دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university

دانشگاه آزاد تهران سماء

دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university

دانشگاه آزاد تهران سماء

805نــــفــــــر
عضو شده اند
805نفر عضو شده اند
دانشجویان دانشگاه آزاد تهران غرب (سما قدیم)دانشجویان دانشگاه آزاد تهران غرب (سما قدیم)مشاهده کامل مشخصات
29 دی 1383
آموزش و تحصیل

اعضاء

  • رضا موسوی , ali0831
  • محمود رضایی , sarve_shiraz
  • حسن  , yurdsevav
  • معین  , rambo_esf
  •   , mamal367
  • امید خانی , zixma220
  • ندا مدیر , p30neda
  •   , sogand72107
  • مالک جلیلیان , mallek1989
  • سما  معصومی , sama_masoomi
  • احسان مبهم , ehsan_mobham
  • حمیدرضا غلامرضایی , rezagh23
  • میلاد م , milad_3vil
  • نازگل فاطمی , nazgol_fatemi
  • مژده آسایش , mozhde_asayesh
  • 805 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • مكانیك ساخت و تولید ساوه , savehmanufacturing
  • مهندس , mohandes
  • دانشجویان زرین شهر , zarrinshahr_students
  • تیزهوشان قم (شهید قدوسی) , qomintelligents
  • دانشجویان دانشگاه های دولتی , univercity_students
  • دانشگاه علمی کاربردی جوادالائمه یزد , javadalaemeh



تبلیغات

دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university
مطلوق!!!
امروز برای خود خود خودم نامه نوشتم. مثه آدم یه کاغذ سفید و یه رواننویس "زیگ­دراوینگ­پن" آوردم و گذاشتم جلوم. بعدش هر چی که این چند وقته توی دلم مونده بود و داشت کم کم عقده میشد نوشتم. تموم کارائی که کردم، تموم لطف­هایی که در حقت کردم، تموم خوبی­هام، تموم مهربونیهام، تموم غذاهائی که برات درست کردم، همه لحظه­هایی که خوشحالت کردم، همه­ش رو نوشتم. هی نوشتم و هی کاغذ کم اومد و هی پاشدم رفتم کاغذ آوردم و هی از اول نوشتم و هی کاغذ کم اومد و هی پاشدم رفتم کاغذ آوردم و هی از اول نوشتم و هی...!!! اینجوری شد که من شش-هفت صفحه از تموم خوب بودنهام نوشتم! نه که فکر کنی از خودم خیلی تشکر کرده باشم­ها! نه! من فقط چیزائی رو نوشتم که تو پیش از این تائید کرده بودی! کارائی که تو زیر خوب بودنشون انگشت زده بودی. وگرنه خوبیهایی که داشتم و تو ندیدی و نفهمیدی که اووووووووووه انقده زیاد بودن که هی کاغذ کم می­اومد و هی باید پا میشدم و هی...! جونم برات بگه که آره... نشستم همه­ چی رو برای خودم نوشتم. تهش از خودم تشکر کردم. تهش خودم رو بوسیدم که اینهمه خوب بودم. که اینهمه تونستم یکی رو دوست داشته باشم. که اینهمه با یکی مهربون بودم. به خودم گفتم تو بینظیری (یا حداقل بودی) به خودم گفتم تو خیلی ماهی (یا حداقل بودی) به خودم گفتم عمرا مثل تو پیدا بشه (یا حداقل پیدا نمیشد). همه اینها رو که نوشتم احساس خیلی خوبی پیدا کردم از اینکه ته­ته­ش فهمیدم هیچی کم نذاشتم برات! هرگز! هیچی! و صد البته منصفانه به این نتیجه رسیدم که تو هم خوب بودی. تو هم بینظیر بودی. تو هم مهربون بودی. تو هم خیلی دوست داشتنی بودی. ولی دیگه قسمت نشد به این نتیجه برسم که دنیا هم خوب بوده. دنیا هم مهربون بوده. دنیا هم گل و بلبل بوده. درباره آدمای دنیا که اصلا حرفشم نزن که دیگه اسمتو نمیارم­ها! به اینجاهای نامه­م که رسیدم کم کم جوهر روان­نویسم ته کشید و دیدم منم اصل حرف رو زدم و بقیه­اش هرچی بگم دیگه مزخرفی بیش نیست. اینه که نامه­ام رو امضا کردم و تا کردمش و گذاشتم توی یه پاکت. پاکته رو هم گذاشتم طبقه بالای کتابخونه­ام. اون بالابالاها لای یه کتاب دکوری که سال به سال بازش نمیکنم. اینجوری مثلا دو سه سال دیگه وقتی که بخوام اسباب اثاثیه­ام رو جمع کنم، یهوئی در کمال ذوق­زدگی این نامه رو پیدا میکنم! میشینم وسط اتاق و میخونمش و اشک میریزیم و آخرش با خیال راحت پاره­اش میکنم و میگم: خب خدا رو شکر که من تقصیری نداشتم و هیچی کم نذاشتم واسش... بعدشم بدون هیچ عذاب وجدانی چمدونم رو میبندم و دستم رو میذارم توی دستی که مطمئنا دست تو نیست و میرم!  
ادامه
99
    دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university
    Won't you tell him that I love him
    سلام... امروز میخواهم به مناسبت روز عشغ! چند خطی را بنویسم برای همان دختری که من یک عالم میخواستمش و او اما یک عالم را میخواست و من را ولی نه!... امروز یاد آن روزهای غشنگ دوران با حم بودنمان افتادم...یادت می آید آن روزی را که میخواستی بروی زیر ماشین و من پریدم و تورا از جلوی ماشین انداختم آنطرف و ماشین محکم از روی مغز من رد شد و من پاشیدم به کف آسفالت و تو یک عالمه خندیدی و خوشحال شدی و من هم با اینکه دهانم زیر لاستیکهای آن لنکروز له شده بود ولی کلی خوشحال شدم که تو میخندی و چقدر غشنگ میخندیدی و اما حیف که دهانم صاف شده بود و نتوانستم که بخندم! یا آن روز دیگر بود که یک مار گنده میخواست تورا نیش بزند و من اما دیدمش و پریدم رویش و آن مار پای من را نیش زد و من تا یک سال میلنگیدم و تو هر وقت من را میدیدی ادایم را در می آوردی و به من میگفتی كلاغ!...یادش بخیر! یادم است هر وقت تورا با آن پسر غد بلند جهار شانه که مزدا 6 داشت میدیدم تو چه عاشغانه! رویت را ازمن بر میگرداندی و بعدها فهمیدم که به آن پسر هم گفته بودی که از فلانیه مرده شور برده! مطنفر هستم...عین همیشه باز هم عاشغانه و مهربان..باور میکنی..حتی نگفته بودی که از من متنفر هستی..که گفته بودی مطنفر..شاید خیلی از آدمهای کوته فکر،خیال کنند که طنفر همان تنفر هست!...که اصلا هم اینطور نیست و تنفر شاید از تنافر بیاید و طنفر شاید مثلا از  طنافر! كه البته من معنی اش را نمیدانم! آری همان پسر غد بلند مزدا سوار كه ته اش با آن جنین توی فلان جایت ولت كرد و رفت پی آن دختر بلوند كه بابایش توی كیش واردات لوازم آرایشی داشت...و تورا مثل اینكه همایون دیده بود یك مدت بعدش جلوی درب ِشركت تعاونی ارتش كه دنبال شیر خشك با سوبسید میگشتی انگار!
    **بالكن های طبقه ی چهارم شاید خیلی جاهای دنیا باشد..و آدمهای طبقه ی چهارمی..و سیگار های  شبهای خنک و نیمچه سرد اسفندِ طبقات چهارم!.. ولی هر طبقه ی چهارمی كه اینجا نمیشود هر بالكنی مثل بالكن اتاق من!...تازه گیرم كه بالكن های شما و خانه هایتان خیلی خیلی هم خوب باشد و چرب و دلچسب و اینها...ولی باز هم بالكن من یك چیز دیگر است...اینجا خیلی اتفاق ها می افتد..مثلا همین چند روز پیش كه یك دختر یك دفعه توی همین بالكن یك نفر را برای همیشه از یادش برد!!!
    ادامه
      دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university
      ..Da HaBeN Wir Es..
      چه ساده از میانمان گذشتی.. چه ساده تر رفتی.. و نرسیدی!....و من چقدر ساده تر! کوچه ی پشتی به اندازه ی دو نفر جا داشت...نه بیشتر..نه کمتر! ولی انصاف داشته باش..کوچه ی پشتی حق شما نبود!.. و محله ی قدیمیمان هم!... یادت می آید؟..کافی شاپ نداشت،ماشین نداشت،عابر بانک نداشت،نمایندگی تیمبرلند و زارا و گلودرانو.نداشت!...ویزا و پاسپورت و معافیت تحصیلی نداشت!...دکتر و مهندس نداشت!..روشنفکر و فرهیخته و فرهنگی،نداشت!... ولی پیاده رَوی در پس کوچه هایش عجب لذّتی داشت و عجیب به دل میچسبید! اصلا قدیمترها خودمان هم به دل میچسبیدیم...ولی امروز... در مدرنیزه مکانی هستیم پر از نمایندگی و کافی شاپ و فست فود و فست لاو و فست فاک و فست بای!...و در مکانیزه مکانی پر از میان بر و بریدگی..از برای دور زدن امثالِ من و تو..و پیچاندنِ امثالِ او! در میانِ جماعتی احمق تر از ما و عاقل تر از شما.. حرفهای انباشته در سرمان را از تهِ مان! در میکنیم و چه عجیب آنکه جماعتی به گِردِ مخرجت جمع آمده برایت هورا میکشند که: چه نُطق قرّایی! از این هم بگذریم...از غربتم برایت نرده بانی آورده ام..بلندتر از بلندترین هدفت!...و آنقدر عریض که به اندازه ی همه ی تان جا دارد!  
      ادامه
        دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university
        دخترم3
        دختر عزیزم، ثمین!
        گاهی آرزو می‌کنم که کاش هرگز نبودی، آن‌وقت شاید می‌شد همه‌چیز را راحت‌تر ندیده گرفت؛ بعد به این فکر می‌افتم که اگر تو را نداشتم و باید تنهایی غمگینم را بدون تو تحمل می‌کردم چه؟ آن‌وقت خدای بی‌رحمم را شکر می‌کنم که حداقل تو برایم مانده‌ای!
        ثمین عزیزم! علاقه که می‌آید عقل را می‌برد، کاش حالا این را می‌فهمیدی قبل از اینکه خودت بروی و سرت را به سنگ بکوبی. نمی‌خواهم تو به اندازه‌ی مادرت و به اندازه‌ی عمه‌ات و حتی به اندازه‌ی مادربزرگ تنها باشی.
        دخترم! کاش آغوشت آن‌قدر بزرگ بود که همه‌ی تنهایی مادر پیرت را در آن جای بدهی و بعد بی‌آنکه توقعی داشته باشی ببوسی‌اش و دلداری بدهی و به‌قدری قوی بودی که وقتی داری همه‌ی این کارها را می‌کنی، حتی یک قطره هم اشک نریزی.
        ثمینم! می‌دانم که اگر بزرگ‌تر بودی هرگز این‌ها را برایت نمی‌گفتم، آرزو دارم که گوش‌های کوچکت همه‌ی این‌هایی که می‌شنوند را نشنیده بگیرند. عزیزکم، اگر بدانی مادرت چقدر رنج می‌کشد وقتی یادش می‌آید که تو باید سفره‌ای که او پهن کرده جمع کنی، آن‌وقت آرزو می‌کند که ای کاش بی‌آنکه دخترش بودی، می‌توانست چون تویی را داشته باشد…
        دست‌های کوچک تو هم اگر به لرزه بیفتند دنیا چطور کمرش را راست نگه دارد؟ کوله‌پشتی‌ات را زمین بگذار ثمین! اگر کوله‌ای داشته باشی مجبورت می‌کنند بار حماقت دیگران را به دوش بگیری!!!
        ادامه
          دانشگاه آزاد تهران سماء , tehran_sama_university
          سکوت کردن کار خیلی سختی است
          آدم گاهی فک می کنه چه خوب شبیه مردم دیگه شه. بعد می فهمه یه وختی که نمیشه نمی تونه شبیه دیگرون شد. مردم اون چیزی که اون هست و فقط اداشو در می آرن. این نقطه نقطه ی لعنتیه تو زندگی آدم. آدم یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده جزو آدم شدن بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون رفتن. می فمی حرفمو نه؟ حرفمو می فهمی؟همه ی آدمها فکر می کنند با خودشان که من دیوانه وقتی تنها هستیم با تو چکار می کنم. آدمها فقط بی ادب نیستند. ابله هم هستند برای فهمیدن دنیا نباید ابله بود.
          خیلی دردناک است که آدم از نگاه مردم دیگر هویج باشد. هر چند که برایشان احترامی قایل نیست!!!اما به قول دامادمون آمپول از اینم دردناک تره!!!


          **راست می گویی آدم ها چقدر زود بزرگ می شوند هیچ یادت هست روزی که می خواستم سرم را روی پایت بگذارم؟

          ادامه