تبلیغات


__
لیست توصیفنامه ها
20 آبان 86 - 05:32
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم روی آینه گریه هام . گونه های خیسم ای که معنی اسم تو آسمون پاکه ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن همصدای من میخونن وقت از تو گفتن چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم روی آینه گریه هام . گونه های خیسم ای که معنی اسم تو آسمون پاکه ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا با ترانه نفسات . من ترانه میگم اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم روی آینه گریه هام . گونه های خیسم ای که معنی اسم تو آسمون پاکه ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت رو پر پرنده . رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب توی دفتر موج . رو دریا
30 آذر 85 - 05:12
زنی از تاریخ من سراغ دریچه ای بارانی می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد و تنها آرزویش این است که باورش کنند و در پایان قصه ... پشت تمام این دریچه های خیس ، یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ... وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند . من ثبت خواهم شد در تاریخ: زنی از جنس باران ... خیس خیس ... به ا نتظار مردی بود دستفروش... که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت . من ثبت خواهم شد ، "در تاریخ" http://hoora.berahma.mihanblog.com/ خوشحال میشم در این کلوب هم عضو شوید: http://www.cloob.com/club.php?id=28062#&postlist
21 آذر 85 - 12:27
سلام خوبی عزیز ?? ازت دعوت میكنم كه به كلوب محبوب سایت بیای اینجا فقط دوستان باحال كلوبی عضو هستن اونایی كه دنباله دوست هستن . اگر هم دوست نخواستی می تونی تو بحثای ما شركت كنی ، بحثای جالبی داریم امتیاز هم یادت نره. اعضاء کلوب : پسرهای دختر کش . http://www.cloob.com/club.php?id=47748#&postone&413075&
14 آذر 85 - 00:10
haj alie gol yedoonei
10 آذر 85 - 00:45
Mamnoonam az nazaretoon.
17 آبان 85 - 23:01
خواهم ای دل محو دیدارت کنم .... جلوه گاه روی دلدارت کنم واله آن ماه رخسارت کنم ...... بسته آن زلف طّرارت کنم .... در بلای عشق دلدارت کنم تا شوی آواره از شهر و دیار .... تا شوی بیگانه از خویش و تبار بگسلی زنجیر عقل و اختیار .... سر به صحرا پس نهی دیوانه وار پای بند طّره یارت کنم دوش کز من گشت خالی جای من .... آمد آن یکتا بت رعنای من شد ز بعد لای من ..الای من .... گفت: کئی.. در عاشقی رسوای من خواهم از هستی سبکبارت کنم گر تو خواهی کز طریقت دم زنی ..... ؟ پای باید بر سرعالم زنی نی که عالم از طمع بر هم زنی ..... چون دم از آمال دنیا کم زنی مورد الطاف بسیارت کنم ساعتی در خود نگر تا کیستی ..... از کجائی ؟ چه جائی؟ چیستی ... در جهان بهر چه عمری زیستی ... جمع هستی را بزن بر نیستی از حسابت تا خبر دارت کنم هیچ بودی در ازل ای بی شهود ..... خواستم تا هیچ را بخشم وجود پس جمادت ساختم اول زجود ..... گر شوی خودبی همانستی که بود بر خودی خود گرفتارت کنم از جمادی بردمت پس در نبات ..... وندر آنجا دادمت رزق و حیات خُرّمت کردم زباد التفات ...... چون ز خارستان تن یابی نجات؟ باز راجع سوی گلزارت کنم در نباتی چون رسیدی بر کمال ..... دادمت نفس بهیمی در مثال پس تو با آن نفس داری اتصال ... گر نمائی دعوی عقل و کمال ؟ خیره ..خیره.. نفس غدارت کنم خواستم در خویش چون فانی ترا ..... بر دمیدم روح انسانی ترا یاد دادم معرفت دانی ترا ...... کردم آن تکلیف جبرانی ترا تا چو خود ..در فعل مختارت کنم باز خواهم در بدر گردانمت ..... از حقیقت با خبر گردانمت مطلق از جنس بشر گردانمت ...... ثابت از دور دگر گردانمت پس در آن ..چون نقطه سیارت کنم از دمم لاشیء بودی ..شیء شدی ..... مرده بودی .یافتی دم حّی شدی واقف از موت ارادی کی شدی؟...... چون ز هست خود بکلی طی شدی ؟ از بقای جان خبر دارت کنم گر تو خواهی بر امن الله رسی ..... آن امان من بُوَد در مفلسی باش مفلس در مقام بیکسی ...... گر چه زرّی بازجو طبع مسیّ تا به جانها کیمیا کارت کنم زانکه کردی یکنفس یادم یقین ..... باب معنی بر تو بگشادم یقین من خط آزادیت دادم یقین ...... گر بعُجب افتی که آزادم یقین ؟ بی گمان بر خود گرفتارت کنم چونکه دادم از صراطت آگهی ... خود نمودم در سلوکت همرهی تا که شد راهت به مقصد منتهی .... گر تو پنداری که خود مرد رهی ؟ در چه غفلت. من نگون سارت کنم چون ز من خواهی (دم عشق ) ای پسر .... بدهَمت دم. تا شوی آدم پسر پس چو شاهانت .نهم افسر بسر .... ور شوی مغرور باز از یک نظر؟ افسرت را گیرم. افسارت کنم می تنی تا کی همی بر دور خود ...... همچو کرم پیله دایم ای ولد ... یا ندانی اینکه قرنی .بی رشد ..... در ره دین ار دوی باری بجد من بیکدم گاو عصارت کنم من ترا خواهم ز قید تن بریّ...... تو نداری جز سر تن پروری پس کنم تا این سرت را آن سری .... سازمت هر دم به دردی بستری جبریانه محتضروارت کنم تا شوی تسلیم تو در امر پیر ..... همچو صید مرده در چنگال شیر گردی از موت ارادی ناگزیر ...... گه به بالایت برم. گاهی بزیر گاه بی نان . گاه بیمارت کنم تا بُوَد خام این وجود سرکشت ...... باز بکشم ز آتش اندر آتشت خوش بسوزم این دماغ ناخوشت...... پخته بیرون آرم از غل و غشت زان می مستانه..هشیارت کنم گاه بر دار فنا آویزمت ..... گه به خاک و گه به خون آمیزمت گه بسر خاک مذلت ریزمت .... گاه در غربال محنت بیزمت تا زعمر خویش بیزارت کنم تا نفس داری رسانم ای عجب ...... هر نفس صد بار جانت را به لب هر زمان اندازمت در تاب و تب ..... فارغت یکدم نسازم از تَعَب تا زخواب مرگ بیدارت کنم بر تنت تا هست از هستی رمق ..... گیرم و سازم به هیچت مستحق هر چه بگشائی تو زین دفتر ورق ..... من بهم بر پیچمش باز از نسق تا بخود پیچان چو طومارت کنم گر حدیث از روح گوئی .گر زتن ...... جز من و ما نیست. هیچت در سخن تا نبینی هیچ دیگر ما و من ..... سازمت گنگ و کر و کور از محن در تکّلم نقش دیوارت کنم آفتاب ای (مه ) نهم پالان تو ..... بر زنم بر هم .. سرو سامان تو جان تو بسته است چون بر نان تو ...... نانت گیرم تا بر آید جان تو مستحق لحم مُردارت کنم تا بگردانی ز من رو سوی خلق ....... باز گردانم ز رویت .روی خلق بد کنم . بد.. با تو . خُلق و خوی خَلق ...... نادمت سازم ز گفتگوی خلق نا امید از یار و اغیارت کنم گر هزارت سر بُوَد در تن ... هّلا ....... کوبم آن یکجا.. بسنگ ابتلا ماندت چون زان همه .یکسر بجا ..... همچو منصور آنسرت را زیر پا آرم و تن بر سر دارت کنم تا زنم آتش ترا بر جسم و جان ...سوزم از نار جلالت خانمان سازمت جاری انا الحق بر زبان ........ سنگ باران بر سر دار آنزمان همچو آن حلاج اسرارت کنم گر براه عشق پا افشرده ای ؟..... ور به سِّر صوفیان پی برده ای سر همانجا نِه .که باده خورده ای........ آنچنان یعنی که از خود مرده ای تا بهر دل زنده سردارت کنم گر کنی از بهر دنیا طاعتی ؟...... خود نماند بر تو غیر از رحمتی زانکه تو ..مرزوق بعد از قسمتی ...... ور ز طاعتها مُرید جنّتی /؟ سر نگون بر عکس در نارت کنم در تذکر خواهی ار اشراق من ؟......... عاشق نوری تو ... نی مشتاق من خارجی از زُمره عشاق من ...... در حقیقت گر شوی اوراق من ؟...... مصدر انوار و اطوارت کنم گه حدیث از شر کنی ..گاهی ز خیر ....... گه سخن از کعبه گوئی ..گه ز دیر گاه دل بر ذکر بندی .گه به سیر ...... گر نپردازی ز من یکدم به غیر ؟.. واحد اندر ملک قهارت کنم گه به تن .گاهی به جان داری نظر ..... گه به چشم شاهدان داری نظر چون برهمَن بر بُتان داری نظر ........ تا بر این و تا بر آن داری نظر ؟ در نظرها جملگی خوارت کنم گاه بر گل . گه به نرگس عاشقی ..... گه به قاق ..گه به اطلس عاشقی بر درم گاهی چو مفلس عاشقی .. فارغ از من تا بهر کس عاشقی ؟... سُخره هر شهر و بازارت کنم گه به کسب و جاه و مالستت هوس ...... گه به عمر بی زوالستت هوس گه بر امکان و محالستت هوس ...... هر دمی بر یک خیالستت هوس زان به فکر هیچ غمخوارت کنم آخر .. از خود یک قدم برتر گذار ...... این خیالات هّبا از سر گذار کام دنیا را به گاو خر گذار .... یک نماز .. یک نماز .. از شوق چون جعفر گذار تا به خُلد عشق ..طیاّرت کنم کاهلی تا کی ؟ دمی در کار شو ..... وقت مستی نیست هین .هشیار شو خواب مرگستت هلا .بیدار شو ....... کاروان رفتند دست اندر کار شو تا بهمراهان خود یارت کنم بار کِش. زین منزل ای جان پدر ..... کاین بیابان جمله خوفست و خطر مانی ار تنها شوی ؟ خونت هدر ....... دست غم زین بعد خواهی زد بسر کار من این بود که اخبارت کنم گوش دل دار ای جوان بر پند پیر ...... شو در این بحر بلا هم بند پیر کرده کی کس را زیان پیوند پیر .........گر شوی از جان .تو حاجتمند پیر ؟ بی نیاز از خلق یکبارت کنم جان بابا از حوادث وز خطر ...... جز بسوی من ترا نَبوَد مفر هین مرو از کشتی عونم به در ..... تا چو ابراهیم و یونس ای پسر آب و آتش را نگهدارت کنم با وجود آنکه در جُرم و گناه ..... عمر خود در کار خود کردی تباه گر بکوی رحمتم آری پناه ..... سازمت خوش مورد عفو اله پس به جُرم خلق غفارت کنم گر چه در بزم حضوری ای فقیر ...... گر چه مرآت ظهوری ای فقیر گر چه غرق بحر نوری ای فقیر ...... باز از من دان که دوری .ای فقیر ورنه دور از فیض دیدارت کنم قصه کوته .. بنده شو در کوی من ..... تا بدل بینی چو موسی روی من زنده گردی چون مسیح از بوی من ..... عاشقانه چون کنی روی سوی من ؟. در مقام قُرب احضارت کنم دم غنیمت دان که عالم یک دم است ...... آنکه با دم همدم است او آدم است دم زمن جو . کآدم زین دم است ...... فیض این دم عالم اندر عالم است دم بدم .. دم تا بدم . یارت کنم صاحب دم اندرین دوران منم .... بلکه در هر دوره شاه جان منم باب علم و نقطه عرفان منم ..... آنچه کاندر وهم نآید آن منم من به معنی بحر زُخارت کنم گر چه از معنی و صورت بالوصول ...... مطلقم در نزد ارباب عقول لیک بر ارشاد خلق اندر نزول ........ هر زمان ذاتم کند .صورت قبول تا بصورت معنی آثارت کنم
__