آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

 با سلام از دوستان قدیمی کسی هست؟
آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

مطالب

90/07/17 10:18

خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی...

خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم)
گاهی دلت می خواد فریاد بزنی ، داد بزنی و رها بشی ، بیشتر از خودت ، از اطرافت از هرچیزی که بوی دنیا بده ، از هر چیزی که حس پرواز رو ازت بگیره .  استکان چایی رو بر می دارم و کنار پنجره اتاق کارم می مونم ساعت هشت عصر هست، بخار چایی روی شیشه نقشهایی رو ایجاد می کنه که رقصی از آرامش رو برات تداعی می کنه  اتاق کارم تاریکه و تنها نور زرد رنگ چراغ مطالعه کمی اتاق رو روشن می کنه ، صدای آروم شجریان و نی موسوی فضا رو پر کرده : بی تو گلشن چو زندونه به چشمم .... گلستون آذرستونه به چشمم یاد جلسه امروز میافتم ، دلهایی پر از بغض و کینه ، می تونستم تو نگاهشون تنفر رو ببینم که موج می زنه ، حضورم تو پست جدید دهها دشمن رو برام تراشیده ، سن همه اونها از من بیشتره ، نگاهشون رو ازم می دزدن و زیر چشمی نگاهم می کنن ، از روزی که اومدم فقط شنیدم ، اصولا سالهاست به خوب شنیدن عادت کردم هر کسی نسبتی رو به من داده و تموم تلاششون رو برای تخریبم کردن ساعت 3 بعد از ظهر بعد از ساعت اداری به خواسته مدیر کل جلسه گذاشتیم می دونم جلسه بنا به اعتراضات شدید گذاشته شده . پشت صندلی میشینم و هیچکس حتی جواب سلامم رو نمی ده ، به محض ورود مدیر کل که مثل همیشه لبخندی بر لب داره همه بلند می شن و با نهایت تملق جملاتی رو ادا می کنن  ... نظراتشون رو در مورد خودم می شنوم که زیر لب برای هم تکرار می کنن و حتی گاهی بلندت تا من هم بشنوم ،  یکی می گه این بچه دستمال بدستیش حرف نداره ... یکی دیگه می گه باباش می گن رفیق ... اون یکی می گه می خواد داماد حاجی ( مدیر کل )بشه مثل اینکه  و... چقدر بده نشناختن افراد ، اصولا ما ایرانیها عادت کردیم به بد گفتن نه انتقاد  ... جلسه شروع میشه و حاجی ضمن تبریک هفته کرامت و تولد امام رضا (ع) می خواد که بچه ها همونجا سنگاشون رو وا بکنن و چیزی تو دل کسی نمونه ... هر حرفی که می شنوم  انگار پتکی به مغزم وارد میشه ... یکی می گه حاجی بنظر من این پست برای این آقا بزرگ بوده و بعد اشاره به من می کنه و می گه : البته باید منو ببخشینا و ادامه می ده ، این آقا دیر اومده و داره زود می ره ، نمیشه که هر کی یه مدرک بگیره دستش و بیاد و بره جلو پس بقیه همکارا کی باید رشد کنن؟ یکی دیگه که ظاهری موجه تر داره دلم رو آتیش می زنه و می گه : حاج آقا منو می بخشین اما این آقا حتی به واجباتشم عمل نمی کنه ، مثلا من خودم دیدم که ایشون ریششون رو با تیغ تراشیده ، حرام .. و در حالیکه سرش رو به حالت تاسف تکون می ده تکرار می کنه .. حرام... و... یکی دیگه از معاونین یه حدیثی از امام رضا (ع) می خونه ومن می رم تو فکر ... یعنی برای پست؟ واقعا این پسوندها ارزشش و داره؟ اصلا ارزشش در چیه؟ مگه چقدر حقوق زیاد میشه ؟ نمی فهمم ، حرفهای دیگران رو نمی شنوم ... اصلا مگه  پست برای آدم شخصیت میاره؟ که چی بشه دیگران بیشتر بهت احترام بزارن ؟؟؟ اونم برای شخصیت حقوقی نه برای شخصیت حقیقیت ؟ اصلا فخر فروختن به انسانها جایی داره؟ کسایی که که اگه روحشون رو از جسمشون بگیری همه رومون رو ازشون  بر می گردونیم؟ به خودم می گم آراد می دونی اگه اشتباه کنی اونم تو این پست ، ضررش مال چه کسایی هست ؟ مردم .. مردم ... دلم می ریزه ... صدای نفر بعدی به گوشم می رسه و اونم با اسم امام رضا (ع) ... بعدی هم امام رضا (ع ) .... و من به دوران گذشته می رم . ****************************************************** داره بارون میاد ، هواشدیدا سرده و با اینکه بخاری روشنه همه روی خودمون پتو کشیدیم ، باد زوزه می کشه و از زیر در و کنار پنجره های چوبی میاد تو ، سکوت همه جا رو فرا گرفته ، نور لامپ همش کم و زیاد می شه هر لحظه احتمال می دیم برق بره ، راستین و رامتین دارن درس می خونن و روی کتاباشون دراز کشیدن و پتو رو تا گردن کشیدن روی خودشون ...  بابا حبیب چهار زانو نشسته و به استکان چایی نگاه می کنه و من کنار بهراد نشستم و مشق می نویسم ... همیشه وقتی دفتر تازه ای رو شروع می کنم خیلی خوش خط تر می نویسم و الان لذتی وجودم رو گرفته ... بهراد تب داره و کنار بخاری دراز کشیده مامان نیلو هم کنار بهراد سجادش و پهن کرده و داره تسبیح میزنه دستش رو می زاره روی پیشونی بهراد و و آروم می گه : یا امام هشتم و یه آه عمیق از وجودش بلند میشه ... بهراد که لپاش از تب شدید و گرمای بخاری گل انداخته آروم می گه : امام هشتم چیه؟  مامان نیلو پیشونی بهراد رو می بوسه و می گه : امام رضا بهراد جان امام هشتمه . می پرسم : خب ، این امام رضا رو چرا صدا کردی؟ مامان نیلو : بدون اینکه نگاهم کنه بغض گلوش رو می گیره و می گه : یاور بی کسان زای جان (پسرم)  .. و آروم اشک رو گونه هاش جاری میشه .. بهراد می گه : الان کجاست ؟ مرده؟ مامان نیلو : ساکته ، بهراد و نگاه می کنه و می گه : از همه ما زنده تره مامان جان الانم حرمش مشهده ، آه ه ه ه ه  ه و به سجده می ره زمزمه می کنه ، یا ضامن آهو ، ... آقاجان ... و اشک می ریزه ... بهرادمی پرسه : میشه دیدش ؟ آره ..؟ مامان نیلو سر بهراد رو تو بغل می گیره و در حالیکه با پشت دستش اشکش رو خشک می کنه می گه : اها زای جان به ، اگه طلب بکونه به ، می آرزویه ، یه بار،  اونه ضریحه بغلا گیرم و ماچ بکونم ، تی غربه جان را بمیرم آقا (آره پسرم میشه ، اگه بطلبه می شه آرزومه یه بار ضریح اقا رو بغل کنم و ببوسم قربان غریبت آقا ) بهراد با همون لرز که تو صداشم معلومه می گه :دلت می خواد ببوسیش ؟ بابا بفهمه ... ساکت میشه و مامان با همون اشک یه لبخندی رو چهرش میاد .... بهراد ادامه می ده : قشنگه؟ امام رضا ؟ مامان نیلو سرش و نوازش می کنه و مس گه : آره ، خیلی .. بهراد : از فرهورم قشنگتره ؟... برق می ره و باز هم سکوت .. مامان نیلو بلند میشه تا بره چراغ نفتی رو روشن کنه ... توی تاریکی می بینم که شونه های بابا حبیب می لرزه ، می دونم که داشته به حرفای بهراد و مامان گوش می کرد ... فردایی صبح حال بهراد بهتر شده بود ، مامان نیلو لقمه های نون و پنیر رو درست می کرد و می ذاشت جلومون و نصیحتمون می کرد .. سر کلاس ساکت باشینا ... دعوا نکنینا ... از زیر سایه بونها برینا ... بهراد حرف مامان رو قطع می کنه و می گه : امام رضا ( ع) رو کجا میشه دید؟ مامان نیلو می گه : مشهده بهراد جان ایشالا یه روز می ری ؟ حالا صبحونت رو بخور . بهراد چه جوری برم؟ مامان نیلو : بطلبه ،خودش می بردت ... بهراد : کی می طلبه؟ با چی می بره ؟ تو خوابم میشه دید امام رضا رو ... مامان نیلو : آره می شه ... بابا حبیب به حرف میاد : زن چی می گی؟ حالا از امشب همش باید منتظر باشه امام رضا رو ببینه ، حرف درست یاد بچه بده ... بهراد که می خواد چغلی کنه با خجالت می گه : بابا ،مامان دیشب گفت می خواد امام رضا رو ببوسه ها .... بابا حبیب گفت : بیا زن ، حالا به این بهراد بیا بفهمون و از جاش بلند می شه و می ره حیاط ... مثل همیشه دست همدیگه رو می گیریم راه میافتیم طرف مدرسه ، بهراد ساکته و حرفی نمی زنه ، بهش می گم : مشق نوشتی ؟ نگام می کنه و میگه : یکم نوشتم و به زمین زل می زنه و می ره تو فکر ... توی صف مدرسه هم نگاهم به بهراد بر عکس همیشه که وول می خورد و بچه های دیگه رو پس گردنی میزد آروم و ساکته و تو فکر و فقط به زمین زل زده... ساعت دوم هست که در کلاس رو می زنن ، معلم نگام می کنه و می گه آراد مثل همیشه حتما داداشت کاری کرده پاشو در رو باز کن ، در و باز می کنم و می بینم مبصر کلاس بهراد اینها پشت در هست و می رم سمت کلاسشون ، در کلاسشون رو می زنم و می بینم بهراد سر جاش نشسته ، معلمشون به من می گه بیرون باش و بعد خودش میاد بیرون ، توی چشمام نگاه می کنه و می گه : آراد  جان معلمت همیشه تو دفتر از تو تعریف می کنه اما این داداشت بخدا منو کشته توی این بیست ساله عمرم که درس دادم تاحالا همچین بچه ای ندیده بودم و بعد با عصبانیت می گه از صبح از من می پرسه امام رضا کیه؟ چرا مامانمون می خواد ببوستش؟ چیکارا می تونه بکنه؟ چیکارست؟ چقدر پول داره؟ باید بطلبه یعنی چی؟ آراد جان ،  به مامانت اینا بگو جلوی بهراد .... دستم و بلند می کنم و می گم : اجازه ؟ میشه بگین بهراد بیاد یکم بریم حیاط حرف بزنیم؟ معلم بهراد نگام می کنه و با سر اشاره می کنه برم تو کلاس بهراد رو صدا کنم ، می رم و صداش می کنم و بهرادکه وسط دو نفر نشسته میاد بیرون و بدون اینکه سرش رو از زمین بر داره و به معلم نگاه کنه دنبالم میاد تو حیاط روی پله های حیاط می شینیم ، هیچکدوم حرفی نمی زنیم ، بهراد همینطور که به زمین زل زده می گه : خانوم معلم می گه امام رضا هر کاری بخواد می تونه بکنه .... می گه دوست نزدیک خداست و هرچی بگه خدا می گه باشه .... می گه اگه کارای خوب بکنیم ما رو خودش می بره مشهد ... یه سکوت طولانی می کنه و در حالیکه بغض کرده با حسرت می گه : اگه برم امام رضا ... اگه برم... همه چی ازش می خوام ... به هیچکی نمی گم ولی به تو می گم ، بهش می گم هر روز ناهار بده ... چشم بابا حبیبم خوب کنه و دیگه از چشمای مامان اشک نیاد ... به تو هم کتونی و چکمه بده و منم... سرش و بلند می کنه و به من خیره میشه : آراد ! میای کارای خوب بکنیم تا بریم امام رضا ... و اشکی که تو چشاش جمع شده سر می خوره روی گونه هاش ...صورت نشسته بهراد رو اشک می گیره . برای اینکه فعلا شر دردسرش رو از سر خودم و معلمش کم کنم می گم : باشه ، ولی ممکنه طول بکشه ها، هم باید مشق بنویسی ، هم ساکت باشی هم اینکه نون بخری و .. دستش و دراز می کنه و میگه : هر چی تو بگی قبوله! و نیشش تا بنا گوش باز میشه. راستش از همون ساعت بهراد حتی یک کلمه هم تو کلاس حرف نمی زد . ظهر که رسیدیم خونه بهراد کتونیهاش رو جفت کرد و پاهاشو شست ، این کار برای مامان نیلو خیلی عجیب بود ، بهراد لباسهاشو گذاشت سر جاشو ن و تو پهن کردن سفره کمک مامان نیلو می کرد ... مامان دست بهراد و گرفت و پرسید : بهراد جان چی شده اینقده کمک مامان می کنی؟ بهرادم نگام کرد و بعد رو کرد به مامان و گفت : می خوام امام رضا منو بطلبه و زد زیر خنده ... اشک از چشای مامان نیلو سرازیر شد بهراد و به سینه فشرد ... امروز که نگاه می کنم اوج ایمان رو در رفتار اون روزهای بهراد می بینم ، ایمان بی قید و بندی که هر چی بزرگتر شدیم ازش فاصله بیشتری گرفتیم  بهراد اول نذرش رو ادا می کرد و بعد منتظر اجابت بود و امروز ما معجزات می بینیم و یادمون می ره که بابا عهدی هم بسته بودیم ... که ما چقدر عهد شکنیم ... رفتارهای بهراد برای همه نگران کننده شده بود چون همه می دونستن اگه بهراد نتونه بره مشهد ممکنه ضربه روحی بدی بخوره و رفتارهاش جوری بود که همه محله فهمیده بودن بهراد چرا اینهمه تغییر کرده، بابا حبیب بیش از همه مامان نیلو رو مقصر می دونست که سبب ایجاد این امید کاذب در بهراد شده بود . مامان نیلو شب بهراد و کنارش نشوند و گفت بهراد جان ، می دونی چیه؟ تو خیلی پسر خوبی هستی اما ... بهراد فقط تو چشای مامان نیلو زل زده بود ، مامان نیلو هم زل زده بود تو چشای بهراد ، می خواست به بهراد بگه که ممکنه نتونه فعلا بره مشهد اما زبون مامان نیلو بند اومده بود ، اما نمی تونست اون چشمه امید رو در بهراد خاموش کنه بابا حبیبم منتظر بود مامان حرف آخر و بزنه اما مامان ساکت مونده بود ... یهو بابا حبیب بلند شد جلو بهراد زانو زد  و گفت : بهراد جان ، مامان می خواد بگه ما فعلا نمی تونیم بریم مشهد، می بینی که فعلا وضع ما خوب نیست ، منم که مریضم اما ایشالا همینکه خوب شدم حتما می ریم .... بهراد به دهن بابا زل زده بود یهو خندید و گفت : کی میگه تو و مامانم میایین؟ بابا گفت : پس کی می خواد ببرتت ؟ ها ؟ بهراد گفت : خودش میاد ما رو می بره ، من و آراد و... بابا حبیب از شدت خشم سرخ شد : بلند شد و سر مامان نیلو داد زد ، ببین زن ، ببین می تونی این بچه ها رو دیوونه کنی؟ آخه این مزخرفات چیه می ریزی تو فکر این بچه ها ... فردا اگه دوتایی پاشن گم و گور شن که می خواییم بریم مشهد چه خاکی تو سرمون کنیم ؟ از فردا یه دقیقه دیر کنن من هزارتا راه می ره دلم زن و قدم زد و سیگاری روشن کرد ... مامان نیلو اما ساکت بود و آروم و سر بهراد رو که الان ترسیده بود فقط نوازش می کرد ، صحنه ای از ایمان ، عشق ، امید و .....ایمان ، ایمان و ایمان. صبح که از خواب پاشدم بوی خوبی مشامم رو نوازش می داد ، هوا ی زمستونی که آفتاب زده بود و بویی خاصبه مشام می رسید این بو رو تنها کسایی که تو شمال زندگی کردن می تونن درک کنن  ، هنوزم گاهی این بو رو حس می کنم و همون نشاط وجودم رو می گیره ... لباس پوشیدیم و با بهراد قدم زنان به سمت مدرسه حرکت می کردیم ، بهراد می خندید و شاد بود و منم سر خوش از این هوای خنک زمستونی و شبنمهایی که حالا پاچه شلوارمون رو خیس کرده بود و کفش دوزک هایی که داشتن افتاب می گرفتن ... میگم : هی خنگالو چرا اروم می خندی؟ بهراد نگام می کنه و برقی تو چشاش می درخشه ، و یهو می گه : امام رضا رو دیدم و راه میافته .... دلم شور می زنه می دوم و بهش می رسم می زنم پس کلش و می گم الاغ اگه یه بار دیگه خونه از این حرفا بزنی می کشکت دیدی دیروز بابا سر مامان داد زد ... بهراد نگام می کنه و دستم رو محکم می گیره و حرفی نمی زنه.... روز دوازده بهمنه و سر صف می گن ساعت آخر جشن داریم و رئیس آموزش پرورشم میاد ، مدیر صداش رو کلفت می کنه و می گه : وای بحال کسی که ببینم تکون می خوره تو صف ، کسی و هل بده ، بشینه ، بیشتر از یکی شیرینی برداره و... بعد خط کش چوبیش و بالا میاره می گه : حالا میل خودتونه و خط کش رو تو هوا تکون می ده دل منم مثل همه میریزه ... زنگ آخر همه رو صف می کشن و روی پله های ورودی کلاس یه میز پر از میوه و شیرینی و آب میوه هست ، مدیر صحبت می کنه و بعد یکی میاد یه شعر می خونه و بعدشم مثل هیمشه سرود بیست و دوی بهمن روز پیروزی ما و... آخر های جشن هست که ناظم مدرسه میاد بالا و میگه می خواییم یه مسابقه ترتیب بدیم جایزه اونم آقای مدبری (رئیس آموزش پرورش) می دن خب دوتا گروه از دانش آموزای قوی می خواییم ، آقای مدبری از جاش بلند میشه و میگه : خب ما داریم دانش آموزای خوب رو برای بیست و دوی بهمن اردو  می بریم مشهد هر گروهی اول بشه ما اونها رو هم می بریم ... همهمه بلند شد و ناظم خواست که داوطلبین دستاشونو بلند کنن ، نمی دونم چقدر طول کشید که دیدم بهراد اون بالا مونده و هرچی ناظم زور می زنه بهراد از روی سن پایین نمیاد و دست آخر با وساطت مدیر اون بالا موندو با دست هی اشاره به من می کرد که برم بالا ، اما پای من قدرت حرکت نداشت تا اینکه صدای آقای ناظم از پشت میکروفن منو به خودم آورد : آراد آزاد بیا بالا ... با دلهره شدید رفتم بالا و کنار بهراد که هیچ اثری از استرس تو چهرش نبود موندم و از ترس سرم رو بالا نگرفتم که تو چشم بچه ها نگاه کنم . آقای مدیر گفت : حالا که دوتا داداش اومدن بگو برادرای رضایی هم بیان بالا . خدا می دونه که سرم خراب شد من و بهراد باید مسابقه می دادیم با شهرام و کامران رضایی؟ در هوش و ذکاوت هر دوشون معروف بودن و کامران جزو منتخب علمی استان بود و یه کلاسم از ما بالاتر بود اما شهرام همکلاس بهراد بود و نتیجه مسابقه از پیش معلوم... قرار شد از هر گروه یکی در میون پنج تا سئوال پرسیده بشه و گروهها می تونن با مشورت پاسخ بدن و سئوال اول از گروه ما شد : مر کز استان مرکزی و من خیلی زود پاسخ دادم اراک ... صدای دست همه بلند شد عرق روی ستون مهرههام سر خورد و غلغلکش رو حس کردم ... مدیر رو به کامران کرد و گفت : مرکز اصفهان و کامران سریع گفت : اصفهان و باز هم صدای دست و سوت همه بلند شد... ناظم بلند تکرار کرد و اما سئوال دوم : چهار شهر که با ت شروع می شن و من شروع کردم ، تبریز ، تنکابن ، تالش و... ذهنم قفل شده بود دهنم خشک شده بود که بهراد داد زد تهران و مدیر یه احسنت نصیب ما کرد.... سئوال دوم از گروه بعد بود و چها ر شهر با الف که کامرانم خیلی سریع اونها رو نام برد استرسم کمتر شده بود و نفسم از اون شماره شماره در اومده بود بهراد وقتی جواب رو می دادیم بالا می پرید تو اون شلوغی داد می زد مشهد مشهد .... ناظم رو به ما کرد و گفت خب حالا یه سئوال سخت خارج از کتاب شما ... می خوام انگلیسی بپرسم ... با خودم گفتم چی ؟ انگلیسی چیه؟ ما که انگلیسی نخونده بودیم و من فقط چند بار کتابهای انگلیسی فروهر و فرهور و دیده بودم ... اما می دونستم که کامران اینا کلاس اینگلیسی می رن ... باخت اومد جلوی چشمم ... و اثار غم رو در چشمان بهرادم دیدم  ناظم رو به ما کرد و گفت : ماهی به انگلیسی چی میشه؟ .... اصلا نمی شنیدم ... ناظم داد زد آزاد سرو رو بلند کردم و گفتم: بله؟ و آقای ناظم داد زد ماهی ؟ سکوت مطلق همه جا رو گرفته بود ... دهنم و باز کردو گفتم نمی دون... یهو ابول اومد جلوی چشمم و یاد دسته قلاب خارجیش افتادم که ابول می گفت نوشته .. فی.... یعنی ماهی ... دهنم و باز کردم و گفتم فی... نفسم بند اومده بود دوباره گفتم فی و نفس پر اضطرابنم با صدایی مثل شه هههه از گلوم خارج شد ... ناظم مبهوت گفت : احسنت ... احسنت ... فیش ... خون تو سرم جمع شده بود ... زانوهام می لرزید ... کف دستم عرق کرده بود ... و تحسین همه برام شده بود جذابیت ... واقعا گاهی خدا با یه دم آدم رو به اوج افتخار می رسونه ، دمی که با دل شکسته و گاهی اخرین توانت باشه و فقط تلفظ بشه،  ش ش ش ... و خدا می دونه دم کی خیلی گرمه .... سئوال زبان اون گروه بود گربه به انگلیسی که کامران با تلفظ غلیظی  گفت:  کت و فقط دوتا سئوال باقی مونده بود و بهراد زودتر جشن قهرمانی رو گرفته بود ... اگه حرکات بهراد رو می دید که چطوری بالا می پرید و دست می زد و گاهی رو زمین ولو می شد حس الان من رو می تو نستید خیلی بهتر درک کنید ... اصلا کی میگه دنیای ما با هم خیلی فرق می کنه ... من که خودم رو در تک تک شما می بینم پس ... سئوال چهارم پرتاب دارت بود به سیبل هر گروه سه پرتاب داشت اولی رو  من انداختم و در مجموع شد 23 . حالا نوبت گروه رضایی بود و اونها پرتاب کردن و در نهایت تعجب اونها هم 23 و همه چی کشیده شد به سئوال آخر ... هم من و هم بهراد و هم کامران و شهرام خیس عرق بودیم هیچکس فکرش رو هم نمی کرد ما برای اونها رقیب محسوب شیم اونم با وجود بهراد ... رئیس آموزش و پرورش اومد جلو و گفت این داداش بزرگا نشون دادن خیلی باهوشن پس سئوال آخر رو من از این کلاس اولیا می پرسم ... گیج شدم و منگ زحمت هام به هدر رفت بهراد ... آقای رئیس رو به شهرام کرد و گفت شهرام جان می تونی بگی مرکز ایران کجاست ؟ شهرام گیج شده بود از هر طرف صدای زمزمه تهران به گوش می رسید ... مدیر دستش رو به نشانی سکوت گذاشت روی بینیش و همه ساکت شدن ... اما من شنیدم معلم کلاسشون که پشتش نشسته بود گفت : تهران و شهرام هم داد زد تهران ... رئیس با اینکه خودشم شنیده بود اما مجبور شد بپذیره و رو کرد به بهراد که دهنش تا بنا گوش باز بود و شیطنت از چشماش می ریخت ... رئیس نگاش کرد و گفت : مرکز استان گیلان ، همین استان خودمون چیه؟ بهراد داد زد انزلی .... همه جا رو سکوت فرا گرفت ... شهرام پرید بغل داداشش و همه برای بهراد زدن زیر خنده ... آقای رئیس گفت آقا بهراد مرکز گیلان و بهراد دوباره داد زد : انزلی دیگه ... آقای رئیس رو شو برگردوندو به کامران و شهرام اشاره کرد و گفت : خب این گروه برنده شد ... نمی دونم چه حسی داشتم اما بدنم داغ داغ بود ... و بهراد گیج و چشماش پر اشک وقتی تو چشماش نگاه کردم مطمئن شد که اشتباه کرده : اومد جلومو گفت : آراد مگه انزلی نیست ؟ منم بدون هیچ حرف اضافه ای گفتم : رشته ... بهراد اشک رو گونه هاش سر می خورد داشتم از پله ها میومدم پایین که دیدم بهراد دنبالم نیست ، بهراد با همون اشک و حالت معصومانه و فین فین دماغش رفت جلو رئیس آموزش پرورش منم رفتم بیارمش پاین که بهراد زیر کت آقای رئیس و گرفت و کشید ... آقای رئیس که تازه متوجه بهراد شده بود گفت : چیه عزیزم ! بهراد بهت زده تو چشم رئیس مدرسه نگاه کرد و گفت : یعنی امام رضا ما رو نطلبیده؟ و ناگهان اشکش جاری شد و با صدای بلند گریه کرد و هی زیر لب می گفت : بخدا خودش گفت ما رو می بره آقا و دستشم مثل اجازه بالا گرفته بود... رئیس مدرسه خشکش زده بود دستش رو گذاشت رو سر بهراد و اونو با خودش برد پشت میکروفن و گفت : با توجه باینکه هر دوتا گروه خوب بودن و تو سئوال آخر من شنیدم بعضیا به این گروه کمک کردن ( با دست شهرام و کامران رو نشون داد) ما هر دوتا گروه رو عازم مشهد می کنیم... بهراد از روی پله ها پرید و تو جمع شروع کرد رقصیدن و وقتی به من رسید گفت نگفتم خواب دیدم منو تو با هم می ریم ... راستش منم پر بغض بودم اما هیچوقت نمی تونستم توی جمع اشک بریزم  و در خودم فقط گریستم... خوب یادمه چهره بابا حبیب و وقتی فهمید ما داریم می ریم مشهد ... بابا حبیب که اون وقتها گاه و گلف نماز می خوند رفت و با چشمایی پر اشک وضو گرفت و من دیگه هیچوقت ندیدم بابا حبیب نماز نخونه و بعد نماز همش می گفت : العفو   العفو   که ما نمی فهمیدیم یعنی چی... سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت مشهد بیست ساعت راه بود ، نیمه های شب بود که دیدم بهراد می لرزه چشمام رو باز کردم و دیدم بهراد داره گریه می کنه بهش گفتم چی شده ؟ با هق هق دستش رو بلند کرد و جلو رو نشونم داد ... ضریح اما رضا نمایان شده بود و برق می زد من تو اون گنبد چهره مامان نیلو رو می دیدم که می گه یا ضامن آهو ... یا غریب القربا ...  منم اشکام جاری شده بود اینکه توی اون تاریکی مطلق یه گنبد برق بزنه و بگه ..... وقتی بزرگ شدی می فهمی معجزه یعنی چی .... اون روزها نمی فهمیدم همه زندگی ما آدمها معجزست ، نفس کشیدنمون ، خوابیدنمون ، محبتمون ،؛ عشقمون ... اما اینقدره مغرور و جاهلیم می گذریم و می گیم من... من... گاهی جسارت می کنم و می گم اگه منم یه خالق بودم یه بنده مثل خودم داشتم چی می گفتم ؟ به خودم می گفتم : احسنت؟ خدایی ش نه ...نمی گفتم ... یادمه وقتی  روز آخر اردو داشتیم بر می گشتیم یه خبرنگار جلوی بهراد و گرفت و گفت : شما برای چی اومده بودی مشهد؟ بهرادم با همون حالت خنده و دهن گشاد گفت: اومدم امام رضا رو ببوسم ... مجری هم رو به دوربین کرد و گفت : منظور این آقا البته ضریح متبرک امام رضا (ع) بهرادم سریع گفت : نه بابا من خود امام رضا رو بوسیدم .. مجری میکروفونش رو کشید و گفت بزن عقب پاکش کن اینو بابا ... راستی شما چی ؟ ضریح و می بوسید یا آقا رو.....  ************************************************ صدای حاجی که داره از من دفاع می کنه منو به خودم میاره و پاسخ تک تک سئوالا رو داره می ده ، اینکه چرا منو انتخاب کرده و ... چهره حاجی قرمز شده و داد می زنه ، واقعا به هر قیمتی افراد رو تخریب می کنیم ؟ یک نفر از شما یه حرف تخصصی نداشت اینجا بزنه؟ پس معلوم می شه تصمیم من در انتخاب آدم فنی درست بوده ... جو ساکت میشه ، حاجی یه لیوان آب می خوره و رو می کنه به من و می گه : آقای آزاد در خدمتیم و با دست به من اشاره می کنه ... ساعت رو نگاه می کنم ساعت شش هست ، سه ساعت حرف زده شده ، میکروفون جلوم رو روشن می کنم و می گم : اگه متهم به تملق نمی شم ، اذانه .... با اجازه و میکروفون رو خاموش می کنم ... حاجی سرش رو به نشانه تائید تکون می ده ... با زهم مثل همیشه اونی که باید عزت بده ، چشماش خیلی باز تر از دهن منه که بخواد دفاع کنه.  دوستای خوبم ، شاید اگه از خیلی از اطرافیان خودم من هم امروز بپرسید بگن این که آراد نیست ، راست می گن زندگی مار و سخت کرده ، گاهی نمی تونی به همه بگی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مردم من می خوام آدم باشم ،می خوام راحت حرف بزنم ، راحت عاشق شم ، راحت زار بزنم و....  چرا؟... ما امروز عشق رو مسخره می کنیم و در عوضش راحت خیانت می کنیم   ... برای یک لحظه لذت برای دوستانمون سالها دروغ و کینه بجا می زاریم و بجای اینکه .... ولی اینجا نه اینجا  تنها جایی که می خوام خودم باشم آزاد  آزاد آزاد ... و زیر لب می خونم : هراه شو عزیز ف کین درد مشترک ، هرگز جدا جدا ، درمان نمی شود ... خاک پای تک تک شما دوستان عزیزم آرادک چشم انتظار پیامهای دلگرم کننده شما خواهم ماند.      


99
کامنت بنویسید...
سارا بهار , sarabahar85
پنجشنبه 23 خرداد ، 21:13
ایمان و فقط ایمان!!!!
ادامه
فافا ش , fafagol
چهارشنبه 15 خرداد ، 12:34
خیلی باحاله این بهرادتون
ادامه
نسرین من , nas169_59
دوشنبه 26 فروردین ، 11:13
موقع خوندن انقدر استرس داشتم انگار منم اونجا بودم.خوش به حال بهراد مطمئنم که بهراد اون موقع خود آقا رو دیده و بوسیده.خوشا به سعادتش
ادامه
شیرین  , shirin13
دوشنبه 20 آذر ، 22:56
عالی بود
ادامه
الهه میرزایی , rainstar0p
سه شنبه 9 آبان ، 23:40
تو خاطرات قبلی وقتی دوستان کامنت می ذاشتن که گریه کردن و یا نتو نستن جلو اشک ریختن شونو بگیرن، به نظرم عجیب میومد و فکر می کردم دارن غلو می کنن.
اما این خاطره دیگه اشک منو هم درآورد.
ادامه
ب ه ا ر ه , eedeh1
پنجشنبه 6 مهر ، 15:16
بهراد درست گفت دیگه مرکز گیلانو.... منم یه تجربه شبیه بهراد دارم... بازم نتونستم جلوی اشکمو بگیرم... ممنون
ادامه
راحی خوش شانس , rahele28
سه شنبه 24 مرداد ، 22:05
markaze gilan:anzaliiiiii
azize delam
kheyli ziba boooodddd

mrcccc

likeeeeeeeeeeeeee
ادامه
حسن هوشمند , 6616161
جمعه 30 تیر ، 17:22
السلام علیک یاضامن اهو
السلام علیک یا امام رئوف
ممنون ارادعزیز خیلی زیبا بود
ادامه
سپیده  , sepideh_artmis
چهارشنبه 14 تیر ، 17:35
خیلی قشنگ بود...
ادامه
ساحل  بی دل  , arosha_derakhshan
یکشنبه 17 اردیبهشت ، 22:34
خدایا شکر برای همه چیز

خیلی قشنگ نوشته بودید .خیلی زیبا بود

ممنون
ادامه
سوینج س , el_catilmaz
دوشنبه 28 فروردین ، 03:39
ساعت 3:38 بامداد .بابا یکی به من بگه برو بخواب.ولی نه تصمیمو گرفتم تا تموم نکنم نمیرم.این بهراد واقعا دوس داشتنیه.
ادامه
هدا  , tajalligah
پنجشنبه 24 فروردین ، 11:50
ادامه
هدا  , tajalligah
چهارشنبه 23 فروردین ، 22:14
سلام.
اشک...
ایمان...
حضور...
بوسه...
نور...
بابا...
خدا...
یاد...
مادر...
بودن...
باش.
ادامه
کژان  , koohssar
سه شنبه 27 دی ، 16:35
"گاهی خدا با یه دم آدم رو به اوج افتخار می رسونه ، دمی که با دل شکسته و گاهی اخرین توانت باشه و فقط تلفظ بشه، ش ش ش ... و خدا می دونه دم کی خیلی گرمه .... "
خدایا!به قلبم بیا...
ادامه
مهدی ایرانی , niotish
یکشنبه 25 دی ، 00:18
امروز ما معجزات می بینیم و یادمون می ره که بابا عهدی هم بسته بودیم ... که ما چقدر عهد شکنیم ...

ادامه
صدای پای آب       , nahid1982n
شنبه 17 دی ، 09:25
برای دومین بار دیروز خاطره رو خوندم . باز هم جذاب بود . باز هم بنویس ...
ادامه
مروارید مقدم , mahan6265
سه شنبه 29 آذر ، 18:36
چه عالمی بود دوران بچگی،همه باصفا بودیم و بی ریا،چقدر دلم یکرنگی اون وقتارو میخواد.امام رضا(ع) پشت و پناهت داداشی...
ادامه
آخرین مطالب آراد آزاد
اقدام عجیب یک دختر برای درمان سرطان برادرش داعش سوزاندن خلبان اردنی را اکران کرد خاطره سی ونهم (بهراد آرتیست می شود!... خاطره سی و هشتم ( زنگ انشاء) پائیز اومد و ماه مهر... خاطره سی و هفتم (یاغی) آراد….... خاطره سی و پنجم ((کی میگه نو شدن همیشه خوبه؟... خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می... خاطره سی و سوم ((چقدر خوب که شما هستید.... خاطره سی و دو ( مروری بر حقیقت من) هوا سرد شده ،... خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی... خاطره سی ام (یک اتفاق شاید خوب.... خاطره بیست و نهم ( یک خاطره خیلی خصوصی.... خاطره بیست و هشتم ( وقتی که خدا قلقلکم داد.... چرا در درج خاطراتم وقفه افتاد هوای گرم کلافم کرده... خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!... خاطره بیست وششم (بوی باران تازه می آید.... دوکلوم حرف خودمونی بر در شاهم گدایی نکته ای در کار... خاطره بیست و پنجم (لطفا این خاطره رو نخونید) خب سال... خاطره بیست و چهارم (چرا دیکتاتور نباشم؟... خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه... خاطره بیست و دوم (اونروز نفهمیدم ، اما امروز می فهمم.... خاطره بیست و یکم (سیب) ذهنم آشفته هست ، سرم گیج میره... خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع... خاطره نوزدهم (این خاطره برای افراد زیر 18 سال ممنوع... خاطره هجدهم (یک روز جمعه در دو تصویر) امسال پائیز... خاطره هفدم (بزرگترین آرزوی بهراد) آخر پائیزه و هوا... خاطره شانزدهم (اولین روز مدرسه آرادک) خسته ام ، چشمهام... خاطره پانزدهم ( برای هر نعمتی ، باید هزینه کرد )... خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...