مشخصات سوال

ژان والژان    , card
25 فروردین 91 - 12:45
یه شعر خوب برای از دست دادن یک پدر
اطلاعات بیشتر : سلام یه شعر کوتاه و زیبا میخوام برای اعلامیه فوت یک پدر

لطفا اگر در این زمینه شعری بلدین بنویسین با تشکر

جزئیات : بر دل غم زده و بغض پر از فریادم *به جز آن لطف نگاه پدرم مرحم نیست/تشکر از همه دوستان


- این سوال بسته شده است.
بهترین پاسخ
آنزا احمدی , anza_ahmadi
91/1/26 (05:20)
پدرم مارا با دنیایی از غم تنها گذاشته ای و من دلشکسته از نبودت می گویم :

روح پاکت با امیر المومنین محشور باد

خانه قبرت از الطاف خدا پر نور باد

ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر

خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد
  • .100%

دیگر پاسخ ها

1.    91/1/25 (12:58)
خود اونایی كه چاپ میكنن انواع شعر دارن
به اونا مراجعه كنی

2.    91/1/25 (13:00)
شعر خیال پدر از سهراب سپهری:
شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

درعالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

موی سیاه او شده بود اندکی سپید
گویی سپیده از افق شب دمیده بود

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

از خود برون شدم به تماشای روی او
کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
---------------------
خوش به حالت ای پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست
لغزشم را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتـی قسمت دشمن مبــاد

بــاورم نیست این من نـابــاورم
روی دوش خویش او را می برم

مـی بـرم او را که آورده مـــــرا
پاس ایامـــی که پرورده مـــــرا

می برم درخاک مدفونش کنـــم
از حساب خویش بیرونش کنـــم

مثل من ده ها تن دیگـــــر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظــــر تا بارشان خالی شــود
نــوبت نشخـــوار و نقالی شــود

هــرکسی هم صحبتـی پیدا کند
صحبت از هــر جا بجز این جا کند

دیدنش سخت است و گفتن سخت تر
خوش به حالت ،خوش به حالت ای پدر
--------------
دوست عزیز از این شعر ها می تونی تکه هایی رو جدا کنی و استفاده کنی.
خدا رفتگان شما رو بیامرزه
روز خوش

3.    91/1/25 (16:39)
خدا بیامرزتشون

4.    91/1/30 (21:16)
هر بار که از دیده ی دل میگذری
از بار دگر خوبترت میبینم
خدا رحمتشون کنه .

5.    91/1/31 (23:01)
تو مشغول مردن ات بودی...
هیچ چیز جلودارت نبود

نه لحظه ای خوش ، نه آرامش ، نه دریای مواج

تو مشغول مردن ات بودی

نه درختانی که به زیرشان قدم می زدی ، نه درختانی که سایه ات بودند

نه پزشکی که بیم ات می داد ، نه پزشک سپید مویی که یکبار جانت را نجات داد

تو مشغول مردن ات بودی

هیچ چیز جلودارت نبود

نه پسرت ، نه دخترت که غذایت می داد و از تو باز بچه ای ساخته بود

نه پسرت که خیال می کرد تا ابد زنده خواهی ماند

نه بادی که گریبانت را می جنباند

نه سکوتی که زمین گیرت کرده بود

نه کفش هایت که سنگین تر می شدند

نه چشمانت که به جلو نگاه نمی کردند

هیچ چیز جلودارت نبود

در اتاق می نشستی و به شهر خیره می شدی و مشغول مردن ات بودی

می رفتی سر کار و می گذاشتی سرما بخورد لای لباس هایت

می گذاشتی خون بتراود لای جورابهایت

رنگ صورت ات پرید

صدایت دورگه شد

بر عصایت تکیه می دادی و هیچ چیز جلودارت نبود

نه دوستانت که نصیحتت می کردند

نه پسرت ، نه دخترت که می دید نحیف و نحیفتر می شوی

نه آه های خسته ات

نه شش هایت که آب انداخته بود

نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود

هیچ چیز جلودارت نبود

تو مشغول مردن ات بودی وقتی که با بچه ها بازی می کردی

تو مشغول مردن ات بودی

وقتی می نشستی غذا بخوری ، وقتی که شب خیس اشک از خواب پا می شدی و زار میزدی

مشغول مردن ات بودی و هیچ چیز جلودارت نبود

نه گذشته ، نه آینده با هوای خوش اش

نه منظره ی اتاقت ، نه منظزه ی حیاط گورستان

نه شهر ، نه این شهر با عمارت های چوبی اش

نه شکست ، نه توفیق

هیچ کاری نمی کردی ، فقط مشغول مردن ات بودی

ساعت را به گوش می چسباندی ، حس می کردی داری می افتی

بر تخت دراز می کشیدی

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی

خواب فضای زیر درختان ، خواب فضای توی اتاق

خواب فضایی که حالا خالی از توست

و مشغول مردن ات بودی و هیچ چیز جلودارت نبود

نه نفس کشیدن ات ، نه زندگی ات

نه زندگی که می خواستی ، نه زندگی که داشتی

هیچ چیز جلودارت نبود