نتایج جستجو : آموزنده - 230 مطلب

96/11/23 20:19
    میم , nuriamim


سخت آشفته و غمگین بودم / به خودم می گفتم : / بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند ، درس و مشق خود را
باید امروز یکی را بزنم / اخم کنم / و نخندم اصلا / تا بترسند از من / و حسابی ببرند
خط کشی آوردم / در هوا چرخاندم
چشم ها در پی چوب ، هر طرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو ! زود ! معطل نکنید !
اولی کامل بود / دومی بدخط بود / بر سرش داد زدم
سومی می لرزید / خوب ، گیر آوردم !!! / صید در دام افتاد / و به چنگ آمد زود
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف ، آنطرف ، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه ؟ / بله آقا ، اینجا / همچنان می لرزید
“پاک تنبل شده ای بچه بد”
“به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند” / ”ما نوشتیم آقا”
باز کن دستت را / خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم / ناله سختی کرد / گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد / همچنان می گریید / مثل شخصی آرام ، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله ، درکنارم خم شد / زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد
گفت : آقا ایناهاش ، دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم ، عالی و خوش خط بود / غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم ، بردلم آتش زده بود / سرخی گونه او ، به کبودی گروید
صبح فردا دیدم / که حسن با پدرش ، و یکی مرد دگر / سوی من می آیند
خجل و دل نگران ، منتظر ماندم من / تا که حرفی بزنند / شکوه ای یا گله ای ، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم / پدرش بعدِ سلام ، گفت : لطفی بکنید / و حسن را بسپارید به ما
گفتمش ، چی شده آقا رحمان ؟ / گفت : این خنگ خدا / وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده / بچه ی سر به هوا / یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است / زیر ابرو و کنار چشمش ، متورم شده است / درد سختی دارد
می بریمش دکتر / با اجازه آقا …..
چشمم افتاد به چشم کودک / غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم / لیک آن کودک خرد و کوچک / این چنین درس بزرگی می داد / بی کتاب و دفتر
من چه کوچک بودم / او چه اندازه بزرگ / به پدر نیز نگفت / آنچه من از سرخشم ، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم / من از آن روز معلم شده ام
او به من یاد بداد درس زیبایی را / که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی / نه به لب دستوری / نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من / عصبانی باشم
با محبت شاید ، گره ای بگشایم
99
کامنت بنویسید...
فرزین  آذری , fa40
جمعه 27 بهمن ، 01:25
زیباست.
روح شاعر شاد باد.
ادامه
زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
سه شنبه 24 بهمن ، 22:23
خدا رحمت کنه سهراب رو
شعر قشنگیه
ادامه
96/05/14 11:22
محسن      , arshasb5
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق ومحبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است .
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.
استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد ، دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هرکس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
آن شخص وارد شد و آنجا ماند ، چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت : آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده؟
از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد ...
در چشم هایشان نگاه می کند ...
به درد و دلشان می رسد
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند
یکدیگر را در آغوش می کشند و میبوسند
دوزخ جای این کارهانیست.
بیایید و این مرد را پس بگیرید
وقتی راوی قصه اش راتمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی
خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند.
پائولو_کوئیلو
96/04/7 19:35
محسن      , arshasb5
داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.
آن موقع من 9-8 ساله بودم.
یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.
من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.
او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.
درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:

«اطلاعات بفرمائید»

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»

بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.

او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.

یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.
راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.

چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم
و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»
و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.

او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.
تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»

قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید.
آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.
خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.

تقدیم به همه ی آدمهای تاثیرگذار...
96/03/1 09:52
محسن      , arshasb5
عقاید و باورهای یونگ در خصوص ضمیر ناخودآگاه - عشق از دیدگاه یونگ

یونگ عشق به یک سوژه (مثلاً عشق به انسان دیگر) را به نحو بسیار کاملی مطرح کرده است که به نظر هم زیبا و هم کاربردی می باشد .یونگ اظهار داشت :

هر انسانی باید تمامیت خودش را زندگی کند. بخش کوچکی از این تمامیت را به صورت خودآگاه و هشیار زندگی می‌کند و آگاهانه به دنبال علایق و کشش‌های درونی خود می‌رود ولی بخش عمده‌ی وجودش را به صورت ناآگاه و از طریق فرافکنی (projection) به روی دنیا زندگی می‌کند.

عشق همیشه جزء بخش‌هایی است که ما آگاهانه انتخابش نمی‌کنیم و ناخودآگاه به آن گرفتار می شویم،‌پس حتما زیر آن یک projection وجود دارد . اما از چه نوعی؟ یونگ اظهار داشت هر انسان یک موجود دو جنسیتی است که ظاهرا فقط یک جنس به نظر می رسد.یونگ ویژگی‌های مردانه‌ی دورن هر شخصی را آنیموس و ویژگی‌های زنانه‌ی درون هر شخص را آنیما نامید. در عشق، ویژگی‌های متضاد جنسیت ظاهری هر فرد، بر روی فرد غیر هم‌جنس خودش project می‌شود یعنی فرافکنی می شود. و به این صورت شخص در درون دیگری به دام می افتد. مثلاً فردی با ظاهر مردانه ، دارای ویژگی‌های آنیمایی خود است که اگر انها را زندگی نکرده باشد و به اعماق ناخودآگاهش پس زده باشد، ممکن است همان ویژگی‌ها را در زنی ببیند و قسمتی را که زندگی نکرده‌ با project کردن روی او شروع کند و در او قلاب بشود و خودش هم متوجه نشود چه خبراست و این کشش عجیب از کجاست. !!!!!!

یونگ اظهار داشت : عشق دو ویژگی همیشگی دارد: یکی از آنها بعد ناخودآگاه بودن و دوم ناپایدار بودنش می باشد. دیر یا زود فرافکنی‌ها فرو می ریزد و فرد متوجه می‌شود کسی که عاشقش بوده اصلاً کسی نیست که او واقعاً می‌خواهد!

عشق چگونه به وجود می آید ؟

یونگ : تا هنگامی که نقاط تاریکی در ناخودآگاه انسان است که به حوزه‌ی هشیاری در نیامده ،‌امکان مبتلا شدن به عشق هم هست. انسان‌های فرزانه وقتی به دام عشق گرفتار می‌شوند بسیار متفاوت از افراد معمولی عمل می‌کنند. آنها تمام توجه و انرژی خود را معطوف این مسئله می‌کنند که ویژگی‌های درونی project شده‌ی خود را ببینند و به این ترتیب یک قدم دیگر به سمت هشیاری و تمامیت درونی حرکت کنند تا در نهایت ازدواج مقدس انجام بگیرد که پیوند مرد با آنیمای درون و یا پیوند زن با آنیموس درونش است . برای این افراد،‌عشق موهبت بزرگ طبیعت در جهت شناخت و تکامل است ،‌در حالی که برای انسان‌های عادی دیگر، عشق فرصت دو روزه برای داشتن حال خوب است که بعداً با ریزش projectionها یک بار دیگر به جمله‌های نمایشنامه‌ای خود برسند و دوباره همان زندگی تکراری گذشته را ادامه بدهند. ✨
96/01/17 17:30
محسن      , arshasb5
حماقت یعنی
صداقت داشتن با کسی که
سیاست دارد.

#سیلویا_پلات
95/11/26 12:15
عرشیا گرافیک  , arshiyaandishesara
[https://www.aparat.com/v/4DQ5E]
دوست دختر و دوست پسر و انتخاب بهتر برای ازدواج
www.arshiyagraphic.com موسسه عرشیا گرافیک طراحی حرفه ای آرم ، لوگو ، مونوگرام طراحی گرافیکی پروژه های تبلیغاتی طراحی حرفه ای ست اداری طراحی جلد کتاب طراحی تخصصی وب سایت به صورت حرفه ای 86070208 86071737 09195712622 سفارش 24 ساعته
95/08/1 17:59
خـــســـرو  , khosro1370

شخصی روزی با خدا مکالمه ای داشت:خداوندا!دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد را به
سمت دو در هدایت کرد و یکی از آن ها را باز کرد‍؛مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ
وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته
بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند.به نظر قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند
داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل
ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند. اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند
دست شان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها غمگین شد.
خداوند گفت: تو جهنم را دیدی. آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.
یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های
دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه ی کافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند .آن شخص گفت: نمی فهمم
خداوند جواب داد: ساده است!فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟
اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمعکار تنها به خودشان فکر می کنند.
امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چه طور؟؟؟
دور یا نزدیک همین جا اعتراف کنید؟
خدایا !
همراهی تو با من مثل نفس کشیدن است
آرام ، بی صدا ، همیشگی...
کامنت بنویسید...
خـــســـرو  , khosro1370
یکشنبه 4 شهریور ، 17:53
ممنونم
ادامه
فرشته  , tiget_4
یکشنبه 4 شهریور ، 14:26
جالب انگیز بود
ادامه
خـــســـرو  , khosro1370
سه شنبه 22 خرداد ، 14:33
ممنونم
سپاس
ادامه
95/06/31 19:39
سفره آسمانی , sofreh_asmani
◄ اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاورید، در واقع هزار و یک اشتباه از شما سر زده است.
59
1
14
95/04/27 13:14
محسن      , arshasb5
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ خوشبختی وﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
آری نقص یا کمبود زیبایی در چهره یک فرد را اخلاق خوب تکمیل میکند...
اما کمبود یا نبود اخلاق را، هیچ چهره ی زیبایی نمی تواند تکمیل کند...
پایه و بنای شخصیت انسان ها بر رفتاروکردارشان میباشد، و زیباترین شخصیت ها متعلق به خوش اخلاق ترین انسان های دنیاست...
کامنت بنویسید...
محمد پسر نویسنده  , mohammad_baharan
سه شنبه 20 مهر ، 13:44
خیلی زیبا
ادامه
95/03/26 01:32
گلبرگ , golbarg_club
41
2
18
95/03/22 18:08
گلبرگ , golbarg_club
95/03/22 15:21
گلبرگ , golbarg_club
25
1
10
95/03/21 21:41
گلبرگ , golbarg_club
94/12/9 16:43
کافه دوستی , Friendship_Cafe
بایزید بسطامی را پرسیدند:

اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای؛

چه خواهی گفت؟

بایزید فرمود:

وقتی فقیری بر کریمی وارد می شود،

به او نمی گویند چه آورده ای!

بلکه می گویند چه می خواهی؟

زندگی یک پاداش است، نه یک مکافات.

فرصتی است کوتاه تا ببالی، بیابی، بدانی، بیندیشی،

بفهمی و زیبا بنگری و در نهایت در خاطره ها بمانی ...

2
2
2
94/10/20 20:59
محمد م , art2011
نکات آموزنده
☝️
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺳﻨﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﻼ‌ﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ.
☝️
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻦ.
☝️
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻏﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﮕﻮ " ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ " ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻲ.
☝️
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻧﻮﻋﯽ ﺷﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺍﺳﺖ.
☝️
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﮕﻮ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺩﺵ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ.
☝️
ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ. ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻤﯽ ﻟﻄﻤﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ، ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻬﯿﻨﻪ ﺍﺯ ﺣﯿﺎﺕ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ.
☝️
ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﯼ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ.
☝️
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﯽ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﻮ: "ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ؟"
☝️
ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻊ ﻋﯿﺎﻥ ﻧﮑﻦ.
☝️
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻧﮑﻦ.
☝️
☝️
ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﮑﻦ.
☝️
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﻭﺷﻬﺎ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺑﺮﻗﯽ ﻧﺨﺮ.
☝️
ﺷﻐﻠﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺍﺕ ﻏﻨﯽ ﺳﺎﺯﺩ.
☝️
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : " ﺁﻣﺎﺩﻩ، ﻫﺪﻑ، ﺁﺗﺶ "
☝️
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﺳﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮ. ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ.
☝️
ﭼﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﺨﺮ. ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﭼﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻧﺸﺎﻁ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ.
☝️
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺗﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺷﮑﺮﯼ ﻧﺨﻮﺭ.
☝️
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻣﺸﮑﻼ‌ﺕ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺍﺕ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﻦ.
☝️
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ.
☝️
ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻥ.
☝️
ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﮑﺎﺭ.
☝️
ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺖ ﺧﻮﺑﯽ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﺩﯾﺪﻧﺪ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﯿﻔﺘﻨﺪ.
☝️
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ.
☝️
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﻼ‌ﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
☝️
ﺳﺎﻋﺘﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﻦ.
☝️
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ.
☝️
ﺷﯿﺮ ﮐﻢ ﭼﺮﺏ ﺑﻨﻮﺵ.
☝️
ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻧﺮﻭ. ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﺮ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺧﺮﯾﺪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ.
☝️
ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺑﺎﺵ، ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﺗﻮ ﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
☝️
ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺑترس
☝️
94/08/12 16:43
راز سکرته , nz1379
کامنت بنویسید...
بهار  , bahar.94
سه شنبه 3 آذر ، 08:59
اوووو بدی دارع!!!!!
ادامه