شد ، مهم نبود که من می تونم کمکش کنم یا نه مهم بود که اون یه کپی از زمان حال خودش رو پیدا کرده بود که داشت در آینده سفر می کرد ، در حقیقت گذشته من حال اون روز دوستم بود و این باعث می شد تا اون بدونه جلوتر ممکنه روشنتر باشه (البته اگه بشه امروز من رو روشن دید)، شاید من خیلی پر حرف نباشم اما اون روز تصمیم گرفتم همه کسایی که همدل با من هستند رو همراه کنم و با هم قدم بزنیم در دنیای زیبای خاطراتمون مهم نبود که چند نفر از ما اون دنیا رو تجربه کردیم ، مهم این بود که ما در کنار هم قدم می زدیم و دستامون تو دست همدیگه و من دستای شما رو توی نظراتتون می دیدم و برام خیلی جالب بود که به نظرات همدیگه اینقدر احترام می زارید کم کم دنیای خاطرات من شد دنیای خاطرات همه ما و توی این دنیا همه با هم خندیدیم و گریستیم و گاهی هم جدل و نقد ... اینها مهم نبود ، مهم این بود که دستامون رو ول نکردیم و توی این مرغزار گذشته و حال شونه به شونه هم و دست در دست هم قدم می زنیم ...حالا دیگه بابا حبیب من بابا حبیب همه هست و مامان نیلو لبخندش برای همه شما و فروهر و فرهور خان داداشامون و بهراد ... بازم اسم این بهراد و آوردم .... چیه ؟ خنده داره؟ نخند عزیز من شاید می خوام از موفقیت هاش بگم ..... راستی کدوم موفقیت؟ ...اگه شما برای بار اول خاطرات من رو ورق می زنید ، لطفا دست بغلیت رو محکم بگیر ، خوش اومدی عزیز  ... ******************** سال تحصیلی تازه شروع شده بود و من و بهراد مثل الک و بلک هر روز با لباسای سالم به مدرسه می رفتیم و صد البته با لباسای پاره پوره  بر می گشتیم ، هر روز موقع رفتن بهراد کلاه کاپشن رو سرش بود و موقع برگشتن تو دستش و برای همه جای سئوال بود که آخه بابا چطوری میشه که کلاه کاپشن بیست و چهار ساعت از تنه جدا بشه؟ من بعدها فهمیدم که چون جالباسی کلاس که تشکیل شده بود از یه تخته با تعداد زیادی میخ در فاصله بالایی از زمین  قرار داره و زمانیکه  زنگ می خوره بهراد مثل دیوونه های از قفس آزاد شده به سمت در می دوه و کاپشن رو می کشه و البته  کلاه کنده میشه و بعد با هزار زحمت باید می رفت و صندلی معلم رو می ذاشت زیر پاش تا کلاه مادر مرده رو که دیگه بیشتر شبیه پشه بند بود از بس که جای سوراخ های میخ  توش بود رو برداره و البته بهراد خان علایق دیگه ای هم داشت مثل شوت کردن سنگ های سر راه که من فکر می کنم بهراد نود درصد پاک سازی اون مسیر رو تو اون سالها به تنهایی انجام داده بود ، حتما می گید خب ما هم اینکار و می کردیم ، نه برادر من ... نه خواهر من ... یه فرق عمده بین شوت شما با شوت بهراد بود اول اینکه شما نگاه می کردین این سنگ کجا می ره ولی بهراد نگاه و نتیجه تو کارش نبود و غالبا کله و اگه خوش شانس بودند سایر نقاط بدن  همکلاسیها نقطه ای بود که در اون سرعت سنگ به صفر می رسید و شروع به سقطوت آزاد می کرد و گاهی هم شیشه ماشینها و .... اما این تفاوت اصلی نیست بلکه تفاوت اصلی اینه که شما سنگ دو کیلویی رو که نصفشم تو گل فرو رفته رو که شوت نمی کردید! خدایی می کردید؟اما بهراد می کرد ... من نمی دونم تو اون جمجمه به ظاهر دارای مغز چی می گذشت که بهراد اون سنگها رو شوت می کرد بخدا بزها هم اون صخره ها رو می دیدن ازش بالا نمی رفتن و دور می زدنشون اما بهراد با چنان قدرتی پاشو عقب می برد و می کوبید به اون جسم سخت کوه مانند که کاپیتان کاکرو غلط می کرد شوت عقابش رو به اون قشنگی بزنه و ناگهان صدای فریاد و وق زدن بهراد همه جا رو می گرفت و انگشتهای کج و معوج شده بهراد و پای راستش که الان دیگه تقریبا دو برابر پای چپش بود .  البته خدایی پای راستش هم قوی شده بود چون وقتی تو کلاس هم کلاسیهاشو اردنگی می زد از جیغ و پرششون می شد فهمید که بهراد چه نیرویی رو روی باسن اون بیچاره ها متمرکز کرده که بنده خدا تا اون ارتفاع می پرید ... بگذریم  بدبختی زمانی بود که ما باید مشق می نوشتیم و بهراد کنار من دراز می کشید و می خواست مشق بنویسه ، خب من شروع می کردم و بهرادم که باید خطهای موازی می کشید و دائم نوک اون مداد قرمز رو می کرد تو دهنش تا خوشرنگ تر بشه و در انتها شما اگه لب و دهن بهراد رو می دید فکر می کردید یه خون آشام الان سی چهل لیتری خون مکیده از بس  که دور دهن و زبون و لب و لوچه بهراد قرمز بود .  من نگاه می کردم بهراد هر دفعه تو کتاب نگاه می کنه و بعد یه خط عمودی کنار قبلی می زاره و تازه فهمیدم که بهراد با الگو برداری از من که به کتاب نگه می کنم و می نویسم به کتاب نگاه می کنه و اون خطوط عمودی دقیقا مثل هم رو کنار هم درج می کنه البته الگه بشه بهشون گفت عمودی ///lll\\\\\\///////----\\ll\\ll//lllll بله شما در بالا دارین نمونه مشق بهراد رو می بینید و جالب اینکه در پایان دفترش و می ذاشت کنار دفتر من و در حالیکه با تعجب کلش رو از تو دفتر من می کرد تو دفتر خودش می گفت : اه پس چرا مشق من شبیه مشق تو نیست؟ خدا به همه پدرها و مادرها صبر بده .... ایشالا ... اما این بهراد تنها مصیبت خانواده آزاد نبود و از این خاطره به بعد شخصیت رادان هم وارد خاطرات من خواهد شد حتما می پرسید یعنی چی؟ رادان اون موقع تو سن سه سالگی بود و مامان نیلو که دیگه با داشتن هفت  تا بچه برای خودش یه فوق تخصص کودکان به حساب میومد هر روز نگرانتر از روز قبل به نظر می رسید ، چون رادان علاوه بر اینکه حرف نمی زد هنوز چهار دست و پا رفت البته خدایی سرعتش خوب بود چون بهراد با اینکه میدوید عمرا به پای رادان نمی رسید و تمام تلاش خونواده بر این بود تا زبون این موجود چهار دست و پا رو باز کنه اما محال بود ، نکته جالب دیگه این بود که رادان همه حرفهای ما رو می فهمید ، مثلا اگه شما یه حرف خنده دار می زدید یا بهراد رو مسخره می کردید می دید که رادان در حالیکه مثل سوسکه دارو خورده چهار دست و پاش رو به بالاست و دراه بال بال می زنه از خنده  ریسه می رفت ، یا بلعکس اگه حرف ناراحت کننده ای می شد لب و لوچش کج می شد و با نهیبی که انسان رو یاد ماموتهای در حال زایمان می نداخت می زد زیر گریه و خونواده آزاد مونده بودن که باید چیکار کرد ... خوب یادمه که فرهور و فروهر دست رادان و می گرفتن و تاتی تاتی راه می بردن اما به محض اینکه دست رو ول می کردن مثل بهمنی که یهو بر اثر انفجار دینامیت سقوط کنه با صورت فرش زمین می شد وبی شک رادان الان با 98 درصد ریسک زنده مونده  اونم با اون ضربات .....خداییش هم جای نگرانی داشت نه؟ اما برگردیم سر بهراد این آقا بهراد که دیگه الان برای خودش تو خاطرات من جایگاهی بس محکمتر از خود من داره خلاصه به حروف الفبا رسید و آب و بابا شدن اولین کلماتی که قراره بنویسه اما مگه تو کت بهراد می رفت که این حرف مثلا ب هست؟ یا فرق آی با کلاه رو با ای بی کلاه رو  به اون فهموند ؟ آخه این چرا ب هست؟ سئوالی که هر یک دقیقه از دهن بهراد خارج می شد و همه هم می گفتند خب ب هست دیگه ، یه نماد و بهراد ریسه می رفت و می گفت :این کجاش پماده ؟ و صدایی که می تونید حدس بزنید چی بود ... شتلق ... بله پس گردنی ...  معلمش که دیگه نزار شده بود و توی این چند ماه چند سال پیر شده بود و  وقتی بهراد رو می دید مثل فیلی که موش دیده جیغ زنان فرار می کرد مخصوصا زمانی که بهراد سئوال هم می کرد و معلم من رو می خواست که برم سر کلاسشون ، به محض اینکه در کلاس باز می شد من موجودی رو می دیدم که موهای ژولیدش از کنار مقنعه زده بیرون و دهنش کف کرده و مهمتر از همه اینکه مثل آدمهایی که تو کلشون سرب مذاب ریخته باشن چهرش قرمز شده و به محض اینکه منو می دید شروع می کرد به داد و هوار که این داداشت منو کشت و جونم رو به لبم رسوند ، گاهی فکر می کردم نکنه من بهراد و زائیدم که اون تموم فریادهاش رو سر من می زنه . معلم نگون بخت دفتر بهراد رو نشونم می داد و می گفت : ببین چی نوشته ؟ این مثلا بابا هست و من می دیدم بهراد با اب نوشته  منم زیر چشمی بهراد رو نگاه می کردم که می دیدم بیخیال داره با مداد می زنه تو سر نفر جلوییش و می خنده و معلمش دوباره داد می زد : بهش می گم چرا بای دوم رو برعکس نوشتی میگه :چون این دستم ( دست راستم) خسته شد با اون یکی نوشتم  خب با این دست از اونور نوشتم  دیگه ... بعد میومد جلوم و می گفت شما تو خونه باهاش درس کار می کنین ؟ منم در حالیکه سرم پایین بود فقط می گفتم : بله خانوم خیلی و معلم مثل اینکه بخواد یه شعار ضد انقلابی بده تو گوشم آروم  میگفت : از شما هم می پرسه چرا این آ هست؟ چرا این ب هست ؟ و بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشه به بهراد نگاه می کرد  و می گفت : ببین ! ببین ! و فریاد می زد بهرادددددددددددددد و بهراد با نیش باز بلند می شد و در حالیکه انگشتش بالا بود می گفت : اجازه ؟ بعله ... و معلم با همون فریاد می گفت : کوفته بله ... درد بله ... زهر مار بعله مردشور ببردت با اون بعله گفتن غلیظت ، بتمرگ !  و نیش بهراد بود که باز بود و معلم رو آتیش می زد. برم شام بخورم بیام و بقیه رو بنویسم خداییش معدم می سوزه ... . . .  خب کجا بودیم بله خوب یادمه که معلم داشت سین رو درس می داد و بهراد هنوز اسیر بابا و آب بود و هر نوع منطقی رو که شما فکرش رو هم که نمی کنید ما میاوردیم اما بهراد محال بود قانع بشه و در انتها یکی از ما داداشا بود یه کشیده یا پس کردنی نثار بهراد می کرد و می رفت و البته بهرادم در حالیکه مطمئن می شد اون نفر دیگه صداش رو نمی شنوه زیر لب یه(( گه بخور بابا)) نثارش می کرد اما یه مطلب جالب دیگه این بود که تمام جلسات کار کردن با بهراد یه پای ثابت داشت و اون کسی نبود جز رادان ، بله رادان درست مثل جغدی که نور تو چشماش انداخته باشی با چشمای وق زده تو ی این جلسات شرکت می کرد و با چنان دقتی به حرفها گوش می داد که انهو دکتر حسابی سر کلاس انیشتن چمباتمه زده باشه و با چشمانی از حدقه در اومده و زبونی آویزون تا انتهای درس رو گوش می داد ، شاید باورتون نشه اونقدر چهار دست و پا به کتاب نگاه می کرد زانوش شده بود یک نمونه عینی از زانوی پینه بسته شترها  و خدا نمی آورد اون روز رو که کسی تلاش می کرد تا اون رو بلند کنه صدای وق زدنش کوش فلک رو کر می کرد لذا رادان با توجه کامل (یعنی کم مونده بود کره چشماش بزنه بیرون ) به حرفهای طرفین گوش می کرد و تنها دلخوشی رادان هم  انتهای این جلسه اموزشی بود یعنی وقتی بهراد پس گردنی می خورد و با توجه به میزن صدای تولید شده قهقهه سوسک وار رادان و زیر لب فحش دادن بهراد ... خوب یادمه اون شب راستین دیگه از دست بهراد داغ کرده بود و مثل لکوموتیوی که ترمز بریده قرمز شده بود و داد می زد اون روز داشت به بهراد ریاضی یاد می داد راستین می گفت : این یکه و بهراد می گفت : اینکه یک نیست این آ هست . راستینم می گفت : بهراد دارم ریاضی می گم نه املا و بهرادم می گفت : خب اگه تو ریاضی گفت آ من یک بکشم؟ راستین داشت  داد می زد و هوار می کشید  که مامان نیلو اومد و نشست کنار اونها و رو به راستین گفت : راستین جان ! اینجوری که تو داد می زنی خب بچه چیزی یاد نمی گیره ، باید آرومتر بهش بگی و دستی به سر بهراد کشید و بوسیدش راستینم گفت : خب پس خودت بهش یاد بده و کتاب رو پرت کرد رو زمین ، فروهر که تعصب خاصی رو مامان نیلو داشت به سمت راستین حمله کرد و راستین مثل موش دم بریده فرار کرد تو اتاق ، فروهر کنار مامان نیلو و  بهراد نشست و کتاب رو برداشت و شروع کرد توضیح دادن و به محض اینکه دهنش رو باز کرد یک عدد رادان مثل یه پوتل  مودب چهار دست و پا  اومد و کنار اونها زانو زد و کلش رو تا یک وجبی فرو کرد تو کتاب و همینجوری خشک شد .فروهر زیر لب چیزی گفت و شروع کرد و یه ب نوشتو گفت: بهراد جان ابن چیه؟ بهرادم گفت : ب . فروهر گفت : آفرین ، خب این چیه ؟ و یه ب کوچیک نوشت . بهراد کمی فکر کرد و گفت : بابا ؟ فروهر گفت : بابا ؟ این ب کوچیک هست ، ببین هر چی رو می گی بنویس خب ؟ حالا مثلا بابا خب؟ (( بزارید تصویر رو از بالا براتون شرح بدم یه کاغذ سفید ، یه کتاب پاره پوره شده ، نور زرد رنگ لامپ 100 و چهار تا کله شامل مامان نیلو ، بهراد ، رادان و فروهر که مطمئنا در دو تا از این کله ها چیزی بنام مغز موجود نیست و اون دو موجود عبارتند از : رادان و بهراد .)) خب بابا یعنی ب ا ب ا  دیدی ؟ حالا تو بنویس بابا و یه صفحه جدید باز کرد و بهراد گفت : ب آ ب آ و نوشت آب با ... فروهر داد زد الاغ ، خنگ ، می گی ب می نویسی آ می گی آ می نویسی ب؟ بزنم تو سرت .... مامان نیلو تو چشم فروهر نگاه کرد و گفت : فروهر جان راسی چرا این ب هست؟ من که نمی دونستم مامان نیلو سواد نداره اما خوب یادمه که فروهر موهاش و کشید و رفت پای تلویزیون . حالا تصویر از همون زاویه فقط سه تا کله ، سه تا سایه کله و نور زرد رنگ لامپ .... اون سه تا کله داشتن به چی فکر می کردن؟ یه روز که با بهراد و یاسر که یه کلاس بالاتر از بهراد بود تو راه حرف می زدیم یاسر گفت اتفاقا معلم کلاس اول ما هم خانوم نورانی بود( همون معلم بهراد اینا) من همه املاهاشو بیست می شدم خیلی خوب بود ولی بهراد اصرار می کرد که نه اصلا خوب نیست و یاسر که می دونست آخر این جدل کتک خوردنش هست بیخیال این بحث می شد و من تا مدتها می زدم تو سرش که بهراد خاک تو سرت از یاسر کمتری ؟ تا اینکه اون شب تا این حرف رو به بهراد زدم ، پوز خندی زد و گفت : از فردا می بینیم. فردایی سر کلاس بود که دیدم معلم بهراد اینا منو خواست : خدایی دیگه خجالت می کشیدم جلوی هم کلاسیهام ، همه می دونستن بهراد چه عجوبه ای مخصوصا اون روز که بهراد رو باچند نفر دیگه  کلاه کاغذی بسر  آوردن تو کلاس ما و و در حالیکه همه گریه می کردن نیش بهراد تا بنا گوش باز بود و به محض اینکه بچه ها شروع کردن به هو کردن بهراد شروع کرد به رقصیدن با صدای هو اونها و ضربه ای که ناظم با تیزی خط کش زد تو کله بهراد ... توی راه تا در کلاسشون داشتم از خشم می مردم به محض اینکه وارد کلاس شدم به صندلی بهراد نگاه کرد ، اما نبود و با کمال تعجب دیدم بهراد کنار معلمشون که پشت میزش نشسته بود ایستاده و معلم هم سرش رو ناز می کنه و بهراد تا من و دید خنده معنا داری تحویلم داد . معلمشون بلند شد و دفتر املا بهراد رو جلوی چشمم گرفت و گفن ببین ؟ آقا بهراد معجزه کرده بیست ... نمی دونم چیکار کردین اما واقعا افرین به داداشت همه رو درست نوشته و از بچه ها خواست برای بهراد دست بزنن.... وقتی رفتیم خونه دفتر املا بهراد مثل کتیبه های عتیقه دست به دست می گشت و همه در انتها تایید می کردن که بله این خط خود بهراده و بیست شده و بوسه ها بود که نثار بهراد می شد... خداییش یکمم حسودیم شده بود ، من اینهمه بیست می گرفتم و هیشکی منو بوس نمی کرد هیشکی .... الان کلی غصه دارم خب ! بماند این بیست ها ادامه داشت و حتی روی صف به بهراد جایزه دادن بله به بهراد ، یادمه همه متعجب شده بودن چون بهراد رو تنها بردن بالا واین یعنی ... اوووووف ...nothing... یادمه یه سه هفته ای گذشته بود که دوباره یه روز در کلاسمون رو زدن و من با سربلندی رفتم توی کلاس بهراد اینا ... معلم مثل کسی که خردل بهش مالیده باشن طول و عرض کلاس رئو بالا پایین می رفت و زیر لب حرفهای نا مفهومی می زد .. خداییش منم ترسیده بودم حس کردم الانه که معلمش حمله کنه و گلوی ما دو تا رو جر بده  مخصوصا وقتی بهراد رو دیدم که جای چهار تا انگشت روی صورتش بود و چشاش پر اشک و آب دماغش آویزون بود و هق هق می زد معلم بعد از مدتی رفت سمت میزش و دفتر املا بهراد رو گرفت جلو چشمم ، همه کلمات درست بودن ، اردک ، کشک ، کتاب و... نگاه کردم و با ترس گفتم : اینا که همه درستن ... معلم دفتر رو از دست من گرفت و کوبید زمین و گفت : آخه من که هنوز ک رو درس ندادم و بعد یه دفتر رو داد دستم و دیدم اونم مثل همون املا قبلی بهراد هست ولی به اون داده بیست ، گفتم خب اینم که همونه .... معلم اومد جلو چشمم موند، توی چشماش رگه های سرخ رنگ رو می شد دید  و داد زد بله ... وقتی گفت بله می تونستم جرمهای زرد رنگ روی دندوناش رو ببینم و گفت : چون اون دفتر پارسال یکی از شاگردامه... من که گیج شده بودم فقط با صدایی که از ته چاه میومد گفتم : خب؟ و معلم که فاصله صورتش تا من به اندازه دوتا دماغامون بود گفت : این دفتر زیر میز داداشت بود ... از روی این می نوشت بیشرف ... و تازه فهمید چه کلمه ای از دهنش خارج شده تو سر خودش کوبید و شروع کرد به راه رفتن و زیر لب حرف زدن اونم به گیلکی ... ان امره چی بکونم خدا؟ ان ده چیسه؟ وااااااااای دینی چی مرا مسخره بکوده دره؟ بزنم اون لته پار بکونم (با این چی بکنم خدا؟این دیگه چه موجودیه؟ واااااای می بینی منو مسخره کرده؟ بزنم لت و پارش کنما) و رفت طرف بهراد و چند تا کشیده کوتاه بهش زد ... من تازه فهمیدم بهراد دفتر یاسر رو گرفته و این مدت وقتی معلم املا می گفته بهراد دقیقا از روی دفتر یاسر نقاشی می کرده و اتفاقا یک جلسه که پارسال خانوم نورانی سر کلاس نرفته و این درس رو نگفته بود بهراد یه درس جلوتر رو نوشته بود.... باورتون میشه؟ اغراق می کنم ؟ نه جون مامان نیلو .... به جون خود بهراد ... من الانشم نمی تونم باور کنم ... بزارین سرم و از پنجره بکن بیرون ... بخشین الان میام .... بهرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد.... بووووووووووووق ... بووووووووووووووق.... آخی سبک شدم. راستش مامان نیلو وقتی فهمید خیلی گریه کرد ،  آخه امیدش نا امید شده بود اون روز  مامان نیلو داشت تو حیاط ظرف می شست و من می شنیدم که داره با خودش حرف می زنه ، که : نه اینطور نمیشه ، خودم باید بگیرم و بهش یاد بدم ، اینجوری آخرش میشه یه حمال ، خودم اول باید یاد بگیریم  جالب این بود که مامان نیلو شروع کرد از الف خوندن اونم معلمش رامتین و راستین و فروهر بودن و مامان وقتی یاد می گرفت همون رو به بهرادم یاد می داد و صحنه جالب تقابل این دو نفر بود یادمه که مامان نیلو نوشت :آ  و گفت ببین این آ هست و بهرادم مثل همیشه گفت : چرا آ ؟ مامان نیلو هم که هنوز فقط الف و ب رو یاد گرفته بود کمی فکر کرد و گفت : خب پس چی؟ بله ، بهرادم کمی فکر کرد و گفت : باشه این آ . بله به همین راحتی . گاهی اینقدر جدل اونها سر یک کلمه بالا می رفت که ما از خنده روده بر  می شدیم و مامان نیلو عین بچه ها داد می زد مال من درسته و در انتها از یکی از بچه ها می خواست تا قضاوت کنن  ... جالب این بود که گاهی بهراد درست می گفت و چقدر سخته این حقیقت که گاهی ابله ها حرف درست می زنند ولی هر چی بود  این روش کاملا جواب داد البته کامل یعنی بهراد خلاصه تونست بنویسه نه اینکه نقاشی کنه  و مامان نیلو بیچاره با اون همه بچه و کار و شوهر مریضش حالا درس هم باید می خوند و  برای اینکه بتونه به بهراد یاد بده مجبور شد کل کتاب فارسی اول رو یاد بگیره و این جوری شد که مامان نیلو با سواد شد و البته بهرادم یکمی با سواد شد . الهی من قربون این خلاقیت مامان نیلو برم و اینهمه گذشتش .... اما مشکل بزرگ دیگه همچنان باقی بود بله رادان... اما ماجرای رادان بمونه برای خاطرات بعدی ... ****************************** وقتی نظرات شما رو می خونم حسی پر از شادی وجودم رو می گیره ، حس اینکه چقدر وفادارید و خوب ، حس اینکه چقدر همراهید ، درسته که گاهی هم دلم می گیره اونم وقتی که دو روز مطلب نمی زاری و می بینی پنجاه نفر حذف دوستی زدن که البته قابل احترامند و هیچوقت کمیت دوستی برام مهم نبوده که کیفیت ارتباط برام ارزشمند بوده و هست ، شاید گلایه مند بشید که خود من هم گاهی بی توجهی می کنم اما حتما درک می کنید که توی سه هزار و اندی دوست و اینکه فقط سی مطلب آخر تغییرات پروفایلم رو می تونم ببینم اجازه نمی ده بتونم بیشتر از این پاسخگوی محبت های شما باشم . نکته دیگه اینکه نظراتتون رو در بخش عمومی بزارید چون همه حق دارن از تجربیات و خاطرات شما بهره مند بشن گاهی تصمیم می گیرم پیامتون رو در بخش نظرات کپی کنم اما به دو دلیل عمده منصرف می شم اول اینکه شاید شما دلتون نخواد کسی از نظرتون با خبر شه و دوم اینکه ممکنه متهم بشم به اینکه خودم اون مطلب رو درج کردم پس تو جمع خودمونیمون سعی کنیم حرفای خودمونی رو خودمونی بزنیم ... دست تک تک شما رو می بوسم .... لبتون پر خنده .... داداش آراد

99
کامنت بنویسید...
آرتادخت آریا , artadukht
دوشنبه 3 شهریور ، 10:41
اذیت واقعی کسیه که یاد می گیره ولی خودشو به اون راه میزنه و این لودگی ها کار دستش میده ولی باز هم بی خیال نمیشه
ادامه
گل کاغذی   , golekaghazi_000
پنجشنبه 23 مرداد ، 12:29
فکر کنم تو همه ی خونه ها یه آقا بهرادی حتما وجود داره .......ما هم یکیشونو داشتیم ......البته کم کم بهتر شده ولی هنوز گاهی همونجوری میشه ...ظاهرا کاملا خوب بشو نیستن این نوع موجودات!!!!!!
ادامه
ساناز امیری , zahra55
پنجشنبه 12 دی ، 23:41
مرسی داداش آراد
ادامه
سارا بهار , sarabahar85
دوشنبه 22 مهر ، 12:46
این بهراد شاهکار بوده ها!!!!!!!!
ادامه
نرگس ج , jgnarsis
یکشنبه 10 شهریور ، 13:11
یاد خودشو داداشم کنه
ادامه
نرگس ج , jgnarsis
یکشنبه 10 شهریور ، 13:10
خیلی جالب بود داداش آراد، از دست این بهراد،البته داداش منم کلاس اولش همینجوری بود بابای بیچارم با حرکات دست حروفو یادش داد
ولی از رادان خوشم اومدا خیلی باحاله حتما خاطراتشو بنویس داداشی، در ضمن این خاطره رو پرینت میگیرم که بابای خودم هم بخونه یا خودش و داداشم کنه مرسسسسییییییی داداش آراد
ادامه
ولنجیست  , wader
جمعه 28 تیر ، 18:51
(: چه اسمای قشنگی دارید شما ها!
ادامه
رومینا دات کلوب , rominadotcloob
سه شنبه 10 اردیبهشت ، 12:33
آ. ب. .ب ا اینم ک

واااااااااااااااااااااااای آراد مردم از خنده، آخه چقدر این بهراد وروجک بود
ادامه
  , zehn61
جمعه 30 فروردین ، 01:15
الهی وقتی ماجراهای بهراد رو میخونم یاد شاگردای پسری که مثل بهراد بودن میافتم
ادامه
  , kraciva
پنجشنبه 29 فروردین ، 17:45
بهراد نقشش عالیه لطفا حذفش نکن داداش آراد
ادامه
نسرین من , nas169_59
سه شنبه 27 فروردین ، 09:08
بهراد واقعا با حال بود ها.دست مامان هم درد نکنه
ادامه
شیرین  , shirin13
دوشنبه 20 آذر ، 23:46
بهراد خیلی باحاله
ادامه
ناهید  , nahidagha
دوشنبه 13 شهریور ، 15:59
عاشقه مامان نیلو شدم ...
ادامه
ساحل  بی دل  , arosha_derakhshan
چهارشنبه 20 اردیبهشت ، 15:38
وای از دست تو بهراد کوچولو من خیلیییییییییییی دوست دارم
ممنون آرادک مرد بزرگ زیبا بود
ادامه
فرزانه عباسی , farzanekavir
یکشنبه 27 فروردین ، 13:51
khaili behrado doost daram:-)
ادامه
سوینج س , el_catilmaz
یکشنبه 20 فروردین ، 11:39
قدر مامانتونو واقعا بدونید.راستی الان بهراد درس میخونه یا ادامه تحصیل داده؟
ادامه
ستایش م , setayesh521
شنبه 19 فروردین ، 12:56
واقعا مامان نیلو با اون همه گرفتاری تصمیم بزرگی گرفته . ممنون عزیز
ادامه
سمیه    , speedy_lizard
شنبه 12 فروردین ، 01:15
خلاقیت مامان نیلو خیلی واسم جالب بود. انشاا... همیشه سایه ش بالاسرتون باشه.
ادامه
آخرین مطالب آراد آزاد
اقدام عجیب یک دختر برای درمان سرطان برادرش داعش سوزاندن خلبان اردنی را اکران کرد خاطره سی ونهم (بهراد آرتیست می شود!... خاطره سی و هشتم ( زنگ انشاء) پائیز اومد و ماه مهر... خاطره سی و هفتم (یاغی) آراد….... خاطره سی و پنجم ((کی میگه نو شدن همیشه خوبه؟... خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می... خاطره سی و سوم ((چقدر خوب که شما هستید.... خاطره سی و دو ( مروری بر حقیقت من) هوا سرد شده ،... خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی... خاطره سی ام (یک اتفاق شاید خوب.... خاطره بیست و نهم ( یک خاطره خیلی خصوصی.... خاطره بیست و هشتم ( وقتی که خدا قلقلکم داد.... چرا در درج خاطراتم وقفه افتاد هوای گرم کلافم کرده... خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!... خاطره بیست وششم (بوی باران تازه می آید.... دوکلوم حرف خودمونی بر در شاهم گدایی نکته ای در کار... خاطره بیست و پنجم (لطفا این خاطره رو نخونید) خب سال... خاطره بیست و چهارم (چرا دیکتاتور نباشم؟... خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه... خاطره بیست و دوم (اونروز نفهمیدم ، اما امروز می فهمم.... خاطره بیست و یکم (سیب) ذهنم آشفته هست ، سرم گیج میره... خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع... خاطره نوزدهم (این خاطره برای افراد زیر 18 سال ممنوع... خاطره هجدهم (یک روز جمعه در دو تصویر) امسال پائیز... خاطره هفدم (بزرگترین آرزوی بهراد) آخر پائیزه و هوا... خاطره شانزدهم (اولین روز مدرسه آرادک) خسته ام ، چشمهام... خاطره پانزدهم ( برای هر نعمتی ، باید هزینه کرد )... خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...