آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

 با سلام از دوستان قدیمی کسی هست؟
آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

مطالب

89/11/23 10:32

خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه...

خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد)

یاتون باشه ببینم کسی رو هل دادین ، جیغ و داد زدین ، از سر و کول هم بالا رفتین ، شما می دونین و این خط کش ،  هر کی می خواد می تونه بیاد شما ها که کلاس اولی هستین باید با کلاس دوم و سوما مسابقه بدین چون مسابقه واسه  زیر 9 سال هست پس هر کی داره میاد رضایت نامه خونوادشو بیاره  ، تا وقتی چیزیتون نیست انگار اصلا شما اولیاء ندارین حالا بزار یه زخم بردارین هزارنفر مدعی میشن خلاصه گفته باشم مسئولیت داره واسه ما ، نبینم کسی بدون رضایت نامه اومده باشه و اونجا گردن کج کنه ، همه ساعت هشت ونیم اول پاسداران باشید ، کتونی هاتون واسه دو باشه کسی با کتونی میخی نیاد این هزار بار ، هوی  علیزاده با توام که نیشت بازه ، گوساله الان گوش نمی کنی فردا با مایو میای می گی مگه مسابقه شنا نبود؟ گوشاتو وا کن ، اینقدر زر نزن تو گوش اون کله پوک بقلیت . خب همه فهمیدن ؟  - و همه با هم : بعععععععععععععععععععععله. عیزاده تو هم فهمیدی دیگه؟ و سرش رو تکون می ده . چهره آقای هاشمی هنوز خوب تو یادمه ، لاغر و قد دراز که فکر کنم یه ده دوازده کیلویی کمبود وزن داشته باشه و همیشه از بس کمربندشو محکم می بست شلوارش هزارتا چین می خورد با اون سبیل نازک و خط وحشتناکی که از بالای پیشونیش تا روی لب بالاش اومده بودبه چهره ای مخوف برای همه بچه ها تبدیل شده بود . خط کش بلند و نازک چوبیش که همیشه بصورت عمودی می کوبیدش کف دست بچه ها رو چند بار محکم کف دستش کوبید وصداش تو اتاق پیچید وقتی ترس رو تو چهره بچه ها دید از کلاس خارج شد . تا مدتی هیچکس حرفی نمی زد چون می دونستن گاهی آقای هاشمی پشت در کلاس می مونه و به سرعت بر می گرده داخل کلاس ووای بحال کسی که گیرش بیافته. محراب می کوبه تو پهلومو می گه : آراد تو هم میای دیگه نه؟ می گم : نه چه فایده ای داره ؟ میگه :خب جایزه می دن بعد می خنده و میگه اگه تو نیای خوبه چون من اول می شم وبا خودش حرف می زنه، کتاباشو جمع می کنه و می زاره تو کیفش . قرار بود مامان و بابا یه ماهه بیان و الان حدود دو ماه نیومدن ، مامان گاهی خونه همسایه ها زنگ می زنه و ما می ریم باهاش حرف می زنیم و همه ما سعی می کنیم طوری صحبت کنیم که مامان چیزی از مشکلاتمون نفهمه ،حتی بهش نگفتیم که راستین تشنج و کرد وکل پولی که داشتیم همون موقع خرج شده، بهرادم با اون خنگیش اینو فهمیده و  تو حرفاش با مامان خیلی زیرکانه حرف می زنه وگاهی هم  می خنده و با شادی حرف می زنه ولی به محض اینکه می رسیم خونه از  لب برگشته وبغض و چشمای اشک آلودو  سکوت طولانی بهراد میشه فهمید چی داره بهش می گذره ، اکثر اون شبا بهراد تو خواب گریه می کرد و اشک می ریخت اما من دلم نمیومد بیدارش کنم و فقط بغلش می کردم ولی وقتی صورتتشو می بوسیدم مزه  شوری اشکش رو خوب حس می کردمو جالب اینجا بود که صبح بهراد خوب خوب می شد و انگار نه انگار دیشب تو خواب گریه بود و منم هیچوقت راز این سبک شدن دل رو نفهمیدم اما می دونم خدا دلهای پاک رو دوست داره و دل بهراد بی شک پاک تر از دل من بود . از کلاس میام بیرون  یه نفر صدام می کنه ، آزاد ... با توام آزاد ... برمی گردم آقای هاشمیه ، دلم یهو می ریزه ، نکنه می خواد جیبامو بگرده ؟ وای اگه گچ ها رو پیداکنه ؟ یادم میاد که امروز گچ ها رو بقیه بچه ها برده بودن و من گچی ندارم و دلم آروم میشه . همونجا می مونم و آروم به سمت صدا عقب گرد می کنم ، آقای هاشمی با خط کش اشاره می کنه که برم سمت دفتر و منم می رم چون درسم خوبه اغلب با من کار نداره مگه اینکه زنگ تفریح دویده باشم یا کسی رو زده باشم تو ذهنم دنبال دلیل می گردم دم دفتر می رسم و در می زنم ، تق    تق   تق  آقا اجازه ؟ بیا تو .- توی دفتر هیچکس نیست و فقط آقای هاشمی پشت یه میز نشسته و یه لیوان چایی تو دستشه همونجوری که سرش تو دفتر نمرست بعد یه سکوت طولانی  و درحالیکه سعی می کنه لحن ملایم تری داشته باشه می پرسه : آراد بابات مریضه؟ - بله - خب الان با کیا زندگی می کنین؟ - با داداشام. - مامانت کجاست ؟ - با بابامون تهرانه ، واسه عمل چشم بابا مون . - اهوم ، خب راستش ما برای عید می خوایم برای یه عده از بچه ها یه سری لباس بخریم خواستم بپرسم شماره کفشت چنده؟ - واسه همه ؟ - نه برای مثل شماها که بابا ننه بالای سرشون نیست . خشکم می زنه و نگتم رو زمین خیره می مونه ، هنوز گیجم ، سرم و نمی تونم بالا کنم ، نفهمیدم، می خوان واسه من لباس بخرن؟ چون بابا ندارم الان ؟ یعنی من گدام؟ یعنی می خوان .... نفسم گرفته و حس تند حقارت و ترس از آقای هاشمی وجودم و تسخیر کرده ، یاد حرف معلمم میافتم که گفته بود : آقای هاشمی یه دیکتاتوره . من نفهمیدم دیکتاتور یعنی چی ،اما حس کردم خانوم نورانی با حسی خوب و پر قدرت بیانش کرده بود ... دلم می خواست چیزی بگم اما ترس از آقای هاشمی اجازه نمی داد. صدای آقای هاشمی منو بخودم میاره ، با توم آزاد خوابی؟ گفتم شماره پات چنده ؟  با صدایی لرزون فقط تونستم بگم : بابامون میاد خودش می خره آقا و حتی جرات نکردم سرمو بلند کنم و نگاهش کنم . ولی حس کردم آقای هاشمی سرش و بلند کرد و به من نگاه می کنه ، صداشو بلند تر کرد و گفت : بابات ؟ مگه تو بابات مریض نیست ؟ مگه شما الان مشکل ندارین؟ از جیب بابام نیست که یه پولی دادن گفتن برای امثال شما ها لباسی چیزی بخریم ... از جاش بلند شد و به سمت من اومد سرم می سوخت ... ما فقیریم یعنی ما مثل عصمت خانوم اینا هستیم که میان نون خشک ما رو جمع می کنن و مامان می گفت بیچاره ها فقیرن یعنی ..... کیف از دستم میافته زمین و نفسم منقطع منقطع میشه، خون تو سرم جمع شده حس میکنم یکی بدترین فحش و به من و خونوادم داده .... آقای هاشمی که فهمیده بد کاری کرده ، اومد کارش و راست و ریس کنه و با لحن ملایمی گفت : یکی به ما خبر داده که شما .... نمی دونم چطور شد ، اما از جام بلند شدم سیخ جلوش وایسادم تو چشاش زل زدم و گفتم : غلط کرد ، غلط کرده، هر کی گفته گه خورده بیشرف ، فقیر خودش و جد و.... یهو صورتم سوخت ، پاهام سوخت ، دستم سوخت و حس سوزش کل بدنم رو گرفت فقط صدای زوزه خط کش آقاس هاشمی رو او هوا میشنیدم و آقای هاشمی با خط کشش بی رحمانه به تن و بدن من میزد وفحش می داد من فقط زانو زدم بعدشم با خط کشش کیفمو پرتاب کرد و گفت : یالا گوساله برش دار گم شو ، گم شو و با لگد کیفمو پرت کرد تو راهرو ، نمی خواستم اشک بریزم اما صورتم خیس اشک بود از دفتر رفتم بیرون و کیفمو برداشتم آقای هاشمی اومد جلو دفتر وقتی کیفمو برداشتم با غضب نگاش کردم و اونم با عصبانیت داد زد ها ؟ چیه ؟ خوبی هم به شما ها نیومده ؟ دیگه ترسم ریخته بود ، بهش نگاه کردم و گفتم : من یه روز قوی می شم ، من دیکتاتور می شم مثل تو  و .... و دوباره کل بدنم سوخت ....  فقر چیکار می کنه؟ خدایااااااااااااااااااااااااااااااا چرا؟ یعنی گشنگی شکم یعنی بی روحی ؟ بی عاطفگی؟  انسان نبودن ؟ یعنی بچه های این دکتر مهندسا بیشتر از من می فهمیدن ؟ یعنی .... تو راه اشک ریختم و فقط  این یه کلمه رو تکرار می کردم : من باید دیکتاتور بشم. رسیدم در خونه تمام بدنم درد می کرد و می سوخت ، مطمئن بودم همه بدنم کبوده ، سعی کردم جلو اشکامو بگیرم تا خونه کسی نفهمه در خونه باز بود رفتم تو  کسی خونه نبود ، حرفای هاشمی یادم اومد وقتی دیدم کسی نیست خودم رها کردم و با اشک رفتم توسمت حال  وقتی رسیدم تو هال خشکم زد ، وسط هال موندم و گیج شدم ،بنم سست شد و بی حس ،  نه باور کردنی نبود ، وااااااااااای نه ، مگه میشه ؟ نه نمیشه..... مامان ... مامان .... مامان اومده بود ، مامان روبروم زانو زده بود آغوشش و برام باز کرده بود ، اصلا برام باور کردنی نبود ،خواب می دیدم ، حتما منم دارم ازون خوابهای بهرادی می دیدم ، اما نه مامان بود ... خدا یا شکرت تو می دونستی الان چقدر به یه پناهگاه مطمئن نیاز دارم خدایا تو می دونی .... اما نمی تونستم حرکت کنم و فقط اشک می ریختم با دلی که به راستی شکسته بود نمی دونم چی شد اما یهو کیفمو انداختم و در حالیکه نمی تونستم خوب راه برم آروم آروم و با اشک به سمت مامان رفتم و فقط با گریه قسمش می دادم مامان دیگه نرو ...تو رو خدا دیگه نرو ..... مامان اومد طرفمو منو تو بغلش گرفت و زار زار گریست و قربون صدقم می رفت صدای هق هق مادرم برام شیرین بود چون به من ثابت می کرد حداقل یکی تو دنیا دوسم داره و چقدر خوبه اینکه دوست داشته باشن . -               آراد جان ، می گله پسر ، مار ترا بمیره ، می جان پسر ،جااااااااااااااان   جاااااااااااااان  چقدر بزرگ ببوسته داری مار جان ، می مهندسه را بمیریم ، خودایا تی بزرگیا شکر ....خدایا تراشکر ( آراد جان ، پسر گلم ، مادر برات بمیره ، چقدر بزرگ شدی مادر جان ، برای مهندسم بمیرم ، خدایا بزرگیت رو شکر ) یهو در باز شد و بهراد اومد تو و در حالیکه دستشو با پیژامش خشک می کرد با تعجب ما رو نگاه کرد و گفت : اااااااااااااااااا تو کی اومدی ؟ من پشت در مونده بودم پخ کنم بترسونمت و بهت بگم مامان اومده . مامان با خنده و اشک گفت : تو نیم ساعته الان تو توالتی بعد پشت در بودی؟ نیش بهراد باز شد و اومد سمت من گفت : بغل بسه نوبت منه . یهو چشم مامان به صورت من افتاد و با دست پاچگی پرسید : صورتت چی شده؟ کی به این روز انداخته ؟ ها؟ دستش بشکنه ... خدا ذلیلش کنه .... و دوباره اشک و قربون صدقه . چشمای مامان و پاک کردم و گفتم با دوستم دعوام شده و مامان که می دونه دروغ می گم منو می بوسه و بهرادم می گیره تو بغلش ... اون شب همه جمع بودیم و فروهر و راستین و رامتین و من بهراد و رادان  اما بابا هنوز باید می موند چون یه عمل دیگه مونده بود .  فروهر از تشنج راستین گفت و بقیه ماجرا و فقط مامان اشک ریخت و قربون ثدقه بچه ها رفت  خوب یادمه که حتی نگاهشو به یکی نمی دوخت و بین همه ما تقسیم می کرد.   فروهر ادامه داد که فرهورم امروز فردا قراره بیاد و تا پایان عید هستش و همه ذوق مرگ شدیم از این خبر . بین حرفامون بود که در زدن و راستین رفت و در باز کرد یکی از خاله های من بود که خارج از کشورزندگی می کرد و چند ماهی اومده بود ایران و البته می خواست دوباره بره وضع مالی خوبی داشت ، شوهرش مهندس شرکت نفت بود در زمان شاه خلاصه اومدن تو و با اکره یه جا برای نشستن پیدا کردن ، دوتا پلاستیک بزرگم که توشون پر از خوراکی بود رو آوردن و گذاشتن کنار خودشون . مامان بلند شد و سریع چای و بیسکوییت و یه مقدار میوه آورد و خیلی خوش آمد گفت ولی خاله من دائم به خونه نمور ما و زندگی محقرانمون نگاه می کرد و هر از چند گاهی پالتوشو زیر خودش جمع می کرد که بفهمونه زمین خونه ما هم سفته و هم سرد ، گاهی میگم واقعا این بزرگترا فکر می کنن ما بچه ها درک نمی کنیم و نمی فهمیم؟ این کارای خالم باعث شد ازش بدم بیاد،  خوب یادمه وقتی می خواست درس بخونه اون موقع بابا حبیب هر ماه به مامان پول می داد تا بده به همین خالم و الان ..... خلاصه زبون خالم باز شد و گفت : نیلو جان ؟ چیکار می کنی؟ چقدر داغون شدی، والا!!! اینجا چقدر سرده ؟ حال آقا حبیب چطوره ؟ خوبه؟ این باد سرد از کجا میاد ؟ سوزش تو استخون آدم میشینه . مامان نیلو مثل همیشه صبور بود و سرش و انداخته بود پایین ، سرش رو بلند کرد و گفت : آقا حبیبم خوبن ، خدا رو شکر تا وقتی داشت نذاشت آب تو دل کسی تکون بخوره ، حالاهم  عیب نداره خدا می دونه باید کی رو امتحان کنه . خالم خودش رو جمع کرد و گفت : والا شما هم بی فکرین ، ناراحت نشینا اینهمه بچه ؟ این حبیب آقا باید خودشو بیمه می کرد ، اخه اصلا شما فکر می کنین این بچه ها آخرش چی می شن؟ تو اروپا خوبیش اینه که اینجور بچه ها .... فروهر حرف خالم رو برید و گفت : چه جور بچه ها؟ خالمم نگاش کردو گفت : بچه هایی مثل تو که هنوز بلد نیستن به خالشون احترام بزارن و حرفش رو می کنن . تا فروهر اومد جواب بده مامان گفت : فروهر برو تو اتاقت  و فروهرم با عصبانیت رفت. خالم به شوهرش نگاه کرد و بعد ادامه داد : منو آقا داوود ، اومدیم اینجا تا بهتون کمک کنیم ، من یادم نرفته که آقا حبیبم گاهی هوای منو داشت بعد پلاستیک خریدشو گذاشت وسط و گفت یکم خوراکیه برای بچه ها . بهراد سریع پرید  سمت پلاستیک و نیشش باز شد اما تا نگاهش به چشم مامان افتاد  سر جاش نشست و زیر لب غر زد خودش گفت برداریم. خالم گفت : بهراد جون بردار خاله فدات شه ، بعد رو به مامانم کرد و گفت بچه رو چیکار داری؟ خاله  ادامه داد : ببین من و آقا داوود می خواییم چند هفته دیگه بریم  : راسش ما بچه دار نمیشیم گفتم : شما که بچه زیاد دارین ، خواستم بزاری بهراد رو با خودمون ببریم هم شما نگران آیندش نیستین هم این بچه واسه خودش چیزی می شه هم ما از تنهایی در میاییم . مامان خشک شده بود ، واقعا به مامان چی می گذشت اون لحظه ؟ این بشر چقدر می تونه حیوون صفت باشه؟ که بخاطر فقربخوان مادر رو از بچش جدا کنن؟ وقتی خاله دید مامان مبهوته ادامه داد : البته بعد با آقا حبیبم حرف می زنیم گفتم اول نظر تو که خواهرمی  و بهراد و بدونم بعد با حبیب آقا حرف بزنیم  و سریع روش رو به سمت بهراد کرد و گفت : خب بهراد جان نظر تو چیه ؟ میای پسر ما شی ؟ خااااااااااارج؟ ماشین ... بهراد سرش پایین بود و ما همه ساکت  مضطرب ، چشم مامان به بهراد بود و بغض گلوش رو گرفته بود و چشاش سرخ سرخ بود .... خاله دوباره پرسید : بهراد جان میای با خاله ؟ بریم خارج؟ بهراد سرش و بلند کرد و تو چشای خاله زل زد وبا بی تفاوتی  گفت : گه بخور بابا . خاله خشکش زد و سرش رو بر گردوند به سمت شوهرش و دوباره پرسید : بهراد جان نفهمیدی ؟ میگم بیا پیش ما ، همه چی اونجا هستا ، هممممممممممه چی فهمیدی؟منم هر چی بخوای برات می خرم ، دکتر می شییییی ، آقا می شییییییییی... بهراد دوباره خاله رو نگاه کرد و همونجور آروم گفت : برو بابا  . مامان سرش و انداخت پایین خندید کمتر زمانی دیده بودم مامان اینجوری بخنده خاله با عصبانیت گفت : نیلو... مامان سرش و بلند کرد با عصبانیت داد زد اگه تا حالا بهت چیزی نگفتم چون خواهرم بودی ، چون مهمون بودی ، چون برات مادری کرده بودم ، چون فکر می کردم یه روز سر عقل میای اما حالا می گم : دیگه تا آخر عمرم نبینمت ، حالا دست شوهرت و بگیر وبرو و از جاش بلند شد . خاله سعی کرد جو و آروم کنه و گفت : ببین بخدا نیلو جان من قصد بدی نداشتم هدف من فقط کمک به خواهر زاده هام بود مثلا همین امروز رفتم مدرسه آراد با ناظمشون حرف زدم ، می گفت خیلی باهوشه و من گفتم کمکش کنه . دوباره همه اتفاقات مدرسه یادم اومد ، پس اون یکی که به آقای ناظمی گفته بود ما فقیریم خالم بود؟ بلند شدم گفتم : آره خیلی کمکم کرد و لباسمو دادم بالا و کبودیهای قرمز و بنفش روی بدنم رو نشونشون دادم ، همه ساکت و مبهوت بودن و مامان دست پاچه و عصبی فقط یه لحظه سرش و بلند کرد و در حالیکه صداش از شدت خشم می لرزید گفت : برو بیرون ، دیگه نبینمت عذرا ، برو بیرون ... خالم و شوهر خالم بلند شدن و شوهر خالم که تا اون موقع حرف نزده بود با عصبانیت گفت : من از  عذرا در مورد شما زیاد شنیده بودم ، فکر می کردم عاقل تر از اینا باشین ، فکر می کردم آینده بچه هاتون براتون مهم باشه فکر می کردم ... یهو صدای بلند و خشنی بلند شد و گفت : هی یارو ، مگه اینجا مرد نیست که با زن جماعت حرف می زنی ؟ مگه بهت یاد ندادن جلو بزرگتر از خودت صداتو بلند نکنی ؟ همه نگاها به سمت در رفت  ، فروهر بود که تازه رسیده بود و همه حرفا رو شنیده بود و خشم تو چهرش موج می زد ادامه داد : یعنی تو از مادر من عاقل تری؟ عاقلتری  که اومدی بچشو ازش می خوای بگیری اونم به حرف این زن و به خاله اشاره کرد ، این زن که تا وقتی اینجا هم بود واسه ما آبرو نذاشته بود ؟ راستی خاله قصه کوچه خلوت رو شوهرت می دونه؟ دوباره رو کرد به شوهر خالمو ادامه داد :  یعنی تو بیشتر از بابام نگران آینده بچه هایی ؟ مگه شما خرجشون رو دادین که از تعدادشون حرف می زنی مرتیکه ؟ بعد جلو شوهر خالم موند و گفت : می خوای آینده ما رو بدونی ؟ و دست گذاشت رو سینشو گفت : مهندس برق دانشگاه شیراز و بعد دستش و گذاشت رو سینه راستین و گفت مهندس ، بعد رامتین و ادامه داد دکتر و دستش و گرفت سمت بهراد  که شوهر خالم گفت : تو هنوز بچه ای نمی فهمی ، چی می دونی دنیا چی خبره . مامان اومد طرف خالم و گفت : بیرون لطفا ، دیگه تا آخر عمرم نبینمت ، تا خدا هست ، به خلقش نیازی ندارم. تا شوهر خالم اومد حرف بزنه فرهور پشت یقه کتشو گرفت و کشون کشون بردش تو حیاط فروهرم از اتاق اومد بیرون ورو به خالم  گفت مگه کری؟ بیرون ، هری ، یالا .........  خالم و  شوهر خالم با غر غر از خونه بیرون رفتن و نشستن تو ماشین ما همه جلو در بودیم ، شوهر خالم داشت حرف می زد که یهو بهراد با دوتا پلاستیک اومد بیرون و در حالیکه اونا رو رو زمین می کشید رفت جلو ماشین و گفت : خاله راست گفتی منو می بری خارج؟ خاله هم با شعف سرش و از پنجره در آوردو گفت آره خاله جون و هنوز نیشش باز بود که بهراد گفت : خب گه خوردی عوضی و پلاستیک و بلند کرد و محکم انداخت رو ماشین کل وسایل پخش خیابون شد . شوهر خالم ماشین و حرکت داد وفروهر سرشو کرد تو ماشین و به شوهر خالم گفت : حتما موضوع کوچه خلوت و آقا فرشد و از خاله بپرس خیلی باحاله مگه نه فروهر و ما همه کنار هم جمع شدیم و خندیدیم ...  اونروز فهمیدم سختی ها باعث میشه چقدر ما قدر همو بیشتر بدونیم ، من چقدر خوشبختم خدایا شکرت .... حتما می پرسین خب آقای هاشمی چی شد راستش می دونم  هم شما خسته شدین هم من دلم واسه مامان نیلو تنگ شده تا شما این خاطره رو می خونین و نظر بدین و ایشالا داغ کنین من برم یه سر مزار شهدا که خیلی دلم گرفته و یه سرم به مامان نیلو بزنم موضوع آقای هاشمی هم تو خاطره بعدی می گم . می دونم خیلی مدته غمبار می نویسم اما هرچی نگاه می کنم در اون مدت ماجرایی که خوشایند منو شما باشه پیدا نکردم و از کوزه همان طراود که در اوست . همونجوری که شماها خاطرات منو می خونید و انشالله لذت می برید منم بی شک از دیدن نظرات تک تک شما از شادی لبریز می شم .خاک پای تک تک شماآرادک

99
کامنت بنویسید...
سمی را  , kalleshagh
چهارشنبه 19 شهریور ، 11:57
فوق العاده...با اینکه از لحن صحبت کردن توهین آمیز خوشم نمیاد ولی بعضی وقتا انگار لازمه . می چسبه
ادامه
سیاوش علیپور , shaerangi
دوشنبه 11 فروردین ، 14:06
آبای خاطره هات حرف ندارن
ادامه
سارا بهار , sarabahar85
شنبه 24 فروردین ، 00:13
خانواده
عشق به خانواده
زیبایند زیبا!
ادامه
نسرین من , nas169_59
پنجشنبه 22 فروردین ، 10:42
من پدرم رو از دست دادم و همیشه حسرت میخورم کاش زنده بود مامانم و البته همسرم تنها عشقم هستند.خدا همه پدر و مادر ها رو حفظ کنه
ادامه
فافا ش , fafagol
دوشنبه 14 اسفند ، 18:44
چقدر قشنگ،مادر و پدر قشنگ ترین نعمت های خدا هستند،چقدر خنگن بعضیا که اینو نمی فهمند.............
ادامه
راحی خوش شانس , rahele28
سه شنبه 24 مرداد ، 22:34
LIKEEEEEEEEEEEE
ادامه
ناهید  , nahidagha
شنبه 21 مرداد ، 17:42
مثل همیشه قشنگ
ادامه
سپیده  , sepideh_artmis
سه شنبه 13 تیر ، 20:14
خیلی قشنگ بود ...
ادامه
ساحل  بی دل  , arosha_derakhshan
شنبه 16 اردیبهشت ، 10:38
اولش قلبمو به درد اورد ولی الان خیلی خوشحالم الکی نیست که میگم من عاشق بهراد کوچولو هستم . دلم خنک شد مثل اینکه آب ریخته باشی رو آتیش
خیلی زیبا بود
ادامه
سوینج س , el_catilmaz
یکشنبه 27 فروردین ، 23:43
afarin be shoma ha.afarin be behrad kuchulu
ادامه
سمیه    , speedy_lizard
شنبه 5 فروردین ، 08:03
حق چهارمین نفر هم گذاشتید كف دستش
ادامه
سَمی فاکس , samy_fox
یکشنبه 9 بهمن ، 00:32
آدمهارو همیشه تو سختی ها میشه شناخت.تا موقعی که وضعت خوب باشه همه خوبن ولی...
ادامه
کژان  , koohssar
یکشنبه 25 دی ، 14:18
بعضی ها انگار هیچ بویی از شعور انسانی نبردن!!!
مغزم سوت کشید!!!
درود بر دلهای شکسته ای با زنجیر درد به هم گره خورده اند...
"بگذار دیگران سنگ باشند،تو از نژاد چشمه ای..."
ادامه
نازنین راد , nazanin_143
شنبه 12 آذر ، 13:02
خیلی اتحادتون برام جالبه ...
ادامه
مریم ناز  ایرانی , sayeh_tanhaii
شنبه 14 آبان ، 17:11
ســـــــــــــــلطان عشق مـــــــــــــــــــــادر- فقط همینو میتونم بگم
ادامه
اشکبوس اشکانی , shakhsiyate_marmooz
جمعه 29 مهر ، 18:44
ey val be in etehado hambastegi abay harchi ke zendegi sakhtgir mishe azaye khoonevade ham mohebat va hambastegishon bishtar mishe vali abay axsolamale furohar nesbat be kooche khalvat khub naboode chon khoda satarolouoobe ( ;
ادامه
سارا ل , sara_la
چهارشنبه 30 شهریور ، 10:10
che zendegi khobi dashti
sakhto asoon
ادامه
ستاره سهیل , setareyesohil
شنبه 4 تیر ، 14:51
دم تك تك گل پسرای آقا حبیب گرم ...
میدونید چیه خیلی دوست دارم عكس تك تك شما هارو ببینم ( اراد ، بهراد ، رامتین ، راستین ، فروهر ، فرهور و...) عكهسای بچه گیاتونو ...! نمی دونم امكان داره براتون یا نه ... !!!؟؟؟
ادامه
سیده حدیثه صیاد , yalda_sayad
یکشنبه 8 خرداد ، 23:39
اگه این بهرادو ببینم یه بوسش میكنم یه كاره درست بلاخره انجام داد.
ادامه
مهدی ایرانی , niotish
سه شنبه 24 اسفند ، 21:39
دلت شاد ارادک
راستی دم بهرادم گرم خیلی باحال چواب خاله رو داد
ادامه
آخرین مطالب آراد آزاد
اقدام عجیب یک دختر برای درمان سرطان برادرش داعش سوزاندن خلبان اردنی را اکران کرد خاطره سی ونهم (بهراد آرتیست می شود!... خاطره سی و هشتم ( زنگ انشاء) پائیز اومد و ماه مهر... خاطره سی و هفتم (یاغی) آراد….... خاطره سی و پنجم ((کی میگه نو شدن همیشه خوبه؟... خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می... خاطره سی و سوم ((چقدر خوب که شما هستید.... خاطره سی و دو ( مروری بر حقیقت من) هوا سرد شده ،... خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی... خاطره سی ام (یک اتفاق شاید خوب.... خاطره بیست و نهم ( یک خاطره خیلی خصوصی.... خاطره بیست و هشتم ( وقتی که خدا قلقلکم داد.... چرا در درج خاطراتم وقفه افتاد هوای گرم کلافم کرده... خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!... خاطره بیست وششم (بوی باران تازه می آید.... دوکلوم حرف خودمونی بر در شاهم گدایی نکته ای در کار... خاطره بیست و پنجم (لطفا این خاطره رو نخونید) خب سال... خاطره بیست و چهارم (چرا دیکتاتور نباشم؟... خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه... خاطره بیست و دوم (اونروز نفهمیدم ، اما امروز می فهمم.... خاطره بیست و یکم (سیب) ذهنم آشفته هست ، سرم گیج میره... خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع... خاطره نوزدهم (این خاطره برای افراد زیر 18 سال ممنوع... خاطره هجدهم (یک روز جمعه در دو تصویر) امسال پائیز... خاطره هفدم (بزرگترین آرزوی بهراد) آخر پائیزه و هوا... خاطره شانزدهم (اولین روز مدرسه آرادک) خسته ام ، چشمهام... خاطره پانزدهم ( برای هر نعمتی ، باید هزینه کرد )... خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...