مشخصات سوال

اسحاق غنی پور میبدی , iran2500887
26 اسفند 87 - 09:17
مارکسیسم چیست؟


- این سوال منقضی شده است. و بهترین جواب توسط رای کاربران انتخاب شده است.
بهترین پاسخ
امید جم , omidfs
87/12/26 (09:33)
مارکسیسم مکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت تأثیر اندیشه‌های کارل مارکس فیلسوف و انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد.. فردریش انگلس نیز از شکل دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیست‌ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند.

اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد.

میان مارکسیست‌های مختلف, برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند:«واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی و کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان «ازخودبیگانگی» انسان (که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است)» است.

مارکس و انگلز همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلز معتقد بودند که انقلاب اجتماعی اجتناب ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم است.
اساس نظریه

مطابق نظرات مارکسیست‌ها در مورد کمونیسم، مهم‌ترین ویژگی زندگی انسان‌ها در یک جامعه طبقاتی از خود بیگانگی است و کمونیسم به این دلیل که آزادی انسان‌ها را به طور کامل به رسمیت می شناسد مکتبی مطلوب است. مارکس مطابق نظر گئورگ ویلهلم فردریش هگل آزادی را فراتر از حذف محدودیت‌ها و عملی با محتوای اخلاقی می داند. آنها اعتقاد دارند که کمونیسم به مردم اجازه می دهد که هر کاری را که دوست دارند انجام دهند اما در عین حال مردم را در شرایطی قرار می دهند که نیاز به خدمت گرفتن همنوعشان را احساس نمی کنند. در حالی که هگل اعتقاد دارد که با پرده برداشتن از این نوع زندگی اخلاقی به حیطه افکار انسان‌ها می رسیم، مارکس کمونیسم را نشأت گرفته از مادیات و به خصوص رشد ابزارهای تولید می داند.

مارکسیسم اعلام می کند که تضاد طبقاتی و جنگجویی انقلابی در نهایت به پیروزی پرولتاریا (طبقه کارگر) و تشکیل جامعه ای می انجامد که در آن مالکیت خصوصی برچیده شده و ابزارهای تولید و اموال به جامعه تعلق دارد. مارکس در مورد زندگی در جامعه کمونیستی سخن زیادی نمی گوید و تنها به دادن شمای کلی جامعه کمونیسم اکتفا می‌کند. واضح است که در چنین جامعه ای برای پروژه های قابل اجرا توسط بشر محدودیت اندکی وجود دارد. جنبش کمونیسم در شعار اصلی خود، مکتبش را جهانی معرفی می کند که در آن هر فرد مطابق توانایی‌هایش تولید می کند و مطابق نیازهایش دریافت می کند. « ایدئولوژی آلمانی» (۱۸۴۵) یکی از اندک نوشته های مارکس در مورد آینده کمونیسم است:

«در جامعه کمونیسمی، که دایره آزادی هر فرد بیش از همیشه‌است و وی می تواند در رشته مورد علاقه به موفقیت دست پیدا کند، جامعه فرآیند تولید را کنترل می کند و بنابراین فردی مثل من می تواند امروز کاری انجام دهدو فردا کار دیگری، صبح شکار کند، بعدازظهر ماهیگیری کند، شب گله را به چرا ببرد، بعد از شام هم به انتقاد بپردازد، همان چیزی که در ذهنش است را اجرا کند بدون آنکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا نقاد باشد.» "[۱] دیدگاه نهایی مارکس افزودن این دیدگاه به یک نظریه علمی در مورد نحوه حرکت جامعه در یک مسیر قانون – مدار به سمت کمونیسم و با کمی کشمکش، یک نظریه سیاسی، در مورد لزوم استفاده از یک جنبش انقلابی برای رسیدن به هدف است.

در انتهای قرن نوزدهم دو کلمه «سوسیالیسم» و «کمونیسم» در معنای واحدی به کار می رفتند. با این وجود، مارکس و انگلز استدلال کردند که کمونیسم در یک فرآیند تک مرحله ای از دل کاپیتالیسم بیرون نمی آید و باید از «فاز اولیه‌ای» عبور کند که در آن مالک اغلب کالاهای تولیدی جامعه‌است اما در عین هموز ردپایی از تضاد طبقاتی دیده می شود. «فاز اول» راه را برای رسیدن به «فاز بالاتر» هموار می کند که در این فاز تضاد طبقاتی برچیده شده و نیاز به دولت حس نمی شود. لنین بارها از اصطلاح «سوسیالیسم» برای اشاره به «مفهوم فاز اول» کمونیسم که توسط مارکس و انگلز ارائه شد استفاده کرد و «کمونیسم» را «فاز بالاتر» کمونیسم مارکس و انگلز می دانست. مطالبی که عنوان شد وآنچه لنین گفت راه را برای تشکیل حزب های کمونیستی در قرن بیستم هموار کرد. بعدها نویسندگانی چون لوئیس آلتوسر و نیکوس پولانزاس دیدگاه مارکس را اصلاح کردند و در فرآیند رشد جوامع ، مرکزیتی را برای دولت قائل شدند، با این استدلال که برای رسیدن به کمونیسم کامل، سوسیالیسم می بایست یک مرحله گذر طولانی مدت را طی کند.

برخی از هم عصران مارکس، مانند میخائیل با کونین همین تفکرات را مطرح کردند با این تفاوت که در مورد نحوه رسیدن به یک جامعه هماهنگ در غیاب طبقات اجتماعی نظر دیگری داشتند. همواره در جنبش کارگری بین کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها شکافی وجود داشته‌است. آنارشیست‌ها مخالف هر سازمان سلسله مراتبی دولت هستند. در میان آنها کمونیست های آنارشیست مانند پیتر کروپوتکین از گذر ناگهانی به جامعه بدون سطوح طبقاتی تحت اقتصاد هدیه‌ای سخن می گویند در حالی که اتحادیه گرایان آنارشیست اعتقاد دارند که اتحادیه های کارگری برخلاف احزاب کمونیست سازمان هایی هستند که در ایجاد تغییرات در جامعه نقش دارند.


برای اطلاعات بیشتر به wikipedia سر بزنید
  • .100%

دیگر پاسخ ها

1.    87/12/26 (18:00)
مارکس تحت تأثیر هگل و فوئرباخ نظریه خود را در باب روابط اجتماعی بیان می کند : بر اساس نظر وی نوعی کنش دیالکتیکی در طبیعت از طریق نقش تعیین کننده انسان وجود دارد یعنی انسان ابزار تولید را از خود طبیعت می گیرد و تغییر خود را بر آن اعمال می کند ؛ دیالکتیک مارکس را ماتریالیست دیالکتیک خواندند زیرا انسان در جهت غلبه بر طبیعت از خود طبیعت استفاده می کند و آگاهی خود را به آن می دهد رابطه آگاهی و طبیعت رابطه ای تأثیر گذار در هم است و این معنای ماتریالیست دیالکتیک است به هر حال کالا تولید می شود و در اختیار دیگران قرار می دهد و در این حین رابطه تولیدکننده و خریدار شکل می گیرد ؛ در این رابطه آنها که از توانایی اقتصادی بالاتری برخوردارند سفارش محصول بیشتر با کیفیت بهتری را می دهند که این باعث انباشتگی سرمایه در سویه سرمایدار و خرید نیروی کار به قیمت ارزان می شود و تولید کننده به سبب نیاز خود محصول تولید شده خود را می فروشد محصولی که از آگاهی او پدید آمده و با فروش آن دچار الیناسیون می شود ، تاریخ از نظر مارکس و انگلس صحنه رویارویی این طبقات اجتماعی است که از چهار دوره تشکیل شده دوره کمونیسم اولیه ، باستانی ، فئودالیته ، سرمایه داری . و در نهایت تاریخ طبقه کارگر یا به قول مارکس پرولتاریا بر علیه بورژوا قیام می کند و حکومت بی طبقه را پدید می آورد که مالکیت خصوصی در آن از بین رفته و مالکیت عام جایگزین شده .

نظریه مارکس در پی نشان دادن ساختاری است که بر زندگی طبیعی افراد است .

به طور کل معنای مارکسیسم را می توان در چهار وهله بیان کرد :

در وهله نخست اساساً مارکسیسم تئوری ای درباره تاریخ است . نظریه ای در این باب که چگونه تاریخ ظاهر می شود و همچنین نظریه ای باب نیروهای اصلی ای که تاریخ را طرح ریزی می کند ، است .

در وهله دوم مارکسیسم نظریه ای در باب سرمایه داری است . نظریه ای درباره پویایی و منطق سرمایه داری .

در وهله سوم مارکسیسم در مسیر اصلی اش به مثابه تئوری ای درباره تاریخ و نظریه ای درباره سرمایه داری ، چگونگی کارکرد جهان را در سطوح محلی ، بین المللی ، و ورای مرزها معنا می بخشد .

در وهله چهارم مارکسیسم بالذات نظریه ای ساختاری است . مهمترین ساختاری که بر زندگی ما حاکم است ساختار سرمایه داری است ؛ که اساساً به مثابه پدیداری مکانی (محدود به اروپای غربی) شروع شده بود ، اما اکنون در دسترس و دامنه کلی تری قرار دارد . از اینرو مارکسیست ها اعلام کردند که هر تلاشی برای فهم سیاست های جهان باید بر یک فهم واضحی که نشان دهد چگونه پروسه سرمایه داری کلی ، جهان را طرح ریزی می کند استوار باشد .