نتایج جستجو : خرمشهر - 132 مطلب

97/04/12 11:00
گیسو      , mashia
‏بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
مانده‌ام کشورِ من جزء جهان نیست چرا؟!
روح الله احمدی
99
کامنت بنویسید...
گیسو      , mashia
چهارشنبه 13 تیر ، 19:56
بهبود شایعه بود
ادامه
   سهیل    ب , shabeman.tanha
چهارشنبه 13 تیر ، 19:11
پونه تکدیب کرد
ادامه
گیسو      , mashia
سه شنبه 12 تیر ، 20:42
ادامه
97/04/12 04:23
نیـلوفر ثـانی     , lutusn
مرده ایم
از این روزهای ِبی حوصله ی دربند
از تشنگی های ِداغ خرمشهر
از خون های ماسیده
بر پیشانی ِآزادی
از رویش ِگم شده
در ازدحام تبر..

نیلوفرثانی
hoomayo_alzd:: photoby
کامنت بنویسید...
نیـلوفر ثـانی     , lutusn
پنجشنبه 14 تیر ، 03:06
بهار عزیزم ممنونم جان دل
ادامه
  , shirin53
چهارشنبه 13 تیر ، 13:42
نیلوف ر جانم عالی مثل همیشه
(`’·.¸ (`’·.¸* ❤ * ¸.·’´)¸.·’)
هنوزم شهر من زیباست
ولی مثل من افسردست
هنوزم بوی خون میده
هنوزم مهجور و سرخوردست
ادامه
نیـلوفر ثـانی     , lutusn
چهارشنبه 13 تیر ، 02:05
مهرناز خوبم ... سپاس از ذوق و انتخابهای زیبات
ادامه
97/04/11 23:01
قهرمان من , MyHero
بی دردا خوابیدن خوابیدن
نامردا خوابیدن خوابیدن
اما تو بیدارِ بیداری
خوزستان خوزستان خوزستان (با صدای محسن چاووشی)
فقط دیدن همچین تصویری تونست بغض گلو رو کمی آروم کنه

عماد عامری @emad_ameri
27
5
12
97/03/8 23:36
گنج جنگ  , ganjejang

در خرداد ماه 1342 اوضاع تهران و برخی از شهرها به هم ریخت. طوری که ارتش در تهران به خیابان ها ریخت و قیام مردم را سرکوب کرد. من سال سوم دانشکده افسری بودم. ما نظامی بودیم و اهل سیاست نبودیم. همه مرخصی‌ها لغو شد. جلوی دانشکده ما یک تانک گذاشتیم و ما هم نگهبان بودیم تا کسی وارد دانشکده نشود.

حدود یک هفته وضعیت اضطراری بود. عده‌ای در خیابان های تهران کشته و مجروح شدند. همان موقع بود که من اسم حاج طیب رضایی را شنیدم که می‌گفتند محرک قیام است. او را گرفتند. بعد از چند روز آماده‌باش، به ما مرخصی دادند. وقتی از دانشکده بیرون آمدم، دیدم در خیابان سپه تانک‌ها آسفالت خیابان را شخم زده‌اند و آسفالت به کلی خراب شده است.
محمدرضا شاه پهلوی در مهرماه هر سال به دانشکده افسری می‌آمد و ضمن دادن درجه به سال سومی‌ها، به سال اولی‌ها هم سردوشی می‌داد. سال اول را که شاه به دانشکده افسری آمد خوب به یاد دارم. جلوی صف گروهان ما که نه نفر بودیم، اولین نفر فرهنگ پاکپور ایستاده بود. من نفر سوم از صف اول بودم. نماینده دانشجویان سال اول برای دریافت سردوشی از دست شاه، فرهنگ پاکپور بود.

در دوران دانشکده، تابستان ها یک ماه به اردوگاه می‌رفتیم که در اقدسیه تهران بود. آنجا اردوگاه تابستانی دانشکده افسری بود. روز اول مرداد ماه هر سال دانشجویان سال‌های اول تا سوم با همه تجهیزات انفرادی در سازمان گروهانی از دانشکده تا اردوگاه اقدسیه را پیاده طی می‌کردند. یادم است سرهنگ ناظم فرمانده هنگ بود و در صف اول و جلوی گردان‌های دانشجویان شمشیرکش از دانشکده افسری تا اقدسیه را پیاده حرکت می‌کرد. دسته موزیک هم مارش نظامی می‌نواخت.

با همین وضع تا اردوگاه اقدسیه پیاده پیش می‌رفتیم. فقط در وسط راه یک جا به مدت ده دقیقه استراحت می‌کردیم. در راه مردم دسته دسته می‌آمدند برای تماشا. دیدن ستون افسران تجهیز شده برایشان جالب بود. در آن سال‌ها تهران تا سه راه ضرابخانه جزو شهر محسوب می‌شد و از آن به بعد (خیابان پاسداران امروز) باریکه راهی وجود داشت که دو طرفش زمین‌های مزروعی بودند.

در آن یک ماهی که در پادگان اقدسیه بودیم، روزها فعالیت‌هایی چون اسلحه‌شناسی، تیراندازی، عملیات صحرایی و اسب‌سواری داشتیم و شب‌ها رزم شبانه.پنج‌شنبه‌ها ساعت 11 صبح با نظم و ترتیب و مارش نظامی دسته موزیک، سوار اتوبوس‌های ارتشی شده و به مرخصی اعزام می‌شدیم.
یک شب عملیات شبانه داشتیم. نمی‌دانم در ناهار آن روز چه مشکلی بود که همه بچه‌ها مریض شدند و همه اسهال گرفتیم. هوا که تاریک شد قرار شد ما را به رزم و عملیات شبانه ببرد. وضع بچه‌ها اسفناک بود و مجبور بودیم علاوه بر سلاح‌های انفرادی، اسلحه‌هایی چون تفنگ57، بازوکا، تیربار و... هم حمل کنیم. تفنگ 57 سنگین‌ترین اسلحه بود و کمترکسی می‌توانست آن را حمل کند. آن شب سه قبضه از این تفنگ‌ها در میان سلاح‌ها بود. من بدنی ورزیده و ورزشکاری داشتم و حالم هم نسبت به دیگران بهتر بود. برای همین یکی از تفنگ‌ها را من گرفتم. اما برای دومی و سومی داوطلب پیدا نشد. فرمانده گروهان گفت: «کی می‌تواند این دو اسلحه را بردارد و حمل کند؟»
یکی از بچه‌ها به نام هُژبری با صدای بلند گفت: «من جناب سروان!»
- بدو بیا جلو ببینم.
دوید آمد جلو. کلاه آهنی‌اش را برعکس سرش گذاشته بود. جناب سروان گفت بلند کند!
هژبری بچه قوی هیکل و کشتی‌گیر بود. اسلحه را بلند کرد و بر دوش انداخت و راه افتاد. اما هنوز ده قدم بیشتر نرفته بود که گفت نمی تواند ادامه بدهد.
و اسلحه را زمین گذاشت.
جناب سروان گفت: «بَه! تو که کشتی گیری! با آن سروصدا آمدی و حالا هم نمی‌توانی؟»
اما هژبری حالش خوب نبود و نمی‌توانست ادامه بدهد.
آن شب به دلیل مریضی بچه‌ها، کل عملیات و رزم شبانه لغو شد و همه از نیمه راه به پادگان و چادرهای خودمان برگشتیم. آن شب تا صبح جلوی توالت‌ها صف بود.

پایان قسمت هفتم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت ششم به لینک زیر مراجعه کنید
21
1
24
97/03/7 23:49
گنج جنگ  , ganjejang


یک روز دیگر خود جناب سروان آمد بالای سرمان و بردمان زمین چمن و چند دور ما را دواند. بعد گفت: «پتوها را بگذارید زمین و بخوابید روی چمن و آماده شوید برای شنای سوئدی!»

تابستان بود و در چمن حشرات ریزی بود که اگر وارد بدن می‌شد، آدم را آزار می‌داد. یکی از بچه‌ها گفت: «جناب سروان چمن ساس دارد!»
جناب سروان فریاد کشید و گفت: «چی! ساس دارد؟»
بعد گفت: «همه روی زمین به ردیف کنار هم بخوابید. غلت می‌خورید و تا آخر چمن می‌روید و می‌آیید.»

همه از مرخصی آمده بودند، ناهار خورده و شکم‌ها پُر، روی زمین چمن شروع کردیم به غلت زدن و چرخیدن. بعد هم همه افتادیم به دلپیچه و استفراغ کردن. بعد جناب سروان گفت: «باز هم چمن ساس دارد؟»
همه با هم گفتیم: «خیر سرکار!»

در دانشکده ما چند واحد درس‌های نظامی می‌خواندیم و چند واحد هم دروس علمی. کلاس‌های دروس علمی هر روز از ساعت هفت صبح تا دوازده و بعد از ظهر از ساعت دو تا چهار و نیم برگزار می‌شد. درس‌ها به صورت واحدی ارائه می‌شد. دروس‌های علمی عبارت بودند از: شیمی، فیزیک، مقاومت مصالح، حساب استدلالی، هندسه ترسیمی، فارسی، زبان انگلیسی یا زبان فرانسه و...

دروس نظامی روزهای یکشنبه و سه شنبه بعد از ظهر برگزار می‌شد. درسی داشتیم به نام «صنعت جنگ» که درباره تاریخ جنگ‌های مشهوری چون جنگ جهانی اول و دوم بود و امرای ارتش می‌آمدند و آن را درس می‌دادند. درس خوبی بود. این درس را تیمسار موحد جانشین فرمانده دانشکده افسری ارائه می‌داد.

یک سرهنگ بااُبهت دیگر هم که الان اسمش از یادم رفته، می‌آمد و بسیار عالی جنگ جهانی دوم را تشریح می‌کرد. افسر باسوادی بود. یادم هست یک بار در سالن دانشکده، همه افسران و دانشجویان سال اول تا سوم را جمع کرد و درباره ماجرای خلیج خوک‌ها و تهاجم نظامی امریکا با کوبا و شکست نیروهای آمریکایی، موضع شوروی، جنگ سرد و بحران موشکی که پیش آمده بود، برای ما گفت. خیلی هم بر موضوع مسلط بود.

من در دانشکده زبان فرانسه می‌خواندم. استاد من یک سرتیپ بازنشسته بود به نام کوکلان. برای هر درس کتاب مستقلی داشتیم که اغلب چاپ دانشکده خودمان بود و مجانی در اختیارمان قرار می‌دادند.

سال 1340 من دانشجوی سال دوم دانشکده افسری بودم که تصمیم گرفته شد لباس‌های دانشجویان دانشکده افسری عوض شود. فرم جدید شبیه دانشجویان دانشکده افسری در فرانسه بود. برای اینکه سرلشکر محمود جم فرمانده دانشکده و ضمناً شوهر خواهر محمدرضا شاه، خودش در دانشکده سین سیر فرانسه درس خوانده بود و به لباس افسران فرانسوی علاقه داشت.

بدین ترتیب چند خیاط آمد و هر کدام یکی از دانشجویان را به عنوان مدل انتخاب کرد تا برایش لباس بدوزند. یک خیاط آلمانی هم بود که چون قد من بلند بود، مرا به عنوان مدل خودش انتخاب کرد و برایم لباس دوخت. لباس را آوردند و ما پوشیدیم و رفتیم روی سن. هیئت ژوری که چند نفر از امرای ارتش و فرماندهان دانشکده افسری بود، لباس مرا به عنوان بهترین لباس انتخاب کرد و خیاط آلمانی برنده شد.

یقه پیراهنی که آن خیاط آلمانی برای من دوخته بود، برایم گشاد بود. فرمانده گروهان ما ستوان یکم محمد پورفرید بود که افسر بسیار منضبط و سخت‌گیری هم بود. پیراهن گل و گشاد را که تنم دید گفت: «این چه پیراهن و یقه‌ای است؟»

- جناب سروان! من که این را ندوخته‌ام! خیاط دوخته و آورده!
- باید بروی آن را عوض بکنی!
- جناب سروان اگر اجازه بفرمایید عوض نکنم بلکه کار دیگری انجام بدهم.
- چه کاری می‌خواهی بکنی؟
- گردم را اندازه پیراهنم می‌کنم؟
جناب سروان که از جواب من جا خورده و تعجب کرده بود گفت: «چگونه؟»
- شما یک ماه به من وقت بدهید، من گردنم را اندازه همین پیراهن می‌کنم!

فرمانده از جواب من خوشحال شد و شروع کردم به ورزش اضافی. در آن سال‌ها کشتی و مشتی‌زنی کار می‌کردم و ضمناً ارشد گروهان هم بودم و چون قبلاً سردوشی و درجه ستوان سومی گرفته بودم، جناب سروان احترام خاصی به من می‌گذاشت و برای همین خواسته‌ام را قبول کرد. یک ماه بعد یقیه پیراهن درست اندازه گردنم شده بود. جناب سروان مرا که دید، تعجب کرد و گفت: «پسر چه کار کردی؟»
- ورزش کردم قربان!
فرمانده گروهان از تصمیم و اراده‌ی من خوشش آمد و مرا تشویق کرد.

بعدها که خودمان به سال دوم و سوم رفتیم، مانورهایمان روی دانشجویان تازه وارد و سال اولی شروع شد. البته من به جز یک مورد، روی کسی مانور ندادم، چون از این کار خوشم نمی‌آمد. آن یک مورد هم این طور اتفاق افتاد: یکی از دانشجویان تازه وارد که قد بلند و هیکل درشتی داشت، خیلی خودش را می‌گرفت و احساس گردن کلفتی می‌کرد.

برای همین با بعضی ازبچه‌ها یک شب قرار گذاشتیم که حالش را بگیریم. او را پیدا کردیم و کلی کلاغ‌پر و سینه‌خیز بردیم و مجبورش کردیم بدود. از آن شب به بعد هر وقت مرا می‌دید، احترام می‌گذاشت و من هم به احترامش جواب می‌دادم.

پایان قسمت ششم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت پنجم به لینک زیر مراجعه کنید
97/03/6 21:46
گنج جنگ  , ganjejang
یک دانشجوی دیگری داشتیم به نام حافظی که سال سومی بود. او هم چندین بار روی من مانور داد. من و چند نفر دانشجوی سال اولی دیگر چون خانواده‌مان در تهران بودند، عصرهای پنج‌شنبه به خانه می‌رفتیم و جمعه ساعت پنج یا شش عصر برمی‌گشتیم دانشکده. هر یک از سال بالاها برای خودش، یکی از سال اولی‌ها را نشان می‌کرد و روی او مانور می‌داد. یادم است حافظی دم در ورودی منتظر می‌ماند تا من وارد بشوم. تا مرا می‌دید، می‌گفت: «دانشجوی سال اولی!»
- بله قربان!
- با من بیا!
مرا که لباس زمستانی تنم بود و پالتو پوشیده بودم و چمدانی هم دستم بود، می‌برد کنار ساختمان شماره چهار که آسایشگاه سال اولی‌ها بود. روبه‌روی آن ساختمان دو توپ قدیمی بود که ارتقاع هر کدام حدود یک متر و نیم بود و روی سکویی نصب شده بودند. می‌گفت: «چمدان را بگذار زمین! با شماره یک می‌پری روی این توپ و با شماره دو از رویش می‌پری پایین!»
یک، دو، سه، بیست، شصت، هفتاد، صدا! می‌پریدم بالا، می‌پریدم پایین. آن‌قدر که همه تنم به عرق می‌نشست بعد از آن هم می‌گفت: «چشمانت را ببند و روبه‌روی دیوار بایست!»
دستور را اجرا می‌کردم. بعد می‌گفت: «چمدانت را برمی‌داری و شماره سه خودت را به آسایشگاه می‌رسانی! یک... دو... سه!»
و من با تمام سرعتم از پله‌های زیاد ساختمان بالا می‌رفتم و خودم را به آسایشگاه می‌رساندم.
یک بار به من گفت: «حاجی شده‌ای؟»
- نه قربان!
- خانه خدایان کجاست؟
به ساختمان شماره یک که آسایشگاه دانشجویان سال سومی بود «خانه خدایان» می‌گفتند. ساختمان بزرگ H مانندی بود که زمان رضاشاه آلمانی‌ها برای ارتش ایران ساخته بودند. می‌گفت: «می‌روی هفت بار دور ساختمان شماره یک طواف می‌کنی؛ بعد پله‌هایش را یکی یکی می‌بوسی. پله آخر را که بوسیدی حاجی می‌شوی! فهمیدی؟»
- بله قربان فهمیدم.
- پس بدو!
و من مجبور بودم فرمانش را اجرا کنم. وقتی برمی‌گشتم می‌گفت: «حالا حاجی شدی! چمدانت را بردار و به شماره سه برو آسایشگاه! یک... دو... سه!»
یک روز از در ورودی دانشکده که وارد شدم، دیدم حافظی منتظرم نیست! خیلی خوشحال شدم. آهسته آمدم بروم آسایشگاه که یک دفعه از لای درخت‌ها بیرون پرید و جلوم سبز شد و گفت: «چرا احترام نگذاشتی؟»
- سرگروهبان کسی نبود که احترام بگذارم!
- اِ تو دانشجوی سال سه را آن جا ندیدی؟
- نه قربان!
دستم را گرفت و گفت: «بیا اینجا.»
مرا جلوی درختی برد که روی تنه آن سردوشیِ سال سه گذاشته بود و گفت: «مگر ایندرجه دانشجوی سال سه نیست! چرا احترام نگذاشتی؟»
- قربان! این درخت است!
- مگر تو به شخص من احترام می‌گذاری؟ تو به درجه و سردوشی باید احترام بگذاری!
آن روز هم کلی حال مرا گرفت. این چنین فرمان مافوق را بدون چون و چرا اجرا کردن را به من و بقیه یاد دادند و ما هم خیلی خوب یاد گرفتیم و فهمیدیم در ارتش چرا وجود ندارد و فقط اجرای اوامر بالاتر شرط است.
این مانورها تا زمانی که داشنجوی سردوشی می‌گرفت و به جرگه دانشجویان قدیمی می‌پیوست، ادامه داشت. دانشجوی سال اول حق نداشت در دانشکده به طور معمولی راه برود، باید می‌دوید! باید به همه دانشجویان سال‌های بالاتر احترام می‌گذاشت. راه رفتن در سراسر دانشکده افسری برای دانشجویان سال یک ممنوع بود. اگر کوچک‌ترین بی‌توجهی‌ای به این مسئله می‌شد، دانشجو به شدت تنبیه می‌شد.
دانشجویی بود به نام خسرو شریفی راد که رنجر (تکاور) بود. او بدن ورزیده‌ای داشت و بسیار هم شجاع و نترس بود و از دیوار راست بالا می‌رفت. ما را در آسایشگاه جمع می‌کرد و می‌گفت: «بنشینید و زیر تخت‌هایتان را پاک کنید!»
ما مشغول تمیز کردن می‌شدیم واو می‌ایستاد و برایمان سخنرانی می‌کرد. می‌گفت: «می‌دانید دانشکده افسری چه جور جایی است؟ کوره آدم سازی! خمیره شما را می‌گیرد، می‌مالد، ورز می‌دهد، آدم دیگری از شما درست می‌کند. دانشجویی که سال اول وارد می‌شود آن دانشجویی نیست که سه سال بعد خارج می‌شود. این کوره آدم‌سازی، خمیره آن آدم پخته را به یک نظامی ورزیده تبدیل می‌کند.»
خلاصه نیم ساعتی برایمان سخنرانی می‌کرد و به ما درس زندگی می‌داد.
مربی‌ها بارها ما را تنبیه دسته جمعی می‌کردند. عصرهای جمعه وقتی مانورهای سال بالایی‌ها تمام می‌شد و به آسایشگاه می‌رفتیم، تازه نوبت سرگروهبان‌های خودمان بود که به حسابمان برسند! سرگروهبان‌ها معمولاً از دانشجویان سال سومی بودند. اول آمار می‌گرفتند و حضور و غیاب می‌کردند. بعد لباس مرخصی را در می‌آوردیم و لباس ورزشی می‌پوشیدیم. یک زیرپیراهن، شورت، جوراب و کفش سفید کتانی می‌پوشیدیم و آماده ورزش می‌شدیم. سرگروهبان می‌گفت: «پتوها را دور گردنتان بیندازید! به دو بروید و به خط بشوید!»
محل به خط شدن میدان صبحگاه بود. هر کدام دو تخته پتوی سربازی داشتیم که دور گردنمان می‌انداختیم و می‌رتفیم جلوی ساختمان به خط می‌شدیم. معمولاً در ته ستون می‌ایستادیم. زمین چمن به اندازه زمین فوتبال بود. در حالی که دو پتو دور گردنمان بود، دوازده تا پانزده دور، دور زمین چمن می‌دویدیم. دویدن که تمام می‌شد سرگروهبان می‌گفت: «حالا دو نفر دو نفر روبروی هم بایستد و پتوهایتان را بتکانید!»
پتوها را یکی‌یکی می‌تکاندیم و دور گردن می‌انداختیم و دوباره به خط می‌شدیم. یک بار که داشتیم می‌رفتیم به طرف آسایشگاه، در مسیرمان یک حوض بزرگ آب بود. به حوض که رسیدیم، سرگروهبان فرمان میل به راست یا میل به چپ نداد تا از مانع رد بشویم.
صف اول که نه نفر از قد بلندترین‌ها بود و بقیه در صف‌های نه نفر پشت سر آن‌ها بودند، مستقیم رفتند داخل حوض آب. من هم جزو آن نه نفر بودم، بقیه هم آمدند. همه از حوض عبور کردیم و از آن طرف آمدیم بیرون. آب تا گردنمان بود. لباس و پتوهایمان همه خیس شد. ناچار پتوها و لباسمان را چلاندیم و رفتیم داخل آسایشگاه.
فردا صبح وقتی فرمانده گروهان ستوان یکم محمد پورفرید آمد، فهمید که دیروز سرگروهبان چه کرده و گفت: «نه نفر دانشجویان صف اول بیایند دفتر من!»
رفتیم دفتر فرمانده. گفت: «چرا دیروز زدید به آب؟»
من چون سردوشی داشتم و ارشد حساب می‌شدم، احترام نظامی گذاشتم و گفتم: «جناب سروان! سرگروهبان میل به راست یا میل به چپ نداد. آب بود و از آن رد شدیم. اگر دیوار بود، رد نمی‌شدیم.»
بعد از آن هشت نفر پرسید و آن‌ها هم همان جوابی را دادند که من دادم. فردای آن روز، صبح سر مراسم صبحگاه ما نه نفر را تشویق کردند و به هر کدام 48 ساعت مرخصی دادند.

پایان قسمت پنجم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت چهارم به لینک زیر مراجعه کنید
97/03/5 21:53
گنج جنگ  , ganjejang

فصل دوم
پس از گرفتن دیپلم در رشته ریاضی باید وضعیت نظام وظیفه‌ام را روشن می‌کردم. بنابراین، به پادگان«6-0» که در خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران) بود، مراجعه کردم. برای اینکه تعداد دیپله‌ها بیش از نیاز ارتش بود، لذا با قرعه‌کشی تعدادی را برای سربازی انتخاب می‌کردند و تعدادی هم معاف می‌شدند. قرعه من سرباز افتاد!

بازوی مرا گرفتند و بردند داخل سالنی و یک دست لباس و پوتین به من دادند و شدم سرباز! چون دیپلم داشتم، ستوان سوم وظیفه شدم. دوره شش ماهه آموزشی را در همان پادگان سطنت‌آباد گذراندم. رسته‌ام مخابرات بود. سه ماه اول رزم انفرادی و درس‌های نظامی بود و سه ماه دوم دروس تخصص درباره مخابرات، درس‌هایی درباره تلگراف، بیسیم، تله تایپ و تلفن صحرایی.

پس از پایان دوره به ما سردوشی و درجه ستوان سومی دادند و من برای ادامه خدمت به اداره مخابرات نیروی زمینی رفتم که در پادگان جمشیدیه بود و شدم مسئول مخابرات مرزبانی غرب کشور. هم تله تایپ داشتیم و هم بیسیم، بنابراین، دائم با غرب کشور در ارتباط بودیم و اخبار و گزارش‌هایی روزمره را به ما گزارش می‌کردند؛ مسائلی مثل خرابی بیسیم‌ها، نوار تله تایپ، باطری بیسیم و قطع شدن تلفن‌های صحرایی! حقوق ماهیانه هم به ما می‌داند. مثل یک کارمند از ساعت هفت تا دوی بعد از ظهر سرکار می‌رفتیم و پس از پایان کار هم به مغازه کتابفروشی برادرهایم می‌رفتم و به آن‌ها کمک می‌کردم یک سال در پادگان جمشیدیه خدمت کردم و مهرماه 1339 بود که دورۀ خدمتم تمام شد.

به من پیشنهاد کردند در همان اداره مخاطرات با درجه ستوان سومی بمانم و خدمت کنم، اما می‌خواستم ادامه تحصیل بدهم و با درجه بالاتری جذب ارتش شوم. این را هم بگویم که برادرانم خیلی اصرار کردند جذب بازار بشوم و کاسب بشوم، اما به کاسبی در بازار علاقه چندانی نداشتم.

مرداد یا شهریور ماه 1339 بود که دانشکده افسری برای پذیرش دانشجو آگهی داد. در کنکور این دانشکده شرکت کردم، چون از همان کودکی به نظامی‌گری و نظامی شدن علاقه خاصی داشتم. در کنکور قبول شدم. بعد از آن به بهداری ارتش معرفی شدم و معاینه پزشکی کاملی انجام شد. خیلی هم سخت گرفتند، اما در معاینه پزشکی هم قبول شدم. اول آبان همان سال وارد دانشکده افسری شدم. فرمانده دانشکده افسری در زمان ورود ما سرلشکر محمود جم بود.

چون قبلاً در دوره خدمت نظام وظیفه سردوشی و درجه ستوان سومی داشتم، نسبت به دانشجویان دیگری که بدون سردوشی وارد دانشکده شده بودند، از امتیاز بیشتری برخوردار بودم. همین موضوع باعث شد دانشجویان سال‌های دوم و سوم نسبت به من حساس‌تر شوند و به آزار و اذیت من بپردازند و به اصطلاح روی من «مانور» بدهند یا به قول معروف حال مرا بگیرند!

در دانشکده افسری، دانشجویان سال‌های بالاتر نسبت به دانشجویان سال پایین، از ارشدیت خاصی برخوردار بودند و هر چه می‌گفتند و می‌خواستند، دانشجویان سال پایین‌تر باید اطلاعت می‌کردند و انجام می‌دادند. همین باعث شده بود تا عده‌ای دانشجوی سال دومی و سال سومی، دانشجویان سال اولی را اذیت و آزار کنند. این آزارها بارها شامل من هم شد.

میدان صبحگاه و شامگاه دانشکده افسری بزرگ بود؛ شیب تندی هم داشت. یک دانشجوی سال دومی بود که تا مرا می‌دید، مجبورم می‌کرد از اول تا آخر میدان را کلاغ پر بروم. من هم ناچار به اطاعت بودم و آن همه راه را کلاغ‌پر می رفتم و از سربالایی برمی‌گشتم. در نتیجه خیس عرق می‌شدم و از شدت نفس زدن و خستگی، نمی‌توانستم روی پاهایم بند شوم! فلسفه‌اش هم این بوده که دانشجوی دانشکده افسری باید مطیع و فرمانبردار و ضمناً ورزیده و چابک باشد و بتواند مسیرهای سخت را به راحتی برود و بیاید!

یک دانشجوی سال سوم بود به نام گلبار. بچه کرمانشاه بود و کشتی‌گیر. تا مرا می‌دید، می‌گفت: «دانشجوی سال یک!»
- بله سرکار!
- بدو برو آخر میدان، دو تا مورچه برای من بگیر و بیاور. یکی نر و یکی ماده!
- قربان چطوری بفهمم مورچه‌ها نر هستند یا ماده؟
- ساکت! حرف نباشد، دستور را اجرا کن؟
من هم می‌دویدم و می‌رفتم تا میدان صبحگاه، دو مورچه می‌گرفتم و می‌آوردم و می‌گفتم: «قربان یکی ماده و آن دیگری نر است!»
خودش هم مثل من نمی‌دانست که کدام مورچه نر است و کدام ماده!

پایان قسمت چهارم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت سوم به لینک زیر مراجعه کنید
9
1
22
97/03/5 20:43
گنج جنگ  , ganjejang


عکس خرمشهر سال 1359

این بود حقیقت ما ، این بود اصالت ما
31
3
31
97/03/5 16:42
دختران خوشتیپ چادری , dokhtaranekhoshtip
این تصویر در اواسط خرداد 1360توسط عکاس دفاع‌مقدس بهرام محمدی‌فر گرفته شده است. در آن روز مقام معظم رهبری که در سمت نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع بودند برای سرکشی جبهه‌های خرمشهر به خطوط مقدم ساحلی این شهر آمدند. ایشان در یکی از مناطق تماس به‌دلیل درتیررس بودن خط توسط دشمن بعثی، همراه با رزمندگان همراه خود مقداری از مسافت خط مقدم را دویدند و شب را در کنار رزمندگان سپاه خرمشهر گذراندند.

در روزهای سخت نبردهای تن به تن و اشغال خرمشهر، حضور ولی امر مسلمین مایه‌ دلگرمی مدافعان شهر بود و تلاش‌های ایشان برای رساندن اسلحه به سپاه خرمشهر و حمایت از سردار شهید محمد جهان‌آرا، بسیار خاطره‌انگیز است.

این تصویر زیبا که در قالب پوستر منتشر شده است کاری از بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع‌مقدس کشور است که در بالای آن جمله‌ی تاریخی امام‌خمینی (ره) که ما تا آخر ایستاده‌ایم نیز چشم‌نوازی می‌کند. این پوستر در قالب کارت‌پستال نیز منتشر شده است و به غیر از انتشار به زبان فارسی به زبان‌های انگلیسی و عربی نیز منتشر شده است.
4
1
97/03/5 03:30
  رِوایتگر رٰاوی فَتح  , RevayatRaviFath
[https://www.aparat.com/v/YHSdQ]
فتو کیلیپ خرمشهر به «رِوایت راوی فَتح» تصاویر این کار مربوط به پشت صحنه ی مستند «شهری در آسمان» پیرامون مقاوت خرمشهر اثر ماندگار «شهید سید مرتضی آوینی» میباشد ٬نریشن یا گفتار متن موجود در این اثر متعلق به شهید سید مرتضی آوینی میباشد.
97/03/4 22:33
گنج جنگ  , ganjejang

36 سال پیش در سوم خرداد سال 1361 شاهکاری بیادماندنی از فرزندان ایران در تاریخ برای همیشه ثبت گردید ، آزاد سازی خرمشهر بعد از 578 روز اسارت.

فرزندان ایران پس از آزادسازی خرمشهر عکسی تاریخی به یادگار در کنار هم گرفته اند ، عکسی پر از غرور با لبخند پیروزی
برای آنکه فراموش نکنیم از یاد نبریم چه گذشت و چگونه گذشت
32
6
29
97/03/4 19:51
گنج جنگ  , ganjejang
ماجرای شهادت امیر حسین سلیمانی

ماجرای اشغال و آزادسازی خرمشهر یکی از خاطرات فراموش نشدنی دفاع مقدس و جنگ تحمیلی ۸ ساله است.عملیات بیت المقدس که نهایتا منجر به فتح خرمشهر در ۳ خرداد ماه شد.
آغاز زندگی مشترک برای زهره رشیدیان و امیرحسین سلیمانی در سال‌های آغازینجنگ فرق داشت. آن‌ها با عشقی وصف‌ناپذیر بر سر سفره عقد نشستند؛اما غافل از این که بدانند عمر زندگی مشترکشان سه روز بیشتر طول نخواهد کشید.

خانم رشیدیان می گوید :
مادر همسرم از من می‌خواست تا امیرحسین را پابند تهران کنم و نگذارم به جبهه برود؛اما در همان روزهای نخست ما با یکدیگر توافق کردیم که من مانع رفتنش نشوم.خرید عروسی ما به یک حلقه، لباس و کفش ختم شد. یک انگشتر عقیق برای امیرحسین خریدیم.امیرحسین به من قول داد تا هرگز آن انگشتر را از خود دور نکند.»

با امیرحسین قرار گذاشته بودیم که مراسمی برای عروسی نگیریم. اول اردیبهشت‌ماهسال ۶۱ به مشهد مقدس رفتیم تا زندگی‌مان را بیمه امام رضا (ع) کنیم. قرار بود به مدت ۱۰ روز در مشهد بمانیم.»

روز دوم سفرمان، امیرحسین برای جویا شدنحال اقوام با تهران تماس گرفت. پدرش به او خبر داد که گردان قصد شرکت در عملیات را داردکه هدفشان آزادسازی خرمشهر است. امیرحسین وقتی به میهمان‌سرا آمد. حال خوشی نداشت.نمی‌دانست چطور خودش را در چنین شرایطی به جبهه برساند. کمی بعد، امیرحسین با مقدمه چینی از من خواست تا به تهران برگردیم. قول داد که بعد از برگشتش از عملیات، مجدد به مشهد برمی‌گردیم.
امیرحسین پیش از این برایم تعریف کرده بود زمانی که عراقی‌ها خرمشهر را اشغال کردند،در جنگ تن به تن جزو آخرین نفرهای بود که خرمشهر را ترک کرده بود. حالا می‌خواستجزو اولین نفراتی باشد که وارد خرمشهر می‌شود و برای آزادسازی خرمشهر اقدام می کند.

همان روز وسایلمان را جمع کردیم و به تهران آمدیم. امیرحسین یک شب استراحت کرد و روزبعد در حالی که غسل شهادت برای آزادسازی خرمشهر کرد، به جبهه برگشت. در هنگام خداحافظی به من قول دادکه پس از آزادی خرمشهر من را هم به آن‌جا ببرد.

چند روز پس از اعزام امیرحسین، مادر شهید پیچیک و چند تن از خانواده‌هایشهدا به منزل ما آمدند. مادر شهید پیچک آرام آرام با مادر همسرم صحبت می‌کرد که ناگهانشیون به راه افتاد. خودم را به اتاق رساندم که شنیدم مادر همسرم گفت: «جواب این دختر رو چی بدم؟»در آن لحظه ضربان قلبم بالا رفته بود که صدای زنگ آمد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. مردیبا لباس صورتی پشت در بود. از آن‌جایی که امیرحسین یک لباس مشابه این لباس را داشت،گمان کردم که امیرحسین است. بلند گفتم: «مامان! امیر اومد.»

چهار طبقه را با عجله به پایین رفتم. با دیدن گریه پدر همسرم و اطرافیانش، متوجه شدمکه اتفاقی برای امیر افتاده است. نمی‌توانستم باور کنم که امیرحسین شهید شده استتا مدت‌ها حال روحی خوبی نداشتم.

حدود ۱۵ روز بعد از شهادت امیرحسین، پیکرش را به عقب آوردند. روز تشییع دیوانه‌وار بر سرپاسدارها فریاد می‌زدم و می‌گفتم که شما لباس و اسلحه امیر را برداشته‌اید.

امیرحسین را با همان لباس‌هایی که بر تن داشت، به خاک سپردند.

همسرم به قولش وفا کرد؛زیرا در هنگام خاکسپاری هر چه تلاش کردند نتوانستند انگشتر را از دست امیرحسین خارج کنند.امیرحسین با همان انگشتر و سه روز بعد از ازدواج‌مان به خاک سپرده شد.

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
از بسکه برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

مولانا
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

منبع :افکار نیوز
33
5
35
97/03/3 23:54
گنج جنگ  , ganjejang

نویسنده: اشكان زارعی

* خون به دل کردند دشت و نهر را
بازگرداندند خرمشهر را

چهارم آبان سال ۵۹ وقتی سربازان عراقی به خرمشهر دست یافتند، خودپسندانه بر دیوارهای این شهر نوشتند، «جئنا لنبقی، آمده ایم که بمانیم»، عراق از هنگام روی کار آمدن عبدالکریم قاسم بر پایه اندیشه پان عربیسم، خوزستان را همواره بخشی از جهان عرب می دانست، اینک صدام حسین سرمست از پیروزی های به دست آمده، خود را در آستانه رسیدن به آرزوهای خیالی می دید.

چنانکه روزنامه الانوار عراق نوشت:«محمره سرزمین اجدادی است و نیرو های مسلح ما، آن شهر را برای ابد بازپس گرفته اند». شاید صدام حسین فراموش کرده بود که عراق کنونی به عنوان کشوری آزاد از سال ۱۹۳۲ میلادی پایه گذاری شد و تا پیش از آن، علاوه بر ایرانیان، خلفای اسلامی، ایلخانان مغول، عثمانی و انگلستان در آنجا فرمان رانده بودند. چنان که از روزگار کورش هخامنشی این کشور بخشی از قلمرو ایران به شمار آمده، تیسفون در نزدیکی بغداد، 600 سال پایتخت اشکانیان و ساسانیان بوده است.

پس از اسلام نیز برخی از شهرهای کردنشین عراق و گاه بصره در دوره صفویه، افشاریه و زندیه تا محمدشاه قاجار بخشی از خاک ایران بوده اند. ازاین رو بغداد، بصره، انبار و رودهای دجله، فرات و زاب نیز نام های پارسی هستند.شاید رئیس جمهور عراق تاریخ را نخوانده بود.

خوزستانی که از۵۰۰ سال پیش از میلاد نام آن در سنگ نبشته های آپادانای شوش، بیستون، نقش رستم، تخت جمشید و کعبه زرتشت آمده است، چگونه می تواند سرزمین نیاکانی او باشد؟ بی گمان صدام حسین مردم ایران را نیز به خوبی نمی شناخت که هیچ بیگانه ای را نگذاشتند بر خاک آنان «تا ابد» ماندگار و پایدار باشد. چنان که یونانی ها، خلفای بنی امیه و بنی عباس و مغولان، «آمدند»، اما هنگام «رفتن» همانی نبودند که آمده بودند، زیرا در کوره فرهنگ ایرانی گداخته شده، ایرانی شده و با شکست نیز رهسپار شدند

.همان گونه که سردار نگون بخت قادسیه و سربازانش در سوم خرداد سال ۶۱ پس از ۵۷۵ روز در پی عملیات «الی بیت المقدس» با خواری و سرافکندگی از خرمشهر بیرون رانده شدند و البته پیش تر نیز در دهلاویه، بستان و سوسنگرد شکست خورده بودند.عملیات الی بیت المقدس در ۱۰ اردیبهشت سال ۶۱ آغاز و پس از ۲۳ روز با آزادسازی هویزه، خرمشهر و دوركردن شهرهای اهواز و سوسنگرد از برد توپخانه ارتش عراق به پایان رسید.

در این کارزار از ۹ لشکر و ۱۹ تیپ عراق بیش از 16 هزار نفر کشته و زخمی و 19 هزار نفر دستگیر شدند. این شکست آن چنان برای صدام سخت بود که او بسیاری از افسران عراقی مانند، صلاح القاضی، فرمانده لشکر سوم را اعدام كرد.خرمشهر تا پیش از جنگ ایران و عراق سه بار دیگر به دست بیگانگان افتاده بود.نخستین بار سربازان عثمانی در سال ۱۲۵۳ مهی این شهر را غارت و ویران كردند.

20 سال بعد در سال ۱۲۷۳ مهی این بار ناوگان دریایی بریتانیا، سربازان خانلر میرزا، فرمانروای وقت خوزستان را شکست داده، به خرمشهر دست یافتند. در شهریور۱۳۲۰ خورشیدی نیز در پی جنگ جهانی دوم ارتش انگلستان یک بار دیگر از هوا و دریا به این شهر یورش آورد.صدام حسین در حالی از محمره سخن می گفت که این نام برای نخستین بار در سال ۱۲۴۲ هجری قمری به دست شیخ غیث از آل کعب بر سر زبان ها افتاد و پیشینه آن بیشتر از 200 سال نبود.

به گواه تاریخ، بنیاد این شهر در پنج هزار سال پیش از میلاد با نام «ناژیتو» به دست ایلامی ها گذاشته شده است. پس از آن، اگینیس هخامنشی، آنتیوش سلوکی، استرآباد اردشیر و بارمای ساسانی، محرزه و محمره دوره اسلامی نام های گوناگون این شهر در هزاره های گذشته بوده اند.

بی گمان از میان همه نام هایی که این بندر کوچک اما هزاران ساله داشته، خرمشهر برازنده تر و شایسته تر است نه ازآن رو که «خرمی» آن نشان از سرسبزی است که می تواند نماد استواری و ماندگاری آن در برابر تندبادهای تاریخ و تاخت وتاز بیگانگان باشد.سوم خرداد می آید تا فراموش نکنیم برای پاسداری از این خاک ستمدیده، جان فشانی ها و فداکاری های بسیار شده و خون های زیادی ریخته شده است.«تمامیت ارضی» تنها به چم «معنای» آب و خاک نیست که نام استان ها، شهرها و آب ها نیز در جرگه «تمامیت ارضی» به شمار می آیند.سوم خرداد به ما یادآوری می کند که هیچ بخشی از این سرزمین اهورایی جداشدنی نیست و خوزستان، خرمشهر، آبادان، هویزه سوسنگرد، اروندرود و... نیز نام هایی جاودانه هستند.


بن پایه :
روزنامه شرق ، شماره 3156 به تاریخ 3/3/97، صفحه 6 (سیاست)
97/03/3 22:44
سفره آسمانی , sofreh_asmani
شهید مرادی: مسجد جامع را آزاد کردیم بیت المقدس را آزاد خواهیم کرد
❖❖❖
خطاب به ایشون میگم:
باز کردن راه کربلا سهم شما بود، و دعا کنید تا خدا برای راه قدس انتخابمان کند.
14
6
7
97/03/3 22:29
تا فصل حق , the_Right
8
1
2
97/03/3 13:49
گنج جنگ  , ganjejang


عملیاتی به وسعت غرور ملی ایرانیان

امروز سوم خرداد سالروز عملیات بزرگ و جسورانه فرزندان ایران زمین برای آزادی خرمشهر عزیزمان ، گرامی باد این روز و یاد و نام فرزندان راستین ایران در قلب تک تک ما ایرانیان جاودانه باد
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عملیات بیت‌المقدس یا الی بیت‌المقدس (معنا: به سوی بیت‌المقدس) یکی از مهمترین و بزرگترین عملیات‌های جنگ ایران و عراق محسوب می‌شود. این عملیات در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ با رمز «یا علی ابن ابی‌طالب» در محور اهواز- خرمشهر- دشت آزادگان، به فرماندهی مشترک آغاز شد.

انجام عملیات بیت‌المقدس در چهار مرحله برنامه‌ریزی شده بود که هر مرحله در مقایسه با عملیات ثامن الائمه و طریق القدس خود یک عملیات بزرگ به حساب می آید. آزادسازی خرمشهر که درپی مرحله چهارم انجام گرفت از مهمترین نتایج این عملیات بود.

نام عملیات : بیت المقدس ( الی بیت المقدس )

زمان اجرا : 1361/2/10

مدت اجرا : 25 روز

آغاز عملیات ۱۳۶۱/۲/۱۰

پایان عملیات 1۳۶۱/۳/۳

مکان اجرا : منطقه عمومی رودخانه کرخه و غرب رود کارون

رمز عملیات : یا علی ابن ابی طالب

تلفات دشمن : 35500 نفر کشته ، زخمی و اسیر

ارگان های عمل کننده : ارتش و سپاه

اهداف عملیات : آزاد سازی خرمشهر و خارج ساختن شهر های اهواز ، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه سنگین دشمن – طی چهار مرحله

نام و یاد مدافعان خاک ایران گرامی باد
9
1
21
97/03/3 12:10
گنج جنگ  , ganjejang
[https://www.aparat.com/v/gGJM4]
صدایی که در تاریخ ایران جاودانه شد
استاد «محمود کریمی علویجه» گوینده اعلام خبر آزادسازی خرمشهر است.لحن و آوای این گوینده رادیو و تلویزیون در هنگام اعلام آزادسازی خرمشهر سال‌های سال همچون امضایی بر پای یکی از معتبرترین اسناد تاریخ پر افتخار ملت ایران به ثبت رسیده است.

خرمشهر آزاد شد

خرمشهر پاره تن ایران به آغوش مادر وطن بازگشت . بعد از 578 روز اسارت در تاریخ 3 خرداد 1361
24
5
32
97/03/3 12:10
گنج جنگ  , ganjejang
[https://www.aparat.com/v/gGJM4]
صدایی که در تاریخ ایران جاودانه شد
استاد «محمود کریمی علویجه» گوینده اعلام خبر آزادسازی خرمشهر است.لحن و آوای این گوینده رادیو و تلویزیون در هنگام اعلام آزادسازی خرمشهر سال‌های سال همچون امضایی بر پای یکی از معتبرترین اسناد تاریخ پر افتخار ملت ایران به ثبت رسیده است.

خرمشهر آزاد شد

خرمشهر پاره تن ایران به آغوش مادر وطن بازگشت . بعد از 578 روز اسارت در تاریخ 3 خرداد 1361
97/03/3 11:43
حرم امام رضا (ع) , ImamRezaFA
یاد باد تمام کسانی که رفتند .
و برای آب و خاک و ناموس .
خود مردانه جنگیدند
یادتان گرامی

مردان واقعی روزگار
روز آزاد سازی خرمشهر مبارک

شادی روح شهدا صلوات
20
3
9
97/03/2 22:14
گنج جنگ  , ganjejang

بالگرد 205 بالگرد 206 بالگرد شینوک بالگرد214 بالگرد کبری تعداد بالگردهای شرکت کننده در مجموع 95 فروند 1-پایگاه پشتیبانی عمومی اصفهان 2- پایگاه مسجد سلیمان 3-پایگاه کرمان 4-پایگاه تهران پایگاه های شرکت کننده 5180ساعت ساعت پرواز انجام شده

7820 نفر تعداد مجروحین تخلیه شده 3561 نفر تعداد نیروهای رزمنده ی ترابری شده در قالب هلی برن مسیر حمله ی تیم آتش هوانیروز (هلی کوپترهای کبرا) در این عملیات مسیر حرکت و انتقال مجروحین هلی برن نیروها و انتقال تجهیزات توسط تیم های ترابری و شناسایی هوانیروز (هلی کوپتر های 214 ، شینوک ، 206 ، 205) در این عملیات عکس تاریخی از حماسه های هوانیروز در عملیات آزاد سازی خرمشهر درود بر شما که لحظه ای برای خرمشهر آرام ننشستید و همیشه صدای ملخ شما بر فراز شهر شنیده میشد

برایمان بگویید چه بر خرمشهر گذشت ! برایمان بگویید چگونه آزادش کردید! خبرنگار در جمع صمیمی و بی آلایش مردان هوانیروزی پس از آزادی خرمشهر در این عکس شهید میر مراد زهی که ماه بعد یعنی 23 تیر ماه سال 61 به همراه کمک خود شهید ایرج عیوضی مورد اصابت موشک مالیوتکای دشمن قرار گرفتند و جاوید الاثر شدند ، به همراه دیگر قهرمانان مثل اسماعیل صحتی که در حال مصاحبه است دیده میشوند. ایرج آسوار فرمانده تیم نیز در میان خلبانان دیده میشوند.
14
2
22