لیست توصیفنامه ها10 آذر 86 - 19:27 | |
امروز نگاهم نسبت به همه ی دنیا عوض شد
امروز نگاه یک ساده دل که به اندازه ی تمام دنیا سختی کشیده بود تامغز استخوانم رو سوزوند
زنی که در سن 8 سالگی بعد از مرگ پدرش به اجبار برادرش با مردی 20 سال بزرگتر از خودش ازدواج کرده
شب اول زندگیش به دلیل بی اطلاعی تا سر حد مرگ کتک خورده،
کنیزی مادر شوهرش رو کرده و بعد به اجبار آمده تهران
با مردی زندگی کرده بود که با تموم شدن جیره ی تریاکش با به باد کتک گرفتن زنش خوش بوده
مردی که دم به دم بچه روی دستش انداخته
مردی که به صدای گریه های شبونش خندیده،
مردی که از غم زنش لذت برده
و دقیقا لحظه ای که خوشبختی بهش رو کرده ،وقتی آقا خواب نما شده
وقتی بویی از آدمییت برده ،
سر کار، مردک سکته کرده و هرگز به خونه بر نگشته
یک زن تنها و یه دنیا بدبختی،هفت تا بچه که مهر محبت غذا و لباس می خوان
زن بیجاره می افته به تنها راهی که براش میمونه
کار کردن و جون کندن توی خونهی مردم
تا بچه هاش رو بزرگ کنه،
از گل کمتر بهشون نگه،هر چی میخوان براشون تهیه کنه و نگذاره کمبود سایه ی پدر رو احساس کنن
پدری که اگر بود سایه ای نداشت
و این بچه ها بزرگ میشند که چی کار کنند؟
پسر اول مرد موفقی توی بازار میشهولی یک قرون هم کمک مادرش نمی کنه
دختر اول مادرش رو ول میکنه و زن یک معتاد میشه
پسر دیگرش به جرم همکاری در قتل می افته زندان و خودکشی می کنه
دختر دیگرش زنیک گاودار میشه که رفتارش با زنش و گاو هاش یکیه
پسر دیگرش امیر عاشق یک هرزه می شه و با مهریه ی زیاد اون دختر می افته زندان
دختر آخرش هم پسر باز می شه
و این مزد آدمییه که تمام وجودش رو برای این بچه های بی ارزش گذاشته
بچه هایی که از هر کجا کم می آورن دست روی مادرشون بلند می کنن یا صداشون رو بالا می برند
و امروز برای اولین بار به جای اعتقاد به احمق بودنش دلم براش سوخت برای کسی که تمام وجودش روبه پای کسی یا کسانی ریخته که بی ارزش بودن و امروز در یک لحظه دلم می خواست میتونستم غم هاش رو ازش بگیرم
امروز وقتی پدرم داشت می رفت سر کار مثل همیشه مسیر اتاقم تا در رو دویدم و بغلش کردم
از روی شونش که نگاه کردم دیدم اون بنده ی خدا نشسته و داره زمین می شوره
با دیدن ما اشک توی چشماش حلقه زد نگاهش رو به ما دوخت
نگاهش حسود نبود بلکه به اندازه ی تمام دردهای دنیا توش غم بود
غمی که من و امثال من با یک صدمش جا می زنند
و وقتی متوجه نگاه من شد، سرش رو انداخت پایین ، انگار نه انگار که این قطره های اشکه که داره زمین رو خیس میکنه نه حوله ی خیس توی دستش
چرا؟
چون کسی نیست که بعد از این همه سال اشک هاش رو پاک کنه !!!
|
30 آبان 86 - 12:53 | |
دخترک با لبانی خندان و لباس زیبا پوشیده روبروی پدری زحمت کش و ناتوان ایستاده بود و طنین این
جمله را در گوش او زمزمه میکرد:
پدرم روزت مبارک
جعبه مربعی که آن را با تکه کاغذ کادو های مختلف درون خیابان کادو شده بود را روی میز شکسته پدر
گذاشت.
پدر از دیدن کادو بسیار خوشحال شد و با خنده گفت ممنون.
پدر با ذوق بسیار کادو را باز کرد اما ناگهان مات و مبهوت شد چون درون جعبه چیزی نبود.
پدر بلند شد و سر دخترک فریاد زد:
هنوز یاد نگرفتی وقتی به کسی هدیه میدهی باید چیزی درون جعبه بگذاری؟
دخترک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:
اما آن جعبه خالی نبود
این جعبه پر بود از بوسه های من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
25 آبان 86 - 00:19 | |
وبعد از رفتنت..
شبی
از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جست وجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی كه در تنهاییم روییدند با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من
تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی
از تنهایی و حسرت رها كردم.
این بود آخرین حرفت و رفتی...!
و من بعد ار عبور تلخ و غمگینت
چشم هایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی
خورشید وا كردم.
نمی دانم چرا رفتی...؟
نمی دانم چرا...؟
شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا...؟
تا كی...؟
برای چه...؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از
رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد
من بی تو تمام هستم از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن كه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد...
برگرد و ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید كسی از پشت
قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :
كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است
در امواج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا...؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای
شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا كردم...
|
30 مهر 86 - 22:58 | |
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی
شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ی
از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم
چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و
به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی
که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و در
سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا و
پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به
تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
برات بهترین ها رو آرزو دارم
|
24 مهر 86 - 00:15 | |
وقتی از تو دل بریدم جز خودت چیزی ندیدم
پی هر کی که رفتم آخرش به تو رسیدم
حالا که رفتم و گشتم می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد حتی با شب یلدا
انگار آسمون نمی خواد ببینه من و تو رو با هم
یادته لحظه آخر؟زیر بارون نم نم؟؟؟
گل سرخ رو تو گرفتی دادی دستم گل مریم
حالا که از هم جدایم میمیریم من و تو کم کم
|
15 مهر 86 - 00:23 | |
اگه کسی رو دوست داری نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که همیشه بالای سرش باشی |








