تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
19 خرداد 87 - 18:06
دوستی مسئولیتی همیشه لذت بخش است و دوستی فرصتی برای سود جویان است. اگر در همه شرایط دوستت را درک نکنی هیچوقت اورا درک نخواهی کرد. (جبران خلیل جبران)
9 خرداد 87 - 17:57
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود
5 اردیبهشت 87 - 08:28
سلام دوست عزیز اول عذر خواهی که با وجدیکه خیلی دلم میخواست با هم صحبت کنیم ونتونستم ودوم تشکر به خاطر قابل دونستن حقیر جهت ارسال مطالب جالبتون سبز باشید
30 فروردین 87 - 04:06
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است یادی از این دیوانه ی تنها می کند گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند یا شاید... رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!! نام او را نخواهم گفت واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی اکنون, او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم یکی را به طلب خاک دادیم و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند! نمی دانم چرا؟! شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند! او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم... میان ما عهدی است در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود نوشته ای خط زده نمی شود نفسی در سینه حبس نمی شود و شاخه ی درختی نمی شکند شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نا مفهوم بهای شیرینی زندگی بسیار است!!! برای آنان که می دانند شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند راستی برای که می نویسم؟! برای که می خوانم؟ نمی دانم!!! شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است... آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دو رویی و بدی را نمی دانند جالب است... . ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند یا شاید از صفر بیزارند آنچه را می جستم, یافته ام؟ آری ولی در کجا؟ یکی در همین کوچه و دیگری در خواب دیگر آرزویی ندارم دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ... این کوچه را ساختند ولی... فردایی هست؟ نمی دانم!!! هیچ کس نمی داند! پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند.
14 فروردین 87 - 14:21
این شعر توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره : وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟ عشق یعنـــی تاابدآبــــی شدن ، عشق یعنـــی لحظه ای بارانــــــی ولحظه ای شفــاف و مهتابــــی شدن ، عشق یعنــــــی لذت یک آرز، و عشق یعنـــی یک بلای ماندگــار، عشق یعنــی لحظه ای خندیدن وسالهــااشک ندامت ریختن ، عشق یعنـــی هدیه ای از آسمان ، عشق یعنـــی صفای سازگار ، عشق یعنـــی رنگ تکرار ، نگاه عشق یعنـــی لحظه ای زیبا شدن ،عشق یعنی راهی دریاشدن ، عشق رنگ نقره آیینه روزت مبارک .... اینو برای همه ی گلهای دنیا که عطرشون رو دوست داری بفرست اگه منو دوست داری برای خودم بفرست، باشه روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتی
13 اسفند 86 - 22:04
كابوس من از همان نخستین روز تولد ، احساس كردم كه تیره بختم ... تنها خدا شاهد است و خود من ، كه از همان نخستین روز تولدم پستان مادرم با سرشكی شیرین كه امیدواران بزندگی شیرش مینامند به بخت سیاه من میگریست ... بنا بر این تصادفی نیست اینكه من ایمان دارم كه بدبختی من یك امر تصادفی نیست ... ...واز همان وقتها ... همانوقتها كه تك و تنها ، در بستر غم آلود بیابانها ، در كلبه ای شبیه به یك گور وارونه ، شاهد غرور وا خورده ی زمین و تكبر احمقانه ی آسمانها بودم ... احساس می كردم كه سالهاست سرنوشت سیاه من ، نام مرا از یاد سرگذشت سپیدی كه نداشتم ، برده است ... و احساس میكردم كه مدتهاست دنیا برای من – در آغوش یخ بسته زندگی من – مرده است ... هم دنیا ... هم بشریت بدبخت ... كه ترس از مرگ ، زندگی نكبت بارش را در حصاری از طلا ، به دست زندانبان آرزو مرده ای ، به نام " امیــــــد" سپرده است .... این را هم من احساس میكردم و هم همسایگان دیوانه تر و در بدر تر از خودم : "بادها"من ... بادها.... وقلب سیه پوشم كه بمنزله ی سنگ تك افتاده ای بود لمیده بر مزار سكوت جاودانی فریادها .... كلبه ای كه من در آن زندگی میكردم ، مدفن آرزو های بیگناه من : آخرین ایستگاه زندگی بی هدف و بی پناه من بود... و غم خوران واپسین لحظات زندگی بی پناه من ، همسایگان من : بادها بودند. در اطراف من – در سرتاسر آن بیابان بیكرانی كه كلبه ی مرا به آغوش كشیده بود ، هیچ نبود هیچ جز میلیونها قطره باران كه سرمای آسمانها برفشان كرده بود.... میدانید یعنی چه ؟ هیچ ...جز خروارها برف كه پروردگار آنها را به عنوان توشهراه آخرت، به عنوان كفن بیچارگان به تیره بختان بی چیز ، وقفشان كرده بود ... در بیابانی خالی از زندگی – خالی از عشق ... خالی از خاطرات ... خالی از همه ی این حرفها ... من بودم . كلبه ای محزون ... بادهای سرگردان ...و كفنهای موقوفه ی پروردگار : برفها... چه شكست جبران ناپذیر : چه عشق كام آفرین ناكام ؟ یا چه مصیبت خانمان سوزی ، مرا به آن كلبه كشانده بود ؟ اینها را هیچ نمی دانم ... از دست همسرم گریخته بودم یا از دست طلبكاران بی ژیز تر از خودم ؟ از دست خودم گریخته بودم یا از دست كسانیكه می خواستند " خود " مرا در من بشكنند؟.. نمیدانم ... باور كنید نمیدانم . همانقدر میدانم كه من تك و تنها – در آن كلبه ی محقر و محزون ، در محاصره ی بادها و كفنهای آسمانی ....شب و روز در انتظار بودم .... در انتظار چه كسی ؟ مادرم ؟ همسرم ؟ فرزندم ؟ دوستانم ؟ مرگ ؟ نمیدانم...باور كنید ......هیچ نمیدانم كه در انتظار چه بودم ؟ در انتظار كه بودم ؟ فقط ......در انتظار بودم .......و این انتظار شبها و روزهای متوالی مرا همانطور بهت زده منتظر نگهداشت .... تا اینكه یك شب ....نمیدانم چه وقت شب بود....نیمه شب بود ؟ آنطرف نیمه شب بود ؟ كه شیون ناگهانی همسایگانم ....بادهای سرگردان به آن انتظار بی پایان ، پایان داد. در كنج كلبه ام – روی زمین یخ زده دراز كشیده بودم ونگاهم ، مثل هرشب ، انتظار میكشید ... ناگهان از ترسشیون ناگهانی بادها ، چند طپش پی در پی در تك سینه ام مردند. سكوت بیابان به هم خورد... ودر آشفتگی زائیده از این تغییر ناگهانی ، در و پنجره در هم شكسته ی كلبه ام - چپ و راست به هم خوردند ...و یكی از همسایگانم : موج راه گم كرده ای از بادها ؛ نا مه ای سر بسته ؛ از شكاف یكی شیشه های در هم شكسته ، به كلبه ام انداخت .... و قلبم بی سرو صدا فروریخت برای یك لحظه ی ناتمام – از فرط خوشحالی ، با پر و بال شكسته ، در عالم خیال پرواز كردم و سپس با نگرانی وصف نا پذیر ، نامه را – كه هیچ نمیدانستم از چه كسی می توانست باشد باز كردم . آه! پروردگارا! كاش دستم میشكست ...نامه را باز نمی كردم .....میدانید در پاكت سر بسته چه بود؟ ...نامه ؟ نه!نه!اشتباه میكنید؛.. محتوی پاكت عصاره ی خاطرات یك عشق بر باد رفته بود...و این چه میتوانست باشد : یك بنفشه ی خشك ! سرتاسر روح سرگردانم ، قلب سر شكسته ی بی امانم ، همه اعصابم ، همه ی ته مانده ی زندگی بی سرو سامانم .... همه هر چه داشتم یكباره به گریه افتادند .... این بنفشه خاطره تنها عشق آسمانی من بود ...و اكنون ....؟ هیچ :جز سرشك حسرت ... سرشك گذشته های پوچ ، سرشك جنون ...بنفشه را به سینه فشردم . وفریادی آنچنان وحشتناك سر دادم كه شیون بادهادر طنین آن ناپدید شد . در كلبه ام را به هم زدم ...بر پهنه ی كران ناپدید سپیدی برفها ، سیاهی هول انگیز دشت بیداد می كرد و قیافه ی نگران ماه ، از پایان یك زندگی گمراه.....داستانها داشت ... بیرون از كلبه ، لحظاتی چند ماتمزده و گیج به اطراف خیره شدم .... قلبم داشت – نمی دانم در كدام گوشه ی سینه ام – مثل مرغ سربریده جان میكند... می خواستم بدانم كجاست ؟ كیست آن كسی كه زمانی دوستش می داشتم . نامش چه بود؟ چه رنگ بود ؟ چقدر زیبا بود؟ اصلا بود؟ وجود خارجی داشت ؟ یا من این بنفشه را به خدا هدیه كرده بودم ؟! در اطراف كلبه ام - جزهمسایگان سرگردانم ، بادها...هیچ كس نبود.سپیدی برفها در سیاهی شب ، به طور غم انگیزی می افزود... تصمیم گرفتم كه در كف برف اندودو نامحدود بیابانها به سراغ او بروم و راه افتادم كاش میدانستم - نه - كاش یادم بود كه نامش چه بود . لا اقل صدایش می زدم اما یادم نبود راه می رفتم . مثل دیوانه ها زوزه می كشیدم : آهای...آهای ...هوی.... ساعتها فریاد زنان راه می پیمودم . تا اینكه از پا افتادم مخصوصاً از آن پایی كه كفش نداشت.... از آن پا افتادم . میدانید مقصودم چیست؟ تنها یك لنگه كفش داشتم و اما قبل از آنكه بیفتم ، به خاطر پای لختم ، آن لنگه كفشی را هم كه داشتم زیر برفها مدفون ساختم ودر همان نزدیكی قبر بی نام و نشان كفشم ، به یك بر آمدگی مختصری كه در سطح یكنواخت بیابان هویدا بود تكیه دادم و نشستم . هنوز كاملا جابجا نشده بودم كه احساس كردم بنفشه ی خشك لابلای مشت یخ بسته ام ، گریه می كند مشتم را باز كردم ، به هر وسیله كه مقدور بود نازش را كشیدم . تا اینكه ، آه ! خواننده ای ناشناس ، چگونه بگویم كه یكباره چه بر من گذشت ؟كه یكباره در مقابل خود چه دیدم؟بنفشه ی خشك آهسته از دستم فرو ریخت و دریك لحظه به صورت زنی زیبا، زیبا و عریان ، مثل حقیقت ، مثل مرگ ، روبروی من – روی برفها نشست ! دو پستان سپیدش را – دو پستان عشق آفرینش را به سینه ام فشرد و سپس ، با خنده ای سراپا شورو اشتیاق ، فریاد كشید كه بمك ! این من .... عشق از یاد رفته ی تو ... و این پستانهای من .. بمك ! ...بمك ! باور نمیكردم . چگونه می توانستم باور كنم ؟ همانطور گیج به زن زیبای عور ، كه با عشقی آنچنان وحشی ، وحشی و وحشت زده و كور، دو پستان نرمش را به لبان كبود من نزدیك میكرد ، نگاه میكردم ... و او همچنان فریاد میكشیدكه : بمك ! بمك! تازه قلبم داشت به خاطر كامیابی من ، سر و صورت طپشهای خون آلودش را با سرشك شوق ، شستشسو می داد كه یكباره طنین صدای زن عور ، مثل دیوانه ای فراری ،به دامن صحراها افتاد. میدانید چه میگویم؟ در بیابانی كه هرگزاز كوه اثری نبود ، صدای " بمك...بمك..." زنی كه در مقابل من زانو زده بود در پهنه ی بیابان طنین انداز شد ... و از دور ناله ای ضعیف تكرار كرد بمك !....بمك ! و این انعكاس رعب انگیز ، حتی هنگامی كه معشوقه ی من خاموش بود ادامه داشت و همین جا بود - به خاطر همین بود كه ترسی بی سابقه ، ترس نه - حالت غیر قابل تفسیر و غیر قابل ترجمه ، مرا در جای خود میخكوب كرد...! معشوقه ی من نیز از وحشت ، خاموش شد ... ودر خاموشی مشترك ما انعكاس ضعیف هر لحظه قویتر میشد .... و آنقدر قویتر شد تا یك وقت چند قدم از ما دورتر ، كوه متحرك اندوهی كه انعكاس دهنده ی صدای معشوق من بود در مقابل ما ایستاد!... آه پروردگارا ! چه لحظهای ! چه كابوسی ! فریاد ! فریاد ! چیزی را كه من در بالا كوه متحرك اندوهگین نامیدم ، چیزی كه در مقابل ما ایستادیك زن بود... زنی بر عكس معشوق من سرا پا گل و اشك و خون... زنی پای تا سر بیچاگی...سر تا پا فقر... فقر . جنون.... آمد نزدیك ... به معشوق من نگاه كرد ...خنده ای نیمه جان بر لب داشت ... خنده ای ناراحتو گیج كه هیچ به خنده شبیه نبود... همانطور كه نزدیك می شد...با حسرتی كه همه ی شادیها را در قلب بی خبران هستی، خراب می كرد... حسرتی كه آتش عشق را – حتی در عاشق ترین قلوب انسانی ، آب میكرد... از معشوق من پرسید ، خانم! شما می خواستید به بچه ی من شیر بدهید...؟ اما بچه ی من ( در اینجا نگاهش متوجه من شد )... بچه من اینقدر بزرگ نبود... بچه ی من شش ماهه بود..من تو پستانم شیر نداشتم ...آوردمش اینجاها...همین جاها....سپردمش به خدا...ببین هان ... اینجا ....صبر كنید ... بچه من .. اینجا ...زن تیره بخت – اینطرف و آنطرف برفها را با دستهای پینه بسته و استخوانی كنار میزد . ناگهان بر مدفن لنگه كفش رسید . كفش را از زیر برفها بیرون كشید . این دست وآندست كرد و یكباره قهقه ای آنچنان هراس انگیز سر داد كه معشوقه ی من از ترس بیهوش شد و روی برفها افتاد. زن بدبخت كفش را به دست گرفته و فرار میكرد. من از دور صدای او را می شنیدم كه می خندید و می گفت : بچه م شده كفش ....... بچه م شده كفش ..... دخترم شده كفش برای پسرم ..... دخترم شده كفش...میبرمش میدم پسرم پسرم بپوشه ! هنگامی كه صدای زن دیوانه در ظلمت شبانه گم شد ، به خود آمدم به زیر پایم نگاه كردم از معشوق من خبری نبود . نمی دانم آب شده بود یا برفهای گرسنه او را خورده بودنددیوانه وار از جا بلند شدم تا سرم را آنقدر به سنگی كه تكیه گاه من بود بزنم تا بمیرم...تاخلاص شوم. وسرم را زدم.زدم به تكیه گاهی كه فكر می كردم سنگ است .قلبم تكان خورد تكیه گاه من . آنچه من روی آن نشسته بودم ، سنگ نبود ،چیز نرمی بود ، خیلی نرم برفها را به هم زدم ...و ... دیگر چه می پرسید كه تاكه گاهم چه بود؟! بچه ای كوچولو....؛یخ بسته و خاموش. با دو دست یخ بسته به سرم زدم ... از برفها بیرونش كشیدم و فشردمش به آغوش ... و ناگهان قیافه ی كو چك و كبود او را در پرتو روشنایی ماتمزده ی ماه ، شناختم : آه! جگر گوشه ام ! دخترم بنفشه ! آخ بنفشه جان دخترم ...
__