نتایج جستجو : بنده - 16 مطلب

95/07/5 06:33
روح الله  , roohollah64
عکس نوشته
99
95/02/11 19:36
مهتاب  , mahtab_2679
کامنت بنویسید...
بردیا  , bardia_2z
پنجشنبه 16 اردیبهشت ، 14:04
خب فرق می کنه که پرسیدم دیگه!!!!!
ادامه
مهتاب  , mahtab_2679
پنجشنبه 16 اردیبهشت ، 10:58
چه فرقی میکنه
ادامه
95/02/3 13:43
دیده بان 110 , j_f_emamnaghi
کامنت بنویسید...
یگانه اهنگری , roya2730
دوشنبه 6 اردیبهشت ، 02:22
اللهم عجل لولیک الفرج
ادامه
جواد  , harrypotter3
جمعه 3 اردیبهشت ، 16:06
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
ادامه
دیده بان 110 , j_f_emamnaghi
جمعه 3 اردیبهشت ، 13:51
تعجیل درفرج آقا صلوات
ادامه
94/06/29 07:23
ویژه , Especially
اونی که از ما سره
اونی که تک وبی همتاست
اونی که جز اون پناهی نداریم
اونی که بهتریه
اونی که خالق ماست
اونی که به فکر بنده هاش ه
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط خدای بالا سره
174
36
116
94/05/7 15:49
آسمانیان  , asemaniyan
ای بنده من!!
هربار كه بر تو تنــگ میگیرم
غــمــگین میشوی
اما ای كاش میدانستی
كه این تنگی،،
تــــــــو را به مــــــــــن
نزدیك تر خواهد ساخت.
94/04/8 07:10
محمد علیـ , suzuki405rd

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزو هایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریـم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم؟
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم ... / L . S
کامنت بنویسید...
سارا    , s.gh.67.9
دوشنبه 8 تیر ، 12:04
خیلی قشنگ و واقعی ما ادما همیشه اینطوریم
ادامه
94/01/26 00:25
بی تاب برگشتن مولا , Bitabemoola
تا « بنده » نشویم ، « تابنده » نشویم...
137
4
56
93/09/15 00:23
بی تاب برگشتن مولا , Bitabemoola
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم

نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.

با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.

نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از

رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.

آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

منبع:tebyan.net

http://www.masaf.ir/
19
2
10
93/08/5 12:32
مـــائــــده  تـــــهرانی , 1374sh

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا ، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو پس کجا بود؟

گفت:ای عزیزترین آفریده من ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که برعکس تو اینگونه بودی،من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: ای عزیزترین مخلوق من، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید، عروج می کند.اشکهایت به من رسید و من یک یک آنها را بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از اهالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که ای بنده خوب من ، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.آخر تو بنده ی من بودی ،چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد که تو صدایم کردی .
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا ،آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر بانگ ربّنای تو را نشنوم،تو باز مرا صدا زدی و من مشتاق تر برای شنیدن خدا خدا کردن دیگری از تو ،من می دانستم تو بعد از علاج دردت بر صدا زدن من اصرار نمی کنی ، وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوستت دارم .
کامنت بنویسید...
مـــائــــده  تـــــهرانی , 1374sh
یکشنبه 1 آذر ، 16:08
ادامه
مصطفی د , hashtadpahlo
چهارشنبه 7 آبان ، 13:58
به نام خدایی که در این نزدیکی هاست.
ادامه
93/07/24 21:01
ویژه , Especially
【وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ 】
و جنّ و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند. (و از این راه به من نزدیک شوند)
┘◄ الذاریات ۵۶

چون گفتی بنده ام،
در بَندِ بندگی باید بودن ...
و چون گفتی او خداوند است
یر حُکمِ خدا باید سرنهادن.

┘◄ قابوس نامه
❤♡ مولای یا مولای، انت المولی و انا العبد... ♡❤

1091
112
468
93/06/21 10:50
کاروان ثقلین , Thaqalayn_qaravan
بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیمِ

قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاء
همانا ما به هر سو روگردانت به آسمان را می‌بینیم.

بقره 144
- - -

دل‌خوشی‌ من هم به این است. ..

که می‌بینی هر روز این نگاهِ،این نگاهِ پر از حرف ِ دوخته به آسمان را. ..
24
6
22
93/05/31 00:29
مهدیار , mahdi_yaran
بعضی از آیــات هستند کــه وقــتــی اونا رو مــی خــونم،
شرمنــده ی خــدا میشم..
مثل همین آیه ی
◄ " الیــس الله بکــاف عبــده " (الزمر، آیه ۳۶)
آیــا خــدا، بــرای بنــدگانش کــافــی نیــست؟
39
3
15
93/02/15 09:58
ایرونی آی آر , irirooni
واقعا میدونیم یا نه؟؟؟