نتایج جستجو : خرمشهر - 110 مطلب

96/10/5 23:46
گنج جنگ  , ganjejang
قسمت سوم

اوایل دوران دبیرستان من مصادف بود با دوره حکومت دکتر محمد مصدق. خانواده‌ام اهل سیاست نبودند و من هم خاطره زیادی از آن دوره ندارم. فقط یاد دارم یک روز که در دبیرستان بودیم، آمدند و گفتند: «میتینگ است در باغ ملی! آقای حسین... می‌خواهد نطق بکند»
نام خانوادگی سخنران را به یاد ندارم، اما می‌دانم از دبیرهای دبیرستان خودمان بود. آن روزها به تجمعات مردم و راهپیمایی «میتینگ» و به سخنرانی «نطق» می‌گفتند. باغ ملی بین دبیرستان صفوی و دبیرستان پهلوی بود. من و بچه‌های دبیرستان رفتیم تا در میتینگ شرکت کنیم و به آن نطق گوش بدهیم. در راه با هم شوخی‌ می‌کردیم و می‌گفتیم: «پیت نفت چرا با خودت نیاوردی؟ نفت ملی شده و در میتینگ نفت مجانی می‌دهند!»
عده زیادی از مردم در باغ ملی جمع شده بودند و به نطق گوش دادند. نطق هم درباره ملی شدن نفت و این جور مسائل بود. از کودتای مرداد ماه 1332 و از بگیر و ببندهای آن در اردبیل چیز زیادی یادم نیست. فقط یادم است که بزرگ‌ترها با هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌گفتند: «تهران شلوغ شده و ارتش کودتا کرده».
سال اول دبیرستان (هفتم قدیم) بودم که پدرم فوت کرد. هنگام فوت بیش از هفتاد سال داشت. پدرم از مدت‌ها قبل از مرگش به آسم شدیدی دچار بود و در اواخر عمرش زمین‌گیر شده بود. روزی که پدرم فوت کرد خوب به یاد دارم، مثل یک کابوس تلخ. در خانه کرسی داشتیم و سمت بالای کرسی پدرم خوابیده بود و آن طرف کرسی من نشسته بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. خوب یادم است که داشتم درس فرانسه می‌خواندم و می‌نوشتم، که یک دفعه پدرم سرفه کرد. به مادرم گفت: «به من ظرف بده!»
مادرم دوید و ظرفی برای پدرم آورد. پدرم چنان سرفه کرد که به استفراغ افتاد و خون بالا آورد. ظرف پر از خون شد. همان جا و همان موقع گردنش کج شد و افتاد. از دیدن این صحنه خیلی ترسیدم. مادرم که ترسیده و دستپاچه شده بود، به من گفت: «بدو عمویت را صدا کن!»
منزل عمو جلیل یکی دو خانه آن طرف‌تر از خانه ما بود و دویدم صدایش کردم.
تا عمو جلیل خودش را بالای سر بابام برساند، صورت پدرم سیاه شده و تمام کرده بود. مادرم خودش را زد و جیغ کشید و وضع خانه به یک باره به هم ریخت. عموها، عمه و خانواده‌ی پدرم ریختند داخل خانه ما و شروع کردند به گریه و عزاداری. همان روز یا فردای آن روز، پدرم را بردیم و در قبرستان کلخوران اردبیل دفن کردیم. با وجود اینکه سال هفتم بودم، هنوز درک درستی از مرگ پدرم نداشتم. حتی گریه هم نمی‌کردم. یک هفته‌ای گذشت تا متوجه شدم بی پدری یعنی چه و چه دردی دارد... به هر حال، مرگ پدر برایم سخت بود.
هر طور بود که کلاس های هشتم و نهم را در همان دبیرستان پهلوی شهرمان خواندم. کلاس نهم را که تمام کردم، در تابستان 1334، برادرهای بزرگم مرا به تهران بردند تا در آنجا زندگی و تحصیل کنم. منزل ما در حوالی چهار راه سیدعلی و خیابان سعدی تهران بود. البته مادرم و یکی از برادرهایم در همان اردبیل ماندند. برادرهایم احمد، جبرئیل و میکائیل چندسالی بود به تهران رفته بودند و در خیابان سرسلسبیل مغازه‌ای گرفته و مشغول به کار شده بودند. احمد و جبرئیل، مغازه کتابفروشی داشتند. من هم رفتم وردست آن‌ها درهمان کتابفروشی مشغول به کار شدم.
پاییز 1334 در تهران به دبیرستان بهبهانی رفتم. کلاس‌های ده، یازده را در همین دبیرستان تمام کردم. برای سال دوازده به مدرسه ای در خیابان لاله‌زار رفتم، برای اینکه من در اردبیل زبان فرانسه خوانده بودم و در تهران فقط در آن مدرسه بود که زبان فرانسه تدریس می‌شد. دبیر درس فرانسه ما یک ارمنی بود که اسمش یادم نیست. این بود که به آن دبیرستان که در کوچه روزنامه کیهان بود رفتم و در خرداد ماه سال 1337 دیپلم ریاضی گرفتم.
در همان کلاس دوازده بودم که مادرم فوت کرد. او مدت‌ها بود به سرطان حنجره مبتلا شده بود و برای مداوا به تهران آمده بود اما کار از کار گذشته بود و دکترها جوابش کردند. بنابراین به اردبیل بازگشت تا در خانه خودش بمیرد. مادرم درست روز چهارشنبه سوری سال 1336 در اردبیل فوت کرد. برعکس روزی که پدرم مُرد، هنگام مرگ مادرم، بر بالینش نبودم. چند روز بعد از عید سال 1337 بود که در تهران خبر آوردند مادرم فوت کرده است. مادرم را بیشتر از پدرم دوست داشتم و از شنیدن خبر مرگش دنیا مقابل چشمانم تیره شد و شوکه شدم.

پایان قسمت سوم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت دوم به لینک زیر مراجعه کنید
99
96/10/1 22:29
گنج جنگ  , ganjejang
در شش سالگی به مدرسه روستا رفتم. اسم دبستان ما «دانش» بود و در همان کلخوران، در داخل حیاط قبر شیخ جُنید صفعوی، جد بزرگ شاه اسماعیل صفوی قرار داشت. دبستان دانش یک اتاق آجری بزرگ بود که تا کلاس چهارم هم بیشتر نداشت. همه دانش‌آموزان از کلاس اول تا چهارم، در همان اتاق درس می‌خواندند. معلم کلاس اول ما اسماعیل خیرخواهی بود که در ضمن پسرعمه‌ام هم بود. در آن کلاس یک معلم دیگر هم داشتیم به نام اشرفی. مدیر مدرسه دانش جبرئیل شاه محمدی بود.
روز اولی که به مدرسه رفتم تا ثبت‌نام کنم، خوب به یاد دارم. پدر و مادرم همراهم بودند. بابای مدرسه سیداسماعیل بود که مرد خوب و مهربانی بود. دستی به سرم کشید و گفت: «بارک الله! آمده‌ای مدرسه؟ می‌خواهی درس بخوانی و باسواد بشوی؟ بارک الله! پسر من هم در کلاس توست فامیلش حافظی است»
اسمم را نوشتند و با پدر و ماردم رفتیم خانه. روزی که قرار شد به مدرسه بروم، میکائیل برادر چهارمم مرا به مدرسه برد. هفت سال از من بزرگ‌تر بود. رفتن من به مدرسه هم ماجرایی داشت: نمیدانم چه کسی در همان مدرسه و روز اول به من گفت: «آقای اشرفی روانی است!» که همین حرف باعث شد از اشرفی بترسم و تا او را می‌دیدم می‌زدم زیر گریه و اشک می‌ریختم! بنده خدا خیلی تلاش کرد تا اعتماد مرا جلب کند دیگر از او نترسم و ختی یک بار به من گفت: «یک ورق از دفتر مشقت را بده تا برایت نقاشی بکشم».
اشرفی یک کبک خیلی خوشگل برایم کشید و به من داد. ورق را دستم گرفتم و از مدرسه بیرون رفتم. اما باد آمد و ورق نقاشی را با خودش برد. روز بعد آمدم مدرسه. آقای اشرفی گفت: «نقاشیت کو؟!»
- باد برد!
- ای بابا! حیف آن نقاشی نبود دادی باد برد؟
با وجود این هنوز از او می‌ترسیدم و تا می‌آمد سر کلاس، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گرفت. همین باعث شد از مدرسه گریزان بشوم. صبح که مادرم مرا برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار می‌کرد، خودم را به خواب یا مریضی می‌زدم و حاضر نبودم به مدرسه بروم! اگر هم می‌رفتم، خودم را گوشه و کناری قایم می‌کردم. پسرعمویم غلام‌حسین که یک سال از من بزرگ‌تر بود، می‌آمد و مرا پیدا می‌کرد و کشان کشان به مدرسه می‌برد! مدت‌ها طول کشید تا ترسم بریزد و به مدرسه عادت کنم. این بود که خاطره خوشی از روزهای شروع مدرسه و درس و مشق ندارم.
باید بگویم تا روزی که به مدرسه نرفته بودم، یک کلمه هم فارسی بلند نبودم. در خانه همه به زبان ترکی آذری با هم حرف می‌زدند. در مدرسه هم معلم و شاگردها به آذری صحبت می‌کردند. خوشبختانه من در خانه قرآن یاد گرفته بودم و حروف را خوب می‌شناختم. از همان روز اول، من و دانش‌آموزان دیگر مجبور بودیم در کنار کلمات، فارسی، معنی آذری‌ آن‌ها را با مداد بنویسیم. یعنی در کنار کلماتی چون آب، نان و اسب، کلمات ترکیِ سو و چُرَک و آت را هم می‌نوشتیم.
تا کلاس چهارم دبستان در همان مدرسه دانش بودم، اما چون تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم برای ثبت‌نام در کلاس پنجم و ششم به اردبیل بروم. در محلۀ «آغانغی خرمنی» مدرسه‌ای بود به اسم «پروین». پسرانه بود، اما اسم دختر رویش گذاشته بودند!
در دوره دبستان درسم خوب بود و نمراتم غالباً از هجده پایین‌تر نمی‌آمد. اما از سال سوم متوسطه به بعد اغلب معدلم چهارده یا پانزده بود.
پس از دبستان به دبیرستان رفتم. اسم دبیرستان ما «پهلوی» بود البته بهترین دبیرستان اردبیل «صفوی» بود که چون ظرفیت ثبت‌نام آن تکمیل شده بود، مجبور شدم در دبیرستان پهلوی ثبت نام کنم. سال اول و دوم و سوم را در دبیرستان پهلوی خواندم، اما برخی از کلاس‌هایمان در دبیرستان صفوی برگزار می‌شد. در دبیرستان بود که توانستم فارسی حرف بزنم.
به ورزش علاقه خاصی داشتم و در رشته‌های مختلف چون کشتی و بدن‌سازی فعالیت می‌کردم و ضمناً به فوتبال و والیبال هم علاقه داشتم. شعر را هم دوست می‌داشتم و اشعار فردوسی و سعدی را می‌خواندم. به شاهانه فردوسی علاقه خاصی داشتم و هنوز دارم. گلستان سعدی را هم عمویم در خانه برایمان می‌خواند اما رمان مورد توجهم نبود.
از خاطرات دبیرستان بگویم. در دبیرستان، ناظمی داشتیم که ضمناً دبیر درس جغرافیا و مرد خشن و سختگیری بود. فاصله منزل ما تا دبیرستان زیاد بود و هر روز باید چند کیلومتر می‌رفتیم تا به مدرسه می‌رسیدم. یک روز که برف سنگین بود، پیاده خودم را به زور به مدرسه رساندم. برف تا زانویم می‌رسید و کفش و جوراب و حتی شلوارم تا ران خیس شده بود و از سرما می‌لرزیدم. وارد مدرسه که شدم، زنگ کلاس خورده بود و دانش‌آموزان در کلاس بودند. کلاس ما طبقه دوم بود. دوان دوان از پله‌ها می‌رفتم بالا که ناگهان سر پله آقای ناظم مرا دید. با صدای بلند گفت: «الان می‌رسی؟»
- آقا برف زیاد بود. تا برسم دیر شد.
- می‌خواستی زودتر بیدار بشوی!
- برف بود. من...
هنوز حرفم تمام نشده بود که چنان کشیده‌ای به من زد که از پله‌ها پرت شدم و معلق‌زنان افتادم پایین. کتاب‌ها و دفترم این طرف و آن طرف ولو شدند. همه جای بدنم درد گرفت و زدم زیر گریه. آقای ناظم با بی‌رحمی تمام فریاد زد: «بدو بیا بالا!»
بلند شدم، کتاب‌هایم را جمع کردم و از پله‌ها رفتم بالا. گفت: «گم‌شو برو کلاس! دیگر هم دیر نکنی‌ها!»
رفتم داخل کلاس. همه تنم خیس بود و درد می‌کرد. جای کشیده بدجوری می‌سوخت. آن طرف کلاس بخاری هیزمی روشن بود، اما همه اتاق را گرم نمی‌کرد. سردم بود و می‌لرزیدم. تا پایان کلاس از درد و سرما و تحقیری که شده بودم، اشکم جاری بود و گریه‌ام بند نیامد!

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت اول به لینک زیر مراجعه کنید
96/09/29 19:19
گنج جنگ  , ganjejang

قسمت اول

مقدمه
در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند.
اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است.
گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم.
ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند.
به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود.

بندر بوشهر / سیدقاسم یاحسینی
17 فروردین 1390

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش اول از تولد تا انقلاب
فصل اول
ناخدا یکم تکاور بازنشسته، هوشنگ صمدی کلخورانی هستم و خوشحالم که پس از گذشت سال‌ها فرصتی دست داد تا بتوانم شمّه‌ای از خاطرات آن دوران بگویم. دوران پرفراز و نشیبی که گاه به یک خواب و رویای دوردست می‌ماند.
ششم بهمن ماه 1318 در روستای «کلخوران» از توابع اردبیل به دنیا آمدم. این روستا امروزه جرو شهر اردبیل است، اما در دوران کودکی من حدود یک و نیم تا دو کیلومتر با شهر فاصله داشت.
پدرم شیرعلی و مادرم قِزخانم بود؛ قِز به تُرکی آذری یعنی دختر. مادرم سواد نداشت و خانه‌دار بود. پنج برادر داشتم به نام‌های موسی، احمد، جبرئیل، میکائیل و فرمان و یک خواهر به نام معصومه. روستای کلخوران روستای بزرگ و پرجمعیتی بود و اغلب اهالی آن زمین داشتند و کشاورزی می‌کردند. پدر من هم زمین داشت و در آن محصولاتی چون گندم و جو و حبوبات می‌کاشت. در دوران کودکی من زمین‌های پدرم را با گاوآهن شخم می‌زدند، اما پس از مدتی با تراکتور این کار انجام می‌شد. پدرم مالک بود و خودش روی زمینش کار نمی‌کرد.
غذای ما در خانه اغلب گوشت گوسفند و مرغ، گاهی آش دوغ، آبگوشت و کوفته بود. مادرم یک نوع کوکو با گوشت و زرشک و مغز گردو درست می‌کرد که خیلی خوشمزه و قسطرش ده تا دوازده سانتیمتر بود. اغلب هم نان می‌خوردیم و پنجشنبه‌ها برنج داشتیم. بوی برنج تا ده‌ها متر آن طرفتر می‌رفت و دهان همه را آب می‌انداخت.
پدرم یک مسلمان واقعی بود. در دوران کودکی و قبل از آنکه به مدرسه بروم، برادرها و پسرعموهایم و اهالی روستا را جمع می‌کرد و در خانه خودمان یا در مسجد، به ما قرائت قرآن می‌آموخت. پدر علاقه عجیبی به قرآن داشت و مرتب قرآن می‌خواند. ماه‌های رمضان تا نزدیک سحر در مسجد می‌نشستیم و قرآن می‌خواندیم. به این کار «مقابله» می‌گفتیم. روش مقابله این طور بود که پدرم می‌نشست و دیگران دورش جمع می‌شدند و یکی یکی به نوبت قرآن می‌خواندند و بقیه گوش می‌دادند. اگر غلط داشتند، پدرم به آنها تذکر می‌داد و تصحیح می‌کرد. من در همان سن پنج تا شش سالگی و پیش از رفتن به دبستان، می‌توانستم به راحتی تمام قرآن را از رو بخوانم.
دوران کودکی‌ام با بازی با هم سن و سال‌های خودم و انجام بازی‌های محلی چون قایم باشک بازی، الاکلنگ، گل یا پوچ، قیش قاپتی، جفتَک چهارکُش و ... گذشت. هوشنگ شاهرخی و غلام و قاسم عبدالرحیمی هم بازی‌هایم بودند. یکی از تفریح‌های ما ریختن زرنیخ در لوله کلید و زدن آن به سنگ بود. صدای انفجارش عجیب بود و لذت خاصی داشت. خاطره زیادی از آن سال‌ها در ذهنم نمانده است. بعدها دوستانم برایم تعریف کردند:
«تو از کودکی عاشق نظام و تیر و تفنگ بودی. ما را به خط می‌کردی و قدم رو می‌بردی و به همه دستور می‌دادی! ما هم اطاعت می‌کردیم.»
هنوز به مدرسه نرفته بودم که در سال 1324 و در ماجرای غائله آذربایجان و نخست‌وزیر شدن جعفر پیشه‌وری در آذربایجان، بلشویک‌های روسی آمدند و اردبیل را هم اشغال کردند. در روستای ما یک خرمنگاه بزرگ بود که نظامیان، یا بهتر بگویم شبه نظامیان که جوانان ایرانی بودند، در آنجا به خط می‌شدند، یکی برایشان فلوت می‌زد و دیگران قدم رو می‌رفتند. من از دیدن رژه آن‌ها لذت می‌بردم و از همان موقع دلم می‌خواست من هم می‌توانستم رژه بروم.
از حضور بلشویک‌ها و اعضای فرقه دموکرات در اردبیل چیز زیادی یادم نمانده است. فقط یادم است که پدرم آن‌ها را نفرین می‌کرد و می‌گفت: «این‌ها کافر و خدانشناس هستند. می‌خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند.»
من و همبازی‌هایم معمولاً می‌رفتیم اطراف خرمنگاه و آن‌ها را تماشا می‌کردیم. بین آن‌ها شخصی به نام حکیمی بود که ظاهراً رئیس فرقه دموکرات در اردبیل بود. او یک اسلحه کمری به کمرش بسته و کاپشن چرمی سیاه رنگی پوشیده بود و بر یک اسب بزرگ سوار می‌شد. خوب یادم است از دهان اسب خون می‌آمد. حکیمی با آن اسب جولان می‌داد و همه از او می‌ترسیدند.
دموکرات‌های پیشه‌وری به پدرم که ملاک بود کاری نداشتند. فقط چند بار از او اسب گرفتند که پس از چند روز آن‌ها را برگرداندند.
روزی که دموکرات‌ها و پیشه‌وری از ارتش ایران شکست خوردند و به روسیه شوروی فرار کردند، در اردبیل کُشت و کشتار زیادی شد. خوب یادم است که مردم با چوب و چماق در خیابان و کوچه‌ها دنبال هوداران پیشه‌وری می‌گشتند و تا به کسی مشکوک می‌شدند فریاد می‌زدند: «بگیریدش که پیشه‌وری است! بلشویک است!»
مردم خشمگین هم بر سر آن فرد می‌ریختند و به قصد کشت او را می‌زدند. چندین نفر همین‌طوری کشته شدند. اوضاع طوری شد که مادر و پدرم اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بروم.

پایان قسمت اول

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی
10
1
14
96/07/3 22:08
گنج جنگ  , ganjejang

به جمع دوستانت خوش آمدی سرباز دلاور وطن شهید سعید محیط قرایی

ناسروان تکاور سعید محیط قرایی در تاریخ 1338/01/10 در شهر شیراز بدنیا آمد در تاریخ 1356/07/18 در نیروی دریایی ارتش استخدام شد و پس از طی دوره های آموزشی با آغاز جنگ با یگان خدمتی گردان یکم تکاوران به خرمشهر آمد در تاریخ 07/12/ 1359 در نبرد تن به تن به شهادت رسید .

روان جانباختگان در راه وطن شاد باد
یاد و نام شهدای تکاور ، قهرمانان گمنام و بزرگ ایران جاودانه باد

سپاس فراوان از جناب ناوسروان تکاور حسن سلطانی که عکس و مشخصات قهرمان گمنام وطن را برای کانال تکاوران ارسال نمودند .

به جمع دوستان و همرزمان دیرینت خوش آمدی سرباز دلاور وطن شهید سعید محیط قرایی

*** تصویر و شرح مختصر از زندگی این دلاور گمنام برای نخستین بار در فضای مجازی قرار می گیرد ****

تکاوران دریایی فرزندان گمنام ایران - خاطرات تکاوران نیروی دریایی ارتش را منتشر کنید تا ایران و ایرانی قهرمانان راستین خود را بشناسد

آدرس کانال تلگرامی تکاوران دریایی گمنام

telegram.me /takavaran_gomnam

32
3
17
96/07/2 21:11
گنج جنگ  , ganjejang

خاطره از تکاور دریایی ناوسروان علی منصوری

دوست و همرزم من تکاور کلاه سبز اکبر یعقوبی

درود وسلام به شهدای وطن پرست تکاور

خیابانی بود از پل که سرازیر می شدی انتهای آن خیابان پادگان دژ بود بچه های تکاور خیلی مواظب آن خیابان وپادگان دژ بودند چون بدست بعثیان افتاده بود دقیقا نمی دانم چندم مهرماه بود حتی وقت وساعت را بیاد نداشتیم چون فرصت نبود. بچه هابیشتر در اطراف میدان فرمانداری با عراقی ها درگیر بودند.

ما داخل کوچه پشت فرمانداری بنام کوچه بنفشه درگیر بودیم که یکدفعه مرحوم اکبر یعقوبی من را صدا زد علی منصوری بیا اینجا درست سر خیابان چهل متری دویدم خدای من شاید ۲۰ نفر عراقی چند نفر از تکاورهای صدام را اسکورت وبه سمت میدان فرمانداری می آمدند. دنبال آر پی جی گشتیم وبلاخره یک عدد گلوله پیدا کردیم. خدا رحمت کند اکبر یعقوبی دلاور وبی باک را آر پی. جی رابردوش گرفت اول آن خیابان دکه ایی بود وقتی کاملا جلوی دکه رسیدند اکبر یعقوبی کلوله را رها کرد

بدون اغراق همه زخمی ویا به درک واصل شدند هرکدام نیمه خیز می شدند مجال نمی دادم اکبر هم به کمک من آمد تانک هایشان برگشتند منو اکبر همدیگر را بغل کرده وباعث شدیم عراقی ها یک هفته دیر تر به پل برسند
بوجود مرحوم اکبر یعقوبی افتخار میکنم خدایش بیامرزد که چقدر در خرمشهر دلیرانه جنگید روحش شاد
وآنروز بعداز ظهر بود که اکبر رجبی شهید شد . تک تیراندازهای عراقی درخیایان چهل متری تیر را دقیقا بر پیشانی اش زده بودند وباز هم من ومرحوم اکبر یعقوبی پیکر آن بزرگوار را با سختی زیاد آوردیم.

نوشته شده توسط تکاور دریایی ناوسروان علی منصوری در تاریخ 26/6/96

تکاوران دریایی فرزندان گمنام ایران - خاطرات تکاوران نیروی دریایی ارتش را منتشر کنید تا ایران و ایرانی قهرمانان راستین خود را بشناسد .

به کانال تلگرامی تکاوران دریایی گمنام ، تنها کانال تکاوران نیروی دریایی ارتش ، مدافعان خرمشهر در نبرد 34 روزه ، بپیوندید
https://t.me/joinchat/AAAAAEEIhOA8rrj7jcZ6DQ
27
2
21
96/06/3 08:03
گنج جنگ  , ganjejang
ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ‏« ﻋﻠﯽ ﻗﻤﺮﯼ ‏» ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩﯼ 19 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺩﮊ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺗﻬﺎﺟﻢ ﻫﻤﻪﺟﺎﻧﺒﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻋﻠﯿﻪ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ، ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﺮﺯﻣﺎﻧﺶ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﺮﯾﻢ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻮﺩ؛ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻇﺮﻑ 48 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩﻧﻔﺲ ﺗﻌﻮﯾﺾ ﻣﯽﺷﺪ، ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ‏( ﺑﺴﯿﺠﯽ ﻭ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ‏) ﻭ ﺗﺠﻬﯿﺰﺍﺕ ﻣﺤﺪﻭﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭﻃﻦﭘﺮﺳﺘﯽ، ﻏﯿﺮﺕ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ 34 ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺘﺠﺎﻭﺯ ﺍﻓﺴﺎﺭﮔﺴﯿﺨﺘﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩ.

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﻩﻫﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺍﺯﺟﻤﻠﻪ ﺗﮑﺎﻭﺭﯼ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ، ﺭﻧﺠﺮ، ﭼﺘﺮﺑﺎﺯ، ﭼﺮﯾﮏ، ﮔﺮﯾﻼ، ﺟﻨﮓﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﻨﻈﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺳﻄﺢ ﺣﺮﻓﻪﺍﯼ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﻣﺠﺮﺏ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺗﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ 51 ﺳﺎﻝ ﺧﺪﻣﺖ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺶ، 98 ﻣﺎﻩ ﺧﺪﻣﺖ ﺩﺭ ﺟﺒﻬﻪ، ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﻣﺠﺮﻭﺣﯿﺖ ﻭ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯﯼ ﺍﺳﺖ .

ﻭﯼ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻪ ﺗﮑﺎﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺍﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﻋﻀﻮ ﺗﯿﻢ ﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﺳِﻨﺘﻮ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﻧﻈﺎﻣﯿﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ، ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ، ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯽﺷﺪ، ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺗﯿﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﮐﺴﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻘﺪﺱ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻭﻗﻮﻉ ﺟﻨﮓ ﺗﺤﻤﯿﻠﯽ، ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻧﺒﺮﺩ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1354 ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻤﮏ ﺷﺎﻩ ﻋﻤﺎﻥ، ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺟﻬﺖ ﺣﻞ ﻭﻓﺼﻞ ﻣﻨﺎﻗﺸﺎﺕ ﻣﻨﻄﻘﻪﺍﯼ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﻤﺎﻥ ﻋﺰﯾﻤﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﻘﺶ ﻣﻮﺛﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﯼ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﯾﻔﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ.

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﺟﺰﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﻫﻢﺩﻭﺭﻩ ﺷﻬﯿﺪ ﺳﺮﻟﺸﮑﺮ ﺁﺑﺸﻨﺎﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺧﺪﻣﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 50 ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎ ﺑﺴﯿﺠﯽ، ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﻭ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻭ ﺍﺭﺗﺸﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭﯼ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺿﻤﻦ ﺳﺮ ﻭ
ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﻨﻄﻘﻪ، ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺗﺤﺮﮐﺎﺕ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻌﺜﯽ ﺭﺍ ﺭﺻﺪ ﮐﺮﺩﻩ، ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺟﻬﺖ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﮎ ﻋﺮﺍﻕ ﻧﻔﻮﺫ ﮐﺮﺩﻩ، ﻭ ﮔﺰﺍﺭﺵﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ ﺻﺪﺍﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻭ ﺣﻀﻮﺭ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﯾﮕﺎﻥﻫﺎﯼ ﺯﺭﻫﯽ ﻭ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪﺍﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻌﺜﯽ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻃﻊ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻪ
ﻣﺴﺌﻮﻻﻥ ﺫﯼﺭﺑﻂ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ، ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﺗﺒﺎﺕ ﺩﺭ ﻟﺸﮑﺮ 92 ﺯﺭﻫﯽ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺳﺖ . ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﻭ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺩﻻﻭﺭ ﺩﮊ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﺭﺳﻤﯽ ﺟﻨﮓ، 8 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺮﻭ، ﻫﺰﯾﻨﻪ، ﻭﻗﺖ ﻭ ﻋﺪﻡ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻧﺪﮎ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ، ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﻨﺪ .

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﮐﻤﮏ ﺭﺯﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ 34 ﺭﻭﺯﻩ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﮐﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﮔﻔﺖ : ﻋﺪﻡ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻣﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻣﺜﻼ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ، ﺳﻼﺡ ﺁﺭ . ﭘﯽ. ﺟﯽ. ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ
ﻫﺸﺪﺍﺭ ﻣﺎ ﺑﺸﻮﻧﺪ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﺎﻧﮏﻫﺎ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﻧﺤﻮ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ .

ﻭﯼ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺩﻻﯾﻞ ﻋﺪﻡ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺍﺕ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺳﯿﺎﺳﯿﻮﻧﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺑﻨﯽ ﺻﺪﺭ ﺧﺎﺋﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﯽﺍﻓﺰﺍﯾﺪ : ﺍﮔﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻨﯽ ﺻﺪﺭ ﺩﺭ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﺗﺠﻬﯿﺰﺍﺕ ﻭ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻧﯿﺮﻭ ﺑﻪ ﻣﺪﺍﻓﻌﺎﻥ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺻﺪﺍﻣﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ .

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ 73 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ 51 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﺩ، ﺩﺭ ﺧﺼﻮﺹ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ : " ﺳﺮﺥ ﺭﮒ، ﻭ ﺳﯿﺎﻩﺭﮒﻫﺎﯼ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﻢ ﻣﻨﺼﻮﻋﯽ، ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﻋﯽ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﺍﺳﺖ . ﺍﺯ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺭﯾﻪ ﺷﯿﻤﯿﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭ ﭼﺸﻢ ﭼﭙﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺍﺳﺖ. ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺟﻬﺖ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺗﺮﮐﺶ ﺳﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ.

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﺎﮐﺮﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺮﭘﺎ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ 10 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻭ ﻭﺭﺯﺵ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﻫﻢ. ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺧﺬ ﺗﺎﺋﯿﺪﯾﻪ ﭘﺰﺷﮏ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﭼﺘﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ 29 ﻓﺮﻭﺩﯾﻦ ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ ﮔﺮﺍﻣﯽﺩﺍﺷﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﻋﻼﻡ ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻣﺴﺎﻋﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻮﺍ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﻨﺘﻔﯽ ﺷﺪ "

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاینده باشی قهرمان گمنام وطن
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات بیشتر در مرصاد سایبر http://mersadcyber.blog.ir/
38
4
27
96/04/22 23:36
گنج جنگ  , ganjejang

کارشناسان شرکت مک دانل، سازنده جنگنده اف- ۴ عملیات حمله به اچ -۳ را کاملترین عملیات فانتوم در تاریخ جنگ های هوایی فانتوم معرفی کرده اند.
شادروان سرتیپ خلبان محمود اسکندری با کمک اکبر زمانی در میان پدافند مهیب عراقی ها پل اروند رود را منهدم کرد و ارتباط لشکر ١١ عراق با ٢٠ هزار نیرو را با عقبه قطع کرد و موجبات نرسیدن کمک، محاصره و نهایتا شکست آنها و آزادی خرمشهر را فراهم کرد.

از افتخارات دیگر این ستاره درخشان آسمان ایران لیدری دسته الوند در عملیات دوربرد حمله به پایگاه های سه گانه الولید در مرز اردن و نابودی ٤٨ فروند هواپیمای جنگی عراق بود.

او دوبار فانتوم تیر خورده اش را سالم به پایگاه خود برگرداند. بمباران پالایشگاه کرکوک، پترو شیمی بغداد و ایستگاه راداری تموز از دیگر عملیات های موفق این عقاب تیز پرواز ایرانی بود. کارشناسان شرکت مک دانل، سازنده جنگنده اف- ۴ و یا همان فانتوم عملیات حمله به اچ -۳ را کاملترین عملیات فانتوم در تاریخ جنگ های هوایی فانتوم معرفی کرده اند و این خلبان ایرانی را ماهرترین خلبان فانتوم در طول تاریخ می شناسند.

سرتیپ محمود اسکندری سال 1380 در سانحه تصادف رانندگی درگذشت.پیکر این نام آور خلبان در امامزاده حیدر کلاک به خاک سپرده شده است.

یاد قهرمان گمنام میهن زنده یاد سرتیپ خلبان محمود اسکندری گرامی باد

عکس : زنده یاد سرتیپ خلبان محمود اسکندری سمت راست

52
8
25
96/03/12 21:09
گنج جنگ  , ganjejang
خاطرات تکاوران در خرمشهر

در میدان فرمانداری شهر مستقر شده بودیم و خط مقدم نبرد ما با دشمن خیابان 45 متری بود.موقعیت محل و منطقه بسیار حساس بود چون با فتح خیابان 45 متری و تسخیر میدان فرمانداری شهر کامل در دست دشمن قرار می گرفت.

شهید بزرگوار اسماعیل شعبانی به عنوان تنها تیر بار چی یگان ما بود . علاقه زیادی به تیر بار داشت و همیشه به ما می گفت : تا وقتی من زنده هستم ، تیر بارم کار می کند و شما صدای آن را می شنوید . اگر روزی صدای آن قطع شد بدانید من و تیر بارم هر دو با هم به شهادت رسیده ایم . من و تیر بارم هرگز از هم جدا نمی شویم . بچه ها از این صحبت شعبانی تعجب می کردند و گاهی از خود می پرسدند مگر می شود که تفنگ هم شهید بشود و یا با صاحب خود به شهادت برسد چند روزی گذشت یک شب که فشار دشمن زیاد بود ف دیدیم که شهید شعبانی تیر بارش را به همراه مقدار زیادی مهمات بر دوش گرفته و به طرف جایگاه استقرار برای تیر اندازی به دشمن میرود . او رفت و بعد از دقایقی کوتاه صدای تیر بارش را دوباره شنیدیم ...

ساعت حدود 3 بامداد بود که صدای تیر بار اسماعیل قطع شد . نگران شدم و از جایم بر خاستم و به طرف محل استقرار او رفتم وقتی به او رسیدم با صحنه عجیبی روبه رو شدم . اسماعیل بر اثر اصابت آتش بار دشمن به شهادت رسده بود . همچنین بر اثر اصابت ترکش و گلوله بر تیر بار اسماعیل ، تیر بار قطعه قطعه شده بود و بر بدن او فرو رفته بود اشک از چشمانم جاری شد و به یاد حرفش افتادم که می گقت من و تیر بارم باهم به شهادت می رسیم .
34
11
23
96/03/3 17:18
قرآن و اهل بیت (ع) , quranclub
تقدیم به ابر مردانی که وفادارانه به عهد خود پایدار ماندند
روی دیوار های خرمشهر, عراقی ها نوشته بودند, "جعنا لنبقی" یعنی امده ایم تا بمانیم!
بعد 34 روز مقاومت , قوای زرهی و پیاده و مکانیزه صدام به سختی خرمشهر را میگیرند، آخرین تکاوری که از شهر خارج شد شهید اسماعیل زارعیان بود.
از شهر می آید بیرون, اما طاقت نمی آورد و به بقیه می گوید شماها بروید من بر میگردم!
3 کماندوییش را بر میدارد و میرود به سمت شهر...
مدتی میگذرد و اسماعیل برمیگردد
به او می گویند کجا رفته بودی؟ جواب می دهد رفتم و نوشتم: *" خرمشهر, ما می آییم"*
به یاد همه آن کسانی که برگشتند و نگذاشتند که خرمشهر ایران، محمره عراق شود
همـــــه کسانی که با رفتنشان نگذاشتند یک سانتیمتر از تمامیت ارضی ایـــــــــــــران عزیزمان کم شود.
روان همه شهدا شاد و سالروز آزاد سازی خرمشهر خجسته باد.

سوم خرداد مبارک

✿ بهترین و کوتاه ترین دعا ✿
« اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

----------------------------------------------------------------------------------------
لایك √ كامنت √ پست مجدد

هر گونه كپی برداری از مطالب و تصاویر این رسانه با ذكر صلوات برای فرج امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بلامانع می باشد .

« أللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

13
1
2
96/03/3 14:26
حیات طیبه جلیلی , hayate_tayyaba_jalili
+ دکتر سعید جلیلی: خرمشهر به این دلیل آزاد شد که منتظر کدخدا نماند.
@TheRight
40
10
25
96/03/3 12:17
فروشگاه شوکوباکس , shokobox
سوم خرداد یادآور دلاورمردی های رزمندگان اسلام در فتح غرورآفرین خرمشهر قهرمان مبارک باد
برای ادامه مطلب در شوکوباکس همراه باشید...
شوکوباکس اولین فروشگاه حقیقی و مجازی مواد غذایی خارجی(شکلات،پاستیل،قهوه،چای)،عروسک،هدیه آماده و لوازم تزئینی| ارسال رایگان به سراسرتهران | ارسال سریع به سراسرکشور
وبسایت www.shokobox.ir
تلگرام telegram.me/shokobox
اینستاگرام instagram.com/shokobox.ir
تلفن 02126769508 - 02126769182
96/03/3 10:10
هرچیز هرچیز , harchyz
روزی که شیطان مجبور شد جلوی انسان سجده کند با آزادی خرمشهر
96/03/3 00:45
گنج جنگ  , ganjejang
صدایی که به تاریخ پیوست

پیامی خاطره انگیز برای ایرانیان

شنوندگان عزیز توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید! خونین شهر، شهر خون، آزاد شد.

صدای گوینده رادیو در سوم خرداد ١٣۶١ بعد از ۵٧٨ روز اشغال خرمشهر
محمود کریمی علویجه از گویندگان رادیو ایران بود. وی جزو نخستین کسانی بود که خبر آزادسازی خرمشهر را از رادیو اعلام کرد.کریمی علویجه مدتی پس از پایان جنگ تحمیلی، برای درمان به خارج از کشور عزیمت نمود و احتمالاً در حال حاضر در انگلستان اقامت دارد

برای شنیدن این پیام تاریخی روی لینک زیر رو کلیک نماید
96/03/3 00:15
گنج جنگ  , ganjejang
خرمشهر آزاد شد

578 روز در اسارت بودی دیدی که فرزندانت چه بی تاب شدند دیدی که از سراسر ایران بپا خواستند زن و مرد یکدل و متحد برای آزادی ات جنگیدند دیدی خرمشهر !

فرزندانت تکه تکه شدند و هنوز پیکرهای آنان در طلاییه و شلمچه و اروند خفته است
دیدی خرمشهر دیدی چگونه متجاوزان طمع داشتند تا تو را از خاک پاک ایران جدا سازند

زهی خیال باطل ! که قادسیه دوم کابوسی تلخ شد برای آنان که آزادی تو را نمی خواستند

یاد فرزندانت ، دلاورانت آنها که در تانکهای زرهی سوختند عقابهای تیزپروازت آنها که در آسمانت پرپر شدند ، دلاوران هوانیروزت که با عروس خود کبرا برای آزادی ات آمدند و هرگز به خانه بازنگشتند ،فرزندانت ، نوجوانان بسیجی ات ، سپاهیان جنگاورت
دیدی خرمشهر چگونه برای شرافتشان برای ناموس و آبرویشان که تو بودی
بی تابی می کردند

خورشید خرداد خوزستان سخت می تابد داغ و سوزان ، می سوزاند

یاد عزیزانمان یاد هموطنان دلاورمان که زیر این آتش سوزان ایستادند تا تو را به سرزمین پدری باز گردانند همیشه زنده و جاودان باد

ای خرمشهر ای شهر هزار حرف نگفته ای دل پرخون و پردرد جای پای تکاوران در کوچه هایت باقی مانده ، صدای خنده های بهنام همان فرزند نوجوانت هنوز در خرمشهر می پیچد

ای شهر مغرور و دل شکسته ام بنویسم به امید آبادی ات به امید شادی ات به امید جاودانگی یاد فرزندانت ، فرزندان خرمشهر
27
4
21
96/03/1 19:02
حیات طیبه جلیلی , hayate_tayyaba_jalili
نخستین جشنواره رسانه‌ای شهدای دفاع ازحرم و جبهه مقاومت
اختتامیه: ۳ خردادماه ۱۳۹۶ همزمان با سالروز آزادسازی خرمشهر
95/10/6 13:51
دکتر محسن رضایی , rezaee.ir
سرلشکر محسن رضایی به عنوان اولین سوال در خصوص حادثه تروریستی در برلین و زوریخ گفت: اقدامات تروریستی در اروپا در دو سه سال اخیر شروع شده است و در حال گسترش از فرانسه به آلمان و کشورهای دیگر اروپایی است پس از پنجاه شصت سال امنیت و آرامش کاملی که بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا صورت گرفته بود را تهدید کرد....
کانال تلگرام دکتر رضایی : @rezaee_ir
√ بــرای مشاهده ادامه خبر کــافی ست روی لینک ▼▼ زیر کلیک کنید
95/09/20 20:29
گنج جنگ  , ganjejang
هرمانان گمنام خرمشهر

بی سیم ها نام تو را مخابره می کنند
دریا به کارون میریزد
و هیچ مزرعه نیشکری
تشنگی آبادان را
تلخی خرمشهر را
علاج نمی کند ...

لحظه ای سرش رو به کیسه شنی سنگر چسباند و چشمانش را بست با امروز درست 72 ساعت بود که نخوابیده بود راستی مگر میشود 72 ساعت بی خوابی را با 5 دقیقه بستن چشم جبران نمود آن هم در زیر بارانی از گلوله ...

مگر میشود ماه ها دلتنگی برای همسر و فرزند را با 5 دقیقه به یادشان افتادن جبران نمود ...

ناگهان صدای خمپاره فضای سنگر را پر کرد ، ابوالفضل چشمانش را باز کرد ، ابرو هایش درهم رفت و مشت هایش را گره کرد و به من نگاهی کرد، کلاه خودش را بر سر گذاشت و از سنگر بیرون رفت و به سمت انتهای خاکریز دوید ...

ایثار و رشادت امثال تکاور عباسی ها را میشود با چند کلمه بیان نمود ؟

برای همان 5 دقیقه استراحت این شیر مردان میشود شاهنامه ها نوشت ...

شهید دریادار دوم تکاور ابوالفضل عباسی در 28 فروردین سال ۱۳۶۰ و در شهر آبادان بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.

به احترام مدافعان خاک مقدس ایران
56
7
29
95/04/27 13:25
تالار ایرانپرستان , awers1205
وقتی بی سیم چی سقوط خرمشهر را به محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر اعلام کرد، جهان آرا گفت: مواظب باشید که دل های تان سقوط نکند. چون اگر دل سقوط نکند، روزی خرمشهر را آزاد خواهیم کرد

_ لینک : دانلود ممد نبودی ببینی / کویتی پور
30
3
6
95/03/6 15:51
دکتر محسن رضایی , rezaee.ir
دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام شامگاه دوشنبه در جمع رزمندگان و پاسداران سپاه بروجرد با تبریک سالروز آزادسازی خرمشهر گفت: خداوند خرمشهر را به دست شما رزمندگان آزاد کرد، به همین علت حضرت امام (ره) گفت: خدا خرمشهر را آزاد کرد....
کانال تلگرام دکتر رضایی : @rezaee_ir
√ بــرای مشاهده متن کامل خبر کــافی ست روی لینک ▼▼ زیر کلیک کنید