نتایج جستجو : شعر - 3213 مطلب

97/07/26 06:38
حمید صالحی , hamid.s.d.8990
اندوه عشق بر در غم خانۀ دلم قفلی زد و کلید به دست فغان سپرد (طالب آملی)
99
97/07/24 23:49
ابوالقاسم کریمی , safiiresabz
زمستان آمد و دیوار بارید
تبر بر شهر ما ، غم بار بارید
درون کوچه ی بن بست تاریخ
سیاست رد شد و تکرار بارید
.....................................
ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
97/07/23 03:12
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است
خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!
راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت
بعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بــــودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»
تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی
«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند
«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...
شب ِ تا صبـــح ، کنـــــار تلفن زار زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی
«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را
در شب یخزده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی
فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم
«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما کـــه کردیم دعا تا کــــه چـــه با ما کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست
«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!
خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

سید مهدی موسوی
97/07/23 01:40
 صبا   , saba000saba
می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل

تا به تن در ز غمت پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی

حرف‌ها بینی آلوده به خون جگرم

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر

تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم

به هوای سر زلف تو درآویخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخن‌های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل

ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشنم از سرمه خاک در توست

قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم

گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور

هم سفر به که نماندست مجال حضرم

سرو بالای تو در باغ تصور برپای

شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست

که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند

شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو

به مگسران ملامت ز کنار شکرم

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم
کامنت بنویسید...
 صبا   , saba000saba
چهارشنبه 25 مهر ، 20:57
ادامه
 صبا   , saba000saba
چهارشنبه 25 مهر ، 20:57
ممنون از شما
ادامه
هیوا   , special27
چهارشنبه 25 مهر ، 19:52
وای چه عکس دلبری
چه انتخاب شعری
حظِ فراوااااااان
ممنون که لذتش رو با ما سهیم شدی
ادامه
97/07/19 23:42
ابوالقاسم کریمی , safiiresabz
گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش سوم/ابوالقاسم کریمی
.
گرد آوری اشعار
.
.نکته های مهم.
1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.
گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش سوم
................................................................................................................................................
1
در طریقت رنجش خاطر نباشد مِی بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
2
از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران
در درد بمُردیم چو از دست دوا رفت
3
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
4
از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی
گر میان هم نشینان ناسزایی رفت رفت
5
مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
در عرصه ی خیال ، که آمد کدام رفت
6
زین قصه هفت گنبد ِ افلاک پر صداست
کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت
7
می خور که هر که آخرِ کار جهان بدید
از غم ، سَبک برآمد و رَطل گران گرفت
8
شنیده ام سخن خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن میکند که بِتوان گفت
9
حدیث هوُل قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که از روزگار هجران گفت
10
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوش دلی این است ، پیر دهقان گفت
11
گره به باد مزن گرچه بر مراد رَوَد
که این سخن به مَثَل باد با سلیمان گفت
12
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شَوَم خاک چه سود اشک ندامت
13
حاشا که من از جَور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه ، لطف است و کرامت
14
ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل
می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
15
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدومِ بی عنایت
16
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
17
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
18
دی پیر میِ فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهَدَم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه بادا باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
19
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد
20
قَدَح به شرط ادب گیر زآن که ترکیبش
ز کاسه ی سرِ جمشید و بهمن است و قباد
21
گرچه یاران فارغ اند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
22
پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
23
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد
24
دیر است که دلدار سلامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
25
خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمرِ خودش کاوین داد
26
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی بر کن ، که رنج بی شمار آرد
27
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد
28
چو عاشق می شدم، گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
29
چو بر روی زمین باش توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
30
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
31
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
.
گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
پنجشنبه 19 مهر 1397
97/07/18 21:56
دیونه دیوونه , kodakeibad
می گفت که در فلسفه سقراطم من
وز فن بیان خویشتن ماتم من
دیروز کتک زدم یکی را سر بحث
البته نکشتمش، دمکراتم من

*** هادی خرسندی ***
1
97/07/16 15:04
دیونه دیوونه , kodakeibad

** آوازهای معمولی برای دردهای معمولی **


بر سینه همین کوه
آری
که بادپا سواران هوشیدر
در جستجوی آتش پنهان
با چشم های کیهانی
می کاوندش
یک
کلبه نه
صد کلبه بیشتر دیدیم
که پیه سوزی کوچک
در هر کدام
اگر به قاعده می سوخت
صد کوره تمام
اندیشه بر جداره این کوهسار می رقصید
دریای نفت در زیر
ظلمات جهل بر سر
و روبرو
صد کوه
با صد هزار کلبه
بی پیه سوز کوچک
این راز سر به
مهر را باید
با خاک در میان هشت
یا آسمان ؟
این راز سر به مهر را ؟
بادام بن برآمده بن سبز و تازه است
و شعله های سرخ شقایق با باد
بر شیب های سبز فرو می غلتد
چوپان پیر بدرقه روز خسته را
دم در نی غم آور خود می دمد
بیا جانا که دنیا را وفا نیست
اگر باشد وفایش سهم ما نیست
چه حیف از دولت ده روزه گل
که با باد خزان شرم و حیا نیست
بر سینه همین کوه آری
که مادیان سبز نسیم آنک
با کره های بور و کرندش
بر شیب های سبز
صفا می چرد
و برج های مشعل
آفاق را به سایه روشن افسانه می کشند
یک گور هشت ساله
در گم ترین مغاره
معصوم و بی کتیبه فرو خفته است
از زخم صد گلوله تزویر
پنهان به شوکران
تنها دو تک هجای غریبند
که چشم های زیرک راز آشنا
بر صخرههای خارا می بینند
یا ... غی
یاغی به خواب رفته بی زاد و زیور ی
تا برج های مشعل
بی
آفت معلق رگبارها
آفاق را به سایه روشن افسانه ها کشند
و زاغ پیر گرسنگی قار قار جاویدانش را
در دره های تاریک خالی کند
چوپان پیر خوانده و خفته است
در دخمه ای به سینه کش کوه
بر سینه همین کوه آری
که اژدهای گنج فروزان آتش است
و کلبه های بسیار
از سرما
زانو گرفته در بغل سرد مرده اند
بالای کوه زر
در زیر برج مشعل
بی نان و پیه سوز
ظلمات جهل بر سر
این راز سر به مهر را باید
با خاک در میان هشت
یا آسمان ؟
این راز سر به مهر را ؟

*** منوچهر آتشی ***
97/07/15 12:43
آرزو  , dokhijooon
گاهی که نه
همیشه
به چیزی بیشتر از شنیدن
دوستت دارم محتاجم...!
به چیزی شبیه
آسوده چشم باز کن
هنوز هستم...
کامنت بنویسید...
سامان درخشانزاده , net333
دوشنبه 16 مهر ، 15:31
ܓL
ܓ✿
ܓI
ܓ✿
ܓK
ܓ✿
ܓE
ܓ✿
ادامه
امیر حسین  , 24472
یکشنبه 15 مهر ، 15:01
خوشچله
ادامه
مهدی موقر , mahdi_ronaldo2003
یکشنبه 15 مهر ، 14:47
میه پیامتونو بخونید؟
ادامه
97/07/15 10:38
دیونه دیوونه , kodakeibad
بر دست سیم گونه ی ساقی
روشن کنید شمع شب افروز جام را
با ورد بی خیالی
باطل کنید سحر سخن های خام را
من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح
پای حصار نیلی شبها دویده ام
از لاشه های گند هوس ها رمیده ام
مستان سرشکسته ی در راه مانده را
با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش
هشیار کرده ام

تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها
واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز
زنجیر های وحشی پرسش را
چون بردگان وحشی از خواب
بیدار کرده ام

کوتاه کن دروغ
شب نیست بزمگاه پری ها
شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز
از آبهای رفته به دریای دوردست
و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها
نجوا نمی کنند درختان به گوش رود
جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای
یا چشم شبروی که گرسنه است
به برق سکه های گران سنگ
بیدار نیست چشم کسی شهر خواب را
دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر
در خود مبند شعر صداهای ناشناس
رود است آنکه پوه کند روی سنگ ها
باد است آنکه می کشد از دره هیا نفیر
نفرین چشم هاست
سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند
کوتاه کن دروغ

از من بپرس راز شب خسته بال و پیر
من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح
من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب
بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب
از من بپرس! من
بیدار چشم مسلخ بود م
در انتظار دشنه ی مرگم
نه انتظار پرتو خونی ز عمق دل
تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید
بر هر چه قصه های دروغ است
نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام
تا خوابگاه دختر مستی
جنگیده ام ز سنگر هر جام
از من بپرس ! آری

من آخرین ستاره ی شب را شکسته ام
از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی
بیدار بوده ام
با دست های مرده ی چشم سفید خویش
دروازه سیاه افق را گشوده ام
سحری درون قلعه ی شب نیست

*** منوچهر آتشی ***



97/07/14 02:41
ابوالقاسم کریمی , safiiresabz

گرفتار ِ شب ِ پایان عشقم
هوا سرد است و من عریان عشقم
هوا سرد است و من در مسلخ غم
کنار جوی خون ، گریان عشقم
.........................................
ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
97/07/11 22:46
منشور هنر , artprism1407
به کانال تلگرامی ما بپیوندید و از مطالب هنری ما استفاده کنید:
art_Prism@
97/07/11 22:41
منشور هنر , artprism1407
به کانال تلگرامی ما بپیوندید و از مطالب هنری ما استفاده کنید:
art_Prism@
97/07/11 03:56
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست

حسین منزوی
97/07/11 03:47
 خنیـــاگر شـــعر وقــــلم , singerpoem
شب است و باز هـــم آهـم بلند است

نفس بی جرعه ای در سینه بند است

صد و هجده؟

بفرما

من خمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارم

کد ِ انگــــور ِ نیشابــــور ، چند است؟

شهرام میدری
97/07/11 00:23
نیـلوفر ثـانی     , lutusn
وحشتی نیست
از تاریکیِ بی روزن
از نبودِ تو
بارها در انجمادِ سردِ ظلمت
غوطه خورده ام

هوسی نیست
برای لمسِ نور از دریچه های اندک
تو نباشی
قطبی ترین شب
در انتهایِ زمینم

خاموشم
در فراسوی هر چه زمان
من از ثانیه هایِ بی تو
در ضمیر هیچ مانده ام

بگذار تمام شود
این عبورِ بی مقیاس
غربت ِفاصله های ِسترگ ِبی اتصال را
به جان تمام ِواژه ها
خریده ام..

نیلوفرثانی
کامنت بنویسید...
97/07/10 23:02
ابوالقاسم کریمی , safiiresabz
گرد آوری ابیات ناب از اشعار حافظ بخش دوم
.
.
گرد آوری اشعار:
.
.
نکته های مهم
.
.
1_در هنگام مطالعه ی شعر تلاش خواهم کرد ناب ترین ابیات را انتخاب کنم.
2_سعی خواهد شد ابیاتی که پند و اندرزی در آن وجود دارد گرد آوری شود.
3_ابیاتی که صرفا معنا و مفهوم عشق دنیایی دارد، جمع آوری نخواهد شد.
.
.
.
گردآوری ابیات ناب/اشعارحافظ/بخش دوم
........................................................................................................................
1
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگو که روزی مقدر است
2
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
3
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوش دلی ست
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است
4
فقیه مُدرس دی مست بود و فتوا داد
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
5
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
6
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
7
به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
8
ورای طلاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
9
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار؟؟؟ که از اختیار بیرون است
10
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
11
زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
12
پیوند عمر بسته به مویی ست هشدار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
13
سهو و خطای بنده چو گیرند اعتبار
معنای عفو و رحمت آموزگار چیست
14
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
15
در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست
16
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
17
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
18
این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
19
بر درِ میخانه رفتن کار یک رنگان بُود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
20
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
21
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بُود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
22
فرصت شمر طریقه ی رندی که این طریق
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
23
دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این همه نیست
24
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی، که زمان این همه نیست
25
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
26
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
27
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
28
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
29
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت
30
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل
توپس پرده چه دانی که چه خوب است وچه زشت

گرد آوری و تایپ:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)
سه شنبه 10 مهر 1397
97/07/9 04:04
نیـلوفر ثـانی     , lutusn
به جبروت ِحادثه ی دیدار
هنوزهم دست و دلم
به بردن ِنام تو که می‌رسد
می‌لرزد
در انتهای رویای یک پیچک
حرفی از سبزینه ی ِحیات نیست
همه پرشده از تقلای عشق
به زیستن
و من تا ابد
نیلوفرانه به دیوار تو می پیچم
"تو" تا همیشه
در حافظه ی عشق
گلبارانی ...

نیلوفرثانی
کامنت بنویسید...
97/07/9 00:55
دیونه دیوونه , kodakeibad
ریشه ی سرو جوان با خاک صحبت می کند

از عذاب تشنگی با وی حکایت می کند

با زبان خشک برگش، بید می گوید که: آه

ابر هم دارد به باغ ما خیانت می کند

این خیانت نیست -گوید نارون با پوزخند-

ابر دارد به اجاق پیر خدمت می کند

باد هم دردانه می پیچد به گرد ساقه ای

ساقه زان همبستگی احساس جرئت می کند

تن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود می کشد

تا بگوید که : تبر! اینجا حکومت می کند

هیچ می دانی؟ خبر داری؟ رفیق سوخته

که عطش با آتش سوزنده وصلت می کند؟

جوی خشک و برکه ی خالی حکایت می کنند:

تشنگی امسال هم دارد قیامت می کند

هر درختی را که می خشکاند از بن، تشنگی

تیشه در بین اجاق و کوره قسمت می کند

باغبان ما شریک دزد و یار قافله

ایستاده است و بر این غارت نظارت می کند

ساقه ی دوم نمی گوید جواب و اولّی

از طنین گفته های خویش وحشت می کند

ـ هر گره در ساقه ها، گوشی است- می گوید به خود

و سپس لرزان به جای خویش رجعت می کند

*** حسین منزوی ***
7
2
1
دیونه دیوونه , kodakeibad
دوشنبه 9 مهر ، 14:31
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگ هایش من بودم که می دویدم
هستی اش در من ریشه داشت
همه من بود.

سهراب سپهری : )
ادامه
مهـــــــــــرنـــاز  , mehrnaz_____255
دوشنبه 9 مهر ، 14:27
توی هر برگ،هم تو هم من بود
ساقه ها،ساق پای ما بودند
آن تبر حکم قتل ما را داشت
این درختان به جای ما بودند



علیرضا_آذر

ادامه
97/07/7 16:16
ابوالقاسم کریمی , safiiresabz
شبی در پنجه ی سرد زمستان
لب دیوار قربانگاه زندان
به زیر سایه ای مبهم تر از غم
گلی دیدم ، اسیر تیغ طوفان