لیست توصیفنامه ها28 تیر 87 - 12:31 | |
سیاهی روز
یه دیوونه بودم واسه تو اما
برای من یه والیوم نبودی
گم شده بودم تو سیاهی روز
اما تو قلب من تو گم نبودی
گم شده بودم ولی تو نه انگار
گم شده بودم ولی تو یه دیوار
جلوی آخرین دریچه شدی
که وا می شد به سمت شعر و گیتار
گم شده بودم تو سیاهی روز
می شد که با چشم تو پیدا بشم
مثه یه قاصدک که اتفاقه
تو دستای مهربونت جا بشم
اما نشد اما نشد
پیدا بشم پیدا بشم
توی سیاهی روز
اما نشد اما نشد
تو دستای تو جا بشم
تو ای پری دلسوز
با این همه آرامش کهکشونا مال تو
فرشته های بی نفس تو سایه بال تو
آرامش صورتی یه پنجره توی ماه
یا که یه نقطه سفید تو یه قلب سیاه
خواننده : کیارش آریا
شعر و آهنگ : هادی خوانساری
تنظیم : محمد قاسمی
صدا بردا : بهزاد بهرامی
HTTP://WwW.AryaMusix.IR
|
27 تیر 87 - 01:16 | |
عزیز گلم واقعا ممنونم از اینکه برام لینک دادی ***
|
25 تیر 87 - 01:07 | |
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم |
23 تیر 87 - 10:22 | |
یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!
لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!
در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...
قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!
جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...
لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!
سنگها بر روی هم هموار گشت ...
کرکسان هم جملی مردند ....!!
|
22 تیر 87 - 10:55 | |
آنکس که می گفت دوستم دارد
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم
:میگوید
.دوستت دارم
|
22 تیر 87 - 02:09 | |
در دو چشمش گناه می خندید/ بر رخش نور ماه می خندید/ در گذرگاه آن لبان خموش / شعله یی بی پناه می خندید/ شرمنک و پر از نیازی گنگ/ با نگاهی که رنگ مستی داشت/ در دو چشمش نگاه کردم و گفت/ باید از عشق حاصلی برداشت/ سایه یی روی سایه یی خم شد / در نهانگاه رازپرور شب/ نفسی روی گونه یی لغزید/ بوسه یی شعله زد میان دو لب / " فروغ فرخ زاد"
|










***



