علیرضا  آبادان شهر خوبان , alamreza

علیرضا آبادان شهر خوبان

 دریا هر شب در نهایت خود  آنجا که افق معنا پیدا می کند  ماه را در آغوش می گیرد
علیرضا  آبادان شهر خوبان , alamreza

علیرضا آبادان شهر خوبان

مطالب
89/11/24 10:48

صلوات توسل به دوازده امام التماس دعا دوستان گلم صلوات...

صلوات توسل به دوازده امام التماس دعا دوستان گلم
صلوات توسل به دوازده امام

گر تو خواهی كه بیابی زجهان راه نجات بر محمد تو بگو از دل و از جان صلوات
هر چه خواهی تو طلب كن زشهنشاه جهان به علی حیدر و صفدرشه خوبان صلوات
فاطمه باد شفیع خواه تو اندر محشر به قد سرو همان ماه درخشان صلوات
یاد كن از جگر پاره پر خون حسن به رخ انور ان سرو خرامان صلوات
هر كجا نوش كنی آب روان یاد نما به لب خشك حسین شاه شهیدان صلوات
گر تو بیمار نخواهی شوی اندر بر خلق به علی ابن حسین عابد دانا صلوات
علم باقر برساند به تو از دین نبی به همان باقر و آن علم فراوان صلوات
گر نشانی به خود از مذهب جعفر داری به همان مذهب پاك از سر ایمان صلوات
دیدی آن گوشه زندان كه به موسی چه گذشت بر سر تربت ان مظهر ایمان صلوات
گر به دل هست تو را آرزوی قبر رضا به غریب الغربا شاه خراسان صلوات
نور بارد زسر گنبد پر نور تقی به همان گنبد پر نور زرافشان صلوات
یاد بنما تو از آن قامت زیبای نقی عسكری را تو به لعل لب خندان صلوات
گر تو هستی به جهان منتظر حجت دین به همان مهدی غائب شه خوبان صلوات
99
    کامنت بنویسید...
    آخرین مطالب علیرضا آبادان شهر خوبان
    چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان... به اندازه چراهای بی شماری که از خودم پرسیده ام به... تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه تو بودی که گفتی... دریا هر شب در نهایت خود آنجا که افق معنا پیدا می... می‌دانم نمی‌دانی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست... شاید عجیب بنظر برسد اما.... حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست عاشقی این روزها... ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم زخمه بر تار دلم زن... ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺳﺮﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ؟... داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌ كه‌ كند مادر تو با من‌... بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك شاخه‌های شسته، باران... شاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و... عبور گندم از زمستان استاده "ابر و باد و ماه و خورشیدو... برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که... خـلوت عـشق: یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت... در نیمه های شامگهـان، آن زمان که ماه زرد و شکـسته،... رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر... آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم.... ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه دیگه هر جای... از آسمانم ماتم ببارد هراس بی تو ماندنم ادامه دارد... تکه ای از آسمان چشمانت .... می روم و هیچکس مرا صدا نمی کند .... باران که می بارد .... زیر در خت خشکیده گیلاس .... تو در تمام شعر من .... گفتی چشم هایت را ببند .... با من بیا به وسعت دریا .... گل آفتاب گردانم .... بدون متن قبلهٔ روی صوفیان بارگه صفای او سرمهٔ چشم قدسیان خاک...