نتایج جستجو : ایران - 2545 مطلب

95/11/3 12:44
شایعات شایعات , adminshayeaat
فروش پادری طرح پرچ ایران متوقف شده و سایت آمازون طرحهایی از پرچم کشورهای مختلف از جمله آمریکا نیز عرضه کرده است!

**متن شایعه

" در اقدامی غیرمعمول سایت آمازون اقدام به فروش پرچم جمهوری اسلامی به‌عنوان پادری كرد.
وقتی پرچم کشورهای مثل آمریکا را لگد مال میکنن باید بدونن که ی روز هم افرادی بی فرهنگ تر از خودشون پیدا میشه "

**پاسخ شایعه

1. فروش پادری با طرح پرچم ایران، ارتباطی با مواضع سیاسی کشورمان نداشته است!
2. فروشندگان این محصول در سایت آمازون، طرحهایی از پرچم کشورهای مختلف مانند انگلیس، آمریکا، فرانسه، آلمان و... را نیز برای فروش عرضه کرده اند!
http://shayeaat.ir/extrapage/pdrp1
3. فروش پادری با طرح پرچم آمریکا در این سایت، بی ارتباط بودن پادری طرح پرچم ایران با لگد کردن پرچم آمریکا در کشورمان را اثبات می کند!
http://shayeaat.ir/extrapage/pdrp2
4. اگرچه پادری طرح پرچم ایران با اعتراض کاربران، از لیست فروش این سایت خارج شده، اما جا دارد همانند کشور هند، مراتب اعتراض رسمی کشورمان به این اقدام اعلام شود.
http://shayeaat.ir/extrapage/pdrp3
http://yon.ir/pdrp4

حق جو و حق طلب باشیم
لینک مطلب جهت انتشار:
http://shayeaat.ir/post/762
99
95/11/2 02:13
وحید محتشمی , vahidmohtashami
ز ایران نباشد تن من مباد
95/10/22 16:42
ایرانگرا مرکزمطالعات اقوام ایران , irangara
مرکز مطالعات قومیت های ایران با هدف افزایش شناخت نسبت به فرهنگ، آداب و رسوم اقوام ایرانی و افزایش همبستگی ملی از سال ۱۳۹۳ آغاز به فعالیت نمود و تاکنون به لطف خداوند با قوت به فعالیت خود ادامه داده است.
95/10/13 23:13
گنج جنگ  , ganjejang
جانبازی که مانند صدها جانباز دیگر، سال‌ها در شلوغی شهرمان دردهایش را فریاد می‌کشید و ما در بی‌خبری بودیم و این فریادها را نمی‌شنیدیم تا اینکه خبر شهادتش بر صفحه رسانه‌ها نشست اما بازهم این جانباز غریبانه در آرامستان ارمنی‌ها به خاک سپرده شد.

او برای وطن‌مان رفته بود و امروز ما ماندیم با حرف‌هایی که از دل مادر داغدیده برمی‌آید.

------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفت‌وگوی فارس با «مارتان درگالستانیان» مادر شهید «روبرت آودیسیان» را در ادامه می‌خوانیم
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
* متولد کجا هستید و چه زمانی ازدواج کردید؟
من متولد تهران هستم. در سال 1343 با «آرام آودیسیان» ازدواج کردم و بعد از ازدواج به یکی از روستاهای شهر گنبد رفتیم؛ چون منزل همسرم در آنجا بود؛ آنجا آب و برق و امکانات نداشتیم و بچه‌هایم را هم با سختی بزرگ کردم.

* شغل همسرتان چه بود؟
همسرم در ابتدا روی زمین‌های کشاورزی زراعت می‌کرد؛ آن موقع بودجه نداشتیم که با خانواده به تهران بیاییم و زندگی کنیم؛ بعد هم وارد کار نجاری شد.

* روبرت فرزند چندم بود و چه سالی به دنیا آمد؟
او اولین فرزندم بود که 14 اردیبهشت 1345 در بیمارستان سوم شعبان تهران و در منزل پدرم به دنیا آمد؛ اما شوهرم شناسنامه او را از گنبد گرفت.

* شما خانه‌دار بودید؟
بله.

* چند فرزند دارید؟
یک دختر و دو پسر دارم. دخترم ازدواج کرده و در گنبد زندگی می‌کند. پسرم آلبرت در امریکا است و روبرت هم که شهید شده است.

* در دوران انقلاب اسلامی، گنبد بودید؟
آن موقع مقطعی در تهران هم بودیم. وقتی که انقلاب شد در منزل پدرم در وحیدیه بودم. در تظاهرات‌ها شرکت می‌کردیم. بعد هم که انقلاب اسلامی پیروز شد، مردم شیرینی پخش می‌کردند. ما هم خوشحال بودیم.

* همسرتان هم تهران می‌آمدند؟
خیر، همسرم گنبد را دوست داشت و کمتر به تهران می‌آمد.

* در وحیدیه با کسی در ارتباط بودید؟
همسایه‌های کوچه‌مان همه فارس بودند. خیلی باهم خوب بودیم. یادم هست در دوران جنگ هم پسر همسایه‌ منزل پدرم شهید شده بود.

* چه شد که روبرت خواست به جبهه برود؟
باید می‌رفت سربازی. 18 ساله شده بود. گفت همه جوان‌ها می‌روند من هم می‌خواهم بروم. اول خودش را معرفی کرده بود و بعد آمد و گفت: «می‌خواهم بروم جبهه» به او گفتم: «من چطور تحمل کنم دوری تو را؟» بعد پیش خودم گفتم که وظیفه‌اش است که برود و مخالفتی نکردم چون خیلی از جوان‌ها می‌رفتند. بعد برای دلگرمی من می‌گفت: «من قوی‌ام، می‌روم جنگ و پدر عراقی‌ها را درمی‌آورم».

* در بین هموطنان ارامنه، شهید و جانباز می‌شناسید؟
بله، در اقوام داریم که یکی از جانبازها چند وقت پیش به رحمت خدا رفت؛ در آرامستان ارامنه که در جاده خاوران است، تعداد زیادی شهید جنگ تحمیلی داریم که برای آنها مراسم می‌گیریم.

* فکر می‌کردید که یک روز برای روبرت اتفاقی بیفتد که تا آخر عمرش از او پرستاری کنید؟
در آن دوران این اتفاقات برای خیلی‌ها می‌افتاد؛ قسمت آدم هر چی باشد، همان می‌شود.

* در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شهدای زیادی در تهران تشییع می‌شد، شما هم در این مراسم‌ها شرکت می‌کردید؟
وقتی شهدا را می‌آوردند ما هم در خیابان به استقبال آنها می‌رفتیم.

* روبرت چند وقت در جبهه بود؟
یک سال. پسرم در دوران جنگ در خط مقدم مبارزه می‌کرد.

* روبرت در این مدت که رفت و آمد می‌کرد، از دوستان و خاطرات جبهه برای شما حرفی می‌زد؟
گاهی از دوستانش تعریف می‌کرد، اما بیشتر حرف‌هایش را به برادرش آلبرت می‌زد و نمی‌خواست من ناراحت شوم.

* چه کسی خبر مجروحیت روبرت را به شما داد؟
آن زمان در گنبد بودم، کسی نمی‌دانست ما کجا هستیم و بالاخره از طریق خلیفه‌گری این موضوع را به ما اطلاع دادند؛ حتی فامیلی او را اشتباهاً آونسیان نوشته بودند بعد که فهمیدم او مجروح شده است، خودم را به تهران رساندم.

* بعد از شنیدن خبر مجروحیت روبرت، فکر می‌کردید او را زنده ببینید؟
وقتی اولین بار پسرم را دیدم، تمام صورت و بدنش باندپیچی بود و امید نداشتم زنده بماند؛ حتی او را نشناختم؛ پسرم ضربه مغزی شده بود؛ بعد از مدتی که باندهای روی صورتش را باز کردند، تا یک ماه ماسه‌هایی که از زیر پوستش بیرون می‌آمد را پاک می‌کردم. دقیقاً دو ماه شب و روز روی صندلی نشستم و مراقب روبرت بودم.

در بیمارستان مصطفی خمینی که بودیم، مجروحان را به آنجا می‌آوردند؛ چشم، پا و دست نداشتند؛ با دیدن این مجروحان عذاب می‌کشیدم؛ وقتی مجروحان دیگر را می‌دیدم که وضعیت‌شان خیلی سخت‌تر از روبرت بود، خدا را شکر می‌کردم.

تمام بدن و حتی سینه، گردن و پاهای روبرت ترکش خورده بود؛ یک چشم او را تخلیه کرده بودند؛ آسیب ترکش‌ها به تارهای صوتی‌ باعث شده بود که او به آرامی صحبت کند. عصب دست روبرت هم آسیب دیده بود و بعد از چند سال درمان تقریباً خوب شد، اما توانایی نداشت که بتواند کاری با آن انجام دهد.
بعد از مدتی که تقریباً حال پسرم بهتر شد، او را به آلمان اعزام کردند و برای او چشم مصنوعی گذاشتند؛ پسرم یک سال در آنجا ماند؛ در آلمان دوستان ارمنی پیدا کرده بود و او را کمک می‌کردند. بعد از یک سال نتوانست در آنجا طاقت بیاورد و به ایران بازگشت.

* روبرت از نحوه مجروحیتش برای شما تعریف می‌کرد؟
یادش نمی‌آمد، گاهی اوقات که روزهای جبهه رفتنش را یاد می‌کردیم، آن موقع می‌فهمید که چه شده بود. دوستانش می‌گفتند در عملیات «والفجر هشت» بدون ترس و با شجاعت جلو می‌رفت و عراقی‌ها را می‌کشت؛ او می‌گفت: «می‌روم و همه این دشمنان را می‌کشم».

* در طول این سال‌ها خودتان از روبرت مراقبت می‌کردید؟
بله، دائماً باید در کنارش می‌ماندم، توانایی سر کار رفتن هم نداشت؛ جانباز اعصاب و روان بود؛ گاهی که با او حرف می‌زدیم عصبی می‌شد.

* در طول 27 سال که پرستار فرزندتان بودید،خسته می‌شدید؟
نه، چون فقط سلامتی او برایم مهم بود. گاهی به من می‌گفت: «مامان ببخشید خیلی شما را اذیت می‌کنم» من هم می‌گفتم: «تو خوب باشی خوشحال شوی، خوشحالی من است، اذیت نمی‌شوم». گاهی وقت ها مرا می‌بوسید و می‌گفت: «خیلی زحمت مرا کشیدید».

* روحیات روبرت چطور بود؟
اعصاب روبرت ضعیف بود، به همین خاطر زیاد صحبت نمی‌کرد. اگر از او سؤال می‌پرسیدیم جواب می‌داد. اضافه بر آن حرف نمی‌زد. در طول این سال‌ها افسرده بود. یک وقت اگر از او سؤالی می‌کردم، عصبانی می‌شد. وقتی به روبرت می‌گفتم: «میوه و... می‌خوری؟» با عصبانیت می‌گفت: «خب اگر بخواهم بخورم بهت می‌گویم دیگر». اخلاقش مانند بچه‌ها بود. یک روز هم گفت: «مثل بچه‌ها شدم، مامان ببخش من را»، گفتم «اشکالی ندارد».

* سرگرمی او چه بود؟
معمولاً در خانه بود و تلویزیون تماشا می‌کرد؛ اخبار گوش می‌داد، بیشتر به اخبار علمی توجه داشت و فیلم‌های جنگی نگاه می‌کرد. یک وقت‌هایی که روبرت فیلم‌های جنگی نگاه می‌کرد، به او می‌گفتم: «بس کن نگاه نکن، فیلمی را نگاه کن که در آن آرامش باشد» او گفت: «دیدن همین فیلم‌ها مرا آرام می‌کند». گاهی که احساس می‌کردم حوصله‌اش در خانه سر می‌رود، به او می‌گفتم برو پیاده‌روی و شنا برایت خوب است؛ اما نمی‌رفت.

* روبرت چقدر درس خوانده بود؟
او تا سوم راهنمایی در مدرسه گنبد درس خوانده بود.

* بعد از مجروحیت ادامه تحصیل داد؟
نه، به دلیل ناراحتی عصبی توانایی مطالعه نداشت.

* در میهمانی‌ها هم حضور پیدا می‌کرد؟
نه، همه‌اش خانه بود. یک وقت‌هایی گنبد می‌رفتیم. او را تنها نمی‌گذاشتم و با خودم می‌بردم. او اصرار داشت که من به مسافرت بروم و فقط در خانه نمانم؛ یک دفعه با دوستان به ترکیه رفتیم؛ در طول این سال‌ها تنها مسافرتم بود.

* در برنامه‌هایی که برای جانبازان و خانواده شهدا برگزار می‌شد، حضور پیدا می‌کردید؟
اگر کسی از کرج به تهران می‌رفت، من هم می‌رفتم؛ وگرنه برایم سخت بود این مسیر را طی کنم.

* معمولاً چه چیزی روبرت را خوشحال می‌کرد؟
هیچ چیز.

* مدام دارو مصرف می‌کرد؟
دائماً دارو مصرف می‌کرد، گاهی اوقات که خسته می‌شد، می‌گفت: « نمی‌خواهم دارو بخورم».

* روبرت چه غذایی دوست داشت؟
کتلت دوست داشت. همین اواخر یکبار گفت: «مامان می‌خواهم خودم کتلت درست کنم»، گفتم «باشه درست کن»، بلند شد و کتلت خوشمزه‌ای درست کرد. خورشت قیمه هم خیلی دوست داشت.

* از چه زمانی بیماری‌اش تشدید پیدا کرد؟
از 9 ماه گذشته بیماری‌اش بیشتر شد؛ درد کمر و پا و سر درد او خیلی زیاد شد. پاهایش را در آب نمک می‌گذاشتم، ماساژ می‌دادم. وقتی او را به حمام می‌بردم، می‌گفت آب داغ روی بدنم بریز خیلی درد دارم.

چند ماه اخیر دردش خیلی زیاد بود. مرفین به او تزریق می‌کردیم. قرص می‌خورد، فقط چند دقیقه دردش کمتر می‌شد. دیگر هیچ دارویی درد او را تسکین نمی‌داد. با درد کشیدن‌های او خودم هم درد می‌کشیدم. آن قدر حالم بد می‌شد که کارم به درمانگاه می‌کشید و به من سرم تزریق می‌کردند، اما پیش روبرت وانمود می‌کردم که حالم خوب است.

این اواخر شب‌ها از شدت درد نمی‌توانست بخوابد و حتی دراز بکشد. گاهی شب‌ها تا صبح می‌نشست. وقتی شدت درد زیاد می‌شد، با آقای رضایی‌پور ـ از دوستان قدیمی‌مان ـ تماس می‌گرفتیم تا بیاید و آمپول مسکن به او تزریق کند.

* روبرت می‌توانست کارهای شخصی‌اش را خودش انجام دهد؟
اوایل بله، اما این اواخر من کارهای او را انجام می‌دادم. حمام می‌بردم و...

* مراحل درمان اخیر روبرت از چه زمانی شروع شد؟
ترکش‌هایی که در بدن روبرت بود، باعث شد تا تبدیل به غده سرطانی بدخیم شود؛ 9 ماه در بیمارستان بستری بود؛ 6 دوره شیمی‌درمانی شد که در مرحله هفتم به کما رفت. نزدیک به 2 میلیون تومان دارو خریدیم و به بیمارستان ساسان بردیم که با پول قرضی بود.

* دعای شما در تنهایی و خلوتتان با خدا چه بود؟
این بود که پسرم و تمام جانبازان و بیماران سلامتی خودشان را به دست بیاوردند؛ روبرت نیز همیشه برای سلامتی خودش و جانبازان و بیماران دعا می‌کرد.

* چه آرزوهایی برای روبرت داشتید؟
آرزو داشتم روبرت مانند تمام جوان‌ها ازدواج کند، بچه‌دار شود. اما هیچ‌وقت این آرزوهایم برآورده نشد. روبرت مخالف ازدواج بود و می‌گفت: «اگر کسی بخواهد با من ازدواج کند، بیشتر از اینکه همسرم باشد پرستارم می‌شود و من نمی‌خواهم در حق یک زن این ظلم را کنم».

* تا بحال بهشت زهرا (س) رفتید؟
معمولاً با دوستانم می‌روم. به قطعه شهدای بهشت زهرا هم رفتیم. یک بار که با روبرت رفته بودیم، او حالش بد شد.

* معمولاً روبرت چه چیزی برای شما هدیه می‌گرفت؟
من عطر دوست داشتم، برایم عطر می‌گرفت.

* آخرین هدیه‌ای که شما برای روبرت گرفتید، چه بود؟
امسال برای آخرین بار برایش در اردیبهشت ماه جشن تولد گرفتم؛ هدیه من همان کیک تولد بود با یک عدد شمع. به او گفتم: «تو الان یک ساله شدی، برایت یک عدد شمع گرفتم» که می‌خندید.

* آخرین جمله‌ای که از روبرت شنیدید، چه بود؟
آخرین جمله روبرت این بود که «من برای تو هیچ کاری نکردم». بعد از آن چند روز آخر که پسرم در بیمارستان بود، من شب تا صبح در کنارش بودم؛ دستش را روی دست من گذاشته بود و یه دلیل وجود دستگاهی که از دهانش به داخل مری وصل بود، او نمی‌توانست صحبت کند.

* موقع شهادت روبرت شما هم در بیمارستان بودید؟
غروب رفتم به دیدنش در بیمارستان ساسان. با او حرف می‌زدم او صحبت‌هایم را می‌فهمید اما نمی‌توانست حرف بزند؛ تا اینکه نیمه شب هفتم مرداد ماه در بیمارستان به شهادت رسید

* چند واژه را مطرح می‌کنم، کوتاه پیرامون آن توضیح بفرمایید.

جانباز: از آنها چی بگویم! همیشه آرزو دارم سالم باشند و سالم زندگی کنند؛ آنها راضی‌اند که زنده‌اند.

شهادت: افتخاری است که نصیب خوبان می‌شود.

ایثار و گذشت: خیلی خوب است. اگر درون ما خوب باشد، می‌توانیم گذشت داشته باشیم.

مادر: فدایی فرزند.

ایران: سرزمین پرافتخار من. خوشحالم که پسرم در راه ایران و سرزمین شهید شد.

دفاع مقدس: وقتی جنگی رخ می‌دهد همه باید تلاش کنند. جنگ ما که با تمام جنگ‌های دنیا فرق می‌کرد، جنگ ما مقدس بود.

شهدا: افتخار ما هستند.

عاشورا: در ماه محرم با همسایه‌ها در مراسم‌ها شرکت می‌کنیم. روز عاشورا همیشه خوب و دوست‌داشتنی است. یکی از دوستان مسلمانم همیشه مراسم می‌گیرد و من به منزلشان می‌روم.

روبرت: احساس می‌کردم بعد از شهادت او زنده نمی‌مانم، اما خداوند کمک کرد.

* وضعیت امرار و معاش شما چطور است؟
بعد از فوت همسرم از 12 سال گذشته از گنبد به تهران آمدم؛ درآمدم از حقوق بازنشستگی همسرم و حقوق جانبازی پسرم است؛ به دلیل گرانی اجاره منزل در تهران، حدود 5 سال است که در مهرشهر مستأجر هستم؛ صاحبخانه‌ام زن خوبی است و فقط 100 هزار تومان اجاره می‌گیرد.

*
علیرضا رضایی‌پور که از 30 سال گذشته با شهید «روبرت اودیسیان» دوستی دارد، می‌گوید: روبرت فوق‌العاده خوش‌فکر و خوش‌بین بود، به مرگ فکر نمی‌کرد. بیشتر دوست داشت شاد زندگی کند؛ اطرافیانش را شاد ببیند؛ گله‌مندی از روزگار نداشت؛ هیچ وقت نخواست از طریق جانبازی‌اش خودش را مطرح کند؛ بیمار بود اما سعی می‌کرد نشان ندهد بیمار است اما وقتی فشارهای عصبی بر او تحمیل می‌شد، او را از پای درمی‌آورد.

او برای وطنش جنگیده بود و او از کسی توقع نداشت. چون با مسلمان‌ها زیاد ارتباط داشت، می‌توان گفت مسلمان بود؛ با من راحت برخورد می‌کرد.

تعصبی روی مسأله مسیحی یا مسلمان بودن نداشت، به هر دو دین احترام می‌گذاشت. گاهی اوقات که گذرمان به امامزاده یا مسجد می‌افتاد، با ما می‌آمد و خیلی احترام می‌گذاشت.

بعد از شدت گرفتن بیماری‌اش خواهرم در شهرستان سمنان نذر کرده بود که اگر حال روبرت خوب شود، برای هدیه به مسجد قوری یا استکان بگیرد، وقتی این موضوع را روبرت گفتم خیلی خوشحال شد و گفت: «حتماً این کار را خواهم کرد و برای زیارت محل دعا هم خواهم رفت».

روبرت امیدوار بود که حالش خوب شود؛ 4 مرداد وقتی گزارش پزشکی روبرت را دیدم احساس کردم دیگر خوب نمی‌شود. کبد، کلیه، روده‌ها و خونش دچار مشکل شده بود که دیگر امید نداشتم به زنده ماندنش. تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند و متأسفانه در ایامی که روبرت در بیمارستان و حتی در مراسم خاکسپاری‌اش بنیاد شهید و خلیفه‌گری (مسئولین دفاع از حقوق ارامنه در ایران) کوتاهی کردند.

او برای مادرش احترام فوق‌العاده‌ای قائل بود و این اواخر نگران مادرش بود و می‌گفت: «بعد از من او را تنها نگذارید».

گفت‌وگو از عالم ملکی

شهید روبرت آودیسیان در تاریخ 92/5/7 بر اثر جراحات ناشی از جنگ به شهادت رسید .
---------------------------------------------------------------------------------------------------
یاد این سرباز دلاور میهن گرامی و درود بر غیرت مادر بزرگوارشان
32
10
23
95/10/10 23:47
گنج جنگ  , ganjejang
درود بر غیرتتان هموطنان عزیز ارمنی که سالها رنج اسارت بردید

فقط
برای سرزمین مان بود ،
برای خانه پدری مان بود
برای نگهداشتنش بود

فقط برای سرزمین مان بود
برای لبخند تو
برای ایستادنت بود
برای ماندنت بود
که جنگیدیم

چرا که ایران همیشه خانه پدری ماست
ایران همیشه سرزمین نیاکان ما و فرزندان ماست
تا ابد برای همیشه

به امید همدلی و مهر برای همه ایرانیان همه مردم ایران

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
با عرض تبریک شادباش سال نو مسیحی به آزادگان عزیز ارمنی و خانواده های محترمشان
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

عکس نخست بازگشت 38 آزاده ارمنی از عراق

عکس دوم تا چهارم : تقدیر از آزادگان ارمنی توسط خلیفه گری ارامنه تهران در سال93
27
8
17
95/10/10 16:50
قزوین پایتخت خوشنویسی ایران , qazvin_payetakht
[http://www.aparat.com/v/RVxW7]
مسجدالنبی قزوین بنایی تاریخی که زیبایی گنبد آن چشمانتان را جلا می بخشد . این بنا ١٤٠٠ متر مربع وسعت دارد و فتحعلی شاه قاجار بانی آن بوده است. دیدن این بنای تاریخی را یکبار هم که شده تجربه کنید.

#مسجدنبی
95/10/10 00:15
گنج جنگ  , ganjejang

ناگهان در یک شب تار آسمان میهنمان را سارقان صلح و آرامش دریدند.این بار همصدا شدیم. میهن را نمی توانستیم تنها ببینیم و در این گام، سلاح بر دوش و در حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشورمان در مرزهای عزیزتر از جانمان همدل و هم رزم شدیم و هنگامیکه دست بر دوش همدیگر می نهادیم، دانستیم که همدلی از همزبانی بهتر است. ما این درس را در مدارس و انجمن های فرهنگی و ورزشی ارامنه کشور آموخته بودیم. از اینرو در مقطعی از زمان علم و ثروت را به امانت سپرده و همدل و همصدا در لشکرگاه پاسداشت حریم و حرمت میهن همرزم شدیم. فریدون، آلبرت، حسن، زوریک، سعید و واهیک، ما همبازی ها و همکلاسی های پیشین اینبار در دل دشمن با سلاح های واقعی به عنوان آرتیست های حقیقی در پی دزد واقعی بودیم. این دیگر بازی نبود.

همیشه تا ابد این خانه ، خانه پدری ماست
همیشه تا ابد اینجا ما از یک ریشه ایم ، همخونیم هم پیمان
با امید به اتحاد و همدلی میان همه ایرانیان

بن پایه : http://www.alikonline.ir

عکس نخست : تصویر اعزام صنعتگران ارمنی به میدان های جنگ
عکس دوم : اعزم دوطلبان متخصص فنی و صنعتی به جبهه ها
19
8
16
95/10/9 23:11
گنج جنگ  , ganjejang
در غروب یک روز گرم تیر ماه روی نیمکت بوستان محله مان که آن را از آن خودم کرده بودم کلافه و خسته نشسته بودم.
برگ هایی که از شدت گرما تفتیده و در هم پیچیده و به شکل رقت انگیزی مچاله شده بودند، آرام-آرام و با ترنم موسیقی غمناکی که بی شباهت به صدای شکستن و خرد شدن برگ ها نبود، رقص کنان به زمین می ریختند.
تو گوئی همین بهار نبود که این برگ با تنی پرنیانی و با لطافت حریری نرم-نرمک از ساقه و ساقبرگ آرام-آرام سر به دنیای خارج نهاد.
راستش همین تغییرات فیزیکی برگ پرنیانی مرا واداشت که خود را در دریای استحاله غوطه ور سازم، اما به ناگاه بخود آمدم و بقیه تفکراتم را در جهان واقعی دنبال کردم.
قطعا این استحاله برای من نمی توانست عجیب و غیر قابل باور باشد، زیرا که از ابتدای جنگ تحمیلی و دفاع مقدس تجربه بسیار تلخ اینگونه استحاله ها و دگرگونی پیکر پاک شهدا را پشت سر گذاشته بودم. تجربه ای بسیار ناگوار و ثقیل که با گذشت حدود سی سال سنگینی آن را بر دوش هایم احساس می کنم و تلخی هر کدام از لحظه هایش همچون کابوسی سهمگین آرامشم را در روز، خوابم را در شب آشفته می سازد و تیک های عصبی به جای مانده روی صورتم آن روزها را با همه تلخی هایش جلوی چشمانم به تصویر می کشند....
این بوستان کوچک 3-4 هزار متری برایم آنقدر صمیمی و دلباز بود که آن را تیول پدری خود می پنداشتم. از هر درخت، گیاه، گل و شاخه های شمشادهای اطراف آن خاطره داشته و گاه ساعت ها با آنان صحبت می کردم. در واقع این مجموعه ماوای اوقات دلتنگی من بود.
اما امروز برای عقده گشایی نیامده بودم، بلکه بشارتی برای آنچه که هزاران نفر منتظر شنیدنش بودند.
در مدت ده سال گذشته، پس از یورش وجیحانه صدام به مرزهای میهن و آغاز جنگ تحمیلی، جوانان ارمنی کشور نیز طبیعتا برای دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور روانه جبهه های جنگ شدند.
بنده در عین حالی که خبرنگار حوزه جنگ روزنامه ارمنی زبان آلیک بودم، از سوی شورای خلیفه گری ارامنه تهران نیز ماموریت یافتم تا شهدای ارمنی منتقل شده به ستاد معراج شهدا را پیدا کرده و موضوع را به خانواده هایشان اطلاع دهم. زجرآورترین ماموریتی که ممکن است به کسی واگذار شود، جدای از حاشیه های زجرآورتر آن....

الان که ده سال از روزی که خبر شهادت سرباز شهید ارمنی را به خانواده اش رساندم می گذرد، ناباورانه به اطرافم می نگرم که بی هیچ واکنشی رفتار نه چندان معقول مرا نظاره می کنند. برعکس ایام گذشته برگ های چروکیده درختان را چون پرنیان بر دست و صورتم می کشیدم و می بوئیدم. باد داغ امروز، همه چیز، حتی باد داغ بی موقع نیز خوش می نمود. امروز با افتخار می توانستم بر بالای بلندترین درخت بوستان می ایستادم و با صدای هر چه بلندتر فریاد می زدم که:
من دیگر کلاغ نوح نیستم. من مانند کبوتر کشتی نوح سبزه زندگی بر منقار، خبر زندگی و حیات را به گوش خانواده های سربازان می رسانم....
از چند روز قبل که خبر مبادله اسرای دو کشور از طریق محافل بین المللی رسانه ای شده بود، بنده نیز از سوی خلیفه گری ارامنه تهران جهت استقبال از آزادگان معرفی شدم. روزها و شب ها با در دست داشتن نام و نشان و آدرس سربازانی که از آنان هیچ خبری نبود به ساختمان ستاد رسیدگی به امور آزادگان می رفتم و با دیدن لیست های آزادگان آنچنان مشعوف می شدم که می خواستم همان ساعت به خانواده هایشان خبر دهم...
ولی گاهی عصر همان روز ماموران آنها را به خانواده هایشان تحویل می دادند.
از صبح روز بعد هر روز به ترمینال حجاج فرودگاه مهرآباد می رفتم و به اتفاق مسئولین آزادگان ایرانی را مورد استقبال قرار می دادیم. چند آزاده ارمنی را نیز خودم تحویل گرفته و به کلیسای مرکزی سرکیس مقدس که در آن گروه زیادی از ارامنه برای استقبال آزادگان گرد آمده بودند می بردم و مراسم مذهبی شکر گذاری در آنجا انجام می شد.

* * *

در گوشه ای از بوستان بر روی نیمکتی نشسته، و هنوز با دستم پرنیان تفتیده را می بوئیدم. ساعت ها در آنجا نشسته بودم و بی آنکه متوجه گذشت زمان شوم، در طول چند ساعت، ده سال ملال آور گذشته را یکی پس از دیگری مرور کردم. از تفحص پیکرهای پاک شهدا گرفته تا چهره سازی از برخی پیکرهای دلخراش .... و تا ورود آزادگان سرفراز و شرکت در مجالس شادی آنان.
در روز ورود اولین گروه آزادگان ارمنی در روزنامه ارمنی زبان آلیک مقاله ای نوشتم تحت عنوان: «من دیگر کلاغ نوح نیستم»، سپس در بالاترین نقطه بوستان ایستادم و با هر چه نیرو داشتم فریاد زدم: من دیگر کلاغ نوح نیستم.
من دیگر كلاغ نوح نیستم، اما همچنان چشم به راه ادموند بالایان، هراند هاکوپیان و ژرژ کشیش هارطونیان و دیگران هستم...

نوشته : وارطان داودیان

عکس نخست بازگشت آزاده ارمنی از اسارت زندانهای عراق به میهن
عکس دوم شهدای ارمنی در جنگ

بن پایه : http://www.alikonline.ir
25
2
14
95/10/8 23:29
گنج جنگ  , ganjejang
آذر ماه 65 یادت هست
وقتی در خیابانهای واشینگتن قدم می زدی
با دیدن شهر چراغانی
بی اختیار گریستی
که ایران ، وطن من هم اکنون چراغانی است
اما نه برای شادی و جشن
از حجله جوانانش

(( از کتاب با مادرم همراه از سیمین بهبهانی ))

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**

سال نو مبارک زوریک !

20 ساله بودی و 20 روز از جنگ گذشت که برای همیشه رفتی و مادر هنوز چشم به راهت هست

سال نو مبارک زوریک

توی جبهه 20 کبریت را به نشانه 20 سالگی زوریک روی بشقاب برنجش روشن کردند.

این آخرین لبخند ثبت شده زوریک است.

مادر سالهاست که کتلت و ماکارونی نمی پزد غذاهای مورد علاقه تو بودند

مادر سالهاست که که لباس سربازی است را در آغوش می گیرد به امید اینکه بوی تو را حس کند

مادر و هزاران مادر ایرانی هنوز چشم به راه یک معجزه هستند معجزه ای که فرزند عزیزشان را دو باره بر قامت در خانه ببینند

سال نو مبارک زوریک !

تمام سالهایی که گذشتند و سالهایی که خواهند آمد یادت را از دل ایرانیان پاک نخواهد کرد

با احترام و ارادت به هموطنان عزیز ایرانی ارمنی ، خانواده های محترم شهدا و آزادگان و جانبازان ارمنی و عرض شاد باش سال نو مسیحی

****----****----****---****----****---****---****---****---****---****--***

این پست تقدیم می گردد به مادر بزرگوار شهید زوریک مرادی اولین شهید ارمنی در جنگ که در تاریخ 19 مهر 1359 در جبهه پیرانشهر به شهادت رسید

عکس نخست : مادر شهید زوریک مرادی
عکس دوم : مارکارآقاجانیان لباس آندرانیک تیموریان بازیکن تیم ملی فوتبال را به مادر شهید زوریک مرادی تقدیم می کند
42
1
21
95/10/8 16:16
نوید  , alborz1368
در پاسخ به اینكه بسیجیها ساندیس خورند :
عکس گورنشین ها را که‌ دیدم، یاد این عکس ها افتادم، روزگاری بسیجیان مظلوم این چنین خسته و کوفته در سنگر هایی شبیه گور می‌ خوابیدند تا ملتی آسوده بخوابد ...

روحشون شاد ♥♥♥
95/10/8 06:00
مصطفی  سعیدی , mo2010000
با استفاده از کد یا لینک زیر زیر در زود فود تخفیف بگیرید https://zoodfood.com/bgift/0vmep2/t1
کد تخفیف 0vmep2

1
95/10/5 00:46
گنج جنگ  , ganjejang
[http://www.aparat.com/v/2TWRl]
نماهنگ بسیار زیبا از همای برای 175 غواص مظلومی که زنده بگور شدند

من یک گذشته از جان
بی نام و بی نشانم
یک بی قرار عاشق
گم کرده آشیانم
فریاد عاشقانه
خاموش و بی زبانم
چیزی نمانده باقی
جز مشتی خاکی از من
جز یک شهید گمنام
در پاره پاره جانم

این هدیه های خاکی
سوغات شهر عشق است
سرشار از آرزوهاست
هر تکه استخوانم

ای سرزمین خوبان
از جان گذشتن آسان
اما گذشتن از تو
هرگز نمی توانم

از جانمان گذشتیم
ای خاک پاک میهن
ای مانده در جاودان از
خون برادرانم

این پاره پاره جانم
هرتکه استخوانم
حانم فدای نامت
ایران جاودانم
14
2
15
95/09/26 21:41
شبکه خبری العالم , AlalamTV
رئیس جمهوری ترکیه مدعی شد که در گفت و گو با اوباما در باره احتمال تسلط گروههای مورد حمایت ایران بر شهر تلعفر در عراق ابراز نگرانی کرده است.
95/09/24 00:35
گنج جنگ  , ganjejang
این عکس یادگاری از فرزندان ایران زمین است که همپای خلبانان جان بر کف شکاری در صحنه های آسمان ایران حضور داشتند. فانتوم های خسته و تشنه از عملیات های برون مرزی به سرعت به این دلاوران نزدیک شده و نفسی تازه میکردند تا باری دیگر ارابه ای زحمتکش به نام فانتوم توسط مردان سرزمین ایران لرزه بر جسم جان متجاوزان به ایران بیندازند.اچ3 که می توان بزرگترین عملیات هوایی جهان نام برد بدون حضور این مردان هرگز قابل اجرا نبود.

یاد مردان پمپ بنزین های آسمان ایران گرامی باد
14
1
14
95/09/23 21:27
همبستگی ایرانیان , iranian_solidarity
جام شوکران در کام اردوغان و شرکا!!!

ایران، برندۀ بزرگ پیروزی در نبردهای حلب و موصل، این تیتر اکثر سایتهای خبری است که مانند نشادری سوزان محور شیطانی را آزار می دهد....

شکست سخت مزدوران خبیث محور شیطانی عبری، عربی، ترکی، در حلب بیانگر این واقعیت است که عقب گرد آمریکا از خاورمیانه شمارش معکوس خود را آغاز کرده است. این مساله زمانی بیشتر خود را نشان می دهد که در موصل عراق نیز این فرماندهان سرو قامت ایرانیک هستند که چون حلب سوریه میدان دار مبارزه با داعش شده اند و آمریکایی ها تقریبا به نوعی با این واقعیت کنار آمده اند که باید معادله ترسیم شده از سوی ژنرال قاسم سلیمانی فرمانده ارشد محور مقاومت را بپذیرند که منطقه خاورمیانه محتاج حضور دهشت آفرینان ساطور بدست تکفیری نیست که برای رسیدن به بهشت موهوم ابن تیمه ای حتما باید خود را در کنار بی گناهان سوری و عراقی منفجر نمایند اما در ریاض و دبی چرا منفجر نشوند !!

پیروزی قاطع محور مقاومت ایران - روسیه - سوریه و چریکهای حزب الله در حلب پیروزی بزرگی نه تنها برای حکومت بشار اسد بلکه برای ایران و روسیه نیز محسوب می شود. قطعا این پیروزی نه تنها معادلات قدرت در سوریه بلکه در منطقه را نیز تحت تاثیر خود قرار می دهد.

به این ترتیب جای پای روسیه در سوریه بیش از هر زمانی مستحکم تر می شود و ایران نیز قدرتی فوق العاده کسب می کند. به گونه ای که از حالا به بعد اگر کسی بخواهد بر سر سوریه مذاکره کند علاوه بر روسیه ناگزیر است با ایران نیز وارد مذاکره شود چرا که قدرت بالفعل سوریه در کنار روسیه ؛ ایران نیز هست.

قدرتی که توانایی های خود را با کسب پیروزی به خوبی نشان داده است. بنابراین باید انتظار داشت اگر مذاکرات دو جانبه ای میان قدرت های بزرگ درباره سوریه صورت بگیرد، قدرت ها باید یک صندلی مخملی فاخر را در کنار خود متصور شوند، آن هم صندلی ایران بزرگ است.

روزنامه رأی الیوم در مقاله ای از عبدالباری عطوان نویسنده و ژورنالیست شهیر عرب در سایه سردرگمی های تهوع اور سیاستهای ترکیه و عربستان و قطر و اسراییل در بحرانهای سوریه و عراق در تقابل با جریان محور مقاومت به پرچمداری ایران بزرگ در دفاع از مرزهای عقیده و تاریخ می نویسد :
ایران شانس بیشتری برای موفقیت دارد؛ ایران تا کنون در نبردهای حلب و موصل در کنار هم پیمانان پیروز است.

هم پیمان روس در نبرد سوریه همه توان نظامی خود را به کار گرفته، و ارتش سوریه را برای پیشروی به سوی مناطق شرقی و تحت محاصره یاری می‌دهد. هم پیمان عراقی نیز که از آغاز نبرد آزادسازی موصل خبر داده، و در حال بیرون راندن عناصر داعش با حمایت هوایی آمریکا است.

بنابراین، دو قدرت بزرگ یعنی آمریکا و روسیه در حال نبرد برای پیروزی هم پیمانان ایران و خدمت به منافع راهبردی این کشور هستند؛ درحالیکه به نظر می‌ آید اعراب خارج از صحنه حضور دارند و هیچ نقش فعالی ندارند.

ترکیه با ورود همه جانبه به بحران سوریه به امید براندازی بشار اسد و نظام این کشور، لانه زنبور را به روی خود باز کرد؛ درگیری هم زمان ترکیه در چند جبهه، ازجمله نبرد با کردها در سوریه و عراق و اعلام جنگ علیه نظام سوریه و عراق، و ورود نظامی به داخل این دو کشور، و دست و پنجه نرم کردن با کودتای نافرجام، این سؤال را مطرح کرده است که آیا ورود همزمان به این درگیری‌ها کار عاقلانه‌ای از سوی ترکهاست که پس از 5 سال بیش از گذشته در حال غرق شدن در بحران سوریه درست مانند هم پیمانش عربستان سعودی که وارد باتلاق یمن شده و نمی داند چگونه از آن خارج شود....

یووال اشتاینتز، وزیر انرژی رژیم نژادپرست صهیونیستها هم تحولات میدانی اخیر در شمال سوریه را نیز موجب نگرانی و خطر شدید در درازمدت برای تل‌آویو که بسیار بزرگتر از تهدید مسلح شدن چریکهای حزب الله به سلاح پیشرفته و تهدید جنبش حماس و تونل‌ هایش علیه تل آویو باشد دانست.

اشتاینتز هم همسو با جریان رسانه ای سایت های العبریه و دیگر مدیای هم پیمانشان در محور عبری ترکی عربی مدعی است ؛ خطر حضور نظامی و اطلاعاتی ایران در سوریه برای اسراییل آزار دهنده است به گونه ای که امکان دارد حضور نظامی ایران به سمت مرزهای شمالی اسرائیل و ارتفاعات جولان نیز در صورت رسیدن پیروزی‌های ارتش سوریه بسیار افزایش یابد.

من نگران این هستم که بهای پیروزی ارتش سوریه علیه داعش را با مستقر شدن نیروهای ایرانی در مرزهای شمالی‌مان بپردازیم. همه در جهان نگران وحشی‌ گری داعش و دنبال شکست دادن این گروه تروریستی هستند این مساله می‌تواند به نادیده گرفتن چریکهای حزب الله و ایران منجر شود.
10
2
4
95/09/22 11:18
گلباران , golbaran
علی دایی (شهریار فوتبال ایران) در واکنش به هنجار شکنی مشتی حاهل با انتشار عکسی واکنش نشان داد: «خلیج فارس *** PERSIAN GULF»
دایی چند سال قبل هم نسبت به شعارهای هنجار شکنانه در ورزشگاه ها هشدار داده بود

نادر قاضی پور(نماینده ارومیه) نوشت:
خلیج فارس خط قرمز ماست . از جانمان می گذریم ولی از خلیج فارس نمی گذریم

حسن شمشادی(رزمنده دفاع مقدس و خبرنگار فعلی صدا و سیما) هم با انتشار عکس و شعری از استاد شهریار از هویت ملی ایران دفاع کرد

رضا رشید پور هم با انتشار متنی از خلیج فارس به عوان هویت پاک مردم یاد کرد
116
6
86
95/09/21 21:59
گنج جنگ  , ganjejang
به احترام شهدای خلیج همیشه فارس

کلاهت با موج ها آمد ...

كلاهت با موج ها آمد
بورکون سویون موج لارینان گلدی

اما خودت هرگز به ساحل باز نگشتی
اما هش وخت اوزون ساحله قیتمدین

فرزند دلاور ایران
ای ایرانین ایگیت (قمرمان) اوشاغی

مرا از عزیزترین كسم جدا می كردند
منی عزیزیم نن ای ریردیلار

وقتی از نیلی نیلگون خلیج پارس
او وخت کی پارس دریاسینان

جدا می شدم
ایریلیردیم

نامت جاودان
ادین تاریخ بویی اوجلانسین

نام عاشقان ایران جاودان
ایرانین عاشیقلرین ادی جاودان
ایرانین عاشیقلری یاشاسین

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

خاطره شهیدسرلشكرخلبان حسین دلحامد بعد از نجات از بستر خلیج پارس

هرچه از سطح آب فاصله میگرفتم ، قلبم بیشتر میگرفت و گویی مرا از عزیز ترین کسم جدا میکنند.با بیرون آمدن از داخل آن آب های سرد و بی روح انگار از خدا فاصله میگرفتم . اصلا دلم نمی خواست از آنجا ،جایی که چندین بار با معبودم به راز و نیاز عاشقانه نشسته بودم ، جدا شوم.گویی از دنیایی که پر از محبت خدا بود دور می شدم و به دنیایی دیگر وارد می شدم که فرسنگ ها با آنچه درقلبم در جریان بود فاصله داشت .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید سرلشكرخلبان حسین دلحامد (برادر شهید سرلشكرخلبان ابراهیم دلحامد و اهل تبریز ) پس از بازگشت از یك ماموریت برون مرزی مورد اصابت موشك هواپیمای دشمن قرار گرفته و در خلیج پارس با چتر فرود آمد و بعد از چند روز نجات پیدا كرده این خاطره احساس و عشق وافر ایشان به خلیج پارس می باشد چند ماه بعد در بهمن ماه 1361 در آن مکانی که با معشوق عهد عاشقیبست (خلیج پارس) پرواز کرد تا برای همیشه از حضورش سیراب شود . . .

حسین !

ابراهیم !

برای تو تا ابد می نویسم
خلیج همیشه پارس
خلیج همیشه پارس
خلیج همیشه پارس

درود بر روح بلند شهدای خلیج همیشه پارس مدافعان مرزهای آبی میهن

با سپاس فراوان از آقای سجاد برای ترجمه شعر
52
13
29
95/09/21 18:20
گنج جنگ  , ganjejang
گنج جنگ مدتی است که یک قسمت جداگانه در سایت به نام گردان یکم تکاوران دریایی ایجاد کرده است. دلیل آن هم این است که با کنکاشی در جنگ میتوان به اهمیت این گردان تکاور در تاریخ جنگ تحمیلی پی برد. مردانی با تخصص های مختلف که به راستی معادلات جنگ را بر هم زدند و با استعداد یک گردان نه تنها خرمشهر بلکه ایران را از یورش و حجوم وحشیانه عراقی ها نجات دادند. به راستی این مردان که بودند که با خون خود زمان خریدند تا نیروهای نظامی دیگر کشورمان سازمان خود را به دست آوردند و در مقابل دشمن صف آرایی کنند. به راستی تاریخی به عظمت ایران به احترام شما خواهد ایستاد.

در عکس از چپ به راست ناخدا ژاله ، جناب احدی و جناب امامی را ملاحظه میکنید

به احترام مدافعان خاک مقدس ایران
27
3
13