آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

 با سلام از دوستان قدیمی کسی هست؟
آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

مطالب

90/03/17 08:26

خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!...

خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!)
آخرین جلسه ترم اول هست این کلاس رو خیلی دوست داشتم بچه هایی یک دست و با پشتکار و چون جمعه ها از صبح تو این دانشگاه درس داشتم ، از ظهر تا شش عصر هر هفته با همین کلاس درس داشتم ورفاقتی عجیب بین ما بوجود اومده بود و حتی بچه ها مسائل خصوصی خودشون رو با من در میان می ذاشتن ،  طبق عادت همیشگی همینکه سر کلاس میرم اول  یک بیت شعر روی تخته می نویسم: بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد         گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود   اصولا با وایت برد مشکل دارم وخوشبختانه اینجا همه کلاسها هنوز تخته دارند دستم رو تکون می دم و ذرات ریز گچ در هوا شروع به رقص می کنن ، کتم رو در میارم و روی دسته صندلی می زارم و از پنجره به بیرون نگاه می کنم چقدر گیلان زیباست ، چقدر من خوشبختم که اینهمه زیبایی رو می بینم ، درختهای بلند و سبز و گلهای زیبایی که محوطه بزرگی رو فرش کردن و بوی جنگل  خیس ، پنجره رو باز می کنم و سرمو خارج می کنم …. کلاس ساکته و هیچکس حرفی نمی زنه ، یه صندلی رو بر می دارم و می برم وسط صندلی دانشجو ها می زارم همه نگاهشون به سمت من بر می گرده ، دلم گرفته و مطمئنم بچه ها در چهره من اینو می بینن  ، سرم پایینه و دنبال جمله ای می گردم تا بحث رو شروع کنم اما اولین کلامی که از دهنم خارج میشه اینه که : خلاصه ، بچه ها حلالم کنین . بعضی ها سرشون رو بلند نمی کنن ، مرضیه اشک تو چشاش جمع شده ، مرتضی که دلقکی هست برای خودش  و با اون لباسای اجق وجقش همیشه برای من سوژه ای بود تا کلاس رو از یکنواختی خارج کنم هم تو چشماش غم هست و داره با نوک خودکارش روی میز خط خطی می کنه ، ترم دیگه به دلایلی نمی تونم تو این دانشگاه درس بدم و بچه ها هم اغلب ترم دیگه ترم آخرشونه و جدایی همیشه سخته. از جام بلند میشم و می گم هرکی یه کاغذ برداره و چیزی برای من بنویسه ، هرچی دلتون می خواد اونایی هم که فکر می کنن من ناراحت می شم اسمشونو ننویسن …. بعدم مباحث مهم برای امتحان رو بهشون یاد آوری می کنم ، آخر کلاس جلو در کلاس می مونم و نوشته ها رو بدون اینکه نگاه کنم از دست بچه ها می گیرم ، اول دخترها میان و یکی یکی خدا حافظی می کنیم ، بعضی ها هم بغض کردن ، یک عده هم موندن بعد از همه خداحافظی کنن ، پسرها میان و دست می دیم و همو تو آغوش می گیریم و با شوخی و بعضا جدی خداحافظی می کنیم. اون سه چهار تا دخترم که موندن میان جلو ، سه تاشون همیشه با هم بودن و می دونم بچه ها اونا رو سه تفنگدار اسم گذاشتن ، بعد یکیشون در کلاس رو میبنده و نسیم از کیفش یه جعبه در میاره و می گه : استاد این یه یادگاریه کوچیکه ، تشکر می کنم و قبول می کنم ، لادن می گه : استاد بازش کنین ببینین خوشتون میاد ؟ باز می کنم یه ساعت سواچ اسپرت هست ، نمی دونم چی بگم و فقط تشکر می کنم ، لادن دوباره می گه استاد میشه بهتون میل بزنیم بازم ؟ با خنده می گم : خوشحالم می کنین. همه می رن و مرضیه مونده ، وقتی همه می رن میاد جلو و بدون اینکه سرش رو بلند کنه نامه ای که خواستم همه بنویسن رو به سمتم دراز می کنه و با بغض و چشمانی اشک الود از کلاس خارج میشه.  می خوام چیزی بهش بگم اما از کلاس خارج شده ، کتم رو از روی صندلی بر می دارم و برای آخرین بار به کلاس خالی نگاه می کنم و از کلاس خارج می شم . *** امشب رو اومدم ییلاق ، کلبه جنگلی که عاشقشم و همیشه تو تنهاییام میام اینجا ،رو تخت وول می زنم و خوابم نمی بره ، همیشه اگه زیادی خسته باشم بیخوابی می زنه به سرم و حس کلافگی بهم دست می ده ، حوصله فیلم دیدن یا کتاب خوندن ندارم چراغ خواب رو روشن می کنم ، ساعت یک و پنجاه دقیقه... یاد نامه بچه ها میافتم  و اولین نامهای که به ذهنم میاد نامه  مرضیه هست ، بلند می شم و نامه اونو در میارم و زیر نور زرد رنگ چراغ خواب می خونمش : ((استاد خوب آقای آزاد ، خدا می دونه من چقدر از شما بدم میومد ، خدا می دونه وقتی جلسه اول به کفشم زل ده بودین چقدر ازتون متنفر شدم ، خدا می دونه من از بوی عطر شما تهوع می گرفتم .... اما حالا می خوام ازتون حلالیت بخوام ، بارها سر نمازم دعا کردم که خدا .... منو ببخشین و حلالم کنین ،وقتی دیدم که رفتار شما با من و بچه ها ی دیگه هیچ فرقی نمی کنه خوشحال شدم ، و …  در ضمن من از همون اول تو کلوب شما رو شناخته بودم و می دونم نمی خوایید بچه ها در موردش صحبت کنن فقط خواستم بگم ، تو رو خدا خاطراتتون رو قطع نکنین.... آقای آراد پارسال عموم گفته بود اگه ارشد آزادم قبول شم منو می فرسته  و خرجمو می داد اما من قبول نشدم  و فقط دو نفر کم آوردم و در عوض خیلیا با بسیجی فعال قبول شدن که شما هم میشناسینشون آقای آزاد من افسرده شده بودم و الان می خوام برم اول خط و بدوم مثل شما می خوام نیروم رو تقسیم کنم و آخر خط کم نیارم آقای آراد برای پدر و مادر مرحوم من دعا کنین . همیشه به یادتون هستم . خواهر کوچک شما مرضیه....)) بغض گلوم رو گرفته ، چشمام رو می بندم و در تاریکی مطلق صفحه ای دیگه از گذشتم رو می بینم . **** کلاس اول رو با معدل بیست تموم کردم و دوباره حس آزادی کل وجودم رو در برگرفته اصلا صبح که از خواب پا شدم و چشمم رو باز کردم وبه یاد آوردم که مدرسه تعطیله دلم یه جورایی قیژ رفت و با حالتی سرخوشانه بهراد رو تو بغل گرفتم و دوباره خوابیدم ، بیشتر از خودم بهراد خوشحال بود که دیگه تنها نیست و یار غارش همراهشه ، رامتین و راستین هنوز درس دارن و بشدت مشغولن و مامان نیلو از ما می خواد  ساکت باشیم  تا اونا بتونن درساشونو بخونن ، با بهراد میریم بیرون و با بچه ها تو یه مرتع وسیع مشغول فوتبال می شیم و سر ظهر خیس از عرق و خاک آلوده میاییم خونه و قرار می زاریم بعد از ظهر بریم شونه بسر شکار کنیم ، بهراد که مدتهاست یه هم پا برای اینگونه شیطونها نداشته سر از پا نمی شناسه .. امتحانهای راستین و رامتینم تموم شده ، و اونا هم سرگرم شکار و بازی و ماهیگیری هستن ... فروهر رو مدتهاست خیلی کم می بینیم و همینکه میاد خونه از خستگی می خوابه ، بدنش ترکه ای شده و استخونهای گونه هاش زده بیرون ، کار روزانه و دبیرستان شبانه جونی براش باقی نذاشته و خیلی کم حرف شده. اون شب فروهر وقتی اومد با هیچکس سلام و احوالپرسی نکرد و یک راست رفت تو اتاقش و بعد چند دقیقه راستین رو صدا کرد ، من و بهراد پشت پنجره اتاق فروهر نشسته بودیم که راستین وارد اتاق فروهر شد و آروم کنارش رو تخت نشست ، می شد از چهره فروهر عصبانیت و خشم رو دید ، مامان یه لیوان چایی آورد و بدون اینکه چیزی بگه خارج شد ، فروهر بدون اینکه قند برداره یه هورت از چایی کشید و با پشت دستش لباشو پاک کرد و گرفته پرسید : امتحانا چطور بود؟ راستین که کمی استرس پیدا کرده ، و با انگشتاش بازی می کنه ، می گه : چطور ؟ فروهر می گه همینطوری ، می خوام بدونم نتیجه اینهمه جون کندن من و خون دل خوردن مامان و شرمندگی بابا چی شده ؟ راستین قرمز شده و سرش و انداخته پایین و زیر لب می گه : بد نبود . فروهر می گه : بد نبود ؟ یعنی چی ؟ راستین که عصبی شده ، با حالتی عصبی می گه خوب بود دیگه ، هنوز که کارنامه ندادن ، دادن میارم می بینی ، و بلند میشه تا از اتاق بره بیرون که فروهر داد می زنه: بشین! و راستین در حالتی که صورتش رو برگردونده به سمت دیوار می شینه . فروهر می گه : امروز خونه فتاحی ، مدیرتون کار می کردم . راستین می لرزه از خشم و استرس. فروهر ادامه می ده : گفت دوتا تجدید آوردی . راستین همونطور که روش به دیواره آروم می گه : با یه شب در میون غذا خوردن و نون و چایی انتظار نداری که معدلم بیست بیاد . فروهر که معلومه انتظار این حرف رو داشت می گه : خب آراد چطور بیست آورد؟ رامتین چطور آورده نوزده و خورده ای ؟ راستین روشو به فروهر می کنه : چون اونا مشکلات منو ندارن ، کمتر فکر می کنن ، کمتر می فهمن و مغزشون راحتتره صداش می لرزه و لبش تکون می خوره و معلومه دستاش عرق کرده. فروهر چشماش قرمز شده و تو چشای راستین زل زده ، دندوناشو از روی خشم بهم فشار می ده که رامتین میاد تو اتاق و روبروی اونا می شینه ، بعد زانوهاشو تو بغلش جمع می کنه ومثل همیشه مظلومانه می گه : فروهر راستین راست می گه : من کمتر می فهمم ، من نمی فهمم که مامان نیلو برای اینکه غذا نداریم هفته ای سه روز روز ه می گیره ، من نمی فهمم که بابا سر نمازش هر روز می گه خدایا منو از شرمندگیه خونوادم در بیار یعنی چی، من نمی فهمم بهراد آرزوی کتونی داره ، من نمی فهمم آراد خیلی کم حرف شده ، بعد رفت و دستای فروهر رو گرفت و گفت : من نمی فهمم که وقتی داشتین چدن کاری می کردین سرب داغ یه لایه پوست دستت رو برد و دست فروهر رو یه دفعه بر گردوند ، راستین تا چشش به کف دست فروهر و گوشت قرمز و تقریبا بدون پوست اون افتاد در حالیکه اشک از چشاش جاری بود بلند شد و در رو محکم پشت خودش بست و رفت و گریه رامتین بود و اشک بی صدای فروهر و اشک های بهراد و بغض سنگین من ، ساید این صحنه ها در ذهن شما یه سکانس از یه فیلم هندی باشه ، اما باور کنین گاهی فیلم های هندی هم می تونه عین واقعیت باشه. از فردا راستین با جدیتی باور نکردنی تو طبقه نیمه کاره بالا شروع کرد به درس خوندن و می شد فهمید بی شک اثر  این برخورد  ماندگاره. چند روز بعد جمع ما دوباره کامل شد و فروهر هم به جمع ما پیوست وای که چقدر شاد بودیم و سر زنده ، صدای خنده بود که تو خونه پیچیده بود.  فرهور روزا با فروهر می رفت سرکار و شبا هم با هاش درس کار می کرد تا اون بتونه تو درساش موفق باشه و بازیهای دور همی و شادی محض که الان حتی نمونه ای از این شادی و همبستگی رو تو خونواده ها نمی شه دید. آخر تابستونه ساعت حدود دوازده ظهره که فرهور میاد خونه و لباساشو آویزون می کنه و میشینه ، بابا حبیب داره چایی می خوره و تکیه داد ه مامان نیلو یه چایی برای فرهور میاره و می گه بخور تا بقیه بیان ناهار بخوریم. فرهور چایی رو می گیره و یه قند می زنه تو چایی و میزاره تو دهنش و بعد در حالیکه سعی می کنه لحنش طبیعی باشه می گه : می خوام این ترم رو مرخصی بگیرم ، نرم دانشگاه . بابا حبیب از جاش می پره و میگه : چی ؟ مرخصی؟ مگه خونه خالست که مر خصی بگیری ؟ اگه برای ما می گی ، بیخود ، خدا کریمه ، تو برو . مامان نیلو هم که کمی دست پاچه شده می گه : فرهور جان ، بخدا یه مدت دور باشی باد میافته تو سرت و با اینهمه مشکلات اینجا موندگار می شی و بعد دیگه نمی تونی بری ، منم راضی نیستم بمونی مامان جان ، برو خدا کریمه ، بابات راست می گه .... فروهور که شادی تصنعی تو صداش هست ادامه می ده : مامان جان ، فردا آخرین مهلت انتخاب واحده ، منم اگه نرم دیگه غیبت برام رد میشه ، هر چی هم امروز به اینور انور زدم نتونستم پول جور کنم .... بابا حبیب می پرسه مگه بلیط شیراز چنده ؟ فرهور می گه : بابا جان فقط بلیط نیست هزارتا خرج دارم ، از کتاب و غذا و... بگیر تا کرایه ماشین . این ترم و کار می کنم ایشالا ترم دیگه شروع می کنم و همینکه حرفش تموم می شه  غمی سنگین تو چشماش می شینه ، که می شه حس دلتنگی برای دانشگاه رو توش دید . بابا حبیب خیلی جدی می پرسه خب چقدر؟ چقدر میشه همه اینا ؟ فروهور یه نگاهی می کنه و می گه حداقل باید اینقدر داشته باشم و یه مبلغی رو می گه که الان یادم نیست. بابا حبیبم : یه جرعه از چاییشو می خوره دست می کنه تو جیبش و یکمی پول در میاره و همشو می ده دست فرهور و میگه بیا برو برای فردا بلیط بگیر ... فرهور می خنده و می گه : دستت دردنکنه آقا ، خب بقیشو چیکار کنم ؟ و پول و میزاره جلو بابا حبیب . بابا حبیب : دستشو پس می زنه و می گه فردا ساعت چند حرکت می کنی ؟ فرهور می گه : رشت به شیراز چهار بعد از ظهره . بابا حبیبم می گه : می خوای بری بقیشم بهت می دم و چایی شو می خوره و تو فکر فرو می ره . فرهور تا میاد حرفی بزنه مامان نیلو صورتش رو می بوسه ودستی به صورتش می کشه و می گه : رو حرف بابات حرف نزن دیگه مامان جان ، چاییتم که سرد شد و بلند میشه تا چایی فرهور رو عوض کنه . فرهور که شرمی سنگین رو میشه تو وجودش حس کرد با خجالت پول رو بر می داره ... مطمئنم هیچکس اون روز به من توجه نمی کرد به کودکی که با ذهنش تمام این صحنه ها رو فریم به فریم داره ثبت می کنه و لحظه به لحظه داره یاد می گیره چجوری می شه ترک خورد اما نشکست ، واقعا ما الان اطرافمون چقدر به آرادک ها توجه می کنیم؟ چقدر می شکونیمشون و بعد می گیم اونا که بچن نمی فهمن؟ فردا صبح زود بابا حبیب از خونه زد بیرون وقتی بیدار شدم بابا حبیب نبود و منو بهراد هم رفتیم ساحل دریا تا تمشک بچینیم و با یه سطل بزرگ تمشک وحشی برگشتیم خونه ، ظهر بود و آفتاب وسط آسمون ، گرما مغز هر آدمی رو می پکوند و چهره من و بهراد کاملا سوخته بود و کم  کم رنگ چهرمون  رو به سیاهی می رفت . وقتی پاهامون رو تو حیاط شستیم ، مامان نیلو یه لیوان شربت آبلیمو به هرکدوممون داد تا آفتاب زده نشیم و چقدر دلچسب بود شربت آبلیمو تازه با یخ فراوون که صدای بهم خوزدن یخ هاش  بیشتر از خود شربت برامون دلچسب بودو آخرشم گاز زدن یخ ها .  هنوز چیزی نگذشته بود که بابا حبیبم اومد ، خسته و بیحال و غمگین تر از همیشه ، مامان نیلو پنکه رو به سمت بابا چرخوند و یه لیوان شربت هم دست بابا داد و بابا یه نفس همشو سر کشید . مامان نیلو که از حال بابا فهمیده بود نتونسته پول جور کنه ، پرسید : نشد؟ بابا حبیبم که سرش رو از پشت به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود فقط چشماشو باز کرد و دوباره بست . ساعت به چهار ظهر نزدیک می شد و بابا حبیب دائم به ساعتش نگاه می کرد و بیتابی داشت خونشو می خورد ، ساعت سه شد که مامان نیلو گفت: من می رم نونوایی ، شاید بعدازظهر برم روضه دیر می شه و چادرش رو سر کرد و رفت.  بابا حبیبم دراز کشیده بود ، صدای یه نفر که با ارابه دستی تو کوچه داد می زد اعصاب همه ما رو به هم ریخته بود و اون یه ریز داد می زد : روی کههههههههههنه ، پلاستیک کههههههههنه ، دمپایی کوووووووووونه ، آلمینیوم کووووووووونه مییییییییییییی خریم ، یهو بابا حبیب از جا پرید و رفت تو حیاط منو بهراد به هم نگاه می کردیم و فکر کردیم الانه که بابا حبیب با اون اعصاب ناراحت  با یارو درگیر شه . اما بابا اون یارو آورد تو و مارو هم فرستاد تو اتاق بعد از نیم ساعت که از اتاق اومدیم بیرون دیدیم بابا حبیب داره یه مقدار پول رو می شمره و می شه شادی رو تو چشماش دید …   مامان نیلو هم اومد و رفت که نون ها رو بزاره تو جانونی و یه راست رفت تو آشپزخونه که یهو داد زد : حبیب ، حبیب جان ، این سینک ظرفشویی چی شده؟ و دست پاچه اومد از آشپزخونه بیرون … بابا حبیبم پول رو از زیر متکا آورد بیرون و گفت : ایناهاش ….. هم پمپ آب رو فروختم هم سینک ظرفشویی رو. مامان نیلو بهتش زده بود ، بعد خیلی آروم گفت : آقا حبیب پس بچه ها رو کجا حموم کنم ؟ کجا ظرف بشوریم ؟ آب از کجا بیاریم ؟ و مستاصل به دهان بابا حبیب خیره شده بود . بابا حبیب که عرق از صورتش می چکید ، نگاهی از روی شرم به چهره مامان نیلو انداخته و دستاشو به لبش نزدیک کرد و گفت : نیلو جان ، بچه ها رو میشه برد حموم عمومی ، میشه تو حیاط ظرف شست ، میشه از چاه آب کشید ، اما با کرسی علمی یه مملکت نمیشه بازی کرد نیلو جان ، میشه؟ …. و چنان عاشقانه و با اعتقاد این حرفا رو بیان می کرد که اشک از چشم مامان نیلو جاری شد و زیر لب فقط گفت : کار خوبی کردی حبیب جان …. راست می گی نمیشه.. و جالب این بود که من اشک شوق رو دیدم که از چشمای مامان نیلو می چکید … آخ بابا حبیب من اون روز اولین بار بود کلمه کرسی رو می شنیدم و نفهمیدم که کرسی همون صندلیه ، اخ بابا حبیب ، امروز کرسی علمی خیلی شوخی شده ، آخ بابا حبیب الان کرسی علمی شوخی نیست مسخره هست ، امروز کرسی علمی ما رو نه با علم که با کارت بسیج و هزار تا کوفت زهر و مار دیگه می بخشن و پیشکشی می کنن  و هزاران عاشق تحصیل بجای پشت میز نشستن می رن شبا تو پایگاهها تا بتونن کد رهگیری بگیرن ، آخ مامان نیلو ایکاش یکمی مسئولای ما می فهمیدن دستای تو ، توی زمستون از سختی سرما ترک خورد تا کرسی علمی مملکت رو حفظ کنی ، آی  مامان نیلو ایکاش اونایی که با هزار جور سهمیه وارد دانشگاه هامون می شن فقط  یکمی اعتقاد داشتن که روز قیامتی هست و اونروز این درصدها و این قدمها و آه مظلومایی که جاشون غصب شد رو باید بدن ،که پاداش جان نثاری برای مملکت هر چی باشه ،مطمئنا کرسی دانشگاههامون نیست .. آخ بابا حبیب ایکاش بسیجی های ما یکم روحیه بسیجی وار تو رو داشتن  ، آخ بابا حبیب …. آخ بابا حبیب ….دادن نظر از سوی شما ضمن ایجاد یک خانواده همدل بی شک سبب قوت قلب آرادک هم خواهد بود ... به قلب آرادک قوت ببخشین .... اینم چند تا عکس از ییلاق و کلبه جنگلی من منتظر نظراتتون هستم     با سپاس آرادک

99
کامنت بنویسید...
مهسانه ص , somi29
پنجشنبه 2 مرداد ، 12:30
آخی
ادامه
نرگس مستانه , saghiname
یکشنبه 25 خرداد ، 12:12
زیبا و تاثیر گذار بود مثل همیشه
ادامه
حسن هوشمند , 6616161
دوشنبه 16 دی ، 20:38
میشه ترک خورد و نشکست....عالی بو دعالی .
ادامه
سارا بهار , sarabahar85
پنجشنبه 19 اردیبهشت ، 21:03
ادامه
هاوری  , baranijian
شنبه 31 فروردین ، 00:50
زنده باشین آراد خان
ادامه
نسرین من , nas169_59
شنبه 24 فروردین ، 11:11
کمتر خونواده ای رو دیدم که انقدر با هم صمیمی باشن خصوصآ داداشها
ادامه
راحی خوش شانس , rahele28
سه شنبه 24 مرداد ، 22:22
همه پدر و مادرها واسه بچه هاشون واقعا کم نمی ذارن
دست همه شون رو می بوسم...
ادامه
سپیده  , sepideh_artmis
چهارشنبه 14 تیر ، 12:42
قشنگ بود...
ادامه
ساحل  بی دل  , arosha_derakhshan
یکشنبه 17 اردیبهشت ، 05:03
نمیدونم چی باید بگم
خیلی زیبا بود
ادامه
سوینج س , el_catilmaz
دوشنبه 28 فروردین ، 02:01
tu gablie ashege mamanetun shodam alanam baba habib.man dige nemidunam chi begam dar barabare inhame shoor va fahm ba paragerafe akharetunam harfe delamo goftin .mamnunam
ادامه
سمیه    , speedy_lizard
جمعه 11 فروردین ، 22:25
پاراگراف آخر رو خوب اومدی
ادامه
سَمی فاکس , samy_fox
یکشنبه 9 بهمن ، 12:09
قدر باباتونو بدونید.آقاست. داداشات هم خیلی به فکر شما بودن هرکسی انقدر خودشو دربرابر خونوادش مسئول نمیدونه
ادامه
کژان  , koohssar
دوشنبه 26 دی ، 19:23
"میشه ترک خورد و نشکست"
گاهی فقط خدا صدای ترک خوردن آدم رو می شنوه...
بعضی وقتا نمیدونم چه کامنتی بذارم.الان سرشارم از سکوت و سکوت و ..... احترام.
ادامه
کژان  , koohssar
دوشنبه 26 دی ، 19:23
"میشه ترک خورد و نشکست"
گاهی فقط خدا صدای ترک خوردن آدم رو می شنوه...
بعضی وقتا نمیدونم چه کامنتی بذارم.الان سرشارم از سکوت و سکوت و ..... احترام.
ادامه
کژان  , koohssar
دوشنبه 26 دی ، 19:23
"میشه ترک خورد و نشکست"
گاهی فقط خدا صدای ترک خوردن آدم رو می شنوه...
بعضی وقتا نمیدونم چه کامنتی بذارم.الان سرشارم از سکوت و سکوت و ..... احترام.
ادامه
کژان  , koohssar
دوشنبه 26 دی ، 19:23
"میشه ترک خورد و نشکست"
گاهی فقط خدا صدای ترک خوردن آدم رو می شنوه...
بعضی وقتا نمیدونم چه کامنتی بذارم.الان سرشارم از سکوت و سکوت و ..... احترام.
ادامه
کژان  , koohssar
دوشنبه 26 دی ، 19:22
"میشه ترک خورد و نشکست"
گاهی فقط خدا صدای ترک خوردن آدم رو می شنوه...
بعضی وقتا نمیدونم چه کامنتی بذارم.الان سرشارم از سکوت و سکوت و ..... احترام.
ادامه
مریم ناز  ایرانی , sayeh_tanhaii
یکشنبه 15 آبان ، 12:22
میگیرم و بعض که تا کی میتونه این وضع ادامه پیدا کنه تا کی....ما که داره تقریبا ازمون میگذره بیچاره آیندگان... تو قشر خودم تو همسنو سالای خودم افسردگی و ناراحتی شدیدی که بابت این موضوع وهزاران موضوع مشابه ان هست را دارم میبینم ولی هیچ کاری نمیتونیم بکنیم و تنها با گفتن توکلت به خدا باشه سرهمش میاریم-نمیدونم داریم بکجا میریم ولی این جو سنگین فشار تو روح جوانا تا کی میتونه ادامه پیدا کنه
ادامه
مریم ناز  ایرانی , sayeh_tanhaii
یکشنبه 15 آبان ، 12:18
وقتی از سهمیه بسیجی و ...میگفتی --به یاد زمانی افتادم که خودم بسیجی فعال بودم ولی وقتی تو مراسها و... شون شرکت میکردم متنفر بودم که چه هزینه هایی که الکی داره صرف میشه در حالی که با ان پول میشه هزار کار دیگه برای این ممکتو جواناش کرد-بخاطر همین بود که رفتم دانشگاه با وجودی که برام نفع زیادی داشت جز عضو هییت مرکزی بودم با وجود سفارش اطرافیان عطاشو به لقاش یخشیدم ادامه ش ندادم و چقدر هم حرف شنیدم در قبالش-.. الانه که میبینم برای ادامه تحصیل یا استخدامیها سهمیه داشتن امتیاز محسوب میشه هر وقت بر میخورم اتیش
ادامه
نرگس ج , parizad_asemooni
شنبه 30 مهر ، 23:35
movafegham agha ashkboos,inhame bekhoon akharesh hich arzeshi nadare,ma ba badbakhti khoondimo mikhoonim,alan goro goro miran daneshgah ba 10ta tajdidie dabirestan,eybaba,heyyyyyyyyyyy
ادامه
آخرین مطالب آراد آزاد
اقدام عجیب یک دختر برای درمان سرطان برادرش داعش سوزاندن خلبان اردنی را اکران کرد خاطره سی ونهم (بهراد آرتیست می شود!... خاطره سی و هشتم ( زنگ انشاء) پائیز اومد و ماه مهر... خاطره سی و هفتم (یاغی) آراد….... خاطره سی و پنجم ((کی میگه نو شدن همیشه خوبه؟... خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می... خاطره سی و سوم ((چقدر خوب که شما هستید.... خاطره سی و دو ( مروری بر حقیقت من) هوا سرد شده ،... خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی... خاطره سی ام (یک اتفاق شاید خوب.... خاطره بیست و نهم ( یک خاطره خیلی خصوصی.... خاطره بیست و هشتم ( وقتی که خدا قلقلکم داد.... چرا در درج خاطراتم وقفه افتاد هوای گرم کلافم کرده... خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!... خاطره بیست وششم (بوی باران تازه می آید.... دوکلوم حرف خودمونی بر در شاهم گدایی نکته ای در کار... خاطره بیست و پنجم (لطفا این خاطره رو نخونید) خب سال... خاطره بیست و چهارم (چرا دیکتاتور نباشم؟... خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه... خاطره بیست و دوم (اونروز نفهمیدم ، اما امروز می فهمم.... خاطره بیست و یکم (سیب) ذهنم آشفته هست ، سرم گیج میره... خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع... خاطره نوزدهم (این خاطره برای افراد زیر 18 سال ممنوع... خاطره هجدهم (یک روز جمعه در دو تصویر) امسال پائیز... خاطره هفدم (بزرگترین آرزوی بهراد) آخر پائیزه و هوا... خاطره شانزدهم (اولین روز مدرسه آرادک) خسته ام ، چشمهام... خاطره پانزدهم ( برای هر نعمتی ، باید هزینه کرد )... خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...