آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

 با سلام از دوستان قدیمی کسی هست؟
آراد آزاد , bavare_sabz

آراد آزاد

مطالب

89/10/16 13:24

خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع...

خاطره بیستم (راستین میمیرد)

هوا سرد شده و بارون شروع بباریدن کرده ، حس زمستون تو وجودم رخنه می کنه ، زمستون اینجا بوی خاصی داره که الان میشه حسش کرد ، پنجشنبه هست و تصمیم می گیرم فردا با بچه ها بریم دریا و تور بندازیم ، الان فصل ماهی سفیده  ، زنگ می زنم به آبول و باهاش هماهنگ می کنم . یه نگاهی به  دفتر برنامه ها م می کنم ، خوشبختانه کار خاصی برای فردا ندارم بجز چندتایی تماس برای احوالپرسی و تبریک تولد،  ساعت رو نگاه می کنم 1:25 دقیقه خب دیگه باید برم وسایلم رو جمع می کنم و شالمو می ندازم  دارم از اتاق خارج می شم که تلفن زنگ می خوره ، گوشی رو بر می دارم معاون مالیه ، که میگه باید برای ماموریت بریم باکو می پرسم کی ؟ می گه : فردا عصر ، البته مهندس زمینی باید بریم ساعت 2 بعد از ظهر راه میافتیم تا ساعت 6 دیگه اونجا باشیم و بتونیم استراحت کنیم چون شنبه جلسه هست . از اینکه نمی تونم برم ماهیگیری ، اعصابم به هم ریخته ولی نمی تونم چیزی بگم و قبول می کنم . تو ماشین می شینم ، نمی دونم چرا اینقدر عصبیم ، سعی می کنم خودم رو قانع کنم که دارم بی منطقی می کنم و کار سازمان ارجحیت داره به کار شخصیم . به آبول زنگ می زنم و توضیح می دم  که برنامه رو عوض کنه ولی آبول منو خوب می شناسه و می دونه حالم گرفته شده  و می گه : خب بیا دوساعت زودتر می ریم ، اونورم دوساعت زودتر میاییم بالا ، بهزاد و مرادم میان ، بیا حیفه ،  اگه امشب مه بزنه و ساعت چهارو نیم تور و بندازیم ساعت ده جمع کنیم  تو هم بعدش به کارات می رسی ، شبم بیا اینجا پیش خودمون ، بیا دلم برات تنگ شده ، هیچوقت نتونستم به ابول بگم نه . وسوسه شکار رهام نمی کنه ، حس دیدن ماهی ها تو تور و دم زدنشون و.....پس قبول می کنم. می رم خونه و وسایل سفر رو آماده می کنم ، لیست وسایل سفر  رو پشت در کمد نوشتم تا چیزی یادم نره و چک می کنم ، حوله جا مونده برش می دارم و ساکمو می بندم اصولا همیشه با حوله داخل هتلها مشکل داشتم. ساعت هشته و هوا تاریکه ، بارون به شدت می باره  ، رانندگی تو این هوا رو دوست دارم اما ازدحام ماشینهای سنگین رانندگی رو سخت می کنه و خیلی از کسایی که رانندگی تو بارون رو تجربه نکردن تصادف کردن  . صدای آهنگ سلام من به تو یار قدیمی  حس خوبی رو در من ایجاد می کنه تو این تاریکی و بارون وزمزمه کنان به پلاژآبول می رسم . ماشین و پارک می کنم و داخل می شم ، بچه ها همه دور منتقلی که توش پر از زغاله نشستن . بهزاد از دوستان دوران بچگی منه و الان  برای خودش استاد دانشگاهه بعد از سلام و احوالپرسی جمع چهار نفره شکل می گیره و همه ما در مورد گذشته صحبت می کنیم ، آبول می گه ماهی کم شده و برکت از دریا رفته ، راست میگه یادمه قبلا تو این ماهها ما چقدر صید داشتیم اما حالا!!!!! مراد چایی می ریزه و کتری سیاه شده رو می زاره رو زغالا و کتری بخارش دباره بلند میشه ، آبول میگه زود بخوابین صبح ساعت سه بیدار می شیم ، آراد باید زود برگرده . بهزاد میگه :  آبول خان کولاک میشه ها . آبول با بی توجهی می گه : نترس غرقتون نمی کنم ، منقل و می زاریم بیرون و می ریم داخل یکی از اتاقهای پلاژ می خوابیم . هوا تاریکه و آبول صدامون می کنه ، لباسهای لاستیکی و چکمه رو می پوشیم و راهی می شیم ،  مثل همیشه هر کی وظیفه خودش رو می دونه ، بارون بند اومده اما هوا به شدت سرده   تور نصفه نیمه یخ زده   آبول میاد کمکم ، سیگار رو لبشه و سیبیلهاش زرد شده ، می پرسم نظرت چیه ؟ فایده داره ، بریم تو آب ؟ آبول روشو به دریا می کنه و میگه بد نیست و مشغول کار میشه  . قایق رو می ندازیم تو آب و موتورش رو روشن می کنیم ، باد تو بادگیرهامون که پوشیدیم  می پیچه و سرما تا استخونمون نفوذ می کنه ،  همه اطرافمون تاریکه ، و آبول با نور یه چراغ قوه گاهی مسیرو برانداز می کنه ، سر ساعت چهار و نیم تورها تو دریا ریخته می شه  و ساعت شش همه ما تو ساحلیم . دارم یخ می زنم ، واقعا سوسول شدما ، قبلا با یه لا لباس تو هوای سردتر می رفتیم دریا ولی حالا ؟ حس بدی بهم دست می ده اما نمی دونم چه حسیه . ممد چپق (کارگرپلاژ) برامون نون سنگک تازه و پنیر و عسل و ارده و تخم اردک عسلی میاره و صبحانه می خوریم . و دوباره دراز می کشیم ، کنار بخاری هیزمی و بوی دود خوابم می بره . ساعت 9 شده و ابول دوباره صدامون می کنه و همه پیش بسوی دریا ، چون هوا روشنه با سرعت بیشتری پیش می ریم و ساعت  نه و چل و پنج می رسیم به سر تور و آبول مثل همیشه یه صلوات می فرسته و تور رو می کشیم . از سنگینی تور می فهمیم توش ماهی و ناخداگاه لبخند رو لب همه ما بجز آبول میشینه ، برای اون شاید این تصویر تکراریه ، و چقدر بده عادت به تکرار ، واقعا میشه یه تور پر از ماهی تو دستت باشه و نخندی؟ اولین ماهی میاد بالا یه ماهی سفید بزرگ ، نزدیک 2کیلویی می شه و تور پر ماهی هست و 53 تا ماهی سفید قسمت ماست . آبول با تعجب میگه اصلا فکرشم نمی کردم اینهمه ماهی بخوره به تورمون . با دست پر بر می گردیم ساحل و همه شادیم و مثل قدیم من مسئول پخت ماهی هستم . مراد سریع سه تا ماهی درشت رو می شوره و شکمش رو پاره می کنه و اشبلش ( تخم ماهی)  رو میزاره کنار و بعد می ده من ، همیشه این کار من بوده . بهزاد می گه : من تو عمرم هیچکس رو ندیدم بهتر از آراد ماهی بپزه ، آبول با خنده می گه : کی دیده؟ تخته رو بر می دارم و پوست ماهی رو غلفتی می کنم و از عرض تکه تکش می کنم . به مراد می گم منقل رو بیار و زغال رو آماده کن ، فویل قلیون و سیب زمینی هم یادت نره ، نمک فلفل همیشه تو کومه هست ، خودم از قبل یه سری وسایل آوردم  ، ماهی رو از عرض می برم  بعد با دستم نمک و فلفل رو خوب به خوردش می دم ، بهزاد می گه : همینقدری می خوای کبابش کنی؟ می گم : کباب نمی خوام بکنم. بهزاد دوباره می پرسه پس سیخ رو می خوای چیکار؟ وقتی میبینه جواب نمی دم ، می ره پیش ابول میشینه و قلیون رو از دست آبول می گیره و پک می زنه . مراد با سیب زمینی و منتقل میاد و زغال رو خوب بور میکنه  . می گم سیب زمینی ها رو بپیچ تو فویل و بزار زیر زغالا ، مرادم دست بکار میشه . به بهزاد می گم یه کنده بنداز تو بخاری هیزمی ، اونم مثل فنر از جاش  می پره  . به چهره آبول نگاه می کنم ، لبخندی حاکی از رضایت رو لبش نشسته ، واقعا منو مثل پسر خودش میبینه و می دونم چه حسی به من داره. ماهی هارو تو یه فویل بزرگ می پیچم ، بهزاد می گه چیکار می کنی ؟ بعد یه سیخ بلند رو فرو می کنم تو فویل و بهزاد رو می زنم کنار در بخاری هیزمی رو باز می کنم و فویل رو با ماهی فرو می کنم توش فقط دسته چوبی سیخ رو از بخاری می زارم بیرون . بهزاد میزنه پشتم و میگه بابا تو دیگه کی هستی و صدای خنده بلند آبول میپیچه تو صدای امواج . می رم رو منقل و سیب زمینی هارو در میارم ، مراد می گه : آرادجان هنوز کاملا نپخته ها ! سیب زمینی ها رو در میارم 4 تا بزرگ ، فویل رو باز می کنم و با چاقو رو ی هر سیب زمینی یه بعلاوه بزرگ می زنم و بعد از طرفین فشارش می دم تا مثل یه غنچه باز شه در ساکمو باز می کنم و خمیر رنده شده پیتزا رو در میارم و میریزم وسط سیب زمینی و دوباره می پیچم تو فویل و میدم به مراد و می گم بزار زیر زغال ، مراد لبخند می زنه و آبول سرمو نوازش می کنه . بوی ماهی همه جا رو برداشته ، ماهی رو با سیخ در میارم  و روی فویل رو سوراخ سوراخ می کنم و دوباره می زارم تو بخاری . بهزاد می پرسه چرا اینکارو کردی؟ نگاش می کنم و می گم چون ماهی آب داره الان با آب خودش بخار پز شده و الان آبش از این سوراخا خارج میشه و ماهی تنوری و ترد میشه و یکم هم دودی میشه . بهزاد آب دهنشو با اغراق قورت می ده و می گه : جوووووووووووووووونم. مراد خیار شور و گوجه و دوغ و ماست رو میچینه رو یه حصیر و منم می رم سیب زمینی ها رو در میارم و فویل رو باز می کنم خمیر پیتزای پخته شده از تو سیب زمینی فوران کرده و زده بیرون و خیلی خوشگل شده ، می چینم تو دیس و فاصله بین سیب زمینی ها رو با سبزی خوردن پر میکنم ، ماهی رو در میارم و بازش می کنم ، طلایی و ترد شدن،  تو ظرف می چینم و با لیمو و سبزی خوردن تزئینش می کنم  و سفره آماده میشه  و همه استینا رو بزنیم بالا .... طعم ماهی تازه برای من یاد آور گذشته منه و روزی که .... ******************************************************************** صدای بارون میاد، باد و تگرگ یه طوفان حسابی بپا کرده پلاستیک هایی که پشت پنجره زدیم داره کنده می شه و باد از لای درزهای پنجره میاد تو ساعت هفت غروبه ، و هوا تاریکه تاریکه  ، فروهر داره تاولهای خشک شده دستش رو می کنه و جلوش رو یه کاغذ پر از پوست دستش هست ، لامپ دائم قوی و ضعیف می شه و احتمال داره هر لحظه برق بره ، بهراد داره شلوار پاره خودش رو می دوزه و اشتباهی دوتا لنگه هارو به هم دوخته و داره با تعجب دنبال اشتباهش می گرده و توی یه عالمه نخ گم شده ، سکوت کل خونه رو گرفته ، رامتین داره درس می خونه و پاهاشو دائم به هم می کوبه  ، از جاش بلند میشه و می ره از تو جانونی یه نصفه نون بربری رو بر می داره و با ولع به دندون می گیره و با لذت می خوره و دوباره سرشو می بره تو کتاب ، جاشو پهن کرده و تو رختخوابش دراز کشیده تا اگه برق رفت همونجا بخوابه ، راستین هنوز نیومده ، امروز انتخابی نوجوانان گیلان بوده و ما مطمئینیم اون مثل همیشه انتخاب میشه . فروهر رامتین و صدا می کنه و می گه : مامان گفته ساعت هشت زنگ می زنه خونه عمو مش طالب میرم اونجا ، مواظب بچه ها باش . سیب زمینی هم خودت سرخ کن . رامتین سرش رو تکون می ده و فروهر بلند میشه و کاپشن و چکمشو می پوشه و از خونه می ره بیرون ، کف دستام می سوزه ، نگاه می کنم هنوز هم قرمزه قرمزه ، چون مشق ننوشته بودم ناظم با خط کش زده ، اما من حتی یه قطره اشکم نریختم تا اینکه خودش خیس عرق شد و رفت . اصولا از مشق نوشتن بدم میاد و فقط درس جدید که معلم می ده رو چند روزی دوست دارم بنویسم ولی بعد از اون نمی نویسم و معلم امروز به ناظم گفت ، ناظم  گوشم و گرفت و گفت : چرا مشق نمی نویسی ؟ منم گفتم چون همشو حفظم ، دیگه چرا بنویسم . اونم گفت حالا حالیت می کنم و چوب و کف دست . الانم مشق ننوشتم ، فکر کنم فردا هم بزنه ، مهم نیست ، اصلا نمی ترسم. تاحالا کمتر از بیست نشدم و واسه همین اغلب معلم باهام کاری نداره اما اینبار دیگه از بی نظمی خسته شده بود اینو خودش گفت. دستامو مشت می کنم ، دستام هنوز گزگز می کنن ، وقتی ناظم می زد حس خوبی داشتم از این مبارزه ، تا این دستم رو می زد خودم زود اون یکی رو میاوردم بالا و با همه درد حاضر نبودم مثل بقیه دستمو بزارم لای پامو منت بکشم . درد داشتم و از درد اشک تو چشام جمع شده بود اما واسه اینکه سرازیر نشه تلاش می کردم پلک نزنم و دست آخر وقتی دست چپمو آورم بالا و با کینه به ناظم خیره شدم خودش راهشو گرفت و رفت ، پیشونیش خیس عرق بود . بعدم رفتم سر کلاس و کیفمو برداشتم و از مدرسه رفتم بیرون و اومدم خونه ، هرچی معلم می گفت کجا؟ نگاهشم نکردم و فقط دویدم بیرون. دستم و می زارم رو صورتم داغه ، داغه داغ. در باز می شه و راستین میاد تو آب از همه جاش میچکه و بر خلاف همیشه چهرش در هم و پر از خشمه ، ساکش رو می ندازه پایین و در و می بنده ، کاپشنش رو در میاره و می ندازه کنار پشتی و میاد کنار بخاری میشینه ، رامتین می پرسه : چی شده؟ راستین حرف نمی زنه ، و یهو زیرلب شروع می کنه فحش دادن ، بهراد تا فحش رو می شنوه به من نگاه می کنه و لبش رو گاز می گیره اما راستین یکریز فحش و بد و بیراه می گه : مادر ج...ه ، بیشرفا ، دیوسا ، بی پدرا ، ...... و می لرزه از خشم زانوهاشو تو بغلش جمع کرده و آب از نوک موهاش می چکه ، دستاشو دور زانوهاش حلقه  کرده و فقط ناسزا می گه و با خودش حرف می زنه . مادر به خطاها ، منو خط زدن ، کاپیتان تیمو ، و بعد مثل اینکه هنوز باورش نشده می زنه تو پیشونیشو  میگه وااااااااای ،  آخه خدا اصغر کاکل رو آوردن جای من ؟ اونم فقط بخاطر یه کیسه برنج ، هر کی پدرش یه جوری سیبیل حاج محمود و چرب کرد و رفت تو تیم الا من بی پدر ، آخرشم برگشت و گفت تو آماده نیستی .... من آماده نیستم خدا ، وای ، وای ، وای ، خدایا آخه تو کجایی؟ آخه  اونا همش با پنجاه متر فاصله هم به من نمی رسن    ...... سکوت کرد و همه ساکت شدن . واقعا انتخاب نشدن راستین خیلی عجیب بوده ، اصلا تقریبا محال بوده ، اون تو رده نونهالان منتخب کشور بوده ، حالا؟ سکوت مطلق هست و بس ، همه ما رو هم نوعی ترس از این رفتار عجیب راستین  فراگرفته ، رامتینم قفل شده و فقط نگاه می کنه ، و منم خیره شدم به راستین همه جا سکوته مطلق هست و بس ،صدای باد و بارون و کولاک که خودش رو به درو دیوار خونه می کوبه و کم و زیاد شدن نور زردرنگ لامپ خونه ، یهو در اون سکوت سنگین راستین فریاد زد : واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای و قلب همه ما از سینه کنده شد و در حالیکه می لرزید تو نور زردرنگ بخاری که ازسوراخ روی بدنه مشخص بود خیره شد  ...... ترس و سکوت همه جا رو گرفته بود ، خواستم برم و کمکش کنم اما منم قفل شده بودم . ناگهان راستین افتاد و شروع کرد به لرزش ، سیاهی چشماش رفت بالا و سفیدی کل چشمشو گرفت ، دهنش کف کرده بود و می لرزید ، همه تو جامون یخ زده بودیم ، من از جام بلند شدم ، ولی پاهام یخ زده بود ، خلاصه به خودم اومدم ولرزون و در حالیکه از ترس و بدبختی و دست بسته بودن چشام پر اشک بود رفتم بالای سر راستین و با ترس و دستپاچگی سرش رو بلند کردم ، دندونهای راستین به هم قفل شده بود و کف از گوشه های دهنش می زد بیرون ، بهراد جیغ بلندی کشید ومثل جن زده ها  رفت تو سه کنج دیوار خودشو جمع کرد پشت سر هم  جیغ می کشید و داد می زد راستین مرد ، راستین مرد ، رامتین اومد پیش منو در حالیکه اونم می لرزید و نمی تونست کلمات رو کامل ادا کنه گفت : ت .. ت....تشنج کرده ، اون یه بارم بچگی اونجوری شده بود و در حالیکه از بی تابی و استرس  بالا پایین می پرید و می لرزید گفت : باید فکشو باز کنیم و اشک می ریخت و محکم می کوبید تو سر خودش . منم در حالیکه گریه می کردم داد زدم : برو دنبال فروهررررررررررر بدووو. رامتین زود یه دمپایی پا کرد و دوید بیرون ، بهراد دیگه جیغ نمی زد فقط در حالیکه خودش رو تو سه کنج دیوار جمع کرده بود اشک می ریخت و می لرزید ، منم با اشک هر چی زور زدم نتونستم دهن راستین رو باز کنم ، یهو چشمم به قاشق غذا خوری افتاد و ورش داشتم و بهراد و صدا کردم اونم با ترس اومد کنارم ، اشک کل صورتشو گرفته بود  و مدام داد می زد : آراااااااد ، راستین مرد ، راستین مررررررررررد و اشک می ریخت . با اشک و ترس گفتم من دهنشو یکم باز می کنم تو قاشق و بزار لای دندوناش ، صورتهامون خیس اشک بود و شکمامون گشنه ، ترس تو وجودمون ریشه کرده بود و یه جسد بین ما بود ، پامو گذاشتم رو چونه راستین فشار دادم و همینکه یکم باز شد بهراد قاشق رو گذاشت تو دهن راستین ، کف زیادی خارج می شد و این ترس ما رو بیشتر کرده بود ، بهراد تا کف رو دید دوباره جیغ بلندی کشید و رفت تو سه کنج دیوار و گریه سر داد . با تمام زورم قاشق رو به پایین هل دادم خون از لثه پایین راستین زده بود بیرون و تا دهنش باز شد کف با فشار اومد بیرون و کم کم لرزشهای راستینم کم شد . من دائم میزدم تو صورتش که بیدار شه اما فایده ای  نداشت ، سرمو گذاشتم رو سینه راستین و منت کردم بیدار شه ، صدای قلب راستین یکم آرومم کرد و لرزشهام کم شد ، نمی دونم چرا و چه حسی بهم دست داد ، اما ارومتر شدم . یهو در باز شد و فروهر و یه ناشناس وارد شدن و راستین رو بردن .  شب من و بهراد و رامتین تنها موندیم . و تا صبح اشک ما بود و ترس از مرگ راستین. فردایی صبح فروهر اومد و هرچی پول داشتیم با خودش برد .... وقتی پول رو برداشت ، دید همه ما جلو در صف وایسادیم صورتامون خیس عرقه ، اومد جلوم زانو زدو گفت : اگه تو نبودی راستین خفه می شد و می مرد  ، دستامو تو دست گرفته بود و سرشو انداخته بود پایین و اشک از چشماش سرازیر شد و هق هق می کرد و شونه هاش تکون می خورد  بعد دستمو آورد بالا  و محکم کوبوند تو صورت خودش و هی اینکارو تکرار می کرد و گریه می کرد ، وقتی دستمو کشیدم و داد زدم نکنننننننننننننن ، گفت جای همه کتک هایی که تا الان بهت زدم بزن و اشک ریخت و اشک ریخت همونجور که اشک میریخت و اب دهن غلیظش اویزون بود ما سه تو بغل کرد و گفت : از سگ کمترم بزارم یه مو از سرتون کم شه . حس آرادک رو نه اون لحظه می شه تصویر کرد ، نه حسش رو الان می تونید درک کنید . اما خدا جای حق نشسته بود و می دید.
 این خاطرمو اگه داغ هم نکردین خیالی نیست ، می خواستم یار شاطر باشم ، بار خاطر شدم شرمنده .
                            مواظب خودتون باشین ، تا بعد
99
کامنت بنویسید...
تارا پارسا , tara23
چهارشنبه 9 بهمن ، 15:42
like
ادامه
سمی را  , kalleshagh
چهارشنبه 9 بهمن ، 11:14
دم همه تون گرم . دمت گرم کع اشک نریختی تو مدرسه و حالا به همین راحتی اشکم رو دراوردی . دم فروهر گرم که تو کودکی مرد شد
ادامه
منا آرامش , asemanmona
سه شنبه 8 بهمن ، 17:48
ادامه
آنا  , an_baran
جمعه 30 فروردین ، 14:54
یاد خواهرم افتادم...
ادامه
نسرین من , nas169_59
پنجشنبه 22 فروردین ، 09:21
واقعا سخته حتی نمیتونم تصور کنم که داداشام اینجوری بشن.البته پدرم جلو ی چشام جون دادو من رو تنها گذاشت
ادامه
سارا بهار , sarabahar85
جمعه 18 اسفند ، 12:44
خیلی سخته داداشت رو ببینی به پات افتاده و قسم میخوره براتون!اونم وقتی اونجوری ازت عذرخواهی میکنه!
ولی بعدش یه حس شادی سراغ آدم میاد که با هیچی عوضش نمیکنه. واسه تو این شکلی نبود؟
ادامه
فافا ش , fafagol
دوشنبه 14 اسفند ، 10:45
نمی تونم حستو درک کنم،حق داری....خدا جای حق نشسته
ادامه
فرشته بارانی , barane_kavir
جمعه 6 بهمن ، 09:28
عنوان رو که دیدم ترسیدم با نگرانی نوشته هارو خوندم و در اخر خدا را شکر کردم که به خیر گذشت
ادامه
راحی خوش شانس , rahele28
سه شنبه 24 مرداد ، 22:40
mifahmam chi migiiii
chenin chizi vasam pish omad
mitonam dark konam

likeeeeeeeeeeeee
ادامه
ساحل  بی دل  , arosha_derakhshan
شنبه 16 اردیبهشت ، 05:24
راستش اول که عنوان خوندم میترسیدم داستان بخونم تقریبا 1 ساعتی طول کشید تا تونستم خودمو راضی کنم که داستان بخونم .
خیلی خوشحالم خیلی
زیبا بود آرادک مرد بزرگ
ادامه
سوینج س , el_catilmaz
جمعه 25 فروردین ، 19:55
doktora be khatere shedate tashanoj gofte budan bbayad bebarimesh tabriz.va chon ambulans nabud ma montazer mundim ta farda.fekresho bokon ta khode sobhe farda cheshamo ru ham nazashtam chon hes mikardam age bekhabam bazam uno tu hamun vaziyat mibinam.man bade un ruz nazdik be 2sal shab nemikhabidam ta khode sobh bidar budam.chon hese un ruz nemizasht.vase ine ke migam darket mikonem.
ادامه
سوینج س , el_catilmaz
جمعه 25 فروردین ، 19:50
dadash arad heseto dark mikonam chon manam dadasham jelom tashanoj karde .fekresho bokon nesfe shab saate 4 yeho ye sedaye faryadi biad va az khab boland shi va bebini dadashet jelot....kesi khune joz mamanet va babat khune nistan va unaham az tars khodeshuno gom kardan va manam hey migam baba beresunim doktor.un ruz raftam tak take tamame hamsayeharo seda kardam.khoshbakhtane chon bimarestan nazdik bud dadasham nejat yaft.
ادامه
سمیه    , speedy_lizard
چهارشنبه 2 فروردین ، 23:31
متاثر شدم.
ادامه
سَمی فاکس , samy_fox
شنبه 8 بهمن ، 14:08
من دقیقا میدونم اون موقع چه حسی داشتی.کلاس دوم راهنمایی بودمو با داداشامو پسرداییم ایوون خونمون نشسته بودیمو میگفتیمو میخندیدیم که یهو دختر عموم که همسایه ما بود هراسان اومد خونمونو فقط گفت حمید بدو.که همه با ترس رفتن خونه اونا.مامانم تشنج کرده بودو همون حالتهای راستینو داشت.بیچاره داداشمو بابام پابرهنه و با لباسای خونه مامانمو بردن دکتر.منم تو خونه گریه میکردم
ادامه
سَمی فاکس , samy_fox
شنبه 8 بهمن ، 13:39
این نظر برای قسمت اوله:دست راستت رو سر داداش بزرگه ی من که فقط نیمرو و املت بلده درست کنه.انقدر خوشم میاد مرد آشپزی کنه مثل جمیز و جیمی الیور.ولی توام داری بازار گرمی میکنیا شوخی بود.
ادامه
کژان  , koohssar
یکشنبه 25 دی ، 12:50
الهی بمیرم حق با شماست.حست رو نمیشه درک کرد اما شدیدا متاثر شدم.
جسارت و شجاعتت ستودنیه.
...اما خدا جای حق نشسته بود و می دید.......
ادامه
مریم ناز  ایرانی , sayeh_tanhaii
جمعه 13 آبان ، 18:45
امان از انتظار انتظار انتظار..... خیلی سخته منتظر خبر کسی باشی -اصلا نمیشه تو جمله تو حرف این حسو بیان کرد....
ادامه
اشکبوس اشکانی , shakhsiyate_marmooz
پنجشنبه 28 مهر ، 20:33
hame raftani hastim va in khateratast ke mandanist abaye shoja
ادامه
آخرین مطالب آراد آزاد
اقدام عجیب یک دختر برای درمان سرطان برادرش خاطره سی ونهم (بهراد آرتیست می شود!... خاطره سی و هشتم ( زنگ انشاء) پائیز اومد و ماه مهر... خاطره سی و هفتم (یاغی) آراد….... خاطره سی و پنجم ((کی میگه نو شدن همیشه خوبه؟... خاطره سی و چهار ((بهراد به توان 2)) با خودم فکر می... خاطره سی و سوم ((چقدر خوب که شما هستید.... خاطره سی و دو ( مروری بر حقیقت من) هوا سرد شده ،... خاطره سی و یکم (می خوام برم امام رضا رو ببوسم) گاهی... خاطره سی ام (یک اتفاق شاید خوب.... خاطره بیست و نهم ( یک خاطره خیلی خصوصی.... خاطره بیست و هشتم ( وقتی که خدا قلقلکم داد.... چرا در درج خاطراتم وقفه افتاد هوای گرم کلافم کرده... خاطره بیست و هفتم ( بابا حبیب امروز همه چی شوخیه!... خاطره بیست وششم (بوی باران تازه می آید.... دوکلوم حرف خودمونی بر در شاهم گدایی نکته ای در کار... خاطره بیست و پنجم (لطفا این خاطره رو نخونید) خب سال... خاطره بیست و چهارم (چرا دیکتاتور نباشم؟... خاطره بیست و سوم ( من دیکتاتور خواهم شد) یاتون باشه... خاطره بیست و دوم (اونروز نفهمیدم ، اما امروز می فهمم.... خاطره بیست و یکم (سیب) ذهنم آشفته هست ، سرم گیج میره... خاطره بیستم (راستین میمیرد) هوا سرد شده و بارون شروع... خاطره نوزدهم (این خاطره برای افراد زیر 18 سال ممنوع... خاطره هجدهم (یک روز جمعه در دو تصویر) امسال پائیز... خاطره هفدم (بزرگترین آرزوی بهراد) آخر پائیزه و هوا... خاطره شانزدهم (اولین روز مدرسه آرادک) خسته ام ، چشمهام... خاطره پانزدهم ( برای هر نعمتی ، باید هزینه کرد )... خاطره چهاردهم (مسابقه فوتبال در خانواده آزاد) از...