مشخصات سوال

حباب عسل , zhalan
23 دی 86 - 22:51
متن و یا شعر زیبا و پر محتوا
اطلاعات بیشتر : سلام دوست خوبم.
من یه متن و یا یه شعر زیبا و پرمحتوا می خوام. ترجیحا از دكتر شریعتی.
كمكم می كنی؟



- این سوال بسته شده است.

دیگر پاسخ ها

1.    86/10/23 (23:07)
درود بر شما:
من از آشو زرتشت برات دو تا می گم:
خورشید باش که اگر روزی خواستی بر کسی نتابیف نتوانی.
دیگران را ببخش نه برای آنکه آنها سزاوار بخشش تو هستند، بلکه به دلیل آنکه تو سزاوار آرامش هستی.
بدرود.

2.    86/10/23 (23:47)
سلام ای آشنای غریب
ارادتی که به خودوآثار دکترشریعتی دارم متنی را که خودم نوشتم به حضورتان تقدیم می دارم
ما به جرم ابدی بودن عشق زنده در آتش آن می سوزیم تا ز خاکسترمان دود فنا برخیزد ودر این محکمه ناخواسته با هیبت غم میجنگیم که رهایی همه از بند وجودی است که در هیبت یک خواسته پنهان شده است ما که با درد نهان زاده شدیم به فراق دل خود آگاهیم.

3.    86/10/24 (01:46)
shasto shahed(angoshte eshare) hardo daviye bozorgi mikonand / pas chera angoshte kochak layeghe angoshtarist??

4.    86/10/24 (02:37)
آن روز که دلــت پیــش دلـــم بود گرو دستان مرا سخت فشردی که نرو
آن روز که دلت به دیگری مایل گشت کفشهای مرا جفت نمودی که برو

5.    86/10/24 (07:53)
آوار برگهای زرد



فرو ریخته بر سطح کوچه های شهر



رنگ کوچه ها پریده است



رنگ آدمهای شهر پریده است



هیچوقت از دنیایی که با انفجاری خلق شده است



انتظار صلح نداشته باش ...

6.    86/10/24 (08:50)
قطره بارانی كه به سیلاب نپیوندد بازگشتی به اقیانوس ندارد.
بكوش آن قطره بارانی شو به همراه سیل
دراقیانوس حق كنی از شراب عشق میل

7.    86/10/24 (12:41)
حالم بد نیست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی ست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

دکتر علی شریعتی


8.    86/10/24 (14:11)
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

9.    86/10/30 (21:47)
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود

با اینکه یک بیت هستش اما ... .