نتایج جستجو : ایران - 2565 مطلب

96/05/29 23:56
خانومی  , khanumi68
صدای پای آب در گوش سیاست پیچید

وزیران زیادی در طول چهار دهه گذشته نتوانسته‌اند از مجلس رأی اعتماد بگیرند، اما رأی اعتماد ندادن مجلس به حبیب‌اله بیطرف، معناهای بسیاری دارد.

ادامه در لینک زیر:
99
96/05/29 00:06
گنج جنگ  , ganjejang
نزدیک عید سال 1374 از ابوفرح خواستم برای مذاکره به سلول من بیاید. او پس از 3 روز تأخیر بالأخره آمد. به او گفتم: الآن 3 ماه است من هواخوری نرفته‌ام. تکلیف مرا روشن کن! کلی بهانه آورد که تعداد زندانی زیاد است و آن‌ها هم هر 6 ماه یکبار هواخوری لازم دارند.

او برای اینکه حرف خودش را توجیه کند، گفت: مگر تو مسلمان نیستی؟ این زندانی‌ها برادران تو هستند و باید به فکر آن‌ها هم باشی!

بالأخره با کلی چانه‌زدن با هفته‌ای دوبار آن هم به مدت نیم ساعت موافقت شد. محوطه هواخوری حدود 700 متر داشت که دیوارهای آن به ارتفاع 6 متر از بتون ساخته شده و پوشش داخلی آن با گچ سفید شده بود. سقف آن با شبکه‌های آهنی به‌صورت آبکشی که فقط گنجشک می‌تواند عبور کند، پوشیده شده بود.

دو دوربین در دو زاویه مقابل هم حرکات زندانیان را زیرنظر داشتند که اکثراً خراب بودند. در و دیوار این محوطه پر بود از نوشته‌های مختلف، یادگاری، تاریخ اعدام، یادداشت محکوم به حبس ابد، تازه دستگیر شده و انواع و اقسام اسم‌ها از مرد و زن و نوع شکنجه‌هایی که دیده بودند.

یکی از حال پدر و مادرش جویا بود. دیگری دوستش را سفارش به صبر می‌کرد، آن دیگری مژده تولد نوزاد را به رفیقش می‌داد. تابلوی اعلانات خوبی بود. حدود نیم ساعت وقت مرا گرفت.

جملاتی که به فارسی نوشته شده بود نظرم را جلب کرد. پیش خودم گفتم: خدایا مگر به غیر از من اینجا ایرانی دیگری هم هست.

اولین جمله‌ای که خواندم نوشته بود؛ "علی جان سلام، من خوبم تو چطوری؟ بالأخره به آرزویمان می‌رسیم، اگر تو حالت خوب است یک ضربدر جلو نوشته بگذار. قربانت زهرا"

خدایا این‌ها چه کسانی هستند و چرا اینجا نگهداری می‌شوند. این دختر یا پسری که برایش پیغام گذاشته چه رابطه‌ای با هم دارند. اگر این‌ها مبارز هستند این نوشته‌های عاشقانه چیست و اگر مبارز نیستند در زندان سیاسی عراق چه می‌کنند؟!

در همین وقت نگهبان آمد و گفت: وقت غروب است، باید داخل شوی! حوله را بر سرم کشید و راهی سلول شدم.

هر کاری می‌کردم فکر علی و زهرا مرا رها نمی‌کرد. از نوشته‌ها مشخص بود که یک دختر و پسر جوان هستند. چه کار کرده‌اند که در دست صدامیان اسیر شده‌اند و برای چه به عراق آمده‌اند و چه رابطه‌ای با هم دارند؟ شاید هم عراقی‌ها از مناطق مرزی آدم‌ربایی کرده‌اند.

خیلی ناراحت شدم و تا لحظه‌ای که خواب مرا فراگرفت به آنان فکر می‌کردم. این افکار همچنان تا نوبت هواخوری بعدی ادامه داشت. بلافاصله سراغ نوشته‌ها رفتم. چیزی که جلوی نوشته‌ها اضافه شده بود نفر سومی بود که نوشته بود: "بچه‌ها نگران نباشید بزودی از اینجا می‌رویم."

بلافاصله چوب‌کبریت گیر آوردم و نوشتم: "بچه‌ها حالتان چطور است، اینجا چه می‌کنید و برای چه آمده‌اید، من خلبان حسین لشگری هستم و 16 سال است که از خانواده‌ام خبر ندارم."

آن روز و روزهای بعد در فکر بودم که چرا این‌ها سه نفر شدند و این آخری کیست؟ ثانیه‌شماری می‌کردم دوباره به هواخوری بروم. بلافاصله به طرف نوشته‌ها رفتم و در جلوی نوشته‌های زهرا نوشته شده بود: "من هم حالم خوب است، همه‌اش به فکر تو هستم. اگر خدا بخواهد به همدیگر می‌رسیم. غذای اینجا خوب نیست، می‌خواهم به عراقی‌ها بگویم ما را از این محل ببرند. دوستت دارم، علی‌اکبر."

نفر سوم اسم خودش را نوشته بود:"حسن خلج" اهل قزوین و از من خواسته بود مشخصات بیشتری بنویسم. دفعه بعدی که برای هواخوری رفتم نوشته‌ها زیاد شده بود.

علی‌اکبر به زهرا نوشته بود "مرا بازجویی بردند. از مشخصات دایی‌ها و پسرعموها پرسیدند. گفتم: من و تو دخترعمو و پسرعمو هستیم و می‌خواهیم ازدواج کنیم و از دست رژیم ایران فرار کرده‌ایم و قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را داریم و تو هم دقیقاً همین جواب‌ها را بده! اگر بفهمند دروغ می‌گوییم پدرمان را در می‌آورند."

زهرا متعاقباً از علی‌اکبر خواسته بود مشخصات عمو و پسرعمویش را برای او بنویسد تا بتواند در بازجویی جواب بدهد. حسن خلج نوشته بود 16 سال سن دارد و در درگیری‌های قزوین فرار کرده است و قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق(منافقین) را دارد.

چند جمله‌ای به عنوان وصیت برایشان نوشتم: " اگر به سازمان بپیوندید فقط سلول خودتان را مقداری بزرگ‌تر کرده‌اید؛ چون سازمان خودش در بغداد زندانی است. تا بیشتر آلوده نشده‌اید برگردید به کشور خودمان. شماجوان هستید و آینده روشنی دارید. چند روز دیگر عید فرا می‌رسد و شما باید پیش خانواده‌های چشم انتظار خود باشید."

در پایان دو بیت شعر نوشتم:

من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی
زلیخا مرد از حسرت که یوسف گشت زندانی


5 دقیقه بعد نگهبان آمد و گفت وقت تمام شد. خیلی دلم می‌خواست نوبت بعدی هواخوری فرا می‌رسید تا ببینم جواب آن‌ها چیست.

پس از برگشت به سلول سرما خوردم و چند روز نتوانستم بیرون بروم. پس از بهبودی وقتی به هواخوری رفتم دیدم جواب هر سه نفر آن‌ها در چند کلمه خلاصه شده است:

1- پشیمانم ولی چاره‌ای ندارم که به سازمان بپیوندم و با علی باشم.

2- پشیمانم من هم چاره‌ای ندارم که با سازمان و در کنار زهرا باشم.

3- پشیمانم ولی چاره‌ای ندارم جز اینکه تا آینده‌ای نامعلوم به سازمان بپیوندم. ما سفارش می‌کنیم تو حتماً برو ایران و اینجا ماندگار نشو!

ناراحت و اندوهگین از جواب آن‌ها بقیه وقتم را قدم زدم. سه روز به شب عید سال 1374 مانده بود و این شانزدهمین سالی است که در غربت سال نو را جشن می‌گیرم و از خانواده خود خبری ندارم. خدایا به من صبر بده تا بتوانم به آنچه خواسته تو است، راضی باشم و تحمل کنم! "

-------------------------------------------------------------------------------------------------
از کتاب 6410 - خاطرات شهید سرلشکر خلبان حسین لشگری
-------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. و مرداد 1388 در اثر صدمات ناشی از دوران اسارت به شهادت رسید .ایشان طولانی ترین دوران اسارت را داشتند .
------------------------------------------------------------------------------------------------------

عکس : بازگشت شهید لشگری به خاک میهن بعد از 18 سال اسارت
14
3
15
96/05/28 22:57
گنج جنگ  , ganjejang
[http://www.aparat.com/v/vNHGO]
دیالوگی ماندگار از یک زندگی واقعی

-می شناسی یا نه ؟؟
-گریه می کنی ها
گفتم بهت یه روزی بهم می رسیم دوباره همدیگه را می بینیم
دیروز بود رفتم ، امروز آمدم
نمیخای قبول کنی ؟

چرا ولی خیلی سخت بود
-

فیلمی کوتاه از بازگشت شهید سرلشکر خلبان حسین لشکری که مدت 18 سال در زندانهای عراق در اسارت بود از سال 59 تا فروردین 1377

در فیلم نخستین بار بعد از 18 سال شهید لشگری با همسر خود صحبت میکند
دیدن این فیلم را به همه دوستان رسانه گنج جنگ توصیه می کنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. و مرداد 1388 در اثر صدمات ناشی از دوران اسارت به شهادت رسید .ایشان طولانی ترین دوران اسارت را داشتند .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------

روانت شاد و یادت همیشه گرامی ای مرد
11
4
16
96/05/28 22:19
گنج جنگ  , ganjejang

ای عزیز گمنام من

ای رنج دیده در اسارت

آخ که هنوز بعد سالها این عکس قلبم را به اتش می کشد
برای گمنامی ات برای مرد بودنت برای رنجهای بی شمار نگفته ات

از خاکمان دفاع کردی و سالها شکنجه دیدی و هنگام رسیدن اینگونه بوسه بر خاک میزنی و خاک را در مشت میگیری اشکهایت مثل دانه مروارید می غلتتد بر این خاک پاک
ای کاش ، ای کاش همه چون تو اینگونه بزرگ رفتار کنند با خاکمان و مردمانمان

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
26 امرداد 1369 بازگشت فرزندان دلاو ر ایران به آغوش مام میهن گرامی باد
12
2
13
96/05/28 19:25
گنج جنگ  , ganjejang
کاپیتان فرشید اسکندری که 10 سال اسیر بوده و 8 سال از آن را در کنار شهیدحسین لشگری سپری کرده در سخنان کوتاهی به بیان چند خاطره از حضور حسین لشگری در سلولش اشاره کرد.

کاپیتان اسکندری گفت: ما از سال 1352 با حسین همدوره بودیم و در آمریکا هم در یک گردان، آموزش می دیدیم. بعد از دوره من به تبریز رفتم و او در پایگاه دزفول مشغول به کار شد. به همین خاطر آشنایی زیادی با او داشتم و وقتی به سلول من آورده شد، مدت زیادی با هم، خاطرات مشترکمان را مرور می کردیم.

خلبان فرشید اسکندری با اشاره به شرکتش در حملات هوایی به عراق و در پاسخ به تهاجمات نظامی این کشور گفت: روز اول جنگ 3 پرواز برونمرزی داشتم. ساعت 6 صبح 2 مهر 59 به اربیل پرواز کردیم و ساعت 11 به کرکوک رفتیم که در این عملیات هواپیمای من مورد هدف قرار گرفت و من سقوط کرده و به اسارت درآمدم. من هم فقط 3 ماه بود که ازدواج کرده بودم و 10 سال اسارت برای من هم شرایط سختی را رقم زد. وقتی برگشتم یک فرزند 10 ساله داشتم.

اسکندری از روزهای اول اسارت، خاطراتی را تعریف کرد و گفت: در همان اولین روزها عکس مادر و همسرم را که در لباس خلبانی پنهان کرده بودم، در آوردم، بوسیدم و آن ها را پاره کردم. من می دانستم که برای تحمل این شرایط باید با خاطرات گذشته ام خداحافظی کنم تا تحمل آن سختی ها برایم امکانپذیر باشد.

کاپیتان فرشید اسکندری به برخی دیگر از همرزمان اسیر شده اش مانند احمد سهیلی، محمود محمدی و فرشاد حیدری که از خلبانان بودند اشاره کرد و گفت: بعد از مدتی ما را از انفرادی به زندان ابوغریب بردند و 80 نفر از اسرای ارتشی در یک سالن به سر می بردیم. من در دوران اسارت یک قرآن عم جزء داشتم که گوشه آن نوشته بودم «این نیز بگذرد». حالا که به زندگی ام نگاه می کنم می بینم 27 سال از بازگشتم از اسارت گذشته و بسیاری اتفاق های دیگر را هم در زندگی تجربه کرده ام.

همه ما با سختی ها و خوشی ها خواهیم رفت و این کتاب ها هستند که می مانند تا به فرزندان و نسل های بعدی بگویند که چه بر ما گذشت و پدرانشان چگونه از دین و مملکتشان دفاع کردند.

پاینده باشی قهرمان گمنام وطن
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. و مرداد 1388 در اثر صدمات ناشی از دوران اسارت به شهادت رسید
.ایشان طولانی ترین دوران اسارت را داشتند .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع : سایت مشرق
96/05/28 18:30
گنج جنگ  , ganjejang
خانم منیژه لشگری همسر شهید سرلشگر خلبان با بیان سختی های دوره بازگشت خلبان لشگری به خاطر مشکلات در انطباق سالهای درد و رنج اسارت با دوران آزادی و زندگی در کنار خانواده، دوره جدید و نبودن خلبان لشگری بعد از مرداد سال 88 را سخت تر توصیف کرد
و گفت: همسر من رنج زیادی در دوره اسارت کشیده بود و وقتی آزاد شد هم بسیار خوددار بود و سختی ها و بیماری هایش را با من درمیان نمی گذاشت. البته من هم نمی توانستم برای او کاری انجام بدهم. 10 سال انفرادی برای او کشنده بود و فقط با توکل به خدا توانسته بود زنده بماند.

منیژه لشگری افزود: سال 1374 نامه ای به همراه تعدادی عکس برای حسین فرستادیم که بعدها تعریف می کرد دیدن این نامه، بسیار خوشحالش کرده بود به نحوی که تا چند روز نتوانسته بود چیزی بخورد. او به ماندن من بر سر زندگی مشترکمان افتخار می کرد و دیدن فرزندی که چنین برومند شده بود، برایش مایه سربلندی بود. تنها سرگرمی حسین در سلول های انفرادی و در مدت 10 سال، فقط مرور خاطرات گذشته بود و وقتی به ایران برگشت، جزئیات دقیقی از خاطرات ما به ذهن داشت که من خیلی از آن ها را فراموش کرده بودم.

لشگری تصریح کرد: در عکسی که صلیب سرخ برای ما فرستاده بود برخی امکانات مثل رادیو در کنار حسین بود اما بعدا متوجه شدیم که آن امکانات برای گرفتن عکس بود و خیلی زود همه آن ها را جمع کرده و برده اند. حسین در سلول های انفرادی هیچ امکاناتی نداشت و به خوبی قابل درک است که چه روزگار سختی را سپری کرده است.

همسر شهید حسین لشگری همچنین یادی از پدر مرحومش کرد و گفت: در سال 73 وقتی پدرم به حج مشرف می شد در فرودگاه من را به آغوش گرفت و گفت می روم تا آزادی حسین را بگیرم. چند ماه بعد بود که از حسین باخبر شدیم و بالاخره حسین به آغوش خانواده اش آمد. پدرم از ابتدا امید داشت و من را دلداری می داد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. و مرداد 1388 در اثر صدمات ناشی از دوران اسارت به شهادت رسید .ایشان طولانی ترین دوران اسارت را داشتند .

----------------------------------------------------------------------------------------------------------
عکس : کتاب روزهای بی آینه خاطرات منیژه لشگری همسر آزاده خلبان حسین لشگری نویسنده خانم گلستان جعفریان نشر سوره مهر
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع :http://www.mashreghnews.ir/
96/05/27 13:51
گنج جنگ  , ganjejang

سرت رو بالا بگیر دلاور من

بذار همه ببین گریه هات هم گریه های مردونه است

تو كه رفتی از خاك كشورت دفاع كنی

از ناموس و شرفت

پس حالا كه بعد این همه شكنجه برگشتی به وطن

سرت رو بالا بگیر

بذار همه ببین گریه هات هم گریه های مردونه است

زنده باد آزادگان سربلند سرزمینم ایران

عكس : آزادگان سربلند ایران پس از بازگشت به میهن عزیزمان
13
2
15
96/05/26 02:02
گنج جنگ  , ganjejang


برخورداری از اوقات فراغت، روحیه‌ی خلاق و شاداب جوانی و نوآوری اسرا در تنگنا‌ترین شکل زندگی یعنی اسارت در کشور بیگانه، انگیزه‌ی بسیار قوی‌ای بود که اسرا را به سمت استفاده‌ی بهینه از زمان و بهره‌برداری شگفت‌انگیز از حداقل وسایل و امکانات موجود در خلق و نوآوری اشیای جدید می‌کشاند. شگفتی و عظمت این نوع خلاقیت‌ها موقعی خود را نشان می‌دهد که اسرا بدون هیچ ذهنیت یا تجربه‌ی قبلی یا کپی‌برداری، دست به خلاقیت‌زده و وسایلی حیرت‌انگیز می‌ساختند.

مهمترین مشکل، نگهداری و پنهان کردن وسایل تولید شده از دست و نگاه عراقی‌ها بود که به آن به عنوان کاری ممنوعه می‌نگریستند. اهدای بعضی از وسایل به عراقی‌ها و به نمایندگان صلیب سرخ جهانی در بعضی از اردوگاه‌ها شیوه‌ای دیگر از حفظ و نگهداری آنها بود. نمونه‌های اندکی از آنها اکنون در ایران گویای روحیه‌ی مقاومت و خلاقیت آنان در دوران مقاومت می‌باشد.

عکسهایی از خلاقیت آزادگان دلاور در زندانهای عراقی

درود بر آزادگان دلاو که همچنان باید درس ایستادگی و استقامت را از آنان آموخت

http://www.iran-pw.com/?p=11886
96/05/26 01:04
گنج جنگ  , ganjejang


بوی خاک میهنم
----------------------

درتاریخ 26 امرداد سال 1369 فرزندان دلاور ایران پس از تحمل سالها رنج اسارت به میهن عزیزمان بازگشتند . درود بر غیرت و ایمان آزادگان سربلند وطنمان درود بر مردمانی که ایستادگی کردند در اسارت . یاد فرزندان ایران همیشه جاودان
پیکرهای پاکی که در اسارت زیر شکنجه مزدوران بعثی هرگز به مین باز نگشتند
جانهای بی شماری که فدا شد .
امروز روز گرامی داشت ایستادگی توست سرباز دلاور ایران به امید اینکه قدردان و قدرشناس باشیم و بمانیم
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

با سپاس فراوان از آقای میلاد گرافیست رسانه گنج جنگ بابت طراحی
96/05/23 22:40
گنج جنگ  , ganjejang
شما جزو افرادی بودید که به یکپارچه شدن سازمان هلی کوپتری کشور اعتقاد داشتید. هنوز هم همان ایده را دارید؟

من همچنان معتقدم هوادریا باید یک سازمان مستقل داشته باشد. من قبلا هم به ستاد کل طرح جامع بازسازی سازمان هلی‌کوپتری ایران را دادم و گفتم این سازمان باید زیر نظر ستاد کل‌ باشد و هلی‌کوپترها از نیروها گرفته شود و ما به آنها چارتر بدهیم. پنها هم کار تعمیرات کند. اینطور دیگر خلبان‌ها هم چند سال یکجا نمی‌مانند که فسیل شوند.

برای مثال وقتی خلبانی در بوشهر هست مثلا برای فلات قاره هم پرواز کند. ما در مقطعی به دنبال این کار بودیم و گفتیم ما که مأموریت‌های پروازی داریم این کارها را می‌توانیم انجام دهیم.من اولین هلی‌کوپتری که به فلات قاره داده شد را خودم تست کردم و خیلی هم حساس بودم چون معتقدم این هلی‌کوپتر باید روی آب بپرد و نباید هیچ اتفاقی برای آن بیفتد چون حیثیت کشور است.

در دهه 70 خیلی تلاش کردم تا بچه‌ها این مدارک را هم بگیرند چون آینده را می‌دیدم و دوست نداشتم خلبان ما بعد از بازنشستگی در آژانس کار کند. آنها باید بروند در حوزه تخصصی خودشان فعالیت کنند.قبلا خلبان‌هایی از خارج می‌آوردند که 10 برابر ما حقوق می‌گرفتند و آخرش هم به هر حال جاسوس است اما به ما می‌گفتند شما اگر مدرک بگیرید فرار می‌کنید. گفتم کجا فرار می‌کنیم؟ خب ما را ممنوع‌الخروج کنید.

حتی طرح توسعه بعدی ما این بود که در دراز مدت بتوانیم هلی‌کوپترهای کبرا را هم که از ابتدا قرار بود برای نیروی دریایی باشد، به منطقه بیاوریم.هواپیماهای P-3F هم از ابتدا مال نیروی دریایی بود و در واقع می‌توان گفت یک نیروی هوایی در دل نیروی دریایی داشتیم اما این هواپیماها هم به نیروی هوایی داده شد.

* شما در چه سالی بازنشسته شدید؟

سال 80 وقتی از هوادریا بیرون آمدم به خودم افتخار کردم چرا که بهترین کار ممکن را ارائه دادم. ما حتی شب‌های عید هم منزل نمی‌رفتیم و پیش بچه‌ها می‌ماندیم. می‌گفتیم این‌ها همه‌شان دور از خانواده هستند و این درست نیست که ما در این مقطع پیش آنها نباشیم.

این کارها خیلی آثار روانی مثبتی داشت که نیروها می‌دیدند فرمانده‌شان در کنارشان است. حتی جیره غذاها هم یکی بود ولی متأسفانه گاهی رنج گل را بلبل می‌کشد و بوی آن را باد می‌برد.

* چطور؟

ببینید دریا ویژگی‌های خاص خودش را دارد که متأسفانه ما خیلی وقت‌ها با آن بیگانه‌ایم. در کشورهایی مثل آمریکا که نیروی دریایی اهمیت زیادی دارد، بهترین نفرات و بهترین تجهیزات در همین نیرو است. شما به ناوهایشان نگاه کنید. پرسنل نیروی دریایی بهترین حقوق‌‌ها را می‌گیرند ولی اینجا اینطور نیست.

در گذشته وقتی نفرات در دوره آموزش جنگنده‌های شکاری رد می شدند آنها را برای خلبانی هواپیماهای فرندشیپ، C-130 و هلی‌کوپتر می فرستادند در صورتی که در دنیا برعکس است.

* عدم آشنایی ما با فرهنگ دریانوردی که موضوع واضحی است. به نظر می‌رسد ما با توانمندی‌ها و قابلیت‌های بالگردها هم چندان عجین نیستیم.

هلی‌کوپتر فقط مخصوص جنگ نیست. در حوادث زیادی مثل سیل و زلزله این یگان در حوزه مردم‌یاری نقش ایفا کرده است ولی شاید ما هنوز 10 درصد از توانمندی‌های آن را شناخته‌ایم درحالیکه هلی‌کوپتر توانایی بسیار بالایی دارد.

امروزه اگر برای سکوهای نفتی ما اتفاقی بیفتد یا شناورها و هواپیماهای ما در دریا دچار مشکل شوند، این هلی‌کوپتر است که به آنها کمک می‌کند.

شما بعد از بازنشستگی چه کردید؟ هنوز هم پرواز می‌کنید؟

معتقدم یک خلبان باید بعد از بازنشستگی باید به خودش افتخار کند. منِ نوعی به جای 5 خلبان خارجی کار می‌کنم. بعد از اینکه من در سال 80 بازنشسته شدم شنیدم که شرکت «گلف» از امارات به ایران آمده و عملیات‌های هوایی شرکت نفت را انجام می‌دهد.

من تا سال 84 کار خاصی انجام نمی‌دادم تا اینکه کم کم به فکرمان رسید یک شرکت بزنیم. به پنها آمدم و برخی هلی‌کوپترها را تست کردم. اولین هلی‌کوپتری هم که در ایران ساخته شد من تست‌های آن را انجام دادم. بعد با دوستانم گفتیم که یک شرکت بزنیم و «گلف» را بیرون کنیم چرا که اصلا اسم این شرکت برای ما توهین است چون ما به «پرشین گلف» (خلیج فارس) معتقدیم. قرار گذاشتیم که پنها به ما هلی‌کوپتر بدهد و ما در منطقه حاضر باشیم که نتیجه آن تشکیل شرکت «پاسکو» بود.

سال 90 من برای پرواز به کیش رفتم. یکی از دوستانم به نام آقای اصلانی که من را دید گفت اینجا چه می‌کنی؟ گفتم آمدیم گلف را بیرون کنیم. او هم گفت با پشتکاری که شما دارید می‌توانید و همین هم شد و گلف رفت.

امروزه افسرانی که من خودم تربیت کردم و برخی از آنها اخیرا بازنشسته شدند به همین شرکت پاسکو می‌آیند و اینجا مشغول به کار هستند.

الان در هفته دفاع مقدس هستیم که فرصتی را فراهم می‌کند تا بار دیگر مروری داشته باشیم بر 8 سال ایثارگری رزمندگان در دفاع از دین و کشور. اگر صحبت خاصی در این زمینه دارید به عنوان مطلب آخر این گفتگو بفرمایید.

آنچه مهم است این است که بدانیم در طول این 8 سال، همه با هم تلاش کردند. چه ارتش، چه سپاه، چه نیروهای انتظامی و چه مردمی. کسی حق ندارد نقش ارتش را در جنگ کمرنگ کند. در زمان جنگ خلبانی که در آمریکا شاگرد اول بود و وقتی انقلاب شد او را تسویه کردند چون زن آمریکایی داشت، با شروع جنگ داوطلبانه به جبهه‌ها رفت و کلی عملیات برون مرزی داشت و آخر سر هم به شهادت رسید.

در خرمشهر تکاورهای دریایی ارتش بودند که 37 روز ایستادگی کردند و شهید شدند اما صداوسیما سریالی مثل «کیمیا» می‌سازد و نقش ارتش را کمرنگ می‌کند.

این بچه‌ها در ارتش و در این راه پیر شدند و جان‌شان را گذاشتند. ما وقتی شعار نه شرقی نه غربی می‌دهیم باید در عمل آن را ببینیم نه اینکه در حرف باشد.

این سازمان -هوادریا- باید تقویت شود نه اینکه بزرگ شود و خروجی‌اش کم باشد. ما چندین سال تحریم بودیم اما این تحریم‌ها عامل اصلی نبود. ما گاهی فقط شعار دادیم.

چرا در زمان جنگ یک جوان، فرمانده لشکر می‌شد اما الان حاضر نیستیم به جوان‌ها مسئولیت دهیم و مسئولین ما باید بالای 80 سال سن داشته باشند؟

70 درصد جمعیت ایران جوان است و این یک مزیت بزرگ حساب می‌شود. در کنار اینها ما منابع زیادی داریم که بسیاری از کشورها حسرت آن را می‌خورند. ما در گذشته تمدن داشتیم اما مشکل اصلی ما امروز سوء مدیریت است.

پاینده باشی قهرمان گمنام وطنم
------------------------------------------------------------------------------------------------------
بالگرد بل ٢١٢ شرکت پنها که مراحل تست پس از مونتاژ و ساخت را جناب نیک پیام انجام دادند. به گفته وی در تمامی مراحل آزمایش هلیکوپتر سخت ترین شرایط شبیه سازی شد تا ایمنی آن از هر لحاظ اثبات گردد. لازم به ذکر است که ایشان بالاترین سطح خلبانی هوادریا را کسب کردند که شامل استاد خلبانی و آزمایشگر بالگرد پس از تعمیرات می شود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------

بن پایه :http://www.mashreghnews.ir/news/635466/
----------------------------------------------------------------------------------------------------

برای خواندن بخش سوم گفتگو به لینک زیر مراجعه نمایید

7
1
13
96/05/22 23:33
گنج جنگ  , ganjejang
* شما در جریان عملیاتهای دفاع مقدس جانباز هم شدید، ماجرای این جانبازی چه بود؟

من در طول جنگ چند بار تا مرز خطر صددرصد رفتم. یکی از آنها در عملیات خیبر بود و یکی هم در فروردین 63.سال تحویل ساعت 2 بود و ما در مأموریت بودیم. گفتم بلافاصله عملیات را انجام بدهیم تا موقع سال تحویل در کنار خانواده باشیم اما در حین برگشت، دستور آمد که باید به بندر امام برویم و خودمان را در اختیار گروهی قرار دهیم که از نیروی هوایی آنجا بودند.

چند نفر سرهنگ نیروی هوایی آنجا بودند که لباس فرم داشتند. یک نفر هم لباس کار ساده به تن داشت و موهایش را هم از ته زده بود. او شهید بابایی بود اما من او را نمی‌شناختم البته می‌دانستم که بابایی معاون عملیات نیرو است اما چون اتیکت هم نداشت او را نشناختم. بعد یکی از بچه‌ها او را به من معرفی کرد. من خدمت ایشان رفتم و از اینکه او را به جا نیاوردم عذرخواهی کردم.

او گفت من بسیجی‌ام. من هم گفتم من هم بسیجی‌ام. برای بسیجی لباس خاصی تعریف نشده است. بعد از ایشان خواستم شما که در جلسات می‌روید در واقع نماینده ما هستید و این برای ما افتخار است که شما با لباس پرواز بروید. البته شهید بابایی از من کمی کوچکتر بود.

به هر حال در فروردین 63 به ما ابلاغ کردند که چند فروند کشتی برای بارگیری در نوبت هستند و ما باید برای اسکورت آنها به همراه یک فروند هلی‌کوپتر کبری برویم.در حین انجام عملیات یک موشک بالای هلی‌کوپترمان منفجر شد. موج انفجار به قدری بود که درب کوچک کنار هلی‌کوپتر کنده شد و افتاد.

ما دو فروند بالگرد 212 بودیم. ناظر مقدمی هم در هلی‌کوپتر ما بود به نام «اخوت» و فیلم‌برداری می‌کرد. گفت کار ما تمام است. ما بعد از انجام کارمان، منطقه را به 2 فروند بالگرد SH که یک کبرا هم همراه اینها بود سپردیم و برگشتیم. در حین ارائه گزارش کار بودیم که یک مرتبه گفتند یکی از واحدها را در منطقه زدند.

سوخت زیادی هم نداشتیم و آن روز هم عراق با استفاده از انواع هلی‌کوپترها و هواپیماها و موشک‌ها هر کاری می‌خواست می‌کرد. بلافاصله یک هواپیما فالکون را به عنوان «رله استیشن» فرستادیم بالای بوشهر. خودمان هم سریعا به سمت منطقه حرکت کردیم. علی‌رغم اینکه فالکون به ما می‌گفت برگردید، اما ما گوش ندادیم.

هواپیمای فالکون گفت یک فروند از SHها که مسلح هم بوده، توسط دشمن هدف قرار گرفته است اما ما محل آن را نمی‌دانستیم. هلی‌کوپتری هم که وظیفه رسکیو (نجات) را بر عهده داشت، گذاشته بود و رفته بود.

حدس زدم که هلی کوپتر در همان مسیر حرکت کاروان خورده باشد. سکوی «الامیه» را رد کردیم که دیدیم یک منور روشن شد. به سمت هلی‌کوپتر رفتم. یک کیلومتری سکو بود و از سمت سکو هم با 57 میلی‌متری می‌زدند و یک قایق نیروی ویژه هم به سمت ما حرکت کرد.خلبان هلی‌ کوپتر را که «خسروی» بود به همراه کروچیف گرفتیم. هلی‌کوپتر زیر آب رفته بود. سریعا به بندر امام برگشتیم و نشستیم. هلی‌کوپتر را که خاموش کردم دیدم بچه‌های تیم رسکیو که منطقه را ترک کرده بودند دارند گریه می‌کنند. گفتم که چرا منطقه را ترک کردید؟ شما وظیفه داشتید که بمانید. گفتند خطرناک بود و من جواب دادم مگر این خطر برای ما نبود؟

یکی از کارمندهایی که با ما بود گفت آقای ناخدا شما مگر با این سکوها هماهنگ نمی‌کنید که به سمت ما شلیک می‌کردند؟ گفتم کدام سکوها؟ گفت مگر سکوهای «نوروز» و «ابوذر» نبود؟ گفتم مرد حسابی کجای کاری؟ سکوهای «البکر» و «الامیه» بود. یکهو کُپ کرد و اگر نمی‌گرفتیمش با سر به زمین می‌خورد (با خنده) آنجا بود که به من لقب شهید زنده دادند و «صادق ترویجی» هم در این ماجرا به شهادت رسید.

یک ماه بعد 15 اردیبهشت 63 یک مأموریت دیگر به ما ابلاغ شد. همزمان یکی از قطعات ناو زال (بعدها به البرز تغییر نام پیدا کرد) در حین ماموریت خراب شده بود و هر لحظه ممکن بود هواپیماهای عراقی برای زدنش بروند. به ما گفتند همین که برای مأموریت می‌روید، این قطعه را هم به این ناو برسانید. فرمانده ناو هم ناخدا منجمی بود که بعدا به آمریکا فرار کرد.

ناو را پیدا کردیم اما آنها نتوانستند ما را برای نزدیک شدن به ناو درست هماهنگ کنند. قطعه را داخل کیسه پروازی گذاشتیم و همین که در حال انجام مأموریت بودیم، یکی از موتورها از دست رفت.

ما 8 نفر سرنشین داشتیم. من بلافاصله از ناوچه جدا شدم و روی آب نشستم. متأسفانه کیسه‌های شناور هلی‌کوپتر هم عمل نکرد. در هلی‌کوپتر باز بود و سرنشین‌ها برای خروج به سمت آن هجوم بردند که همین هلی‌کوپتر را کج می‌کرد. سریعا ملخ را بستم تا به گردن بچه‌ها اصابت نکند. کم کم هلی‌‌کوپتر زیر آب می‌رفت و من با دو پایم هر چه کردم نتوانستم در سمت خلبان را باز کنم. آنقدر فشار آوردم که ماهیچه‌هایم داشت می‌ترکید. لحظه حساسی بود که خدا برای هیچکس پیش نیاورد.

علیرضا پسرم آن موقع یک سال و 9 روز داشت. در آن لحظه تمام زندگی مثل D.V.D در یک لحظه از جلوی چشمم رد شد اما یک نیروی مضاعفی به من داده شد که توانستم به سمت بالا بروم و از درب عقب بیرون بیایم. شانس آوردم که تسمه‌هایی که به لباس‌مان بود به جایی مثلا هوک گیر نکرد و الا کار تمام بود.

دیدم کمک خلبان و دیگر بچه‌ها روی آب هستند و بعد برخی به دلیل شوکه شدن حتی نتوانسته بودند لایف ژاکت (جلیقه نجات) را باز کنند. به سمت‌شان رفتم و ضامن جلیقه‌هایشان را کشیدم.

جالب است یک نفر از سرنشینان، آشپز بود و برای اولین بار سوار هلی‌کوپتر می‌شد. او توانسته بود ضامن جلیقه نجات خودش را باز کند ولی بقیه چون هول شده بودند نتوانستند. همیشه انسان باید در زمان حادثه از خدا بخواهد که به او آرامش بدهد چون یک تصمیم غلط ممکن است سرنوشت آدم را عوض کند.

در عملیات مشترک هلی‌کوپتر و ناو، یک وظیفه با ناو است و یک وظیفه با هلی‌کوپتر و اگر یکی از طرفین اشتباه کند خطرناک است. ناو باید یک تیم رسکیو و یک قایق Gimini آماده داشته باشد اما آنها حتی نتوانستند قایق را به سمت ما هدایت کنند و قایق را آب بُرد.

در همان وضعیت آمار گرفتم و دیدم همه نفرات هستند. بخشی از دم هلی‌کوپتر و بدنه آن هنوز بیرون آب قرار داشت که یک حالت صلیب درست کرده بود. خلاصه 45 روز بعد هلی‌کوپتر را که 417 بود پیدا کردند و برای تعمیرات به پنها فرستاده شد که مدتی هم آنجا بود تا اینکه در همان پنها یکی از آقایان که داشت سیگار می‌کشید موجب آتش‌سوزی و از بین رفتن هلی‌کوپتر شد.

2 روز بعد از آن حادثه احساس کردم حالم خیلی بد است. در واقع به خاطر فشار زیاد، خونریزی داخلی کرده بودم و 2تا از مهره‌ها هم آسیب دیده بودند اما متوجه نشدم.این جریان جانبازی ما بود که البته برای آن به بنیاد هم نرفتم چون قبول نداشتم ولی بعدها ارتش در این خصوص یک اقدامی کرد.من آدم سیاسی نیستم بلکه نظامی‌ام و هیچگاه هم نخواستم وارد بحث‌های سیاسی شوم. ما باید برای حفظ این کشور کار کنیم. درجه من 10 سال عقب افتاد اما من برای درجه کار نکردم. این‌ها همه وظایف ملی و مذهبی است و همه فکر ما باید این باشد که خدا به ما توفیق خدمت بدهد

در یکی از عملیات‌های مقابله به مثل، چون عراقی‌ها متوجه شده بودند که ما توان شلیک موشک در شب را نداریم، (موشک دید چشمی است) شب ها کاروان های خود را حرکت می‌دادند.ما در آن زمان در جزیره ابوموسی مستقر بودیم و 4 فروند هلی کوپتر داشتیم. تصمیم گرفته شد که حرکتی ایذایی کنیم به این معنی که طوری وانمود کنیم که منطقه را ترک کرده‌ایم. همه بلند شدیم و در ارتفاع بالا سمت بندر لنگه را گرفتیم، اما قبل از رسیدن به بندر، 2 فروند از بالگردها که ما یکی از آنها بودیم برگشته و در ارتفاع پایین و چسبیده به آب و سینه مال به سمت ابوموسی برگردیم تا رادار ما را نگیرد.

کاروان های عراقی با هم صحبت می‌کردند و ما هم مطلع شدیم و برنامه‌ریزی کردیم برای عملیات.پیش از پرواز قرار گذاشتیم بودیم که اگر من به سمت راست رفتم، هلی‌کوپتر دیگر شلیک کند و اگر سمت چپ رفتم عملیات متوقف شود. در واقع نقش من شناسایی و نقش هلی‌کوپتر دوم، شلیک موشک بود.

به منطقه که رسیدیم، من به راست گردش کردم. هلی‌کوپتر همراه هم کشتی را در نزدیکی ناو آمریکایی که وظیفه اسکورت را داشت، هدف قرار داد. ناو آمریکایی هم از کلاس کوروش بود که خودمان خریده ولی با وقوع انقلاب قرارداد آن لغو شده بود.

پس از این عملیات به سلامت به محل استقرار باز گشتیم. همین اتفاقات باعث شد که در نماز جمعه بگویند «هلی‌کوپتر ناشناس خدا نگهدار تو» چون رنگ هلی‌کوپترهای ما متفاوت بود و خیلی نمی‌شناختند.در یک مورد دیگر حوالی سکوهای نوروز بودیم که دو فروند هلیکوپتر عراقی از نوع سوپرفرلون از رو به رو آمدند، ما تکی بودیم اما به سمت آنها یورش بردیم تا کشتی های ما را نزنند، آنها هم با دیدن ما فکر کردند که قرار است آنها را بزنیم و ترسیدند و یک دفعه دیدم هر یک در جهتی مخالف گردش و سپس فرار کردند.

* عملیات با هلی‌کوپتر بر روی دریا چه تفاوتی با عملیات‌های هوانیروز دارد؟

عملیات با هلی‌کوپتر بر روی دریا با زمین بسیار متفاوت است. شما در روی زمین جای زیادی برای نشستن دارید اما در دریا هر نشست و برخاست بر روی ناو می‌تواند همراه با سانحه باشد چرا که ناو تکان دارد و مثل سکو ثابت نیست که خلبان فرصتی برای مانور داشته باشد. ما در گذشته ناوهای «ببر» و «پلنگ» را داشتیم و من برای اولین بار برای آموزش بر روی آنها رفتم که در بندرعباس بود. هوا هم بارانی بود. گفتم اول من می‌نشینم بعد هلی‌کوپتر دیگر. کنار پد هلی‌کوپتر هم دک آشیانه است و هم توپ و سامانه‌های دیگر، بنابراین فاصله بسیار کم است. اگر کف محل هم روغنی باشد که دیگر بدتر مثل سرسره می‌شود.

وقتی هلی‌کوپتر بر روی پد می‌نشیند سریعا باید آن را با زنجیر ببندند و بعد هلی‌کوپتر خاموش شود. همین که نشستم، ناو شروع به چرخیدن کرد. موقعیت بسیار خطرناکی بود. من به سرعت بلند شدم و اگر کمترین زمان را از دست می دادم دچار سانحه می‌شدم.ما در سخت‌ترین شرایط به منطقه رفتیم و عملیات انجام دادیم و افراد را نجات دادیم. یگان هوادریا امید نیروی هوایی بود.

در موقع سانحه که نیرو در دریا افتاده است باید آموزش کافی مثل بقا در دریا را دیده باشد والا موقعی که برای نجات او طناب می‌اندازیم، نمی‌تواند آن را بگیرد و بالا بیاید اتفاقی که برای برخی افراد رخ داد. مثلا شهید دلحامد که از خلبانان نیروی هوایی بود 27 ساعت در دریا مانده بود و در حین عملیات نجات هم نتوانست درست عمل کند و مجددا به پایین افتاد. البته ایشان بعدا در یک سانحه دیگر به شهادت رسید.

از این طرف، هلی‌کوپتر هم بسیار پیچیده است و به خاطر تجهیزاتی که در آن به کار رفته خلبان آن باید دانش بالایی داشته باشد و باید برای تربیت این افراد هزینه زیادی کرد برای همین است که گفتم کسی که بالا سر این یگان قرار می‌گیرد باید متخصص باشد تا اشراف کامل داشته باشد. هلی‌کوپترهایی هم که در این یگان به کار گرفته می‌شود باید مجهز باشند.

بعد از جنگ، ما موجودی‌‌های زیادی در انبارها داشتیم که بدون شمارش و آمار بود و حتی از آنها خبر هم نداشتیم. وقتی تصمیم گرفتیم این موجودی‌‌ها را ساماندهی کنیم دیدیم که این موجودی ارزشی در حدود 12 میلیارد دلار (با دلار نرخ 7 تومان) دارد.

پاینده باشی قهرمان گمنام سرزمینم
----------------------------------------------------------------------------------------------------

عکس نخست : جمعی از تکاوران نیروی دریایی در پایگاه هوادریا بوشهر/ دریادار دوم خلبان نیکپیام نفر سوم از چپ و کنار وی ناخدا چیت ساز از خلبان بل

عکس دوم : تصویری از سانحه دریادار دوم نیکپیام حوالی جزیره خارک و در سال ١٣٦٣ که از ناو البرز (زال) گرفته شده است که منجر به جانبازی ایشان گردید.

----------------------------------------------------------------------------

بن پایه : http://www.mashreghnews.ir/news/635466

برای خواندن بخش دوم به لینک زیر مراجعه کنید
9
2
13
96/05/18 18:59
گنج جنگ  , ganjejang

17 مرداد روز خبرنگار و یادی از خبرنگاران دوران دفاع مقدس
به احترام شهدای خبرنگار

آنها هم جسارت کردند به میدان جنگ رفتند تا ثبت کنند برای همیشه صحنه های شجاعت و دلاوری مردان و زنان ایرانی را در میدان های نبرد .

شهید رسول مصطفایی از اولین خبرنگاران دفاع مقدس بود که در همان اوایل در آبادان شهید شد. شهید محمد مالکی در جبهه مدن واقع در آبادان به شهادت رسید. شهید امیر عطاپور هم بود كه در زمان جنگ مجروح و پس از جنگ به شهادت رسید. او كه از سپاه به صدا و سیمای مرکز خوزستان آمده بود ، حالات عجیبی داشت ؛ امیر در عین برخورداری از مال و مکنت سرشار خانوادگی به مناطق محروم جنوب آمده و به سختی روزگار می‌گذراند. پس از چندی در جبهه‌های جنوب شیمیایی شد و پس از مدت مدیدی تحمل درد و رنج بالاخره شب عید نوروز 76 به خیل شهدا پیوست. شهید بهروز خلیلیان نیز در جبهه غرب و شهید احمد سگوندی در دارخوین به شهادت رسیدند و بالاخره شهید غلامرضا رهبر که در واقع در كار گویندگی دو رقیب و در ارتباطمان دو رفیق صمیمی بودیم، درست زمانی که در اوج فعالیت‌های خبری و ارسال گزارشهای خطوط مقدم جبهه بود، به شهادت رسید.

غلام محمد محترم-خبرنگار صدا و سیما

یادشان گرامی باد
http://www.khouznews.ir
13
1
12
96/05/15 14:51
  , amir_bf1400
موسسه گالوپ به سنت هر سال فهرست امن‌ترین کشورهای جهان را از نگاه خود منتشر کرد.
96/05/6 00:15
گنج جنگ  , ganjejang
سرهنگ «بهروز نقدی بیک» یکی از خلبانانی است که در عملیات مرصاد حضور داشته است؛ او در سال ۱۳۵۵ به خدمت نیروی هوایی ارتش در آمد و پس از طی دوره های آموزشی در ایران و آمریکا به جمع خلبانان شکاری F-۴ یا همان «فانتوم» معروف در پایگاه نوژه همدان پیوست، وی در طول ۸ سال جنگ تحمیلی ۴۴ ماموریت برون مرزی را بر علیه مواضع ارتش بعثی عراق انجام داده است و سرنگونی یک فروند هواپیمای پیشرفته میگ-۲۵ عراق را نیز در کارنامه خود دارد.

نقدی بیک که برای اولین و بدون هیچگونه آموزش و یا حتی دستورالعمل فنی، هواپیمای میراژ اف-۱ را در کشور به پرواز درآورده، امروز دوران بازنشستگی خود را سپری می کند، با او به گفتگو نشستیم تا برایمان از روزهای پایانی جنگ و عملیات مرصاد بگوید.

روزهای پایانی جنگ را چگونه سپری کردید؟

داخل کابین هواپیما به صورت آماده باش نشسته بودیم تا اگر عراق دست به اقدامی علیه ایران زد به سرعت پرواز کرده و پاسخ آنها را بدهیم
در آن زمان من در پایگاه شکاری شهید نوژه همدان خدمت می کردم که همیشه یکی از پایگاه های تاثیرگذار نیروی هوایی در طول دوران جنگ بوده است. بسیاری از عملیات های مهم دفاع مقدس مانند حمله به الولید و عملیات لغو کنفرانس غیرمتعهدها از مبدا این پایگاه انجام شد. پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ به یاد دارم در روز اجرایی شدن قطعنامه که رادیو آتش بس را در تمام جبهه ها اعلام کرد، من به اتفاق جناب حسن محمدی از ساعات اولیه بامداد به سمت شیلتر (محل پارک شدن هواپیماها) حرکت کردیم و داخل کابین هواپیما به صورت آماده باش نشسته بودیم تا اگر عراق دست به اقدامی علیه ایران زد به سرعت پرواز کرده و پاسخ آنها را بدهیم که چنین اقدامی از جانب آنها صورت نگرفت و به دنبال آن ما نیز عملیاتی علیه آنها انجام ندادیم. در واقع آخرین ماموریت جنگی دوران دفاع مقدس را ما انجام دادیم.

اوضاع در زمان حمله منافقین به خاک کشور که سودای تصرف تهران ظرف ۴۸ ساعت را داشتند به چه صورت بود؟

در زمان اجرای این عملیات به خاطر دارم که منافقین توانسته بودند ظرف مدت زمان کوتاهی فاصله تنگه پاتاق تا تنگه چهارزبر را در ۳۰ کیلومتری کرمانشاه طی کنند و این شهر در آستانه سقوط قرار گرفته بود. پس از اطلاع از عملیات منافقین که آنها نامش را «فروغ جاویدان» گذاشته بودند، بلافاصله پروازهایمان را علیه ستون های آنها و تاسیسات پشتیبانی آنها که اغلب متعلق به ارتش عراق بود، شروع کردیم.

موضوع قابل توجهی در این پروازها برایتان رخ داد؟

در یکی از این پروازها که به اتفاق جناب تاری وردی برای بمباران ستون های پیاده و زرهی منافقین در منطقه تنگه چهارزبر پرواز می کردیم، هرچه جلوتر می رفتیم ستون های آنها که شکل دلتا (مثلثی) داشت، بیشتر و بزرگتر می شد. بلاخره تصمیم گرفتیم یکی از تجمع های آنها که بزرگتر بود را مورد اصابت قرار دهیم. به سمت آن پرواز کردیم و زمانی که زاویه مناسب برای حمله به دست آمد، بمب هایمان را رها کردیم.

پس از رها کردن ۴ عدد بمبی که حمل می کردیم من بلافاصله هواپیما را به حالت invert (وارونه) در آوردم و به طور واضح بمب ها را دیدم که به هدف اصابت کرد
پس از رها کردن ۴ عدد بمبی که حمل می کردیم من بلافاصله هواپیما را به حالت invert (وارونه) در آوردم و به طور واضح بمب ها را دیدم که به هدف اصابت کرد، همزمان صدای جناب تاری وردی را شنیدم که فریاد زد: بهروز! موشک! و متوجه شدم که منافقین با استفاده از موشک های دوش پرتاب حرارتی به سمت ما شلیک کرده اند.

بلافاصله هواپیما را از حالت وارونه خارج و با زاویه تند به سمت زمین شیرجه زدیم و توانستیم موشک را منحرف کنیم اما زمانی که به نزدیکی زمین رسیدیم ناگهان متوجه یک فروند بالگرد در مقابلمان با فاصله ای بسیار نزدیک شدم، یک لحظه دستم را بر روی دکمه مسلسل هواپیما بردم تا آن را منهدم کنم اما منصرف شدم چرا که برای من مسجّل شده بود که با آن برخورد خواهیم کرد! اما در نهایت با فاصله ای شاید ۳-۴ متری از روی این بالگرد عبور کردیم. سالها بعد متوجه نکته ای در خصوص این بالگرد شدم.

چه نکته ای؟

در سال ۱۳۷۴ و پس از شهادت شهید ستاری فرمانده فقید نیروی هوایی، شهید صیاد شیرازی برای بازرسی از طرف ستاد فرماندهی معظم کل قوا به پایگاه همدان آمدند. ایشان زمانی که در جمع خلبانان صحبت می کردند از لزوم هماهنگی در عملیات ها و یگان های عمل کننده سخن می گفتند که من به یک باره برخاستم و ماجرای آن روز در عملیات مرصاد را برای ایشان تشریح کردم.

زمانی که در حال تعریف ماجرا بودم، متوجه شدم که مرحوم صیاد شیرازی با حالتی بهت زده به من خیره شده است. وقتی که شرح ماجرا را کامل تعریف کردم، ایشان گفت: بعدها متوجه نشدی چه کسی در آن بالگرد بود؟ که با پاسخ منفی من مواجه شدند و بعد از آن ادامه دادند: در آن بالگرد خود من حضور داشتم و زمانی که از روبرو هواپیمای شما را دیدیم که به سمت ما می آید یقین داشتیم که به بالگردمان اصابت خواهید کرد و مشغول قرائت شهادتین بودیم که با فاصله اندکی هواپیمای شما از بالای بالگرد عبور کرد.

پس از آن دیگر مواجهه ای با شهید صیاد شیرازی نداشتید؟

در همان ایام زمانی که ایشان قصد برگشت به تهران را داشتند، من نیز برای انجام ماموریتی باید به تهران می آمدم و متوجه شدم که هواپیمای حامل ایشان یک جای خالی دارد. به هر ترتیب سوار آن هواپیما شدیم که شهید صیاد شیرازی به من اشاره کرد و گفت که بیا و کنار من بنشین، در طول مسیر با یکدیگر مشغول صحبت بودیم که ایشان بر روی کاغذی دعای «اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه» را نوشتند و به من دادند. بعدها نیز که یک مشکل اداری برای من رخ داد، با کمک مرحوم صیاد شیرازی این مشکل مرتفع گردید.

در عملیات مرصاد بیشتر چه اهدافی را بمباران می کردید؟

در طول اجرای عملیات مرصاد، اهدافی توسط اتاق جنگ پست فرماندهی تعریف می شد که ما آنها را مرتب بمباران می کردیم.

برخی از این اهداف شامل تجمعات و ستون های پیاده، زرهی و خودرویی منافقین بود و برخی دیگر تاسیسات پشتیبانی کننده آنها که متعلق به ارتش بعثی عراق بود.
به یاد دارم در یکی از این ماموریت ها نیروهای پشتیبانی کننده منافقین را با یک تیر بمب ۳۰۰۰ پوندی مورد اصابت قرار دادیم که خسارات و تلفات زیادی را به آنها وارد آورد.

برای جناب سرهنگ نقدی بیک ارزوی سلامتی وتندرستی داریم

بن پایه :
http://www.mehrnews.com/news/4041869
27
4
15
96/05/5 22:59
گنج جنگ  , ganjejang
سایت راداری سوباشی واقع در ارتفاعات سوباشی مشرف بر روستای سوباشی یکی از مهمترین سایتهای راداری ایران در زنجیره پدافندهوایی این کشور می‌باشد. در زمان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ سایت راداری فوق ضمن رهگیری هواپیماهای عراقی ، کنترل و هدایت هواپیماهای ورودی و خروجی به مرزهای غرب کشور، کنترل آتش سایتهای موشکی ارتش و سپاه، کنترل آتش پدافند هوایی مستقر در منطقه(زمینی ،هوایی ...)، اعلام وضعیت(سفید،زرد یا قرمز) به ۱۳ استان کشور (حدود۸۰در صداز جمعیت ایران ) را برعهده داشت.با توجه به موارد فوق، عراقیها شدیداً در تلاش بودند که سایت راداری فوق را مورد حمله مستقیم و انهدام قرار دهند. عراقی‌ها با ۱۵۷ مرحله حمله به سایت فوق واستفاده از موشکهای ضدرادار در مختل کردن عملکرد سایت فوق تلاش کردند و این سایت نهایتاً در پنجم مرداد سال ۶۷ و بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط جنگنده‌های عراقی منهدم شد. موشک هوا به زمینی که از فاصله ای دور شلیک شده بود اتاق عملیات سایت سوباشی را منهدم کرد و ۱۹ نفر از کارکنان در همان لحظه به شهادت رسیدند.

دلت بیدار ای مرد پدافند خدایت یار ای مرد پدافند
24
3
19
96/05/5 21:53
گنج جنگ  , ganjejang
سرتیپ جانباز«مهدی رادفر»، روز پنجم مردادماه در صحنه تاریخی ای که ارتش و سپاه با نام مرصاد رقم زدند فرماندهی لشکر زرهی 81 کرمانشاه را برعهده داشت و امروز پس 28 سال از این کمینگاه می گوید.

برای شروع گفت و گو ضمن معرفی خودتان، بفرمایید در عملیات مرصاد چه سمتی داشتید؟
سرتیپ زرهی جانباز «مهدی رادفر» هستم ؛ در عملیات مرصاد فرمانده لشکر 81 زرهی کرمانشاه بودم و در حال حاضر بازنشسته هستم . در حین عملیات مرصاد فرمانده لشکر منطقه عملیاتی غرب سرپل ذهاب قصر شیرین گیلان غرب بوده ام.

لشکر 81 زرهی در کدام منطقه جنگی نقش داشت؟

در اولین روزهای حمله ارتش عراق به منطقه غرب، تلاش و فداکاری نیروهای موجود در منطقه از لشکر 81 زرهی کرمانشاه و هوانیروز که رزمندگان ژاندارمری و سپاه و نیروهای مردمی و عشایر آن ها را همراهی می کردند را همه به یاد دارند و در آخرین عملیات دفاع مقدس نیز این لشکر نقش مهمی ایفا می کند.

عملیات مرصاد پس از قبول قطعنامه به وقوع پیوست. چه شرایطی باعث انجام این عملیات شد؟

زمانی که جمهوری اسلامی ایران در تاریخ بیست و هفتم سال 67 قطعنامه 598 سازمان ملل را پذیرفته بود ارتش عراق با استفاده از نیروهای منافقین و جمع آوری سایر نیروهای خود عملیات را علیه ما سامان داد؛ از سوی دیگر نیروهای منافقین که چند سال در اختیار عراق بود توسط استخبارات عراق تجهیز و وسایل جنگی در اختیار منافقین قرار گرفت. آن ها قبل از عملیات مرصاد، دو عملیات در منطقه جنوب فکه یعنی اروند عملیاتی را به نام «آفتاب» در هفتم فروردین ماه همان سال اجرا کردند و همچنین عملیاتی موسوم به «چهل چراغ» بیست و هشتم خردادماه در منطقه مهران انجام داده بود.
«عملیات فروغ جاویدان» منافقان که مرصاد ما را شامل می شود نیز قرار بود در شهریور 1367 انجام شود که ارتش عراق دو ماه عملیات را زودتر شروع کرد.

چرا رژیم بعث عملیات را تسریع کرد؟

برای آن بود که عراق بتواند در پایان جنگ و امضای قطعنامه امتیاز بیشتری بگیرد و به عنوان برگ برنده در دستش باشد زودتر عملیات را آغاز کرد.
از سویی هم با توجه به طولانی شدن جنگ و خستگی پرسنل و عدم تمایل به ادامه جنگ در خارج از مرز عراق از این موقعیت استفاده کرد.

تحرک دشمن چه زمانی علیه ایران آغاز شد؟

ارتش عراق در گرمای آخرین روز تیرماه با استفاده از نیروهای جمع آوری شده در محورهای سرپل ذهاب، قصر شیرین، گیلان غرب و با استفاده از آتش بسیار سنگین هوایی توپخانه در ساعت هشت صبح عملیات تهاجمی را شروع کرد و در مراحل اولیه هم موفقیت هایی را به دست آورد که باعث تقویت روحیه پرسنل عراق شد.

لشکر 81 زرهی و شما به عنوان فرمانده لشکر در این حملات از کی وارد ماجرا شدید؟

ارتش در چند روز قبل یعنی از بیست و هشتم تیرماه به نیروهای خود دستور داده شده بود با توجه به تحرکات شدید دشمن در حفظ خطوط عقب خط مقدم مواضع پدافندی تهیه کنند که در صورت نیاز عقب نشینی در موانع بعدی مستقر شوند. اولین حضور ارتش عراق و بمباران عقب لشکر و موانع توپ خانه ها و قرارگاه های تیپ ها و لشکرها و پادگان ابوذر نیروهای زرهی و مکانیزه از محورهای خود اطراف قصر شیرین وسط پل ذهاب و گیلان غرب هجوم آورد و خط مقدم را شکست.
لشکر 81 زرهی که منطقه وسیعی را پدافندی می کرد که وقتی خط اول شکسته شد و به خط دوم که قبلاً پیش بینی شده مستقر شدند منطقه پدافند لشکر حدود 200 کیلومتر بود لشکر با عنایت خدا که منطقه وسیعی پدافند کرد و توانست با تلاش و تحمل تلفات و خسارات تا غروب روز 31 تیرماه موقعیت خود را حفظ کند. در روز دوم عملیات مجدداً عراق شروع به حرکت کرد تا سرپل ذهاب و گردنه پاطاق و نزدیکی پادگان ابوذر پیشروی کرد. در محور و دهنه ارتفاعات گیلان غرب مستقر شد با پیشروی نیروهای عراقی و پدافند تأخیری که لشکر انجام داد در محور پاطاق و گیلان غرب جلو پیشروی دشمن سد کرد. ارتش عراق با استفاده نیروهای منافقین به خودروهای زرهی و نفربر مجهز شده بودند.

حرکت منافقان و پیشروی آن ها در مرزهای غربی از کجا شروع شد؟

روز سوم مرداد شده بود و نیروهای عراقی با عبور از مرز خسروی به سمت قصر شیرین پیشروی می کردند و پس از رسیدن به منطقه پاطاق کرمانشاه و تخلیه ارتفاعات آن توسط یک گردان ژاندارمری دشمن توانست از این ارتفاعات عبور و به طرف کرند و اسلام آباد غرب حرکت کنند.

در کدام منطقه پیشروی منافقان متوقف شد؟

گردنه پاطاق پس از سه روز مقاومت سقوط کرد و نیروهای منافقین با پشتیبانی توپ خانه و هواپیما و بالگردهای عراقی از جاده حرکت و به طرف اسلام آباد غرب پیشروی کردند.
پاسگاه فرماندهی لشکر که در روز اول عملیات به عقب رانده شده بود ابتدا در تنگه سگان و سپس در پاسگاه اسلام آباد مستقرشده بود؛ زیرا اسلام آباد غرب در مرکز منطقه قرار داشت و دسترسی به نیروها در خط را آسان می کرد و ازآنجا لشکر را هدایت می کرد. عصر روز سوم و چهارم عملیات نیروهای منافقین به پادگان الله اکبر اسلام آباد غرب نزدیک و مجبور شدیم قرارگاه فرماندهی را از پادگان خارج و به طرف گردنه قلاجه حرکت دهیم لذا حرکت و پاسگاه فرماندهی در دامنه شرقی گردنه قلاجه که قبلاً هم قرارگاه غرب در آنجا بود مستقر شویم.
عناصری از ستاد لشکر به محورها اعزام و پس از شناسایی از حمله و استقرار آن ها تماس برقرار شد نیروهای منافقین پس از عبور از پاطاق، کرند، اسلام آباد به گردنه چهارزبر رسیدند و در آنجا پیشروی آن ها به وسیله عناصری از سپاه و نیروهای موجود در پادگان های لشکر در کرمانشاه و یک گردان توپ خانه و بالگردها، پیشروی منافقان در دامنه ارتفاعات چهار زبر متوقف شد.
این فرمانده نقشه حرکت و توقیف منافقان خائن را رسم کرد.

از روزی بگویید که برای منافقان روز خوف شد و برای ایران تاریخ رشادت را رقم زد، یعنی پنجم مردادماه 1367 و عملیات مرصاد که کمینگاهی شد برای فروغ جاویدان.

روز پنج عملیات با هماهنگی در گردنه قلاجه و با حضور فرمانده نیروی زمینی، فرمانده قرارگاه غرب و همین طور با هماهنگی با شهید بزرگوار صیاد شیرازی که نماینده محترم امام در شورای عالی دفاع بود و آیت الله هاشمی رفسنجانی به عمل آمد، قرار شد از سه محور به نیروهای منافقین در منطقه بودند حمله شود به این ترتیب:
1. محور کرند به اسلام آباد توسط هدایت شهید صیاد شیرازی و با استفاده از بالگردهای هوا نیرو پیاده کردند نیرو به وسیله بالگرد از کرند به اسلام آباد و جلو فرار منافقین گرفته شود.
2. محور کرمانشاه توسط عناصری از سپاه و همچنین لشکر 81 ارتش، یک گردان توپ خانه از طریق چهار زبر، تک بزند.
3. محور سوم از گردنه قلاجه به اسلام آباد توسط لشکر 81 زرهی ضمن حفظ خط پدافندی در دو محور سگان و گیلان غرب با تشکیل یک گروه زرهی شامل یک گروهان تانک یک گروهان پیاده مکانیزه و یک آتش بار توپ خانه به نیروهای منافقین در اسلام آباد غرب و پادگان بودند، آنجا را تصرف و تأمین کردند.

سرنوشت منافقان چه شد؟

روز عملیات با هماهنگی که قبلاً به عمل آمده بود حمله از ساعت هشت صبح با رمز «یا علی بن ابی طالب (ع)» شروع و ظرف سه روز کلیه نیروهای منافقین در منطقه نابود یا کشته شدند و یا اسیر شدند و یا به ارتفاعات فرار کردند.


گویا د ر منابع رمز عملیات «یا صاحب زمان عج ادرکنی» قید شده است؟

اشتباه تاریخی است رمز همان «یا علی بن ابی طالب (ع)» بود. ما با این رمز عملیات کردیم.
در تاریخ 7 مردادماه 1367 نیروهای منافقین به طور کامل از بین رفته و منطقه به دست گروهای خودی درآمد؛ ارتش عراق هم از منطقه عقب نشینی و در خط مرزی مستقر شد. نیروهای خودی در منطقه عملیاتی خود را تصرف و در آن مستقر شدند.
به طورکلی نیروهای منافقین از بین رفته و تعدادی کشته و تعدادی زخمی و تعدادی فرار کردند و تعدادی هم اسیر شدند که در بین آن ها تعدادی هم زن بودند و رفتار با اسرا بسیار خوب بود.

برای جانباز سرتیپ رادفر آرزوی تندرستی و سلامتی داریم

بن پایه :http://article.tebyan.net
21
2
16