لیست توصیفنامه ها28 مرداد 87 - 16:58 | |
بر ماسه ها نوشتم : - دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار ! بر ماسه ها نوشتی : - ای همزبان دیرین این ارزوی پاکی ست اما به باد بسپار! خیزاب تیز بالی ناز و نیاز ما را می شست و پاک می کرد ! بر باد رفتنی را می برد و خاک می کرد ! دریا ترانه خوان مست سر بر کرانه می زد وان اتش نهفته در ما زبانه می زد .... |
19 مرداد 87 - 23:15 | |
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوش تم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم |
18 تیر 87 - 12:16 | |
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
آرامش در چهار دیواریت باشد و توانگری در قصرهایت
تولدت مبارک دوست من
|
16 تیر 87 - 11:16 | |
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود |
7 تیر 87 - 18:51 | |
اگر بازوت گردنبند ِ زیور چین من باشد
گمانم شب ، دچار ِ خوشه ی پروین من باشد
زمستان بوی سیب سرخ و سیر و سبزه خواهد داد
اگر چشم ِ پلنگت ، ماه ِ فروردین من باشد
بهار من تویی ، "سیمین تنی گل پیكری ، آری "
ولی پاییز میخواهد دل ِ چركین من باشد
همین كه دل خوشی ّ ِ بچه رخت ِ نو ست ، میخواهم
سر ِ تو روی تركِ دامن ِ پر چین من باشد
مرا از حفظ میخوانند صم ٌ بُكم ها حتی
از آن روزی كه قلبت سوره ی یس من باشد
من از اضداد می آیم ، هم از توران .. هم از ایران
و این كافی است :مسلخ گاه تو آیین من باشد
نیاز من همین تفهیم ِ طنازی است ، میخواهد
دل تو لوس من دلتنگ من غمگین من باشد
دعا كن مولوی ! فصلی نباشد بعد از این وصل
كه میخواهم جهان محتاجِ یك آمین من باشد !
|
3 تیر 87 - 14:22 | |
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش ای بازگشته از سفر خاطرات دور آن روزهای خوب تو، آفتاب بودی بخشنده، پاک، گرم من مرغ صبح بودم - مست و ترانه گو – اما در آن غروب که از هم جدا شدیم شب را شناختیم. در جلگۀ غریب و غم آلود سرنوشت زیر سم سمند گریزان ماه و سال چون باد تاختیم در شعلۀ بلند شفق ها غمگین گداختیم جز یاد آن نگاه و تبسم مانند موج ریخت به هم هرچه ساختیم ما پاک سوختیم ما پاک باختیم |










